گفتگوی فکرت با دکتر سیدجواد میری (بخش اول)

جایگاه نهاد علم در ایران

در دوران معاصر، نهاد علم در ایران دستخوش تغییرات فزاینده‌ای شده و مطالعه این تغییرات از منظر پیامدهایی که برای نظام دانش ایران به‌دنبال داشته از اهمیت به‌سزایی برخوردار بوده است. بی‌تردید توانمندی، توسعه و استقلال واقعی کشورها نسبت مستقیمی با توانایی آن‌ها در تولید علم و توسعه علمی- تحقیقاتی دارد و تولید، بسط و گسترش علم، تأثیر بسیار عمیقی در تمامی حوزه‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور دارد. در تحولات چند دهه اخیر، توجه ویژه‌ای به تولید علم و به‌کارگیری آن به‌ویژه در کشورهای توسعه‌یافته علمی یا کشورهای در حال توسعه علمی، شده است. در جوامعی که تولید علم در حد مطلوب است توسعه علمی نیز ایجاد می‌شود.

در دوران معاصر، نهاد علم در ایران دستخوش تغییرات فزاینده‌ای شده و مطالعۀ این تغییرات از منظر پیامدهایی که برای نظام دانش ایران به‌دنبال داشته از اهمیت به‌سزایی برخوردار بوده است. بی‌تردید توانمندی، توسعه و استقلال واقعی کشورها نسبت مستقیمی با توانایی آن‌ها در تولید علم و توسعه علمی-تحقیقاتی دارد و تولید، بسط و گسترش علم، تأثیر بسیار عمیقی در تمامی حوزه‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور دارد. در تحولات چند دهۀ اخیر، توجه ویژه‌ای به تولید علم و به‌کارگیری آن به‌ویژه در کشورهای توسعه‌یافتۀ علمی یا کشورهای در حال توسعه علمی، شده است. در جوامعی که تولید علم در حد مطلوب است توسعه علمی نیز ایجاد می‌شود. با هدف بررسی نهاد علم در ایران و جایگاه آن، رسانۀ اندیشه و آگاهی فکرت گفتگویی اختصاصی با دکتر سیدجواد میری، عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی انجام داده که مشروح این گفتگو را در ادامه می‌خوانید:

مشاهده فیلم کامل گفتگو:

مجله تصویری فکرت/ نهاد علم در ایران و جایگاه آن

نهاد علم در ایران از چه جایگاهی برخوردار است و این جایگاه چقدر می‌تواند به عمل نزدیک شود؟

وقتی درباره نهاد علم و سیاست‌گذاری‌های علمی در ایران صحبت می‌کنیم، باید متوجه نکاتی باشیم تا به مغالطۀ اشتراک لفظی دچار نشویم. مفهوم علم در تمدن اسلامی و تاریخ ایران، پیشینۀ بسیار درازنایی دارد. حتی برخی از اسلام‌شناسان خارجی اعتقاد دارند، خودِ مفهوم و کلمه علم در تمدن اسلامی قریب به ۱۰۳ کاربرد و استعمال مختلف دارد؛ بنابراین از علم، تنها یک معنا اطلاق نمی‌شود.

حتی علامه طباطبایی در مقدمه رسالۀ اعتباریات برای عدم خلط مبحث، علم و دانش را از هم جدا می‌کنند. ایشان می‌فرماید منظور از علم، علوم تجربی و منظور از دانش فلسفه است.

خود همین موضوع نشان می‌دهد که مفهوم علم در ایران و در تمدن اسلامی، مفهومی است که نیاز به problematization شدن دارد؛ یعنی یک امر بدیهی نیست. وقتی ما در ایران از نهاد علم صحبت می‌کنیم، چه مقصودی از آن داریم؟ وقتی درباره مفهوم و نهاد علم در اینجا صحبت می‌کنیم، یک بحثی را در سطح تمدنی مطرح می‌کنیم که یکی از بزرگترین شکاف‌ها و گسست‌‌‌ها را در تمدن اسلامی دارد و به‌مثابه یک کل موجود تحت عنوان بحث مدرنیته مورد بحث قرار می‌گیرد.

هنگامی که در بستر مدرنیته از علم صحبت می‌کنیم، مقصود ما علم رجال، علم‌ حدیث، علم قرآن و علم تفسیر نیست؛ نه این‌که آن‌ها مفاهیم و دستگاه‌های مفهومی بی‌ارزش یا دستگاه‌های مفهومی هستند که باید کنار گذاشته شود، بلکه بحث این‌جاست که اساساً وقتی ما در بستر معاصر از علم صحبت می‌کنیم، مقصود و اشاره ما به یک اطلاق خاص از علم است که بدان Science می‌گویند.

