گفتگوی فکرت با دکتر عبدالکریمی؛

جایگاه معنویت در انسان پس از انقلاب

رویداد انقلاب اسلامی ایران، بی‌‌تردید یک رویداد در معنای جامعه‌‌شناختی و سیاسی است. این واقعه یک حادثه بزرگ در تاریخ کشور ایران بوده است؛ اما این‌‌که آن را به منزله یک رویداد متافیزیکی تلقی نماییم، بنده چنین تلقی ندارم.

یکی از مباحثی که در میان صاحب‌نظران حوزه دین و علوم انسانی وجود دارد این‌است که انقلاب اسلامی  با پیروزی در سال ۵۷ و با گذشت چهل و اندی سال از آن، داعیه‌دار ایجاد معنویت و تحولات دینی در انسان‌هاست یا خیر. آیا انقلاب اسلامی توانسته است آرمان‌هایی مانند معنویت را به منصه ظهور برساند؟ آیا اساساً انقلاب برای تحقق آرمان‌ها موفق بوده است؟ پیرامون این قبیل سوالات و برای شنیدن نظرات مختلف و متفاوت در این‌باره، گفتگویی با دکتر بیژن عبدالکریمی، عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی توسط «فکرت، رسانه اندیشه و آگاهی» صورت گرفته است که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید:

* جایگاه معنویت در انسان پیش از انقلاب و پس از انقلاب چه تحولی پیدا کرده است و بر جامعه چه اثری گذاشته است؟

بسم الله الرحمن الرحیم؛ ابتدا تشکر می‌‌کنم از موسسه شناخت و سایت فکرت که این مصاحبه را ترتیب دادند. این پرسش مبتنی بر یک مفروض بزرگ است که ابتدا باید پیرامون آن گفتگو نماییم. این مفروض عبارت است از این‌‌که شما برای انقلاب اسلامی ایران یک شأن متافیزیکی بزرگی در نظر گرفته‌‌اید؛ به تعبیری انقلاب اسلامی ایران را یک رویداد حقیقت و یک رخداد در معنای کلمه گرفته‌‌اید. گویی با انقلاب ایران در واقع یک تحول وجودشناسانه، انسان‌‌شناسانه و معرفت‌‌شناسانه در جهان روی داده است.

رویداد انقلاب اسلامی ایران، بی‌‌تردید یک رویداد در معنای جامعه‌‌شناختی و سیاسی است. این واقعه یک حادثه بزرگ در تاریخ کشور ایران بوده است؛ اما این‌‌که آن را به منزله یک رویداد متافیزیکی تلقی نماییم و بتوانیم از انسان پیشا انقلاب و انسان پسا انقلاب صحبت کنیم؛ و گویی با ظهور انقلاب اسلامی ایران یک سوبژه جدیدی در جهان ظهور پیدا کرده است، بنده چنین تلقی ندارم و فکر می‌‌کنم این انقلاب یک برساخت است؛ بدین معنا که علاقه‌‌مندان انقلاب اسلامی، همان‌‌گونه که تعبیر انقلاب اسلامی را ساختند؛ در حالی که خود رویداد انقلاب در زمانی که انقلابیون در صحنه انقلاب در قبل از انقلاب بودند، با معنا و مفهومی به نام «انقلاب اسلامی» آشنا نبودند و مفهوم انقلاب اسلامی، یک برساخت پسا انقلاب است و کماکان در همان مسیر فکری چنین تصوری وجود دارد که با انقلاب ایران، یک سوبژه جدید یا یک انسان جدید متولد شده است؛ اما به اعتقاد بنده به هیچ‌‌وجه چنین نبوده و نیست. اما نکته بعدی این‌‌که، در پس این پرسش، بنده یک نهیلیسم بسیار وحشتناک و خودبنیادی می‌‌بینم؛ گویی که حقایق را می‌‌توان تولید کرد، اما در صورتی که می‌‌دانیم حقیقت یک امر تولیدی نیست، بلکه انکشافی است.

