درسی از مدرسۀ امام حسین(ع)؛

عزت‌مداری در اندیشه حسینی

برخی ذاتاً چنانند که هرگز ذلّتِ سلبِ اختیار و آزادی را بر نمی‌‌تابند و مرگِ شرافتمندانه را بر زندگی در زیر ستم و زورِ حکومتِ استبدادی ترجیح می‌‌دهند هرچند که از سوی انسانهای معکوس متهم به انتحار و خودکشی شوند.

«فکرت، رسانه اندیشه و آگاهی»؛ عزّت‌مداری از اصولِ مسلّم و مصرّح در حدیثِ حیات و سیرۀ سبزِ حسینی است. بر این مهم، شواهد و مدارکِ فراوانی در تاریخِ پیشوای شهیدان و سخنانی که از آن حضرت روایت شده است می‌‌توان یافت که ما برخی از آنها را در اینجا نقلِ و ترجمه سپس به اختصار توضیح می‌‌دهیم:

۱. «المَوتُ أولی مِن رُکوبُ العارِ ؛ والعارُ أولی مِن دُخولِ النارِ[۱]»

یعنی: مرگ بهتر از پذیرش ننگ(یعنی بیعت) است و پذیرشِ ذلّت (یعنی اسارتِ خانواده) بهتر از ورود به آتشِ دوزخ است(یعنی جزای بیعت).

۲.  «ألا إنّ الدّعی بن الدّعی قد خیّرنا بین اثنتین: السلّه أو الذلّه(یعنی بینَ القَتلِ وَ البیعَهِ)، و هیهاتَ مِنَّا الذلّه (یعنی هیهاتَ مِنَّا البیعَهِ) …/ آگاه باشید و بدانید که پسرخوانده پسرِ پسرخوانده مرا میان دو مصیبت مخیّر ساخته است: یا شمشیر(کنایه از قتل) یا ذلّت(کنایه از بیعت) ولی هیهات که ما به ذلّت، یعنی بیعت، تن دهیم.»[۲]

۳. «فإنی لا أرَی الموت إلّا السعاده والحیاه مع الظالمین إلّا برماً [۳]/ همانا من مرگ در راه خدا را جز سعادت و زندگی با ستمگران را جز خواری نمی‌بینم».

۴. «مَوتٌ فی عزّ، خیرٌ مِن حیاهٍ فی ذُلٍّ / مرگِ با عزّت بهتر است از زندگی با ذلّت.[۴]»

حکیم ابوالقاسم فردوسی که شیعۀ اسماعیلی مذهب بود گویی از این سخنانِ حضرت حسین الهام گرفته آنجا که گفته است:

مرا عار باشد از این زندگی،‌ که سالار باشم کنم بندگی / به نام اَر بریزی مرا گفت خون، به از زندگانی به ننگ اندرون.

۵. «از حسین پرسیدند از پیام‌‌آور خدا(ص) چه شنیدی؟ پاسخ داد شنیدم که می‌‌گفت: إنَّ اللهَ یُحِبُّ معالیَ الأُمورِ و یُکرِهُ سفاسفها… / خدا کارهای برجسته را دوست می‌‌دارد و کارهای پست را خوش نمی‌‌دارد…»[۵]

توضیح: انسان بما هو انسان، بالذات و در اصل، عزّت و مجد و شکوهمندی را دوست می‌‌دارد و از ذلّت و خواری و پستی با تمام توانش بی‌زار و گریزان است ولی گاهی در اثرِ تربیتِ نادرست و محیطِ خانواده‌‌ای استبدادزده و پدرسالار و زورمدار، گام به اجتماعی می‌‌گذارد که از همین خانواده‌های گفته شده تشکیل یافته است. یعنی تا کودک و نوجوان بود در محیط خانه پدر و مادر و برادر و خواهر بزرگش به صرف این که زودتر از او به دنیا آمده بودند از وی توقعِ طاعت داشتند بی‌‌آن که دلیلی بر آن طاعت اقامه کنند یا نافع و مفید بودنِ کاری را  که از او می‌‌خواستند نشان دهند. پدر و مادر و برادر بزرگتر صرفِ بزرگسالی را مکفی و بسنده می‌‌دانستند و نیازی نمی‌‌دیدند تا درکِ متقابل و تفاهم را از اصولِ رئیسۀ زندگی بدانند! حال انسانی که در چنین خانوادۀ منحطی به بار بیاید و سپس در جامعه ای منحطتر و استبدادی، بزرگ شود اگر روزی خود پدر یا پیرِ خانقاهی یا رئیس اداره و جایی گردد و جایگاهی بیابد در بهترین حالت از دیگران و زیردستان همان توقعی خواهد داشت که پدر و مادرش از او داشتند که گفت:

پرتوِ نیکان نگیرد آن که بنیادش بد است/ تربیت نا اهل را چون گرد کان در گنبد است.

