چگونگی تعامل فلسفه و عرفان اسلامی

 از جهت عارف و فیلسوف مطالعات فلسفی، انسان را متوجه عرفان می‌کند؛ یعنی زمانی که انسان به دنبال مطالعات فلسفی و کاوش‌های فلسفی است کم‌کم به عرفان کشیده می‌شود.

از دیرباز گرایش به عرفان و معنویت در میان ملل مختلف رواج داشته است. گاه به صورت سنت عرفانی و گاه به صورت یک گرایش فردی. در این زمینه می‌توان از سنت‌های کهن شرقی مانند هندوئیسم، بودیسم، سنت عرفانی مسیحی و اسلامی یاد کرد. امروزه نیز همچون گذشته در محافل اسلامی و حوزه‌های علمیه، هم فلسفه یکی از موضوعات مورد علاقه اندیشمندان است و هم عرفان از موضوعات پرطرفدار بشمار می‌آید. اما فلسفه و عرفان از موضوعات ناب روزگار ماست. فیلسوف به همه چیز نگاهی عقلی و منطقی دارد و عرفان صحبت از کشفو شهود و حقیقت می‌کند. از این رو برای تبیین صحیح نسبت میان این دو منبع معرفت شناسی سایت فکرت نت مصاحبه‌ای را با دکتر مجید گوهری رفعت، استاد تصوف و عرفان اسلامی ترتیب داده است که شرح آن در ادامه در اختیار مخاطب گرامی قرار خواهد گرفت.

 

نقطه تلاقی میان فلسفه‌ و عرفان اسلامی کجاست؟

قبل از اینکه بنده نقطه تلاقی را خدمت شما عرض کنم مواردی است که ابتدا به آن اشاره می‌کنم.

عرفان اسلامی دو رکن اساسی دارد. یکی عرفان نظری و دیگری عرفان عملی که عرفان نظری با فلسفه مشابهت‌ها و تفاوت‌هایی دارد. از این رو اینجا بحث عرفان عملی مطرح نمی‌شود. یعنی بحثی که میان فلسفه و عرفان اسلامی وجود دارد منظور همان عرفان نظری است. عرفان نظری سه عنصر اصلی دارد؛ اولاً موضوع آن مطلق وجود است و نه وجود مطلق و دارای سه عنصر اساسی است.

  1. وحدت شخصی وجود
  2. تجربه‌ی عارفانه؛ یعنی آن تجربه‌ای که عارف به دست می‌آورد.

تجربه دو نوع است. تجربه سالکانه و تجربه عارفانه. تجربه سالکانه یعنی سالک در حین این سیر و سلوک، تجربه‌ها را به دست می‌آورد. ولی تجربه عارفانه یعنی کسی که عارف شده و این تجربه‌ها را به دست می‌آورد. یعنی به یک نوعی در نهایی‌ترین مراحل شهود است.

  1. سوم هم تعبیر و ترجمه است. یعنی عارف زمانی به درجاتی می‌رسد و شهود می‌کند و براساس آن وحدت شخصی را با لوازم و نسبت به مقامی که دارد تعبیر، ترجمه و بیان می‌کند.

نکته بعدی در مورد عرفان و عرفان اسلامی است. باید مشخص شود عرفان عملی رابطه خاصی با فلسفه ندارد. مطلب دوم در مورد فلسفه است. در این‌ خصوص نکته‌ای را عرض کنم که فلسفه‌ای که از یونان آمده، تعاریف گوناگونی دارد مثل «علم به همه چیزهای موجود آن‌چنان که هست». فلسفه دانش به امور الهی، فلسفه صناعت و صناعات و علم و علوم است، فلسفه پناه بردن به مرگ است، فلسفه شوق و اشتیاق به حکمت است که فلاسفه‌ای مثل فارابی، کندی و ابن‌سینا هم به یک نوعی اینها را بیان کرده‌اند. ولی فلسفه یعنی علمی که از احوال کلی وجود بحث می‌کند و موضوع آن موجود مطلق است.

دقت کنیم آنجا عرفان نظری مطلق وجود بود، اینجا موجود مطلق است. موجود مطلق یعنی چه؟ یعنی قید احترازی، قید احترازی یعنی چه؟ یعنی مطلق از این باشد که طبیعی یا ریاضیات باشد. بر اساس تقسیم‌بندی که حکمت و فلسفه را نظری و عملی می‌کند، بر اساس این چند نکته‌ای که عرض کردم تلاقی عرفان و فلسفه را از چند لحاظ می‌توان بررسی کرد که اینجا بنده از دو جهت به آن اشاره می‌کنم. یکی از لحاظ عارف و فیلسوف است و دیگری از جهت عرفان و فلسفه است.