Science در زبان فارسی به «علم» ترجمه شده است. برخی می‌آیند آن را به معنای علوم، جمع می‌کنند؛ مانند علوم تجربی. با این نگاه، این پرسش پیش می‌آید که آیا علوم اجتماعی، علوم طبیعی نیست؟ می‌گویند خیر، علوم اجتماعی دانش و علوم طبیعی علم است.

هنگامی که به مأوای اصلی علوم جدید و شاخه‌های گوناگون آن نگاه می‌کنیم، می‌بینیم آن‌ها به معنایی که علامه طباطبایی می‌فرماید دانش نیستند. در بستر اروپای غربی و سپس آمریکا، علوم اجتماعی ذیل علوم تجربی قرار می‌گیرد؛ یعنی گفته‌اند که ما یک مفهوم کلی به نام Science داریم که دو شاخه می‌شود؛ یک شاخۀ آن Natural science می‌شود که ما بدان علوم تجربی می‌گوییم، شاخۀ دیگر آن نیز Natural and social science می‌شود؛ یعنی علوم تجربی اجتماعی.

فرق این‌ها چه بود؟ برخی می‌گفتند اینها هنوز علم نشده‌اند؛ یعنی به science واقعی و استاندارد تبدیل نشده‌اند؛ چون ساینس واقعی و استاندارد یک الگو دارد. وقتی از الگو سؤال می‌کردیم، می‌گفتند الگویی که از فیزیک، شیمی، بیولوژیکی و ریاضیات باشد؛ یعنی بتواند کمّی بشود؛ بنابراین در آن قاموس، هر علمی که به این الگوها متمایل شود، به Natural science واقعی تبدیل می‌شود.

وقتی با ذهنیتی مانند علامه طباطبایی علم را تقسیم کنیم، هنوز دچار مغلطه و خلط مفهومی خواهیم بود. به همین خاطر وقتی درمورد نهاد علم صحبت می‌کنیم، باید بدانیم که درباره کدام مقوله از آن سخن می‌گوییم. به نظر من مقولۀ علم به این شکل، ذیل مفهوم مدرنیته قرار می‌گیرد. اگر بخواهیم جزئی بحث کنیم، علوم طبیعی اجتماعی و علوم طبیعی ذیل یک کلان روایت قرار می‌گیرند.

مفهوم دیگری تحت عنوان طبقه بندی Eurocentric در دوران مدرنیته آمد؛ یعنی طبقه‌بندی علوم بر اساس مفهوم اروپامدارانه. بحث ما جغرافیایی یا سیاسی نیست که گفته شود بحث سیاسی انجام می‌دهید. بلکه ما از طبقه‌بندی علوم بر اساس نگاه اروپامحورانه بحث می‌کنیم. دیسیپلین، کلیدواژه این مفهوم است. دیسیپلین در فارسی به «رشته» ترجمه شده، درحالی‌که چنین نیست. دیسیپلین در واقع واحد تجزیه و تفکیک علوم به معنای science است؛ نه معنایی که در تمدن اسلامی وجود داشت.

وقتی ما در این چارچوب علوم را بر اساس دیسیپلین تقسیم‌بندی می‌کنیم، مفروضات و پیش‌فرض‌هایی وجود دارد. یکی از آن پیش‌فرض‌ها این است که Natural science یا علم طبیعی، بالاترین فرم از فهم رئالیته و واقعیات است. علوم دیگری تحت عنوان علوم طبیعی اجتماعی یا انسانی داریم که در حالِ شدن هستند و قرار است به علوم طبیعی محض و کمّی تبدیل شوند، الگوهای فیزیک را دارند و بیناذهنی هستند. با این تعریف بسیاری از فهم‌‌ها، گونه‌ها و انواع شناخت از ساحت علم بیرون می‌روند.

آیا نهاد علم در ایران یک فرم تاریخی از شناخت نوع بشر است که امروز یک حالت امپریالیستی پیدا کرده است؟ امپریالیستی را نیز به معنای سیاسی آن بیان نمی‌کنم. بلکه امپریالیستی به این معنا که تمام فرم‌ها، انواع و عنوان‌های شناخت به حاشیه رانده می‌شود، تنها یک فرم از شناخت و مبتنی بر استقراء و استنتاج قرار می‌گیرد تا بتواند ذیل مقولات کمّی و ریاضیات قرار بگیرد که بدان علم کمّی می‌گویند. هنگامی که درباره نهاد علم صحبت می‌کنیم، مشخصاً درباره این فرم از دانش صحبت می‌کنیم.

