رویکرد فمینیسم در آثار ادبی زنان: بخش اول

از شاخصه‌های نویسندگان فمینیست این است که به استفاده از نمادها، علاقه داشته و دوست دارند بسیاری از مسائل را در قالب تمثیل و کنایه مطرح کنند. از سوی ‌دیگر در ادبیات فمینیستی، همواره به مسائل زنان و علایق آنها توجه شده است و زنان جانب یکدیگر را حفظ می‌کنند.

جایگاه زن در ادبیات فمینیستی را می‌­توان از دو جنبه جایگاه زن در خلق آثار هنری و جایگاه زن به عنوان سوژه اثر هنری مورد بررسی قرار داد. فمینیست­‌ها با وجود تکثر در دیدگاه­‌هایشان، فرضیه­‌های مشترکی در زمینه ادبیات فمینیستی دارند که از آن جمله می­‌توان به آشکار نمودن سنت زنانه در نوشتن و پرسیدن سوالات جدید از متن­های قدیمی، تفسیر نمادهای نوشتار زنانه، کشف مجدد متون قدیمی، تحلیل نویسندگان زن و نوشته‌­های آنها از دیدی زنانه، مخالفت و مقاومت در برابر جنس­گرایی در ادبیات و افزایش آگاهی در زمینه سیاست­‌های جنسی سبک­‌ها و زبان­‌ها، اشاره کرد.

از شاخصه‌های نویسندگان فمینیست این است که به استفاده از نمادها، علاقه داشته و دوست دارند بسیاری از مسائل را در قالب تمثیل و کنایه مطرح کنند. از سوی ‌دیگر در ادبیات فمینیستی، همواره به مسائل زنان و علایق آنها توجه شده است و زنان جانب یکدیگر را حفظ می‌کنند. تمایل به لحن زنانه و استفاده از واژگانی خاص، طرح مسایل فمینیستی در جامعه و بررسی علل ظهور آن، استفاده از رب النوع‌ها و الهه‌های اساطیر یونان و روم، استفاده از نماد و تمثیل برای تأکید بر مسایل مطرح‌شده، بهره‌گیری از شیوه روایتی و توصیفی زنانه، مبارزه قهرمان برای دستیابی به برابری و احقاق ‌ حقوق زنان، توجه به عواطف و مباحث خانوادگی، قرار دادن شخصیت‌های مخالف اهداف زنان در نقش ضد قهرمان، حضور زنان در بیرون از منزل و داشتن تعاملات اجتماعی، درشت‌نمایی مضمون و درونمایه، توجه به نوع شخصیت‌ها در هنگام تقابل با حوادث و استفاده از ضمایر تأکیدی برای تأکید بر اعمال و رفتارهای شخصیت‌های اثر، از جمله ویژگی‌های ادبیات زنانه است.

از قرن نوزدهم بسیاری درصدد برآمدند، به این سوال که چرا زنان هنرمند مهمی وجود نداشتند و آیا می‌­توان گفت این شایستگی در زنان وجود نداشته، پاسخ دهند. پاسخ فمینیست­‌ها در مورد بخش دوم سوال منفی بود. زیرا از نظر آنان جنسیت هیچ تاثیری در خلاقیت هنری ندارد. اولین پاسخ را فمینیست‌­ها در ۱۸۵۸ میلادی در مجله «وست مینستر ریویو»[۲] منتشر کردند و سپس آنجلیکا کافمنو[۳] و آرتمیسیا گنتیلچی[۴] تحقیقات خوبی در زمینه هنرمندان زن انجام دادند. آنان توانستند این مسئله را ثابت کنند که هنرمندان زنی نیز در طول تاریخ وجود داشته‌­اند اما هیچ­گاه جایگاه آنها به جایگاه مردان در عالم هنر نرسید. استدلال آنها این بود که زنان چون درون­‌نگر و نازک­بین هستند، متوجه جزئیات می­‌شوند و به همین دلیل از سوژه­‌های کلی غافل می­‌مانند؛ همین سبب می­‌شود که آثار شکوهمند امثال داوینچی، میکل آنژ، رامبراند و دیگران را خلق نکنند. اما بسیاری از ناقدان و تاریخ­دانان فمینیست، با این ایده مخالفت کردند. از نظر آنان زمینه‌­های اجتماعی است که مانع برجسته ­شدن زنان در عرصه هنر و ادبیات می­‌شود. تبعیض بین زن و مرد سبب عدم شکوفایی استعداد ذاتی زنان است و از زنان فرصت بالفعل کردن استعدادهایشان را می­‌گیرد. آنان به این سوال این­گونه پاسخ دادند که هنر محصول یک فعالیت آزادانه و فرافردی نیست، بلکه هنرمند قطعاً تحت­ تاثیر محیط و میراث گذشتگان خود قرار دارد.

