مدرنیته در ذات خود توتالیتر است (بخش اول)

غرب یک تصویر برساخته‌ای از خود ارائه داده است که با واقعیت‌های آن بسیار تفاوت دارد. این را پیش از این هم کسانی از درون جوامع غربی و از بیرون آن، فهمیده و متذکر شده‌اند و با اشرافی به مدعا و واقعیت‌های غرب، این فاصله و شکاف را کشف و ابراز کرده بودند. امروزه اما این قضیه بیشتر خود را نشان داده است و می‌رود که به یک وقوف و اذعان جمعی تبدیل شود.

در سالیان اخیر، در اروپا شاهد توهین به پیامبر(ص) بودیم که  واکنش‌هایی را نیز در پی داشت. آنچه در مورد اخیر سطح واکنش‌ها و بحث‌ها را افزایش داد، حمایت مکرون رئیس جمهور فرانسه از انتشار کاریکاتورهای موهن علیه پیامبر اسلام (ص) به بهانه دفاع از آزادی بیان بود. سوال اصلی این است که به‌طور کلی آیا وهن به امر مقدس، ذاتیِ عالَمِ غربی و مدرنیته است یا صرفا امری عارضی، سیاسی و معطوف به اشتباه عملکرد دولتمداران آنهاست. طی نشستی با حضور علیرضا شجاعی زند عضو هیات‌علمی دانشگاه تربیت مدرس و بیژن عبدالکریمی عضو هیات‌علمی دانشگاه آزاد واحد تهران‌شمال به بررسی امر مقدس در غرب پرداختیم.

 

بحث ما درمورد توهین به امر مقدس است، یعنی واقعه‌ای که اخیر در فرانسه رخ داده و اکنش‌هایی را در پی داشته است؛ برای شروع بحث هریک از اساتید نظرات خود را ارائه دهند، تا به ادامه گفت‌وگو برسیم.

 

شجاعی‌زند:

مساله بنده در این گفت‌وگو خیلی محدود به رخداد ناگواری که پیش آمده نیست، بلکه آن را فرصت و بهانه‌ای یافته‌ام برای ورود به مسائلی بنیادی‌تر. این به‌معنی کاستن از اهمیت آن اهانت و واکنش‌های لازم به آن نیست. آن جای خود را دارد، لیکن نمی‌خواهم در اینجا به آن بپردازم. مساله بنده بیشتر ناظر به چرایی وقوع ابتدایی این پدیده است.

غرب یک تصویر برساخته‌ای از خود ارائه داده است که با واقعیت‌های آن بسیار تفاوت دارد. این را پیش از این هم کسانی از درون جوامع غربی و از بیرون آن، فهمیده و متذکر شده‌اند و با اشرافی به مدعا و واقعیت‌های غرب، این فاصله و شکاف را کشف و ابراز کرده بودند. امروزه اما این قضیه بیشتر خود را نشان داده است و می‌رود که به یک وقوف و اذعان جمعی تبدیل شود. علت آن هم شرایطی است که به‌مدد رسانه، خصوصا رسانه‌های مجازی فراهم آمده است. این تصویر از غرب، طی چند سده‌ و با استفاده از ابزارهای عدیده‌ای ساخته شده است؛ رسانه‌های جمعی، روشنفکران، محافل دانشگاهی، تکنوکرات‌ها و دولت‌ها و کارگزاران وابسته یا غرب‌گرا هرکدام به‌نوعی در این تصویرسازی نقش داشته‌اند. درمقابل هم به‌منظور آشکارسازی وجود فاصله و شکاف میان واقعیت و حقیقت غرب، البته جریانات و عواملی دخیل بوده‌اند که عمر به‌مراتب کوتاه‌تری دارند و بیشتر مربوط به دهه‌های اخیر هستند، مثل رسانه‌های مستقل و رسانه‌های مجازی. با اینکه خود محصول مدرنیته هستند، اما کمک شایانی به برملاسازی حقیقت غرب و مدرنیته کرده‌اند. برخی رخدادهای جهانی و منطقه‌ای هم مثل همین لشکرکشی‌های نواستعماری به اسم دموکراسی در دو، سه دهه اخیر در برملاسازی حقیقت و واقعیت غرب بسیار اثرگذار بوده است. همچنین سیاست‌های غلط و سیاستمداران نالایق و پراشتباه در دهه اخیر و شکست‌های نظامی و سیاسی متعددی که غرب و به‌خصوص آمریکا درمناطق مختلفی از جهان مثل افغانستان، عراق، سوریه، یمن، لبنان و حتی در آمریکای لاتین داشته است و مقاومت‌هایی که درمقابل آنها صورت گرفته و هزینه‌های سنگینی که برای آن پرداخته شده، همه در برملا شدن واقعیت غرب و آشکارسازی فاصله و شکافش با تصویر ساختگی آن موثر بوده است. شاید از همین رو است که برخی از فرارسیدن دوره افسون‌زدایی از مدرنیته و غرب سخن گفته‌اند.