دکتر سیدجواد میری

منظور شما این است که وقتی ما درباره علم صحبت می‌کنیم، باید در پارادایم علمی که در بستر اروپا در غرب شکل گرفت و بر آن اساس در این موضوع صحبت کنیم؟ امکان ندارد در بستر تمدن اسلامی نسبت به این موضوع ورود پیدا کرد؟

بله. حال سؤال این‌جاست که ما باید چه کاری انجام دهیم؟ ما این موضوع را قبول داریم و می‌گوییم تنها فرم و سنخ از شناخت، همین شناخت Scientific است؟ خیر آن را قبول نداریم. ما می‌گوییم این فرم از شناخت، یک شناخت Subjective و ذهنی است؛ یعنی سوبژه‌محور است و این شناخت سوبژه‌محور تنها سنخ و فرم از شناخت نیست؛ اما امورات زندگی ما که با مفهوم توسعه، مدرنیته، پروگرس، ترقی و ملل راقیه که نه فقط اروپا، بلکه از قرن ۱۸ و ۱۹ به بعد تمام کره زمین را ذیل سیطره خود قرار داده و همه را به‌گونه‌ای آبژه خود قرار داده، درگیر هستیم. حتی این موضوع در غرب برای غربی‌ها اختلال ایجاد کرده است.

اتفاقاً می‌گویند این فرم از شناخت است که با مسئله توسعه ارتباط دارد. اگر ما مفهوم توسعه یا Development یا پروگرس را تغییر دهیم و بگوییم ما خواهان توسعه غربی نیستیم بلکه پیشرفت می‌خواهیم، صورت مسئله حل نمی‌شود. تا زمانی که صورت مسئله تبیین نشود اگر بخواهیم کیفیت زندگی‌مان را افزایش دهیم، این جزئی از استانداردهای کیفیت زندگی به حساب نمی‌آید.

امروز دیگر ساینس صرفاً یک حس کنجکاوی انسان نیست، بلکه یک فرم از شناخت است که به یک نهاد اجتماعی پرقدرتی تبدیل شده است و از قضا بر مؤلفه‌های گوناگون حکمرانی تأثیر دارد. شما نمی‌توانید کشوری را در جهان پیدا کنید که نسبت به ساینس و تکنولوژی بی‌تفاوت و بی‌التفاط باشد؛ اما مؤلفه قدرت جهانی هم داشته باشد.

هنگامی که چینی‌ها مؤلفه‌های قدرت را تعیین می‌کنند؛ برخلاف اروپای غربی و آمریکا که می‌گویند تولید ناخالص و خالص ملی مؤلفه قدرت است، چینی‌ها می‌گویند اندازه و ابعاد کشور تأثیر دارد. آیا این کشور یک کشوری مانند کویت است، یا روسیه است. آن‌ها خاک و حتی جمعیت را در این کشور حائز اهمیت می‌دانند. دو مؤلفه بسیار مهم در مؤلفه‌های قدرت قرار دارد، یکی ساینس است که در نهاد علم بحث می‌شود، دیگری هم تکنولوژی است. اگر ساینس و تکنولوژی در کنار مؤلفه‌های دیگر نباشد، امروز هیچ جامعه یا هیچ کشوری در جهان نمی‌تواند ادعای قدرت کند.

درباره جایگاه نهاد علم در ایران ابتدا باید به تاریخ آن نگاه کنیم. برای مثال ما امروز دو نهاد بسیار مهم در جامعه ایران و حتی در جهان اسلام داریم؛ یکی نهاد حوزه است که علما و روحانیت را پرورش می‌دهد و این‌‌ها یک فرم خاص از دانش و شناخت را دنبال می‌کنند. نهاد دیگر نیز نهاد دانشگاه است که در عربی به آن کلیه و جامعه گفته می‌شود. چرا این دو نهاد را داریم و با هم دیگر تلفیق نشده بودند؟ چرا تکنولوژی، ساینس و مسائل دیگر علوم جدید در درون این‌ها شکل نگرفت؟

برخی می‌گویند چون حوزه‌های ما تأخر تاریخی داشت. به‌نظر من این یک خوانش سیاسی و ایدئولوژیک یا به عبارت دیگر ایدئولوژیک به معنای آگاهی کاذب، و نوعی کنش سیاسی از حوزه‌های علمیه است. اساساً این فرم از شناخت نمی‌توانست از حوزه‌های علمیه شکل بگیرد که سوبژه‌محور باشد. اساساً نوع شناخت در حوزه‌ها سوبژه‌محور نبوده است. نگاه حوزه به طبیعت، چیرگی و سلطه نبود. اگر چنین چیزی از حوزه‌های علمیه بیرون نیامده است اتفاقاً حسن به حساب می‌آید؛ نه این‌که یک قُبحی باشد. حال سؤال این‌جاست که چرا دانشگاه ایجاد شد؟ ضروریات و مقتضیات زمان و مکان این‌گونه است؛ نه این‌که انتخاب کرده باشیم، بلکه به ما تحمیل شده است.