وقتی این دور و تسلسل چندین و چندین نسل پیاپی ادامه بیابد دیگر فطرت و سرشتِ ذاتی انسان از میان می‌‌رود و سرشتِ دیگر و دگرگون و وارونی به خود می‌‌یابد به عبارت دیگر: طبیعتِ ثانوی به طبیعتِ ذاتی و اولی چنان چیره می‌‌شود که آن را از میان می‌‌برد و خود به جای آن می‌‌نشیند. آن گاه به چنین انسانِ معکوسی از آزادیخواهی – آن هم به قیمتِ جانسپاری و جانثاری- سخن گفتن ره به جایی نمی‌‌برد زیرا که وی حاضر است به هر قیمتی و در هر حالِ پست و رذیلتی زنده بماند و هرگز چیزی گرانبهاتر از زندگی در قوۀ مخیله‌‌اش نمی‌‌گذرد. مرحوم عبدالرحمان کواکبی وقتی از سرشتهای استبدادناپذیر و استبدادستیز سخن می‌‌گوید ائمّۀ أهل البیت علیهم السلام را مثال می‌‌زند که آنان اگر جانشان را به مهلکه‌‌ها می‌‌انداختند به خاطر این بود که انسانهای نجیب و آزاده بودند که سرشتی آزاد و نجیبانه داشتند و همین سرشت آنها را وادارشان می‌‌ساخت تا مرگِ شرافتمندانه را بر زندگیِ ذلیلانه برگزینند و ابن خلدون را که نسبتِ اشتباه به امام حسین داده بود به شدت سرزنش می‌‌کند و علتِ جسارتِ ابن خلدون را در این اصل می‌‌بیند که آری سرشت انسانها مختلف و گاهی متضاد است[۶] برخی ذاتاً چنانند که هرگز ذلّتِ سلبِ اختیار و آزادی را بر نمی‌‌تابند و مرگِ شرافتمندانه را بر زندگی در زیر ستم و زورِ حکومتِ استبدادی ترجیح می‌‌دهند هرچند که از سوی انسانهای معکوس متهم به انتحار و خودکشی شوند.

هر که مردن پیشِ چشمش تهلکه است/ نهیِ لاتلقوا بگیرد او به دست(مولوی)

اما چه می‌‌شود کرد که برخی از انسانها جز حفظِ نفس گویی به چیز دیگری نمی‌‌اندیشند و جبن و زبونیِ خویش را در زیرِ واژه هایی چون اعتدال و احتیاط، پنهان می‌‌دارند و در کمالِ ترسویی، خواری و رسوایی تسلیم را تقیه و محافظه‌‌کاری نام می‌‌نهند غافل از این مهم که نه فقط انسان که حتّی طبیعت بعضی از پردنگان و مرغان شکاری و وحوشِ غیور هرگز حیات در قفسِ اسارت را تاب نمی‌‌آورند و طبیعتشان گاهی انتحار را اختیار می‌‌کنند تا از زیر یوغِ ذلّت، رهایی بیابند و بسیاری از پردندگان و حیواناتِ وحشی وقتی به اسارت گرفتار می‌‌شوند از غذا خوردن سر باز می‌‌زنند تا بمیرند.[۷]

آری آزادی و حرّیّت از حقوقِ ذاتی و حیاتیِ هر موجود زنده ای است و حیات و زندگی، زمانی معنای درست و مفید دارد که با آزادگی و آزادی بپاید و ببالد. هر گاه این حقِ ذاتی و خدادادی سلب شود و راهِ دیگری برای کسب و جلبِ مجددِ آن نماند مگر مرگ، پس بایست به پیشواز مرگ رفت تا از ذلّتِ اسارت رهید زیرا که زندگی بدون آزادی و نارسیده به آزادگی در واقع خود مرگِ تدریجی است که بدترین مرگ محسوب می‌‌شود. انسان یک بار با صدا و معنا بمیرد هزار بار برتر و سودمندتر از آن است که هر روز و هر آن، زیرِ یوغِ اسارت و استبداد قطره قطره آب شود و خود تماشاگر ریزشِ مدامِ آبرویش باشد.

مرغِ اسیر در قفس، مرد و نخواست خود نفس/ نفسِ نَفَس مهمّ نیست گر نشود نفیس کس

* محمد صحّتی سردرودی، محقق و عاشوراپژوه

___________________________________

پی‌نوشت:

[۱]  دیلمی ، حسین بن ابی حسن ، اعلام الدین ، ص۲۹۸. 

[۲]  ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، ج ۳، ص۲۴۹ – ۲۵۰ ؛ طبرسی ، الاحتجاج ، ج۲ ، ص۹۹ .

[۳]  ابو نُعیم اصفهانی، حلیه الأولیاء و طبقات الأصفیاء ، چاپ مصر، ج ۲ ، ص ۳۹ ؛ یحیی بن الحسین بن هارون، تیسیر المطالب فی أمالی علی بن أبی طالب، ص ۱۴۳ ؛ شجری، الأمالی الخمیسیه، ج ۱ ، ص ۱۶۱ ، ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۱۴ ، ص ۲۱۷ – ۲۱۸ ؛ ذهبی، سیر أعلام النبلاء ، ج ۳ ، ص ۳۱۰ البته اسناد و مدارکِ این سخن از امام حسین فراوان است که ما در جایی به ۱۵ مدرک و منبع ارجاع داده ایم، ر.ک: عاشوراپژوهی، ص ۲۵۷.

[۴]  ابن شهرآشوب، مناقب آل أبی طالب، ج۴، ۶۸.

[۵]  الیعقوبی، ابن واضح ، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۵۹ ، تحقیق عبدالامیر مهنّا، بیروت، الاعلمی، ط ۱، ۱۴۱۳ ق.

[۶]  الکواکبی، طبایع الاستبداد، ص ۵۱، تحقیق محمد عماره، مصر، دارالشروق، ط ۲، ۱۰۰۹ م. دربارۀ سخنانِ ابن خلدون در این باب و نقد و بررسیِ آن مراجعه شود به عاشوراپژوهی، ص ۲۰۲ – ۲۲۰، از این نویسنده.

[۷]  الکواکبی، طبایع الاستبداد، ص ۵۳.

لینک کوتاه مطلب : http://fekrat.net/?p=10220