حال اگر قرار بود یک سوبژه پسا انقلاب متولد گردیده باشد، در واقع باید یک نوع اجماع و یک امر بین‌‌‌الأذهانی شکل می‌‌گرفت و در واقع باید از صداهای گوناگون، اعتراف می‌‌شد که با ظهور انقلاب اسلامی، یک سوبژه جدیدی ظهور پیدا کرد. (به عنوان مثال زمانی‌‌که مدرنیته ظهور پیدا کرد، همه می‌‌پذیریم که با مدرنیته یک انسان جدیدی خلق شده است) اما در مورد این تقسیم‌‌بندی که ما بتوانیم پیرامون سوبژه ایرانی از دو سوبژه پیشا انقلاب و پسا انقلاب صحبت کنیم، به نظر بنده نوعی تلاش برای حقیقت‌‌سازی، مفهوم‌‌سازی و ارائه یک برساخت می‌‌باشد که فکر می‌‌کنم واقعیت‌‌های اجتماعی ظهور این سوبژه را تأیید نمی‌‌کند؛ لذا سؤال را باید در سطح دیگری مطرح کرد. (نه در سطح فلسفی)

اما می‌‌توانیم بگوییم که جامعه ایران و انسان ایرانی، قبل از انقلاب و بعد از انقلاب دچار چه تحولاتی گردیده‌‌اند و نکته‌‌ آخر بنده در ارتباط با پرسش شما این است که وقتی از انسان ایرانی صحبت می‌‌کنیم، مفهوم انسان کلی است؛ چرا که در میان جامعه خودمان در میان انسان‌‌ها؛ جریانات، گرایشات و هستی‌‌شناسی‌‌های گوناگونی داریم، که بنده معمولاً به دو مفهوم بسیار کلی تحت عنوان «انسان نو‌‌گرا» و «انسان سنتی» صحبت می‌‌کنم. بی‌‌‌تردید «انسان نوگرا» در دوران پسا انقلاب با قبل از انقلاب دچار تفاوت‌‌های بسیار چشم‌‌گیری شده است. هم‌‌چنین «انسان سنتی» نیز دچار تحولات گوناگونی شده است؛ که تمام آن‌‌چه گفته شد را ذیل مفهوم «انسان ایرانی پیشا انقلاب و انسان ایرانی پسا انقلاب» نمی‌‌توان خلاصه کرد.

* با توجه به اینکه غالب (نه همه) جمعیت مردم ایران مذهبی و به دنبال معنویت بودند؛ آیا از این جهت نمی‌‌توان گفت این انقلاب دینی است؟ و اینکه انسان پیش از انقلاب و پس از انقلاب دچار چه تفاوت‌‌هایی گردیده است؟

باز هم این پرسش وجوه بسیار متعددی از بحث را مطرح می‌‌کند. سؤال در این است که دین چیست و انسان دینی چگونه انسانی است؟ به عنوان مثال اگر ما یک میلیارد مسلمان در سراسر جهان داریم، آیا این مطلب به این معناست که یک میلیارد انسان دینی داریم؟ اگر فرهنگ یک جامعه‌‌ای با فرهنگ اسلامی یا مسیحیت پیوند خورده باشد، بدین معناست که انسان دینی داریم؟ یعنی دین از مقوله فرهنگ است؟ این‌‌که می‌‌فرمایید اکثریت جامعه دینی بودند، آیا واقعاً چنین است؟ یعنی اکثریت جامعه ایران را در قبل از انقلاب می‌‌توان انسان دین‌‌دار تلقی کرد؟ یا آیا دین به منزله فرهنگ در میان جامعه بوده است؟ و آیا فرهنگ همان دین و دین‌‌داری است؟

آن‌‌چه گفته شد؛ مقولاتی است که بنده در بسیاری از نوشته‌‌های خودم به آن‌‌ها اشاره کردم و حتی از امتناع تحقق انسان دینی در جهان کنونی نیز صحبت کرده‌‌ام؛ یعنی دین به منزله یک اُبژه مطالعاتی در تمام دانشگاه‌‌های جهان، در حوزه‌‌های علمیه، در کلیساها، در مدارس دینی و… وجود دارد و در حال مطالعه می‌‌باشد.