شما وارد فضای مدرنیته شده‌، آن را پذیرفته‌ و ناچار هستید؛ چون تمام کره زمین را فراگرفته، ناچار هستید در بستر دانشگاه آن دو مؤلفه قدرت؛ یعنی ساینس و تکنولوژی را پیش ببرید؛ چون نهاد علمی حال حاضر شما، سوژه‌محور نیست و با نگاه‌ها، خوانش‌ها و معرفت‌شناسی خاص خود، نمی‌تواند بدان ورود پیدا کند؛ بنابراین به‌نظر شما ما باید در بستر دانشگاه زیست داشته باشیم و یا ناچار هستیم آن را بپذیریم؟

نهاد دانشگاه با آمدن مدرنیته بر ما تحمیل شد. ما انتخاب نکرده‌ایم که در قرن ۱۹ یا ۲۰ به سراغ دانشگاه برویم. می‌بینیم قبل از این‌که دانشگاه تهران تأسیس شود، دارالفنون بوده است. چرا دارالفنون در آن بستر تاریخی درست شد؟ کسانی که در ایران قدرت را در اختیار می‌گرفتند، وقتی دشمنی می‌آمد اگر آن‌ها شمشیر داشتند، این‌‌ها نیز شمشیر داشتند. اَشراف، نُجبا و طبقه حاکمه در آن زمان دیدند که نمی‌توانند با دنیای به‌قول آن روز فرنگی مقابله کنند. بحثی هم که میان عباس میرزا با آن سیاستمدار فرانسوی در تبریز شکل می‌گیرد به عنوان یک نقطه عطف در تاریخ ایران مطرح می‌شود.

اتفاقی در قرن ۱۸ و ۱۹ رقم می‌خورد که با مفهوم Industrial Revolution یا انقلاب صنعتی روبرو می‌شویم. انسان به گونه‌ای قدرت پیدا می‌کند که انرژی که از اسب یا گاوآهن می‌گرفت را از بخار بگیرد. یک تحول برای اولین‌بار در یک نقطه کوچکی در انگلستان شروع می‌شود که آرام‌آرام اروپای غربی و سپس کل کره زمین را فرا می‌گیرد. این نبود که ما بگوییم نمی‌خواهیم یا می‌خواهیم. این تحولی است که بر ما تحمیل شده و ما به‌گونه‌ای در این سازوکار دنیای مدرن یا به قولی می‌گویند مدرنیته، به این سازوکار پرتاب شدیم. حال که پرتاب شدیم، سازوکار نهاد علم یا ساختارها و سازمان مدیریت علم، چیست؟ آیا از این منظر ما نمرۀ خوب، بد یا متوسطی داریم؟ چه کارهایی را می‌توانیم انجام دهیم؟

نهاد علم در ایران و جایگاه آن

آیا ما تجربه داریم؟ ما اوج شکوفایی تمدن اسلامی را در قرن سوم و چهارم داریم. در آن زمان کتاب‌های زیادی نوشته شده و بسیاری از مؤلفه‌های تکنولوژی امروز از آن‌جا گرفته شد. آیا می‌توانیم آن صبغه تاریخی را تا به امروز بکشانیم و بگوییم چون ما صبغه تاریخی و تجربه داشته‌ایم، نهاد علم خودمان را به تعبیر امروزی بومی‌سازی کنیم؟ آیا نهاد علم بومی‌سازی می‌شود یا خیر؟

یک پرسش این است که می‌گویند کشوری مثل چین یا ژاپن با این‌که یک کشور اروپایی نبودند و از منظر تمدنی نیز ذیل تمدن‌های شرق و آسیا قرار می‌گیرند و از نظر مبانی متافیزیکی هم به جهان اسلام نزدیک بودند و حتی در طول تاریخ که با جهان اسلام دادوستدهای بی‌شماری داشته است، چگونه توانسته‌اند در قرن ۱۹ و ۲۰ اوج بگیرند؟ چین و ژاپن در قرن بیستم و قرن بیست‌ویکم در سطح جهانی اوج گرفته‌اند. آیا این یک‌دفعه صورت گرفته و پیشینه تاریخی نداشته است؟ چرا این اتفاق در امارات رقم نخورد؟ چرا در ترکیه و حتی امروز ایران این اتفاق رقم نخورده است؟