یکی از این مجموعه رخدادها که با تمام شناعتش به‌زیان غرب تمام شده و خواهد شد، همین اهانت به نبی‌مکرم اسلام است که پیش از این هم یک‌بار دیگر امتحان شده بود و آن واکنش بازدارنده حضرت امام(ره) را به‌دنبال داشت و منجر به شکل‌گیری یک موج جهانی علیه آن شد. این بار هم به همان حربه متوسل شدند و گمان می‌کردند که با سوار شدن بر امواج برخاسته علیه افراطی‌گری داعشی می‌توانند آن را بهانه‌ای قرار دهند برای مقابله با خیزش عمومی مسلمانان و جبهه‌های مقاومتی که در سراسر منطقه شکل گرفته است. مساله غرب اما داعش نیست، ممکن است که برخی نگرانی‌های امنیتی پدید آورده باشد و در بدنه‌های اجتماعی‌اش خارج از کنترل باشد، اما مساله جدی و مهمی برای غرب محسوب نمی‌شود و حتی فوایدش برای قدرت‌های سیاسی مسلط جهانی ممکن است بر مضرات و تهدیدهایش بچربد. غرب نه‌تنها مشکل حادی با داعش و جریانات نظیر آن ندارد، بلکه درموارد بسیاری از آنها استفاده کرده است یا برای تحریک عواطف و آماده‌سازی افکار عمومی مردم خود به‌منظور حمایت از لشکرکشی‌های نواستعماری یا برای استفاده‌های‌ ابزاری از آنها برای ضربه زدن به جبهه مقاومت و منحرف ساختن خیزش عمومی مسلمانان در منطقه. مساله غرب آنقدر که جریان گفتمانی مقاومت است، خطرات امنیتی داعش نیست. به هر صورت به نظر می‌رسد که مبادره اخیر هم می‌تواند یکی از آن عوامل و رخدادهای منجر به افشا شدن ماهیت غرب باشد.

در دفعات قبل فرصتی بود تا هجماتی از این دست، ابعاد بنیادی‌تری پیدا کنند و مبانی نظری مدرنیته و پیوست‌های نظری آن را به‌چالش بکشند، اما به هردلیل چنین نشده است. شاید این بار بشود و بتوان گام‌های موثرتری در آشکارسازی لایه‌های پنهان این رخدادها برداشت. پس این اتفاق و اتفاقات نظیر آن اگرچه ناگوارند، اما فرصت‌های‌ ذی‌قیمتی هستند که می‌شود مقابله‌جویی با قدرت هژمون غرب را به یک پرده بالاتر انتقال داد. همینجا عرض کنم که خطای بزرگی را مرتکب می‌شوند کسانی که تلاش دارند این قبیل رخدادها را به‌حساب بدسلیقگی و بدعملی دولتمردان غربی بگذارند و آن را به یک رویارویی سیاسی صرف تقلیل دهند. ساده‌نگری است که برخی اصرار دارند آن را به عمل سیاسی کارگزاران و نه مبانی فکری و فلسفی مدرنیته مربوط ‌سازند. به اعتقاد ما مساله فراتر از شکاف طبیعی میان نظر و عمل است. این را باید در زنجیره تحولات کلانی دید که در چند دهه اخیر و در سطح جهانی رخ داده و غرب را وارد مرحله‌ای کرده که می‌شود از آن با عنوان بیرون زدن تعارضات درونی و پارادوکس‌های نظری مدرنیته یاد کرد. این مسائل محدود به یک زمینه و یک ساحت هم نیست، بلکه بخش‌های مختلفی از این بنا و دستگاه عظیم نظری را دربرگرفته است. شاهد مثال‌هایی هم هست که عرض می‌کنم.