از جهت عارف و فیلسوف مطالعات فلسفی، انسان را متوجه عرفان می‌کند؛ یعنی زمانی که انسان به دنبال مطالعات فلسفی و کاوش‌های فلسفی است کم‌کم به عرفان کشیده می‌شود. توجه به آن مبدأ عالی از یک ‌طرف و اینکه روح آگاهی طلب انسان نسبت به این حاق واقع اغنا نمی‌شود و باید آن حاق واقع را به دست آورد. از طرف دیگر می‌تواند انسان را به وادی عرفان سوق دهد که این در افراد هم بوده و عده‌ای بودند که قبل از ابن ربیع می‌گفتند که ما کلام خواندیم و به جایی نرسیدیم و اغنا نشدیم به سراغ فلسفه رفتیم بازهم اغنا نشدیم اما با عرفان اغنا شدیم. پس این مطالعات فلسفی انسان را متوجه عرفان می‌کند. یعنی عارف این مسیر را می‌رود و فیلسوف بودن انسان را به عارف بودن می‌کشاند. البته باید دقت کنیم که این یک راه یک‌طرفه است یعنی کسی بعد از عرفان به دنبال علم فلسفه نیست گرچه برای اثبات برخی مبادی خود از فلسفه و الفاظ فلسفه و اصطلاحات آن کمک می‌گیرد ولی این‌گونه نیست که به دنبال عرفان واقعی و عرفان اسلامی برود و دوباره به سمت فلسفه برگردد به ‌نوعی فیلسوف مقدم بر عارف است.

 

در بحث‌های نظری و عملی و معرفتی که وجود دارد و در مباحثی مثل مبدأ وجودی و معاد و در مباحث نظری نقطه تلاقی وجود دارد یا اینکه موضوع هر دو علم است؟

هر دوی اینها به دنبال شناخت حقیقت، خدا و کشف حقیقت واقع هستند. موضوع هم به نوعی با هم ارتباط دارد و هستی‌شناسی‌شان با هم پیوند می‌خورد. پس وقتی ارتباط داشته باشد به‌تبع در مسائل و در خیلی از نکات هم تلاقی خواهد داشت. این از جهت عارف و فیلسوف بود ولی در جهت نقطه تلاقی عرفان و فلسفه هر دو دایه کشف واقع و حقیقت را دارند. بنابراین زمانی که دو علم این دایه را دارند، مسائل و مباحث‌شان باید تلاقی داشته باشد. چرا که فلسفه نهایی‌ترین علم از علوم رسمی است. یعنی مادر علوم است که حاق معرفت بشری از هستی را به نمایش می‌گذارد. به عبارت دیگر چگونگی نگاه معرفت ناب بشری به هستی را به نمایش می‌گذارد.

عرفان هم مدعی شناخت حاق واقع، حقیقت و اصل واقع و اصل وجود است که مشخص است این اصل تلاقی است. یعنی خداشناسی و واقعیتی که عرفان می‌گوید در وجود اوست و مصداقش را خدا می‌داند. ازیک‌طرف فلسفه هم که قصد رسیدن به حق‌تعالی را دارد وقتی به وجود می‌رسد یک صداقت اصلی و مصداق واجب وجود را حق‌تعالی می‌بیند. از این رو اینجا می‌بینیم که این دو با هم تلاقی پیدا می‌کنند. درست است تلاقی دارند ولی مسئله یعنی خداشناسی و به‌تبع آن هستی‌شناسی در عرفان پر رنگ‌تر است. چون در نظر عارف وجود همان خدا است و در باقی مسائل و مباحث هم به همین عنوان و لوازم و آثاری که وجود دارد این دو علم تلاقی پیدا می‌کنند.

 

تأثیراتی که فلسفه و عرفان اسلامی بر یکدیگر می‌گذارند تا چه حدی و به چه شکلی است؟

در حقیقت تأثیراتی که این دو دارند تلاقی را نشان می‌دهد. اگر بخواهم به ‌طورکلی و خلاصه بیان کنیم از دو منظر می‌توان به این بحث نگاه کرد. یعنی از دو جهت می‌توانیم تأثیرات عرفان فلسفه را با هم بحث کنیم. یکی از لحاظ محتوا است. یعنی از لحاظ درون‌مایه‌ای که این دو با هم دارند. دغدغه‌های هستی‌شناسانه‌ای که عرفان دارد باطنی‌ترین ساحت‌ها را تحلیل می‌کند بنابراین ازاین‌جهت بر فلسفه تأثیرگذار است. یعنی عرفان در وادی‌هایی گام می‌گذارد که برای فیلسوف آشنا است و هرقدر عرفان یعنی عرفان نظری متن واقع را به ‌صورت یک دستگاه نظام‌مند و به‌صورت یک سیستم نظام گونه تحلیل می‌کند تأثیرش بر فلسفه بیشتر می‌شود.