حال آیا پژوهش پیرامون اسلام به معنای مسلمان بودن است؟ اگر پطروشفسکی یا گلدزیهرِ یهودی در حال مطالعه پیرامون دین اسلام هستند، به معنای مسلمان بودن آن‌‌ها و انسانِ دینی بودنشان است؟ یا اگر در دانشگاه‌‌ها «فلسفه دین»، «زبان دین»، «جامعه‌شناسی دین»، «تاریخ دین» و… صحبت می‌‌کنیم و «دین» را موضوع قرار می‌‌‌دهیم و تبدیل به یک اُبژه می‌‌نماییم؛ آیا به معنای دین‌‌‌‌دار بودن است؟ این حرف دقیقاً همانند این است که اگر کسی پیرامون عشق کتابی خواند، به معنای این است که قلبش عاشق شده است؟ یا اگر دین به منزله فرهنگ قرار دارد یا دین به منزله یک ایدئولوژیک سیاسی برای توجیه قدرت سیاسی و جذب سرباز برای یک جریان سیاسی وجود دارد، آیا این‌‌ها امر دینی است؟

به نظر بنده، باز هم سؤال شما مبتنی بر یک ابهام و تصور ناروشن از امر دینی و انسانِ دینی می‌‌باشد؛ یعنی گویی برای شما «انسان دینی» محرز است و بنده می‌‌خواهم آن‌‌چه که برای شما محرز است را به پرسش بگیرم؛ به‌هرحال جامعه ما یک جامعه مسلمان بدین معنا که اکثریت مردم به لحاظ شناسنامه‌‌ای مسلمان بوده‌‌اند؛ اما این حرف بدین معنا نیست که امر دینی حضور داشته است.

نکته بعدی این است که یکی از آرمان‌‌های انقلاب چنین بود که با ظهور آن، نوعی بازگشت به خویش رخ دهد و پیوند میان انسان ایرانی با معاصر، میراث تاریخی و سنت دینی و معنوی نیرومند گردد (اما از قضا سرکنگبین صفرا فزود)

بعد از انقلاب و به‌خصوص در چهار دهه اخیر، بسط سکولاریسم، نهیلیسم و گسست و انقطاعی که میان نسل‌‌‌های جدید و حتی نسل‌‌های سنتی با سنت و میراث تاریخی ما شکل گرفت، در هیچ‌‌دوره‌‌ای از تاریخ چنین نبوده و نیست؛ و جامعۀ ما در حال نوعی پوست‌‌اندازی و چرخش تاریخی است. (البته بنده تأیید نمی‌‌کنم؛ بلکه فقط توصیف است)

انقلابِ ایران نه‌‌تنها در جهت معنوی‌شدن جامعه نقش مثبت نداشت؛ بلکه به دلیل تفسیر ایدئولوژیک از دین و تبدیل دین به یک امر ایدئولوژیک، جامعه‌ ما جهت‌‌گیری سکولاریستی بسیار شدیدی پیدا کرد. بنده بارها گفتم که حتی در دوران حکومت پهلوی اول و دوم نیز چنین جهت‌‌گیری سکولاریستی را شاهد نبودیم، اما امروزه گسست و شکافت میان نسل‌‌های جدید و حتی قدیم وجود دارد و سنت تاریخی ما به جایی رسیده است که نوعی خشم، کینه، بغض و نفرت نسبت به آن شکل گرفته است؛ یعنی هر آن‌‌چه که مربوط به حکمت، معنویت، ارزش‌‌های بزرگ تاریخ و… است؛ امروزه نسل‌‌های جدید آن‌‌ها را پس زده و بی‌‌تردید یکی از دلایل آن تفسیر ایدئولوژیک از دین بود که توسط گفتمان انقلاب مطرح گردید.

در واقع تفسیر ایدئولوژیک از دین و تبدیل آن به منزله امر سیاسی، در حکم گوساله‌‌ سامریِ روزگار کنونی ماست؛ بدین معنا که تلاش دارند تا ندای بشری را جایگزین ندای الهی نمایند، در صورتی که ندای بشری تهوع‌‌آور است و ما نمی‌‌توانیم آن را جایگزین ندای حقیقت نماییم؛ اما متأسفانه نهادهای سنتی، حوزه‌‌های علمیه و قدرت سیاسی ایران به شدت با ندای الهی بیگانه بودند و چنین شکاف عمیقی که بین اندیشه دینی با فهم رایج وجود دارد، در واقع جامعه را در برابر یک دوراهی قرار داد.