باید توجه داشت که مدرنیته امروز خود به یک سنت متصلب تبدیل شده است و دیگر نمی‌توان مسائلی از این دست را مثل سابق ذیل منازعه میان سنت و مدرنیته طرح و بررسی کرد. اگر چنین بحثی برای اوان شکل‌گیری مدرنیته موضوعیت داشت، اکنون دیگر موضوعیت ندارد، زیرا خود مدرنیته اینک به یک سنت متصلب و به‌شدت محافظه‌کار تبدیل شده است. مدرنیته امروزه به شعارها و آرمان‌هایش مثل باز بودن آینده، دیگر اعتنایی ندارد و به آنها پشت کرده و به انگاره پایان رسیده است. از تعبیر «انگاره» پایان استفاده کردم، چون با انواع متعددی از نظریه‌‌های پایان مواجهیم؛ ایده‌هایی که به موازات هم طرح شده و درهمین دهه‌های اخیر تئوریزه شده‌اند. پایان تاریخ، پایان معرفت، پایان فلسفه، پایان ایدئولوژی و آرمان، پایان دین و حتی پایان معنا. چرا مدرنیته‌ای که با شعار آینده باز است شروع کرد، اینک به ایده پایان و پایان همه‌چیز رسیده است؟ روشن است، چون می‌خواهد راه عبور از خود را به روی دیگران ببندد و این یعنی دچار شدن مدرنیته به یک محافظه‌کاری شدید و به یک پارادوکس درونی و وانهادن شعارها و آرمان‌های بنیادی خود.

خیلی وقت است که نسبت اندیشه و عمل، اندیشه و راهبرد و اندیشه و سیاست وارونه شده است. از همین رو هم این اهل اندیشه و نظر هستند که با کمال تاسف برای راهبردهای سیاسی اتخاذشده ازسوی دولتمردان، نظریه‌پردازی می‌کنند و نه به عکس. ایده پایان هم به‌نظر می‌رسد در کار تئوریزه کردن همین واقعیت‌های محقق و راهبردهای سیاسی پیاده شده بوده است. پایان تاریخ یعنی کسی به پس از مدرنیته فکر نکند. کسی به تغییرات شالوده‌شکن فکر نکند. هرگونه تغییر و تحولی هم که لازم باشد، باید در درون مدرنیته و با حفظ همین چارچوبه‌ها رخ دهد. چرا؟ چون تاریخ به انتهای راه خود رسیده و قرار نیست اتفاق مهم دیگری در آن رخ دهد و سرنوشت دیگری را برای بشر رقم بزند. پایان معرفت و پایان فلسفه یعنی باید به گفتمان مدرن و محصولات فکری و نظری حاضر و آماده‌اش در ساحت‌های مختلف اکتفا شود. این ما را به‌سوی نوعی پراگماتیسم یا نوپراگماتیسمی می‌خواند که مدرنیته سابقا چندان میانه‌ای با آن نداشت و بر تقدم و فضل اندیشه و ابتنای عمل بر آن تاکید می‌کرد. مدرنیته امروزه به کسی مثل رورتی رسیده که به‌صراحت از پراگماتیسم دفاع می‌کند و به‌جای فکر و ایده و نظریه، یک مجموعه توصیه‌های راهبردی و دستورالعمل‌های اجرایی به شما عرضه می‌دارد و می‌گوید برای نیل به دموکراسی هیچ‌نیازی به آگاهی و مبانی معرفتی نیست و پیاده‌سازی دموکراسی مقدم بر فلسفه است. پایان معرفت و فلسفه یعنی سپردن میدان معرفت به دست پست‌مدرنیسم و تقلیل و جایگزینی معرفت با امور ذوقی، ادبی و هنری و از این قبیل. پایان ایدئولوژی و آرمان یعنی بی‌اثر کردن هرگونه ‌انگیزه‌ برای مقاومت دربرابر جریان غالب و بی‌اثر کردن هرگونه اراده‌ای برای تغییرات شالوده‌شکن. این درحالی است که غرب حتی برای یک لحظه هم غیرایدئولوژیک نبوده است؛ نه می‌خواسته غیرایدئولوژیک باشد و نه می‌توانسته باشد. تنها تلاش کرده تا ایدئولوژیک بودن خود را پنهان سازد. غرب حتی برای یک لحظه هم ایدئولوژی را از ساحت فکر، اندیشه و عمل خود بیرون نگذاشته، تنها پنهان کرده است تا بتواند با پنهانکاری، ایدئولوژی‌های رقیب را از صحنه خارج کند. پارادوکس‌های درونی غرب تنها به انگاره پایان ختم نمی‌شود. انگاره‌های دیگری هم هست که به موازات انگاره پایان، به این پارادوکس‌ها دامن زده‌اند.