این نشان می‌دهد پیشینه و زمینه‌های تاریخی به عنوان‌های گوناگون می‌توانند مددکار تغییر و تحولات ایجابی و بعضاً تغییر و تحولات سلبی هم باشند. از این منظر، پیشینه تاریخی جهان اسلام، نمی‌تواند بی‌تأثیر باشد. این‌که ما به عنوان مثال یک سنتزی برقرار کنیم و بگوییم مبانی قرن سوم و چهارم هجری با مبانی علوم یا ساینس قرن ۱۹ و ۲۰ ترکیب شود، آیا امکان پذیر است یا خیر؟

وقتی ریشه علوم و مبانی را مورد توجه قرار دهیم، از شاخصه‌های مهم مبانی علم جدید این است که به دنبال سیطره و چیرگی حرکت می‌کند؛ اما در مبانی علوم پیشامدرن، حتی در تمدن هندی، چینی و اسلامی که ایران نیز بخشی از آن به حساب می‌آید، این علم به دنبال چیرگی و سلطه بر طبیعت نیست. برای مثال در اسطوره‌های ژاپنی نسبت انسان بر طبیعت، نسبت غالب بر مغلوب نیست؛ بلکه انسان بخشی از طبیعت به حساب می‌آید.

ما مشکل بنیادی داریم که تصور می‌کنیم علم به معنای شناخت، بر قوه تخیل انسان مبتنی است و در حقیقت یک امر بدون زمان و مکان و از قوه کنجکاوی انسان نشأت می‌گیرد. در این صورت هیچ فرقی نمی‌کند که در قرن سوم یا در قرن بیستم قرار گرفته باشیم. درحالی‌که علم هم مانند مفاهیمی که در زبان قرار دارد، تاریخ‌مند و سیاق‌مند است. اگر این دو را از علم بگیریم، دچار خلط مفهومی و مقایسه‌های مع الفارق می‌شویم.

این نوعی نگاه تقلیل‌گرایانه و بی‌توجه به تاریخ‌مندی علم است. ما امروز به زبان فارسی یا ترکی یا انگلیسی با همدیگر صحبت می‌کنیم، درحالی‌که در قرن دوم نیز مردم با زبان فارسی با یکدیگر صحبت می‌کردند. به این مسئله اشتراک لفظی می‌گویند. امکان دارد زبان فارسی در قرن دوم یا زبان انگلیسی در قرن ۱۵ یا ۲۰ میلادی با زبانی که امروز تکلم می‌کنند، الفبای یکسانی داشته باشد ولی بدون در نظر گرفتن سیاق‌مندی و تاریخ‌مندی، نمی‌توانیم مقوله زبان را فهم کنیم.

وقتی نسبت به دو مقوله سیاق‌مندی و تاریخ‌مندی التفاط داریم که وقتی نظریات را مقایسه و مقارنه می‌کنیم، برای مثال نمی‌گوییم ابن هیثم چنین سخنی دارد و امروز هایزنبرگ نیز وجود دارد که این سخنان را می‌زند؛ بنابراین درباره یک مقوله سخن می‌گویند. اگر به معنای فلسفی و پدیدارشناختی و به معنای دقیق کلمه به این مقولات نگاه کنیم، ولی تاریخ مندی و سیاق مندی را در نظر نگیریم؛ نه از آن علم در قرن سوم هجری و نه از علمی که با آن مواجه هستیم چیزی خواهیم فهمید.

آیا می‌توان این علم را بومی سازی کرد یا خیر؟

خود مفهوم بومی هم نیازمند problematization شدن است. شریعتی می‌گوید که وقتی ما تا اواسط قرن بیستم از انسان صحبت می‌کردیم، این به سوبژه اروپایی اطلاق می‌شد. انسان یعنی کسی که دارای اراده و خودآگاهی است، همان سوبژه اروپایی است و بقیه غیر اروپایی، بومی بودند. بومی بودن یعنی ابژه و فاعل شناسای اروپایی بودن. اساساً یک بحث کوچک استعمار، مسئله سیاست است، عرصه‌های عمیق‌تر و بنیادی‌تر استعمار مسائل فلسفی و مبانی متافیزیکال است که می‌گوید تنها موجودی که توانست به خودآگاهی برسد و اراده معطوف به تغییر و تحول داشته باشد سوبژه اروپایی و انسان اروپایی سفیدپوست قرن ۱۶ و ۱۷ می‌باشد که به اصالت خود رسیده است.

فویرباخ می‌گوید: «خدا مخلوق انسان است». این یعنی اگر خدایی وجود داشته باشد، باید ابژه شناسای من شود و در بخشی از زندگی خود از آن استفاده کنم تا تسکین پیدا کرده و آرامش درونی داشته باشم. آن خدا برای فویرباخ در تاریخ، طبیعت و اسباب معنایی ندارد. پس وقتی از سوبژه صحبت می‌کنیم، آن انسان اروپایی مدنظر است؛ اما به تمامی انسان‌های دیگری که به مقام سوبژه نرسیده‌اند بومی اطلاق می‌شود.