البته ناگفته نماند که توده‌‌ها نمی‌‌توانند به‌‌مانند اهل تفکر چنین تمایزی را قائل شوند که آن‌‌چه در جامعه ما نمود پیدا کرده است و آن‌‌چه حقیقت سنت تاریخی ما است، شکاف است؛ لذا جامعه و توده‌‌ها به صورت عادی و با فهم عمومی که دین همان چیزی است که عرضه می‌‌شود، در واقع خشم و طغیانشان را نسبت به این سنت و میراث بیان نموده‌‌اند؛ در صورتی که در اندیشه‌ فردی همانند بنده، روح سنتِ تاریخی ما با آن‌‌چه در جامعه ما وجود دارد، یکی نیست و بنده این‌‌ها را در وحدت و این‌‌همانی قرار نمی‌‌دهم و شکاف قائل هستم، لذا تلاش دارم تا با انتقاد به گفتمان‌‌های حاکم، هم در حوزه‌‌های علمیه و هم در ساحات سیاسی، زمینه‌‌های دفاع از سنت تاریخی خودمان را که به منزله من «روح و حقیقت سنت» است، فراهم نمایم.

رویداد انقلاب اسلامی، حاصل ترکیب بی‌‌شمارِ عوامل تاریخی است؛ لذا چنین خطایی از جانب روشنفکران و جامعه‌‌‌شناسان ما می‌‌باشد که درکی فرایندی، ساختاری و تاریخی از رویداد انقلاب ندارند؛ بلکه درکی فردگرایانه، جزءگرایانه و غیرساختاری دارند، به همین دلیل به میدان آمده و به نحو اخلاقی با انقلاب برخورد می‌‌کنند.

* انقلاب، آرمان‌‌هایی داشت و تلاش بر آن بود تا به آن‌‌ها برسد؛ (همانند عدالت، معنویت، رفاه، تأمین دنیا و آخرت) اما می‌‌بینیم که در پسا انقلاب برخی از آن‌‌ها محقق نشد. آیا این به معنای اشتباه بودن انقلاب است یا اینکه آرمان‌‌ها، آرمان‌‌هایی غلط بوده است؟

آرمان‌‌ها نمی‌‌توانند غلط باشند؛ اگر ما دوستدار عدالت، معنویت یا ارزش‌‌های اخلاقی هستیم، چنین آرمان‌‌هایی غلط نیستند؛ اما این‌‌که فرمودید آیا انقلاب برای تحقق چنین آرمان‌‌هایی اشتباه بود، سؤال غلطی است؛ یعنی کسانی که معتقدند ما اشتباه کردیم، تلقی نادرستی است؛ چرا که انقلاب، رویکرد تاریخی و یک فرایند است که تابع اراده‌‌ها نبوده است؛ (مثلاً با آمدن سیل بگوییم ما خطا کردیم؛ اما می‌‌دانیم که سیل را ما به وجود نیاورده‌‌ایم؛ بلکه عوامل گوناگونی در فراهم آمدن آن دخیل بوده است تا یک سیل جاری می‌‌شود) اما رویداد انقلاب اسلامی، حاصل ترکیب بی‌‌شمارِ عوامل تاریخی است؛ لذا چنین خطایی از جانب روشنفکران و جامعه‌‌‌شناسان ما می‌‌باشد که درکی فرایندی، ساختاری و تاریخی از رویداد انقلاب ندارند؛ بلکه درکی فردگرایانه، جزءگرایانه و غیرساختاری دارند، به همین دلیل به میدان آمده و به نحو اخلاقی با انقلاب برخورد می‌‌کنند. (این مطلب درست همانند این است که در جامعه تورم باشد و قطعاً ربط آن به ساختارهای اقتصادی می‌‌باشد که پول ملی سقوط می‌‌کند؛ حال بیاییم بگوییم که فلان فرد مقصر است، یا بگوییم چون دختران ما حجاب را رعایت نمی‌‌کنند، در واقع خداوند این ملت را به این روز انداخته است؛ بنابراین چنین امری ادغام سطح گوناگون مباحث است؛ چرا که مباحث اقتصادی، دلایل اقتصادی دارد؛ مباحث تاریخی، دلایل تاریخی دارد؛ مباحث جامعه‌شناختی، دلایل جامعه‌شناختی دارد و ما حق نداریم که به صورت فردگرایانه، غیرفرایندی، غیرساختاری و غیرتاریخی برخورد نماییم). بنابراین در پاسخ به این پرسش که آیا انقلاب اشتباه بود، اساساً  با مقوله اشتباه نمی‌‌توانیم پدیدار انقلاب را تبیین نماییم.