یکی از آنها جریان قوی و جاری «دیگری‌سازی» است. غرب درحالی خودش را لیبرال معرفی می‌کند که هیچ‌گاه بر مبانی ادعاشده آن استوار نمانده است. خصوصا در باب «آزادی دیگری». جوهر اصلی لیبرالیسم، آزادی من نیست؛ اگرچه با آن شروع می‌شود اما آنچه در لیبرالیسم مهم و ارزشمند است، آزادی دیگری است. غرب درحالی از آزادی دیگری دم می‌زند که بستر طرح و ترویج جریان قوی دیگری‌سازی بوده است. این جریان، چندان جدی و بی‌قرار است که با افول و از صحنه خارج شدن یک دیگری، بلافاصله دیگری جدیدی برساخته می‌شود. این نوع تصویرسازی، پیش از این در اطراف بلوک شرق و کمونیسم شکل گرفت و امروزه در باب اسلام‌گرایان و بنیادگرایان و از این قبیل. ابزار آن در دوره‌ای حقوق بشر بود و امروز دموکراسی و تروریسم. این دیگری‌سازی و تهدیدنمایی از دیگری هم با اصول لیبرالیسم ناسازگار است و هم با رویکردهای پست‌مدرنی که در دهه‌های اخیر فرصت عرض‌اندام و میدان بازتری پیدا کرده‌اند. جالب است که اتفاقا خاستگاه هر دوی اینها فرانسه است. عجیب است فرانسه با چنین عقبه‌هایی که مدرنیته نیز از آن ارتزاق کرده، امروزه تبدیل به پرچمدار مقابله عملی و نظری با تمامی آن شعارها شده است. این دیگری‌سازی و تهدیدنمایی از دیگری اتفاقا با رویکرد و راهبرد لائیسیته نیز در تعارض است که خاستگاه آن نیز فرانسه است. قرار بوده که دولت‌های لیبرال سکولار غیرایدئولوژیک در قبال تمامی ادیان و ایدئولوژی‌ها و فلسفه‌ها بی‌طرف و خنثی باشند؛ اما امروز به نابردبارترین و متعصب‌ترین جریان سیاسی ایدئولوژیکی بدل شده‌اند که از ریشخند و تحقیر دیگران لذت می‌برند و حمایت علنی هم می‌کنند و به تخاصمات درونی و بیرونی جامعه خویش دامن می‌زنند. نقطه آغاز خشونت و ترور اگر صحنه را درست ببینی، اینجاست و نه واکنش‌های کف خیابان یک جوان چاقو به‌دست تحریک شده که ممکن است مامور هم باشد.

غرب خود را مبدع ساختار دولت ملت‌ها در جهان می‌داند. اهمیت اصلی دولت ملت‌ها هم حقوق شهروندی است و به‌رسمیت شناختن آحاد جامعه به‌عنوان شهروند. غرب و همین فرانسه مبتکر اعلامیه حقوق بشر هم هست و خود را مدعی آن می‌داند و در عین‌حال امروز بسیاری از اصول آن را زیر پا گذارده است و می‌گذارد. از کجا می‌گویم؟ چون حقوق بشر و حقوق شهروندی با خط‌مشی دیگری‌سازی و تهدیدنمایی و تهدید آزادی‌های دیگری تعارض اساسی دارند.

اینها را عرض کردم تا نشان دهم تعارضاتی که دامنگیر غرب است، از جنس شکاف میان نظر و عمل نیست و نمی‌شود و نباید آنها را به اشتباهات یک دولتمرد تقلیل داد و به مواجهات موجود در عرصه سیاسی مربوط کرد. اینها نشانه‌هایی از تعارضات درونی مدرنیته هستند. پیش از این هم کسانی به آن توجه داشته و تصریح کرده‌اند، اما امروزه خود را عیان‌تر از پیش نشان می‌دهد، تا جایی که امثال بنده هم که در منتهای این صف ایستاده‌ایم، متوجه آن می‌شویم.  گلایه و تنبهی هم برای غرب‌گرایان و مدرنیست‌های داخلی دارم. آن دسته که تلاش دارند همین جنس قلب و پرآسیب را با ظاهرسازی به هموطنان خود بفروشند. همیشان چقدر برای ما از عقلانیت و آزادی و آزاداندیشی جاری در مدرنیته گفتند؟ چقدر از ایدئولوژی‌زدایی و از آزادی‌های مطلق لیبرالیستی گفتند؟ چقدر از احترام و اهمیت قائل‌شدن‌های پست‌مدرنیستی نسبت به دیگری گفتند؟ چقدر از حقوق اقلیت‌ها و حقوق ذاتی انسان گفتند؟ چقدر از دولت خنثی و بی‌طرف تحت عناوین دولت لیبرال و دولت لائیک سخن گفتند؟ درحالی‌که هیچ‌یک، نه در نظر و نه در واقعیت و عمل حقیقت نداشت. می‌خواهم از فرصت پدید آمده استفاده کنم و بحث را به این ساحت بکشانم تا جدی‌تر به این مساله فکر کنیم.