حال ما می‌خواهیم علم را بومی کنیم، با چند مفهوم روبرو هستیم. گاهی شما می‌گویید می‌خواهم علم را بومی کنم به این معنا که با زیست‌بوم جغرافیای ایران تطبیق کند؛ برای مثال می‌گوییم من که در یزد زندگی می‌کنم و هوا گرم یا سرد می‌شود، من باید از چه وسایلی استفاده کنم تا این انرژی را مهار کنم؟ انسان‌‌ها ۵ هزار سال قبل از ورود علم به یزد، زندگی می‌کرده‌اند و از انرژی آنجا استفاده می‌کردند. زیست بوم این منطقه یک سری مؤلفه‌ها و شاخصه‌هایی داشت که اگر این‌ها علم به معنای ساینس نبود؛ اما یک سری مفاهیم و شناخت‌هایی را به انسان در کویر می‌داد که اقداماتی برای حفظ خود انجام می‌داد. ما علمی می‌خواهیم که علم بومی باشد، اصلاً علم به معنای ساینس؛ یعنی بتواند ترانس کالچرال بشود. نمی‌گویم جهان شمول، ولی فرافرهنگی باشد و قدرت علم نیز از این‌جا می‌آید.

وقتی یک اروپایی می‌گوید که من جامعه‌شناس هستم و مفهوم جامعه‌شناسی شکل می‌گیرد، ادعای او این است که من می‌توانم جوامع انسانی را جدای این‌که مسلمان، مسیحی، یهودی، بودایی یا هندو است را بشناسم، ولی وقتی شما می‌گویید که من می‌خواهم جامعه شناسی درست کنم که مبتنی بر پارادایم اسلامی باشد و اساساً جوامع اسلامی را بشناسد، نقض غرض است. در حالت دوم نیز این‌گونه است که جامعه شناسی اسلامی به این معناست که می‌تواند جهان را به مثابه یک پدیدار مورد مطالعه قرار بدهد. اگر جامعه‌شناسی به این معنا باشد مطلوب است؛ اما باید بررسی کنیم که پسوند اسلامی آن چه معنایی دارد.

دکتر سید جواد میری

حرف‌های بسیاری در این فضا بیان شده است. آقای جوادی می‌فرماید علم دین همان علم است. بعضی پا را فراتر می‌گذارند و نسبت به مبانی علم حرف‌هایی دارند؛ مانند فرهنگستان. چه توضیحی در این‌باره وجود دارد؟

من تقریباً تمام تعابیری که درباره علم دینی، دینی‌شدن و اسلامی‌شدن علوم و بحث Islamization of knowledge را دنبال می‌کنند. پیش از آن‌که بحث ایرانی باشد و از ایران نشأت گرفته باشد، تقریباً می‌توان گفت، دو نفر بسیار از سال‌های ۱۹۶۰ تأثیرگذار بوده‌اند. یکی آقای سیدمحمد نقیب‌العطاس بود که در مورد بحث Islamization of knowledge کتابی دارد و یکی هم آقای فاروقی که فلسطینی‌الاصل ساکن آمریکا بود و بحث اسلامی‌کردن علوم اجتماعی را مطرح می‌کند. البته آقای سیدحسین نصر نیز قائل به این است که من هم از اولین کسانی بودم که می‌خواستم علم را اسلامی کنم که وی یک تعبیری هم دارد. بحث‌هایی که بعد از انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ مطرح می‌شود که فقط هم با این مفهوم اسلامی‌شدن و دینی‌شدن نبود، حتی در دورانی هم علوی‌شدن و ولایی‌شدن علوم مطرح شد و بعد آرام‌آرام در دهه هفتاد به این‌که اسلامی و دینی بشود رسیدیم.

به‌نظر من هیچ‌کدام از این‌‌ها نمی‌توانند شکاف تمدنی که میان مفاهیم موجود از علم در تمدن اسلامی را پر کنند. علامه جعفری در کتاب عرفان اسلامی تعبیری دارند، جالب است که این کتاب مجموعه‌ای از سخنرانی‌هایی بود که در ابتدا با عنوان «عرفان مثبت» در دانشگاه شریف درس‌گفتار‌های ایشان بود. بعد مؤسسه نشر و آثار تمامی بحث‌های ایشان را در یک کتابی تحت عنوان عرفان اسلامی در سال ۱۳۹۰ چاپ کرده است. در فصل ششم این کتاب، حدود ۴۰ یا ۵۰ صفحه ایشان یک بحثی دارد که درباره چیستی اقالیم معرفت بحث که این بحث اساساً به بحث عرفان و تصوف ارتباطی ندارد.