اما در پاسخ به این سؤال که چرا آرمان‌‌ها تحقق پیدا نکرد و به ضدّ خودش تبدیل شد (به عنوان مثال انقلاب کردیم تا رفاه را حاصل نماییم، اما امروزه شاهد آن نیستیم و …) باید گفت: انقلابیون، سنت‌‌گراها و حوزویان همواره از ذهنیت و آرمان‌‌های خودشان به سوی واقعیت رفتند و این نطفۀ اندیشه‌‌های ایدئولوژیک است؛ بدین معنا که ما بیشتر بیان نمودیم که چه چیزی را دوست داریم روی دهد و اصلاً به واقعیت‌‌ها توجه نکردیم، در صورتی که انقلابیِ حقیقی و اصلاح‌‌طلب واقعی به مانند پیامبر اکرم (ص) که در عرض ۲۳ سال، کاری می‌‌کند کارستان! (از واقعیت‌‌ها به سوی آرمان‌‌ها حرکت کردند نه بالعکس)

انقلابیون ما بیشتر بر روی احساسات و عواطف دست گذاشتند و درک ساختاری از انسان مدرن و جامعه مدرن نداشته‌‌اند. (هنوز هم در حوزه‌‌های علمیه درک ساختاری وجود ندارد) یعنی فرض کنید اگر در جامعه‌‌ای امکان ازدواج نیست و ساختارها اجازه نمی‌‌دهد که جوانان ازدواج نمایند؛ نصیحت‌کردن و حدیث خواندن و اینکه به جوانان بگوییم پاک‌‌دامن باشید، کاملاً نشان‌دهنده‌‌ درک غیرساختاری است. (درک ساختاری در فقه ما وجود ندارد و به همین دلیل است که فقه ما با زمین و زمانه هیچ نسبتی ندارد و گاه کُمیک است؛ گاه تراژیک؛ و گاه هر دو با هم) بنابراین تا زمانی‌‌که حوزه‌‌های علمیه نگاه ساختاری پیدا نکنند، نمی‌‌توانند با جامعۀ امروز ارتباط برقرار نمایند و قطعاً فقه روز به روز ارزشش را از دست خواهد داد و به دنبال آن مرجعیت نیز از دست می‌‌رود و کسی به آن‌‌ها مراجعه نخواهد کرد.

جهان اسلام دارای یک بحران است که لازم است آن را بشناسیم. این جهان فاقد یک نظام معرفتی مناسب برای زیست در جهان امروز است. ما امروزه نظام وجودشناسانه و معرفت‌‌شناسانۀ مناسبتی برای تنظیم زندگی‌‌مان در جهان کنونی نداریم؛ و ما هنوز نمی‌‌دانیم که با علم جدید قرار است چه کاری انجام دهیم؛ آیا علم جدید می‌‌تواند در فقه ما اثر داشته باشد؟ اگر فقه جدید نتایجی را نشان داد، ما باید چه کاری انجام دهیم؟ نمی‌‌دانیم!

البته ادعاهای بزرگی هم می‌‌کنیم؛ همانند تغییر نظام علمی عالم و جایگزینی آن با علم دینی یا سرنگونی نظام علمی جهان و جانشینی علوم انسانی – اسلامی و… .

برای آگاهان، چنین مطالبی نشانۀ عظمت و بزرگی نیست؛ بلکه نشانۀ ندانستن و گیج‌‌زدن است، چرا که نمی‌‌دانیم چه کاری می‌‌خواهیم انجام دهیم، اما مدعی هستیم که می‌‌دانیم؛ البته این نکته را بیان نمایم که بنده با نقد غرب و دفاع از تفکر دینی و معنوی مخالف نیستم؛ اما این‌‌ها آرمان است. بنابراین چگونگی نسبت‌دادنِ ارزش‌‌ها، آرمان‌‌ها و آن‌‌چه در میراث عظیم تاریخی وجود دارد، با زمین و زمان، نیازمند ترجمۀ میراثمان به زبان معاصرت است.