 

عبدالکریمی:

واقعیت این است که من چندان با طرح مساله و سوالاتی که شما برای من فرستاده بودید، موافق نبودم. آقای شجاعی‌زند زمینه بسیار خوبی را فراهم کردند که من در مقام دیالوگ با ایشان ایده اصلی خود را بگویم. انگیزه آقای شجاعی‌زند دقیقا انگیزه من هم بود، یعنی این حادثه بهانه‌ای شود که یک مقدار از سطح بحث‌های روزمره ارتقا حاصل کنیم و کمی از روزمرگی و بحث‌های ژورنالیستی فاصله بگیریم و شاید به حقایق و چشم‌اندازهای دیگری نائل شویم. واقعیت این است که من با آقای شجاعی‌زند چندان شکاف و فاصله زیادی ندارم اما چگالی و ثقل بحثم را می‌خواهم در نقطه دیگری قرار دهم. به نظر من همه فرمایشات آقای شجاعی‌زند «کلمه الحق» بود اما گاهی این حرف‌های درست می‌تواند خنجری بر چشم خودآگاهی ما باشد. همین امر مایه دل‌نگرانی بنده است، یعنی بیان حرف حقی که می‌تواند از آن «یراد به الباطل» بشود. من در مقام دیالوگ می‌خواهم بگویم آقای شجاعی‌زند می‌فرمایند که غرب یک برساختی از خودش دارد و این برساخت با واقعیت خودش خیلی فاصله دارد، اما حرف من این است که آیا هیچ برساختی وجود دارد که با واقعیت تابع نعل به نعل باشد؟ همواره واقعیت‌ها با برساخت‌ها فاصله دارند و واقعیت‌ها نشانه‌هایی را عرضه می‌کنند که در برابر برساخت‌های ما مقاومت می‌کنند و نشان می‌دهند که برساخت‌های ما را روی برنمی‌تابند. ما همواره با یک درهم‌تنیدگی سوبژه و ابژه مواجه هستیم و هیچ موقع نمی‌توانیم از ابژه لخت و عریان و بدون آمیختگی با عناصر ذهنی خود سخن بگوییم. به تعبیر کانتی و براساس انقلاب کپرنیکی وی، همواره عناصر ماتقدم و سوبجکتیو در معرفت ما و در قوام‌بخشی به ابژه وجود دارد. حال، حرف من این است: آیا این فقط غرب است که از خودش برساخت دارد؟ جهان اسلام چه؟ آیا امروز ما و جهان اسلام نیز از خود یک برساخت نداریم؟ این برساخت چقدر با واقعیت اجتماعی و تاریخی ما منطبق است؟

ادله و مسیر بحثی که آقای شجاعی‌زند درپیش گرفتند بیشتر ناظر به یک گفتمان جامعه‌شناختی بود، اما من از یک چشم‌انداز وجودشناسانه و معرفت‌شناسانه می‌خواهم بحث کنم.