 

ادبیات و فمینیسم در جهان

نقدهای فمینیستی در هنر و ادبیات پس از دهه ۱۹۶۰ به شدت پا گرفت. زنان می­‌خواستند هنر زنانه را از هنر مردانه متمایز کنند. این جنبش­‌ها خصوصاً در آمریکا، انگلیس و آلمان شایع بود و در دهه ۱۹۷۰ به همه جا سرایت کرد. هنرمندان و منتقدان فمینیست­ به آثاری که جو مردانه داشت و زن تحت نفوذ و یا نقش فرعی بود، اعتراض می‌­کردند. از معروف­‌ترین آنها سیمون دوبووار بود که تحت تاثیر گرایشات  اگزیستانسیالیسم[۵] سارتر بود. وی در سال ۱۹۴۸ با نوشتن کتاب «جنس دوم»، تاثیر بنیادینی در این نهضت داشت. او معتقد بود که زن، زن به دنیا نمی‌آید، بلکه او را زن می­‌کنند؛ یعنی طرح و شکلی که زندگی در پیش پای او قرار می­‌دهد، او را موجودی ضعیف‌­تر و در حقیقت جنس دوم می‌­کند. رویای دوبووار در کتاب جنس دوم، رسیدن به آگاهی و آزادی است که در آن زنان بتوانند هویت خویش را بازشناسند. دوبووار با این کتاب نشان داد که رگه‌های ضد زن در آثار بسیاری از پیشروان آزادی‌خواهی و دانشمندان اندیشه‌های رادیکالی مثل فروید و مارکس دیده می‌شود. دوبووار با متمایز کردن دو مقوله مؤنث بودن و ساخته شدن همچون یک زن، این نکته را مطرح کرد که اگر زنان از پیله شیءشدگی خود بیرون بیایند، می‌توانند نظام پدرسالاری را ویران نمایند. وی همراه با سایر فمینیست‌های موج اول، خواستار آزادی از قید تفاوت زیست‌شناختی و پذیرش اجتماعی قابلیت‌های عقلانی زنان بود. کتاب جنس دوم با بازشناسی تفاوت میان دو جنس و با حمله به تبعیض‌های زیست‌شناختی، روان‌شناختی و حتی اقتصادی که علیه زنان اعمال می‌شد، زمینه‌ساز پیدایش موج دوم در عرصه فمینیسم شد. دیگر نماینده مهم موج نخست فمینیسم، ویرجینیا وولف بود. آنچه که بعدها در بوطیفای فمینیسم مطرح شد، متاثر از مباحث بنیادینی بود که وولف مطرح کرد به ویژه در اثر «اتاقی برای خود» که در آن، بافت تاریخی و اجتماعی تولید ادبی زنان را مورد بررسی قرار می‌­دهد. وی هر چند که در اثر بعدی‌­اش «سه­گینی» فمینیست بودن را انکار می­‌کند، اما در هر دو کتاب، طرح‌­های فمینیستی را مطرح می­‌نماید.

وولف با دو کتاب «اتاقی برای خود» و «سه­گینی» خواستار اصلاح قانون طلاق و مستمری برای زنان می‌شود و اعلام می‌کند زنان مثل آینه‌ای، تصویر دلخواه مردان را بازتاب می‌دهند و در واقع خودشان را قربانی می‌کنند. وولف معتقد بود که زنان در راه بلندپروازی‌های ادبی‌شان همیشه با مشکلات اجتماعی و اقتصادی روبه‌رو بوده‌اند. وی با رد کردن خودآگاهی فمینیستی، میل به اینکه زنانگی‌اش ناخودآگاه باشد تا بتواند از چنگ رویارویی با مؤنث‌بودگی و یا مذکربودگی بگریزد، اخلاق جنسی رایج در معضل بلومزبری، یعنی دوجنسیتی بودن را پذیرفت تا به توازنی میان «تحقق خود» مذکر و «کشتن خود» مؤنث دست یابد. هر چند جملات مکرر جنون، و سرانجام اقدام او به خودکشی می‌تواند بیانگر شکست او در مبارزه برای پشت سر گذاشتن مسئله جنسیت باشد.