البته قابل ذکر است که بیان نمایم که حوزه‌‌های علمیه، جریانات سنتی و گفتمان انقلاب ایران، از سوبژه مدرن درکی ندارند و ارزش‌‌های بزرگ خود را نیز از دست داده است و غرب قلب جامعه ما را گرفته است؛ چرا که امروزه مرجعیت را می‌‌توان به BBC یا VOA و… نسبت دهیم، بنابراین گفتمان انقلاب در این عرصه دچار شکست سهمگینی شده است. امروزه صدا و سیمای ما در رسانه‌‌ها محلی از اعراب ندارد و آن‌‌چه امروز در فضاهای مجازی وجود دارد، هیچ نسبتی با رسانۀ ما ندارد و تمام این‌‌ها به دلیل وجود پاشنۀ آشیل بنیادی در گفتمان انقلاب ایران است که هیچ درکی از انسان و سوبژه مدرن نداریم و توانایی این مطلب را نداریم که عقلانیت سنتی با مدرن تفاوت دارد و ما قطعاً نمی‌‌توانیم با عقلانیت سنتی، با نسل‌‌های جدید ارتباط برقرار نماییم و چنین لمری نتایج وحشتناکی برای جامعه ما دارد که عبارتند از:

  • به خطر انداختن امنیت ملی؛
  • بدبین کردن توده‌‌ها نسبت به سنت تاریخی، حوزه‌‌های علمیه، روحانیت و گفتمان انقلاب

و نتیجه چنین شکافتی، نهایتاً یا شکست گفتمان انقلاب خواهد بود ویا طغیان ضدّ روحانیت را در پی خواهد داشت که ممکن است به ظهور خشونت منتهی شود.

بنده در مقام یک دانش‌‌آموخته فلسفه که قلبم برای این کشور، سنت تاریخ و انقلاب می‌‌تپد؛ شدیداً هشدار می‌‌دهم که ما نیازمند یک تغییر نیاز بنیادین هستیم و اگر چنین اتفاقی رخ ندهد، ما با شکست‌‌ها و بحران‌‌های بسیار زیادی مواجه خواهیم بود و همه دستاوردهای بزرگی که در سطح بین‌‌المللی، نظامی و دفاع از مرزهای این کشور با خون شهدا پیدا کردیم، ممکن است از دست بدهیم.

* به عنوان آخرین سؤال در بحث انقلاب، آیا حاکمیت بر روی جامعه (از جهت فرهنگی، فکری و منشی) می‌‌توان تأثیر بگذارد؟ و جامعه نیز چقدر توانایی تأثیر بر روی حاکمیت را دارا می‌‌باشد؟ این تأثیر در بعد از انقلاب به چه صورت بوده است؟

ببینید حاکمیت از آن جهت که حاکمیت است، نمی‌‌تواند در روند امور تأثیری داشته باشد؛ بلکه آنچه می‌‌تواند اثرگذار باشد، آگاهی است. اگر حاکمیتی از آگاهی برخوردار باشد، می‌‌تواند اثرگذار باشد؛ اما اگر حاکمیت از آگاهی برخودار نباشد، پیج و مهره‌‌ای در یک سیستم خواهد شد؛ یعنی چنین نیست که حاکمیت سیاسی اراده‌‌ای مطلق باشد و هر کاری بتواند بکند. ساختارها به دست حاکمیت‌‌ها نمی‌‌‌باشند؛ به تعبیری حاکمیت‌‌ها علت‌‌العلل نیستند؛ بلکه خود معلولِ ساختارهای بنیادی‌‌تری هستند؛ یعنی چنین تلقی را قدرت سیاسی و گفتمان انقلاب ما به خطا دارد که بنده فکر می‌‌کنم امروزه سرش به سنگ برخورد نموده است و اگر با بالاترین مقامات کشور نیز صحبت کنیم، می‌‌گویند ما چکاره‌‌ایم؟ نمی‌‌توانیم کار زیادی انجام دهیم و… .