مدرنیته و غرب در ذات خودش توتالیتر است. غرب اسیر منطق یوروسنتریسم یا اروپامحوری است، یعنی خودش را محور عالم دانسته، تمام جهان را حول محور خود تفسیر می‌کند. غرب اسیر خودبنیادی است. غرب اسیر منطق شرق‌شناسی– در معنای ادوارد سعیدی- است. غرب وقتی از عقلانیت حرف می‌زند، فقط به یک معنا و مفهوم از عقل و عقلانیت قائل است و هیچ درک دیگری برای شیوه‌های دیگر عقلانیت قائل نیست. این عقلانیت صرفا عقلانیت منطق‌محور وگزاره‌محور متافیزیکی است و شیوه‌های دیگر عقلانیت را به رسمیت نمی‌شناسد. عقل برای غرب یعنی عقلانیت ارسطو، عقل برای غرب یعنی عقلانیت موردنظر دکارت و کانت. اگر با این عقلانیت بخواهید مسیح را بسنجید، مسیح بی‌شک از عقلانیت در معنای عقلانیت متافیزیکی برخوردار نبود. اما ما نمی‌توانیم بگوییم مسیح از نوعی از عقلانیت برخوردار نبود؛ مسیح، سنن تاریخی غیرغربی و… از عقلانیت در معنای دیگری برخوردارند، اما چون غرب یک معنا و مفهوم را از عقل و عقلانیت مطلق می‌کند، درواقع شیوه‌های دیگر و معانی دیگر از عقل و عقلانیت را به رسمیت نمی‌شناسد. به این معنا غرب در ذات خود توتالیتر است. همه اینها را گفتم که بگویم تا چه حد با آقای شجاعی‌زند همراه و همدل هستم. می‌پذیرم در تفکر غربی هیچ نوع نظام اپیستمیکی غیر از آن نظام اپیستمیک‌هایی که در سنت متافیزیک غربی عرضه شده، به رسمیت شناخته نمی‌شود. حالا درست است که فلسفه‌هایی چون آمپریسم و راسیونالیسم یا فلسفه کانت و فلسفه هگل با هم اختلاف دارند و دکارت، افلاطون و ارسطو با هم اختلافات بسیار دارند، اما این اختلافات به زبان توماس کوهن، درون‌پارادایمی است. یعنی این اختلافات و فلسفه‌های رنگارنگ درون یک پارادایم وسیع‌تری به نام پارادایم تفکر متافیزیکی است. غرب بیرون این پارادایم و سنت متافیزیکی را نمی‌بیند. اما نگرانی من اینجاست، آیا این فقط غرب است که دانش را تابع قدرت کرده و هم از خود و هم از دیگری هویت‌سازی دروغین می‌کند؟ آیا امروز جهان اسلام و مشخصا جامعه ما، اسیر منطق شرق‌شناسی وارونه نشده‌ است؟ آیا امروز نیز ما از خودمان برساختی ارائه نمی‌دهیم که با واقعیت‌مان بسیار فاصله دارد؟ آیا ما منطق خودبنیادانه را به هم زدیم و منطق دیگری را که مبتنی‌بر محوریت و مرکزیت یک حقیقت استعلایی و مطلق و متعالی، باشد به جهانیان عرضه کرده‌ایم یا آنکه ما خودبنیادی مدرن غربی را در پرتو خودبنیادی تئولوژیک نوینی قرار داده‌ایم؟ به نظر می‎رسد علی‌رغم تعارضات سیاسی و ایدئولوژیکی که میان ما و غرب وجود دارد، ما منطق را دگرگون نکرده‌ایم. یعنی اگر در غرب دانش تابع قدرت است، در جهان اسلام کنونی نیز دانش مستقل از قدرت نیست و این دانش روندی فارغ از قدرت و وجوه ایدئولوژیک را طی نمی‌کند؟ آیا واقعا جهان اسلام توانسته است افقی فراسوی افق فرهنگ و تفکر غربی ارائه دهد؟

تلاش‌هایی که آقای شجاعی‌زند نشان دادند این بود که ما در مواجهه با غرب سطحی نباشیم و تعارضات آن را نیز ببینیم. و بدانیم که این تعارضات پارادوکس‌های درونی سنت متافیزیک غربی است، اینها تعارضات و نقصان‌هایی است که در ذات عقل روشنگری و مدرنیته وجود دارد. بسیار خب! اینها قبول. اما در رابطه با جهان اسلام چه باید بگوییم؟ در جهان اسلام و به‌خصوص در جامعه ما و میان پیروان گفتمان انقلاب، یک منطق یک بام و دو هوا وجود دارد. یعنی وقتی از غرب صحبت می‌کنند، به واقعیت غرب نظر دارند، اما وقتی از جهان اسلام صحبت می‌کنند به اسلام به‌عنوان یک ایده توجه دارند، نه به واقعیت کنونی و تاریخی آن. وقتی درمورد جهان اسلام صحبت می‌کنیم، به کدامین ساحت نظر داریم؟ به ساحت واقعیت جهان اسلام توجه داریم یا امکان‌هایی که تفکر توحیدی اسلام و سنت و میراث تاریخی‌ای که در اوجش وجود داشت، اما امروز وجود ندارد، نظر داریم؟ آقای شجاعی‌زند می‌فرمایند که غرب امروز از ایده خودش بسیار فاصله دارد، این حرف کاملا درستی است. اما در بسیاری مواقع این حرف درست حجابی می‌شود که ما مسائل و بحران‌های خودمان را نبینیم. آیا جهان اسلام و کشور ما ایران، به ایده اسلام خیلی نزدیک است؟ چنین شکافی بین مسلمانی ما با اسلام ما وجود ندارد؟ این شکاف را نیز ما باید در کنار همان مسائلی که آقای شجاعی‌زند بر آن تکیه می‌ورزند، مورد تامل قرار دهیم.