نفی جنسیت مؤنث، هیچ‌گاه در زندگی یا کار وولف آگاهانه واژگون نشد، زیرا او بر این اعتقاد بود که زنان نه به دلیل روان‌شناختی، بلکه به دلیل موقعیت اجتماعی‌شان متفاوت‌تر از مردان قلم می‌زنند. کوشش‌های او برای نوشتن درباره تجارب زنان، معطوف به این هدف بود که شیوه‌های زبانی مناسب برای توصیف زندگی محدودشده زنان را کشف کند و عقیده داشت هنگامی که زنان سرانجام به کسب تساوی اجتماعی و اقتصادی با مردان نائل شوند، هیچ مانعی نمی‌تواند از تکامل آزادانه استعدادهای هنری آنان جلوگیری کند. ویرجینیا وولف که خود به نوعی قربانی تبعیض جنسیتی آن هم در خانواده­ای اشرافی و فرهیخته بود، با نوشتن آثاری نظیر «اگر شکسپیر خواهری داشت» و «اتاقی برای خودت»، آرزو و تلاش خود را برای رسیدن زنان به حقوقی عادلانه آشکار کرد. لورا مارکوس معتقد است: «ارتباط میان ویرجینیا وولف و فمینیسم، فمینیسم و ویرجینیا وولف …، ارتباطی است همگون، از یک طرف فمینیسم وولف- که نه تنها شامل سیاست­‌های فمینیستی آشکار وی، بلکه دربردارنده دغدغه و شیفتگی او نسبت به مساوات جنسی، زندگی زنان، تاریخ و آثار داستانی آنهاست- هنر نویسندگی او را عمیقاً تحت تاثیر قرار داد و از طرفی نقد و نظریه فمینیستی نیمه دوم این قرن نگرش و دریافت نویسنده‌­ای را که، دست کم در متون انگلیسی- آمریکایی، در دهه­‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ از اعتبار افتاده بود، به شدت متحول کرد. در دهه­‌های بعدی، ناقدان و چهره­‌های دانشگاهی در میان زنان، که رهیافت­ه‌ای فمینیستی جدیدی خلق کردند، صدای وولف را مستقیماً در جهت دغدغه‌­ها و اهداف خود یافتند.

از مهم­ترین آنان می‌­توان به ژولیا کریستوا[۶]، الن سیکسو[۷] و لوس ایریگاری[۸] اشاره کرد. آنها بحث نوشتار زنانه را به معنای نوشتاری که بیرون از ساختارهای پدرسالارانه واقع در فرهنگ عمل می­‌کرد، پیش کشیدند که در یک نگاه، هدف نوشتار زنانه، عمدتاً جلب حس ترحم و نیز تهییج مردان بود که عموماً نیز به حمایت نهاد مردمحور ادبیات از چنین نوشتاری انجامید و از نگاه دیگر، نگاهی هستی­ شناسانه، رشدیافته و مستقل را به نمایش می­‌گذاشت.

کتاب «راز زنانگی» از بتی فریدان[۹] در سال ۱۹۶۳ با افشای ناکامی‌های زنان فاقد شغل و اسیر کارهای خانگی، آغازگر موج دوم بود. این موج و نقد فمینیستی، برخلاف موج اول که محصول دهه قبل از ۱۹۶۰ بود؛ محصول جنبش‌های آزادی‌خواهانه بعد از دهه ۱۹۶۰ بود. در این موج، توجه بر روی سیاست‌شناسی، تولید مثل، تجربه زنان و تفاوت جنسی متمرکز است. کیت میلت[۱۰] نیز کتاب «سیاست‌شناسی جنسی» را در سال ۱۹۶۹ نوشت و نقدی قوی بر فرهنگ مردسالار کرد. او بین سکس و جنس تفاوت قائل شد. از دیدگاه او سکس در چارچوب زیست‌شناسی تعریف می‌شود و جنس، مفهومی روان‌شناختی است که به هویت جنسی به دست آمده از رهگذر فرهنگ، اطلاق می‌شود. همراه با میلت، شولامیت فایرستون[۱۱] نیز سلطه مذکر را، مقدم بر سایر اشکال اجتماعی و اقتصادی سرکوب و مستقل از آنها می‌داند. او جنسیت را به‌جای طبقه می‌نشاند تا عاملی تعیین‌کننده تاریخی باشد و مبارزه طبقاتی را به‌مثابه محصولی از سازماندهی زیست‌شناختی واحد به تصویر بکشد.