به همین دلیل این نگاه علم دینی از منظر علامه جعفری، مغفول مانده است. من فکر می‌کنم این رویکرد علامه جعفری ظرفیت دارد تا ما را از این بن‌بست میان دو مفهوم علم دینی و علم سکولار نجات دهد.

علامه جعفری سؤالی را مطرح می‌کند که وقتی ما می‌گوییم یک معرفت، معرفت دینی است؛ چه معنایی دارد؟ می‌گوید علم یا معرفت، هفت اقلیم دارد. یکی از آن اقلیم یا ساحت فلسفی است. می‌گوید ما چگونه می‌توانیم بگوییم که یک معرفت، معرفت فلسفی است. اگر بگوییم قال‌الباقر یا قال‌الصادق یا خداوند در کتاب قرآن یا در انجیل یا در کتب مقدس دیگر آن را بیان کرده، معرفت فلسفی نمی‌شود.

برهان، کانون محوری معرفت فلسفی است. یعنی اگر یک کسی در آمریکا بحثی را بر اساس برهان و استدلال مطرح کرد و ما بر اساس عقل و برهان خودمان فهمیدیم که این حرف درستی را می‌زند، می‌گویم این را قبول می‌کنیم. اوج تمدن اسلامی آن‌جا بود که نگفتند ما این حرف را چون افلاطون یا کنفسیوس گفته است قبول نمی‌کنیم. می‌گفتند این حرف درست است ولی فارابی به حرف ارسطو یا ابن‌سینا به حرف‌های افلاطون اِن‌قُلت وارد می‌کند؛ یعنی عالِم شروع می‌کند و می‌گوید برهان وجود دارد و چیزی سوای جغرافی و تاریخ و دین و مذهب و کیش و رنگ و پوست وجود ندارد.

علامه جعفری در ادامه می‌گوید یک ساحت هم ساحت علمی است، به معنای آن‌که نقطه کانونی آن تجربه است؛ یعنی انسان قدرت تجربه‌کردن را دارد و می‌تواند با پدیدارها به صورت تجربی روبه‌رو شود. بعضی از مسائل را نیز واقعاً می‌توان بیناذهنی تجربه کرد. بعد از این ساحت، از ساحت شهودی سخن می‌گویند؛ یعنی انسان قدرت شهود دارد. یک ساحت نیز ساحت اخلاقی است که یک‌سری موازین و قواعد وجود دارد که باید رعایت شود. ساحت‌های دیگر مانند ساحت حکمت، ساحت عرفان و ساحت مذهب وجود دارد.

اگر شما به این شکل به معرفت نگاه کنید، برآیند علم در همۀ فرهنگ‌ها، معرفت دینی می‌شود. اگر شما بپرسید منابع یک عالم دینی چیست؟ می‌گوید کتاب، سنت، اجماع علمای سَلَف و سپس عقل. دیگر این منابع دینی برای استنتاج فقهی نمی‌شود. اخیراً حرف‌هایی که آیت‌الله جوادی‌آملی بیان می‌کنند که اگر کسی هایدگر نمی‌‌داند، برهان نمی‌داند. این سخنان تازه به آن بحثی نزدیک می‌شود که پنجاه سال قبل علامه جعفری درباره این‌که ساحت‌های معرفت چیست بیان می‌کند.

برخی علم را به علم سکولار یا معرفت سکولار و معرفت دینی تقسیم کرده‌اند. به‌نظر من خود این تقسیم بندی در درون زیست جهان کاتولیکی قرار گرفته است. مسیحی کاتولیک در تقسیم جهان می‌گوید یک ساحت، ساحت Spiritual، معنوی یا روحانی است و ساحت دیگر، ساحت سکولار است بر اساس الهیات مسیحی و مشخصاً مسیحیت کاتولیک؛ چرا که الهیات پروتستان از الهیات اسلامی اهل تسنن متأثر است. به همین خاطر درباره مسیحیت کاتولیک صحبت می‌کنیم.

مسیحیت کاتولیک می‌گوید کلیسا پیکر مسیح است. برخی‌ها قدرت و اراده این را دارند که خودشان را به‌طور کامل وقف مسیح کنند؛ کسانی که ازدواج نمی‌کنند و فرزند نمی‌آورند تا به روحانی تبدیل شوند؛ البته این عالم نیز مدارجی دارد. پاستور، کریست، کاردینال، اسقف اعظم و پاپ مدارج آن است. پاپ یک صفت عمده‌ دارد که بدان می‌گویند پونتیف؛ پونتیف یعنی واسط بین عالَم روحانی و عالَم جسمانی که هر کسی خود را وقف پیکر مسیح و تعلیمات آن کند، به روحانی تبدیل می‌شود.