حال، در سیاق بحث کنونی، اینکه برخی در جهان اسلام صلای وا اسلاماه سرداده‌اند و بر این امر تکیه و تاکید می‌ورزند که به مقدسات ما و به نبی ما بی‌احترامی شده، صرفا حاصل مواجهه یک سنت تمامیت‌یافته با جهان مدرن و جهان معاصر است، سنتی که تمام امکانات خود را به فعلیت رسانده و از سر ضعف و در مقام واکنش با رقیب خود مواجه می‌شود. کسی کاریکاتوری کشیده و براساس دیدگاه‌های سکولار و اَتئیستی خود و جامعه‌اش به پیامبر اسلام بی‌احترامی کرده است. اما مگر در زمان خود پیامبر به ایشان بی‌احترامی نمی‌شد؟ مگر فردی در مکه هر روز بر سر ایشان خاکستر نمی‌ریخت و به ایشان بی‌احترامی نمی‌کرد؟ مگر یک روز که فرد هتاک مریض شد و خاکستر نریخت، پیامبر ما دل‌نگران نشد و نفرمود بر سر رفیق ما چه آمده است که امروز بر سر من خاکستر نریخت؟ این مواجهه نبی از سنخ منطق دیگری است که با منطق حاکم بر جامعه‌اش بسیار فاصله دارد. منطق متعالی نهفته در واکنش نبی منطق مادون و ضعیف جامعه را در خود هضم می‌کند. این منطق متعالی افق تازه‌ای برای شبه‌جزیره اسلام و فرهنگ جاهلی آفرید. اما آیا امروز جهان اسلام از چنین منطق متعالی‌ای برخوردار است؟ یا برعکس واکنش جهان اسلام صرف یک واکنش عکس‌العملی لیک هم‌سطح و هم‌عرض و از سنخ همان منطق هتاک است؟

باید همه رهبران جهان اسلام جنایت‌هایی را که به نام اسلام شده و می‌شودــ مثل جنایت آشکار سربریدن معلم فرانسوی در مقابل چشم دانش‌آموزان ــ شدیدا و صراحتا بدون هیچ‌گونه اغماض و لاپوشانی محکوم کنند. سنن انبیایی با هتاکی و فحاشی مخالفان‌شان در طول تاریخ لکه‌دار نشده و نمی‌شود اما با قتل نفس به نام آنان بسیار آسیب می‌بیند. اگر خود حضرت رسول(ص) در میان ما و در روزگار ما بود و به ایشان بی‌احترامی می‌شد، ایشان چه مواجهه‌ای می‌داشتند و اگر درمقابل دیدگان ایشان قتل نفسی صورت می‌گرفت، چه واکنشی از خود نشان می‌دادند؟ من نمی‌خواهم از هتک حرمت به انبیا یا هیچ انسان دیگری دفاع کنم، لیکن می‌خواهم بگویم که نوع دفاع از شخصیت نبی یا اسلام نشان‌دهنده خیلی از امور از واقعیت خود جهان اسلام در وضعیت تاریخی کنونی است. این‌گونه واکنش‌هایی که در جهان اسلام در برابر اَتئیست‌ها و در مواجهه با یک کاریکاتور صورت می‌گیرد، واکنش عالمیتی است که به پایان تاریخی خود رسیده است. به بیان ساده‌تر علی‌رغم همه انتقاداتی که دکتر شجاعی‌زند به غرب دارند و من به این اعتبار در جبهه ایشان هستم، اما از اینجا راه خود را جدا می‌کنم که جهان اسلام امروز فاقد یک نظام اُنتولوژیک و یک نظام اپیستمیکی است که بتواند در برابر غرب کنونی، با تمامی تعارض‌ها و پارادوکس‌هایش قدعلم کند. فقط در مقام نفی است و در مقام ایجاب هنوز افق تازه‌ای را خلق نکرده است، هنوز به فهم جدید و اُنتولوژی و نظام معرفت‌شناسانه‌ای جدید متناسب با جهان معاصر دست پیدا نکرده است. لذا همه نزاع‌ها و واکنش‌هایش در برابر غرب نزاعی سیاسی و ایدئولوژیک است. لیکن این نزاع در روزگار کنونی در همان زمینی است که غرب در آن بازی می‌کند. این نزاع‌های سیاسی و ایدئولوژیک نباید این توهم را برای ما ایجاد کند که سرنوشت سوبژه مسلمان یک روند و تافته جدابافته‌ای از سرنوشت جهان است و البته این سرنوشت جهانی با هژمونی سیاسی غرب است، البته غربی که متزلزل شده و ایده‌هایش آن گرمای اولیه در عصر روشنگری و در قرون ۱۸ و ۱۹ و نیمه اول قرن بیستم را ندارد و خود نسبت به باورهای خود مردد شده است. کاملا با آقای شجاعی‌زند همدل هستم که این عقب‌افتادگی بسیاری از جوانان و شبه‌روشنفکران ماست که هنوز در حال و هوای عصر روشنگری قرون ۱۸ و ۱۹ اروپایی به سر می‌برند و البته یک دلیل اصلی این عقب‌افتادگی نیز بحران‌های درونی و انحطاط خود جریانات سنتی و بنیادگرا در عالم اسلام است که جوانان را در واکنش به دامان غرب افکنده است. به تعبیر زیبای شریعتی استحمار کهنه همیشه زمینه‌ساز استحمار نو بوده است.