در ادامه، میشل باره[۱۲] در کتاب «استثمار زنان در دوران معاصر: مسائلی در تحلیل مارکسیستی- فمینیستی» (۱۹۸۰)، تحلیلی از بازنمایی جنسی ارائه می‌دهد. وی نخست برهان ماتریالیستی ویرجینیا وولف را تحسین می‌کند که به‌موجب آن شرایط حاکم بر تولید آثار ادبی، برای مردان و زنان به ‌لحاظ مادی متفاوت است و این تفاوت بر شکل و محتوای آنچه که آنها می‌نویسند، تأثیر می‌گذارد. وی معتقد است: ما نمی‌توانیم کلیشه‌ای شدن مسائل مربوط به جنسیت را از شرایط مادی آن در تاریخ جدا کنیم. این مطلب به معنای آن است که اولاً آزادی صرفاً از مجرای تغییرات فرهنگی به دست نخواهد آمد. دوم، ایدئولوژی جنسیت بر نحوه قرائت آثار مردان و زنان و چگونگی تثبیت معیارهای ارزش‌گذاری تأثیر می‌گذارد. سوم، منتقدان فمینیست باید ماهیت داستانی متون ادبی را در نظر بگیرند و با تقبیح کلیه نویسندگان مذکر، به دلیل تبعیض جنسی موجود در آثارشان به دام اخلاق‌گرایی شایع نیفتند و کلیه نویسندگان زن را به خاطر طرح مسائل جنسی تحسین نکنند. متون، معانی تثبیت‌شده‌ای ندارند و تفسیرها به موقعیت خواننده و ایدئولوژی او وابسته‌اند. با این همه، زنان می‌توانند و باید سعی کنند که نفوذ خود را بر نحوه تعریف جنسیت و بازنمایی فرهنگی آن اعمال نمایند.

نویسندگان زن بعد از جین آستین[۱۳] نیز با هم‌نوا شدن و واژگون کردن هم‌زمان معیارهای ادبی مردسالاری، به یک صدای مؤنث متمایز دست یافتند. کلیشه‌های مؤنث فرشته و هیولا هم‌زمان پذیرفته و ساخت‌شکن شدند. در این میان شاخص‌ترین چهره نقد آمریکایی موج دوم، الین شوالتر[۱۴] با کتاب «ادبیاتی که از آن خودشان است»، نقد فمینیستی و نقد نوشتار زنان را رواج می‌دهد. از نظر وی هرچند جنسیت مؤنث تثبیت‌شده یا ذاتی، و یا تخیل مؤنث وجود ندارد، اما نوشته‌های زنان و مردان با هم فرق دارند و منتقدان مذکر سنت نوشتاری را نادیده گرفته‌اند. او در کتابش، دوران نویسندگی زنان رمان‌نویس بریتانیایی را از دیدگاه تجربه زنانه و سنت به سه دوره زنانگی (زنان نویسنده معیارهای زیبایی‌شناختی مذکر را تقلید می‌کردند)، دوره فمینیستی (زنان نویسنده بر ارزش‌های مذکر می‌تازند و از تشکیل انجمن‌های زنانه حمایت می‌کنند) و دوره مؤنث‌گرایی (اندیشه نوشتار و تجربه ویژه مونث بسط می‌یابد و داستان‌های زنانه تولید می‌شود، تقسیم می­کند. کتاب «زن دیوانه در اتاق زیر شیروانی» نوشته ساندار گیلبرت و سوزان گوبار[۱۵](۱۹۸۰)، به بررسی آثار مهمترین زنان نوسنده قرن نوزده، از جمله جین آستن، مری شلی، امیلی برونته، شارلوت برونته، جرج الیوت و امیلی دیکنسن می­پردازد. این کتاب منحصر به فرد، فرهیخته­ترین و روشنفکرانه­ترین نمونه نقد ادبی فمینیستی بود و امروز همچنان نقطه عطف مهمی در تحول نقد فمینیستی است. بخش اول کتاب با عنوان «به سوی اصول فمینیستی»، نظریه­ای درباره نوشتار زنان ارائه می­دهد و به بررسی دشواری­هایی می­پردازد که فرهنگ ادبی غرب در پذیرش تلفیق دو واژه «زن» و «نویسنده» داشته است.

 

ادامه دارد…

 

پی‌نوشت:

[۲] West minster review.

[۳] Angelica Kaffmann.

[۴] Artemisia Gentilchi.

[۵] Existentialism

[۶] Julia Kristova

[۷] Ellen Cixo

[۸] Los Erigary

[۹] Betty Feridan

[۱۰] Kate Millett

[۱۱] Shulamit Firestone

[۱۲] Michelle Barre

[۱۳] Jane Austen

[۱۴] Allen Schwalter

[۱۵] Sandar Gilbert and Susan Gobar

لینک کوتاه مطلب : http://fekrat.net/?p=4291