حال عده‌ای در جهان مسیحی وجود دارند که واقعا به تعالیم مسیح باور دارند، فکر و ایمان دارند؛ اما نمی‌توانند خودشان را مثل روحانیون وقف کنند؛ یعنی ازدواج نکنند، کلیسا به این‌ها می‌گوید که شما لائیک هستید. لائیک نه ضدمذهب و نه ضددین است، ملحد نیست، بلکه لائیک کسی است که نتوانست خود را وقف پیکر مسیح کند. سؤال این‌جاست که این‌ها چه کاری می‌کنند که به آن‌ها می‌گویند لائیک؟ آیا کار زشتی می‌کنند که نتوانسته‌اند خود را وقف کلیسا کنند؟

ارباب کلیسا به آن‌ها می‌گوید شما رفتار سکولار دارید. سکولار یعنی چه؟ سکولار یعنی این‌که این‌ها ازدواج می‌کنند، دادوستد دارند، صاحب فرزند می‌شوند و بعضی مواقع می‌خواهند زن و شوهر خود را طلاق بدهند که امکان ندارد، این کار را انجام می‌دهند. آن‌ها اعتقاد دارند که این کارها کارهای سکولار است. حال سؤال این‌جاست که این‌جایی که من ایستاده‌ام، موقف یک کلیسای کاتولیک است که از اینجا می‌خواهیم به محمد، رسول خدا و به اسلام به مثابه یک دین نگاه کنم. شما چه می‌بینید؟ پیامبر یک سکولار تام است و مسلمان‌ها همگی سکولارند؛ چرا که ازدواج می‌کنند، صاحب فرزند می‌شوند و اصلاً پیامبر آن‌ها تاجر بوده است.

به همین خاطر وقتی مسیحیان اولیه با دین اسلام و با پیامبر روبرو می‌شوند، اسم دین اسلام را Christian heresy یعنی یک بدعت مسیحی می‌گذارند؛ چرا که پیامبر آمده بود گفته بود رهبانیت چه معنایی دارد؟ این‌که خود را وقف کلیسا می‌کنم، زن نمی‌گیرم و فرزند نمی‌آورم چه معنایی دارد؟ پس از آن هم شما پونتیف و واسط میان خود و خدا نمی‌خواهید و جهان هم به جهان جسمانی و روحانی تقسیم نمی‌شود.

حال فکر کنید که محل نگاه شما اسلام است و از منظر پیامبر و قرآن می‌خواهید جهان را تفکیک کنید. بالاخره باید یک ملاکی داشته باشید تا جهان را تقسیم کنید؟ آیا به سکولار یا اسپریتوال تقسیم می‌کنید؟ خیر. بلکه می‌گویید غیب و شهادت. شهادت یعنی امر محسوس، غیب یعنی امر نامحسوس یا معقول.

حال از این منظر، اساساً شما علوم را به سکولار و دینی تقسیم کنید چه معنایی دارد؟ حتی حکومت را به این شکل تقسیم کنید یا از آن بدتر بگویید سکولار یعنی عرف. درحالی‌که عرف در تمدن اسلامی به اندازه شرع، شأنیت دارد. می‌فرماید ما حَکَم به العُرف حَکَم به الشرع. وقتی عرف یعنی فهم متعارف بشری که یک شأنی به اندازه شرع دارد و شما این را به امر سکولار تبدیل کنید؛ یعنی آن را ذیل مقولات  مسیحیت کاتولیک تعریف کرده‌اید، شما دچار یک کاتولیسیزم شده‌اید و خودتان نیز خبر ندارید.

اتفاقاً ردّ پای این نگاه تاریخی در عالم ایرانی و مشخصاً در عالم تشیع از زمان صفویه شکل می‌گیرد. علمای ما آرام‌آرام، روحانیون و سپس روحانیت لقب می‌گیرند. این سیر تاریخی که ریشۀ آن در دوران ایلخانی وجود دارد؛ چرا که بسیاری از ایلخانان مغول از مسیحیان بودند؛ برای مثال شما نگاه می‌کنید نستوری‌ها تأثیرات شدیدی بر مغول‌ها داشتند. این است که ما اساساً ریشه‌ تقسیم‌بندی و تفکیک علوم و حتی حاکمیت به سکولار و دینی را ریشه‌ای اسلامی نمی‌دانیم.

ادامه دارد…

لینک کوتاه مطلب : http://fekrat.net/?p=6276