آقای دکتر شجاعی‌زند می‌فرمایند غرب بالذات ایدئولوژیک است. اما سوال من این است: جهان اسلام در شرایط تاریخی کنونی چطور؟ آیا جهان اسلام توانسته است از تعارضات ایدئولوژیک فراتر رفته، نوع دیگری از مواجهه با جهان را خارج از مواجه‌های ایدئولوژیک و فراتر از منطق تبعیت دانش از قدرت به انسان معاصر ارائه دهد؟

آقای دکتر شجاعی‌زند می‌فرمایند که غرب همواره برای خود ایدئولوژی رقیب می‌سازد تا به خودش هویت بخشد. اما سوال من این است: آیا جهان اسلام در شرایط تاریخی کنونی به امری غیر از این مبادرت می‌ورزد؟ آیا ما غیر از دیگرسازی در مواجهه با غرب، واقعا بر منطق شرق‌شناسی و شرق‌شناسی وارونه غلبه پیدا کرده‌ایم و مواجهه ما با غرب یک مواجهه پدیدارشناسانه، غیرسیاسی و غیرایدئولوژیک است یا ما نیز در واکنش به منطق اروپامحورانه و شرق‌شناسانه غربی‌ها از منطق خودمحورانه و از منطق شرق‌شناسی وارونه تبعیت کرده، براساس همین منطق با غرب و جهان معاصر مواجه می‌شویم؟ با توجه به وضعیت دانش در کشور ما، مقوله کتاب، فرهنگ، سانسور، حضور لویاتان قدرت در همه‌جا و…، آیا می‌توان مدعی بود که در جهان اسلام و در ایران انقلابی رابطه دانش و قدرت به هم خورده و ما به یک رابطه تازه و افق نوظهوری در برابر منطق رابطه دانش و قدرت در غرب نائل شده و منطق جدیدی را به جهانیان عرضه کرده‌ایم؟

آقای دکتر شجاعی‌زند می‌گویند تعارضات غرب، تعارضات عمل و نظر نیست بلکه این تعارضات و پارادوکس‌ها اموری درونی و ذاتی غرب است. اما پرسش من این است: تعارضات درونی عالم اسلام در عصر کنونی چطور؟ آیا این تعارضات متعلق به عاملان بد است؟ همه سخنم این است که نفوذ و اثرگذاری فکری جریانات سنت‌گرایی که در عالم اسلام نقش هدایتگری جوامع مسلمان را برعهده داشته‌اند، به پایان رسیده‌اند و آنها تاکنون نتوانسته‌اند اسلام را در افق معاصر مورد بازفهمی، بازتفسیر، واگشایی و واسازی قرار دهند و این واکنش‌هایی که نسبت به جهان جدید و جهان غرب می‌شود و غوغاها و هیاهویی نیز در واکنش به یک کاریکاتور می‌شود، مبین همین نقصان مذکور است. به‌هیچ‌وجه سخنم این نیست که از دل محاسن و میراث تاریخی ما نمی‌توان امکانات تازه‌ای را در جهت خلق یک افق تازه کشف و استخراج کرد، اما متاسفانه جریانات سنت‌گرا و جریانات حوزوی ما مرجعیت‌شان را از دست داده و قدرت فکری و نظری‌شان به تمامیت رسیده است و هیاهوهایی نیز که در واکنش به برخی کاریکاتورهای احمقانه از جانب این جریانات سنتی دامن زده می‌شود، ناشی از همین به تمامیت رسیدن است.

 

 جمع‌بندی بنده از بحث شما این است که شما تمام نقدهایی را که آقای شجاعی‌زند به مدرنیته وارد کردند به خودمان هم وارد دانستید و گویا شما اصلا توهین به امر مقدس را مساله اصلی نمی‌بینید؟

 

عبدالکریمی:

من معتقدم امر مقدس همان امری است که اساسا توهین‌بردار نیست. در این جهان فقط یک امر مقدس وجود دارد و آن ذات هستی است. نفس هستی مقدس است و ساحت قدس چیزی جز نفس هستی نیست. یعنی در تفکر حِکمی و فلسفی‌ای که بنده دنبال می‌کنم، ساحت قدس با وجود فی‌نفسه، در وحدت و این همانی‌اش مورد اندیشه قرار می‌گیرد. امر مقدس و ساحت قدس همان حقیقتی است که اساسا توهین‌بردار نیست.

 

ادامه دارد…

 

تهیه و تنظیم: عباس بنشاسته

لینک کوتاه مطلب : http://fekrat.net/?p=3235