لذا بنده به هیچ وجه اعتقاد ندارم و چنین چیزی جز یک اسطوره و خرافه‌‌ای بیش نیست که تمامی جامعه اعم از روشنفکران، روحانیون، مسئولان اسیر چنین خرافه‌‌ای گشته‌‌اند.

برخی می‌‌گویند قدرت سیاسی هر کاری در این جهان می‌‌تواند بکند؛ اما اصلاً چنین نیست و بنده تصویر این را ندارم که مسئولان کشور نمی‌‌خواهند اوضاع درست شود، بلکه من یقین دارم که بخش بزرگی از مسئولین کشور ما شبانه و روز در تلاش و تأمل هستن که اوضاع را بهتر نمایند؛ اما اوضاع روز به روز بدتر می‌‌شود، چرا که حیات سیاسی – اجتماعی از آرزومندی‌‌ها، خواسته‌‌ها و آرمان‌‌های ما تبعیت نمی‌‌‌کند؛ بلکه همانند واقعیت‌‌های فیزیکی است. (مثلاً اگر دیواری در مقابل شما باشد، اگر هزاران رکعت نماز شب هم بخوانید یا ده‌‌ها شهید بدهید، باز هم نمی‌‌توانید از آن عبور کنید؛ چرا که سدی در مقابل شما است و برای عبور از این دیوار ابزارها و راه‌‌هایی لازم است و این‌‌که شما سرتان را به دیوار بکوبید و بگویید ای دیوار به کنار برو؛ خیر)

لذا مسئله اقتصاد، تورم، سقوط پول ملی، توسعه نایافتگی و… چیزهایی نیست که اراده سیاسی به آن تعلق بگیرد. اپوزیسیون ما فکر می‌‌کند که مقصر مطلق، قدرت سیاسی است. (این توهّم را اغلب و حتی توده‌‌ها نیز دارند) برخی می‌‌گویند که حکومت نمی‌‌خواهد مردم در رفاه زندگی کند؛ در پاسخ باید گفت که اتفاقاً حکومت قصد این را دارد که مردم بهترین زندگی را داشته باشند و جان‌فشانی‌‌هایی هم کرده است؛ اما توانایی آن را ندارد؛ چرا که راه را پیدا نکردند. بنابراین اگر عنصر آگاهی در یک گروه اجتماعی وجود داشته باشد، می‌‌تواند اثرگذار باشد.

در جمع‌‌بندی پایانی می‌‌توان گفت که آن‌‌چه می‌‌تواند اثرگذار باشد، قدرت سیاسی نیست؛ بلکه آگاهی است. حال اگر این آگاهی در قدرت سیاسی وجود داشته باشد، قطعاً ما از یک قدرت سیاسی اثرگذار برخوردار خواهیم بود و اگر قدرت سیاسی، آگاهی مناسبی از شرایط اجتماعی و تاریخی خود نداشته باشد و زمین بازی‌‌اش را نشناسد؛ قاعدتاً قدرتش را نمی‌‌تواند به درستی اعمال نماید و به دنبال آن، نتیجه معکوس خواهد آمد و توانایی نزدیک شدن به آرمان‌‌ها را نخواهد داشت.

اگر روشنفکران و نخبگان بتوانند بر روی ایده‌‌های درست ملی اجماع نمایند، می‌‌توانند بر تقدیر تاریخی جامعه‌‌خویش اثرگذار باشند؛ اما اگر به این آگاهی درست دست پیدا نکنند، کارشان در حد نِق‌‌نق روزمره باقی خواهد ماند و عمری را در آن هدر داده و به پیری رسیده و بدون اثرگذاری از دنیا می‌‌‌روند؛ لذا قدرت شرطِ لازم و نه کافی برای اثرگذاری است و این مقوله در کنار آگاهی باید باشد؛ اما متأسفانه در جامعه ما، قدرت به دستان قدرت‌‌سیاسی می‌‌باشد و مابین این نوع از قدرت و جامعۀ روشنفکران شکاف عظیمی وجود دارد و لازم است که ما برای این شکاف تاریخی کاری انجام دهیم تا بتوانیم قدرت را در کنار آگاهی قرار دهیم. (البته این سخن به این معنا نیست که روشنفکران ما درک درستی از مسائل دارند).

لینک کوتاه مطلب : http://fekrat.net/?p=8367