مثلاً از ابن ربیع به بعد ما در عرفان یک دستگاه نظام‌مند داریم. ولی قبل آن دستگاه نظام‌مندی به نام نظام‌مند عرفانی نداشتیم. از ابن ربیع شروع می‌شود و مسائلی که برای فیلسوف دغدغه است این زمانی است. فیلسوف فقط از راه استدلال و برهان وارد می‌شود اما اگر فیلسوف از یک عنصر دیگری به نام شهود کمک بگیرد چه می‌شود؟ اگر ما فیلسوف را برهانی نگاه کنیم و بگوییم فیلسوف یعنی کسی که استدلال می‌کند و راه برهان و استدلال را پیش می‌گیرد، ما قبل از ابن ربیع در عرفان، هیچ‌گونه نظامی را نمی‌بینیم و هیچ‌گونه سیستم و دستگاه نظام بند و دستگاه فلسفه‌واری را نمی‌بینیم. اما اگر راه شهود را هم برای فیلسوف حجت بدانیم. یعنی فیلسوف بگوید علاوه بر عقل، شهود را هم حجت می‌دانم، اینجاست که غنی‌ترین کارهای فلسفی را ما می‌بینیم و تأثیرات عرفان به ‌مراتب بالاتر می‌شود. پس اگر ما فیلسوف را فقط عقلی ببینیم و بگویم فیلسوف یعنی برهانی فکرکردن، تأثیر فلسفی و عرفان را کم‌رنگ می‌بینیم. اما اگر فیلسوف را این‌گونه مشاهده کنیم که شهود هم به آن اضافه شده  مثل همانی که شیخ اشراق انجام داده و به ‌تبع شیخ اشراق، ملاصدرا این ارتباط و تاثیر عمیق‌تر خواهد بود.

از این رو تأثیرات عرفان و فلسفه روی یکدیگر بیشتر است تا جایی که در ملاصدرا به هم می‌رسند. چون ملاصدرا هم دو شناخت دارد یکی تشکیک وجودی است و یکی هم اینکه ملاصدرا عرفانی فکر می‌کند. بعد از ملاصدرا تشخیص کسی که فیلسوف و عارف است مشکل است، چون مسائل عرفانی و فلسفی بر یکدیگر تأثیر گذاشتند و فلسفه عهده‌دار مسائل عرفانی و بر عکس شده‌اند. البته ما این نکته را هم فراموش نمی‌کنیم که در بوعلی هم رگه‌هایی از عرفان دیده می‌شود ولی نه به آن پررنگی که در شیخ اشراق است.

از طرف دیگر فلسفه هم می‌تواند بر عرفان مؤثر باشد. یعنی اینکه فلسفه با یک زبان غنی و با الفاظی و اصطلاحاتی که دارد و حتی یک تحلیل هستی‌شناسانه می‌تواند در ارائه مباحث عرفانی کمک کند. مانند همان کاری که ملاصدرا کرد. ملاصدرا الفاظ را ارائه داد، ابن ربیع هم این کار را کرد یعنی با زبان فلسفی پخته و غنی شده می‌توان معارف عرفانی را به ‌خوبی تحلیل و استدلال کرد. البته این‌گونه نیست که فلسفه بخواهد برای عرفان مسئله‌آفرین و محتوا آفرین باشد.

ابتدا گفتیم از دو منظره محتوا و درون مایع و منظر تاریخی؛ به طور خلاصه منظر تاریخی را عرض کنیم. وقتی به مکاتب فلسفی نگاه می‌کنیم؛ حکمت مشاء، حکمت اشراق و حکمت صدرا دارد که به ترتیب از عرفان تأثیر پذیرفتند اما درجه تأثیرشان متفاوت است. حکمت مشاء حکمت مبتنی بر علم اصولی و منشأ و نتایجی که گرفته می‌شود عقلی است. برجسته‌ترین شخصیت هم در این حکمت بوعلی است که بوعلی هم متأثر از عرفان بوده گرچه تأثیر آن کم‌رنگ است. ولی برخی رسائلی که ایشان دارند مثل رسالات عشق را ببینید از عرفان تأثیر پذیرفته است اما نمی‌توان گفت به صورتی که در حکمت اشراق وجود دارد متأثر است.

در حکمت اشراق تمایل و تأثیر از عرفان به ‌مراتب بیشتر است خصوصاً در اصل روش، حکمت اشراق در روش و همچنین در استفاده از برخی از اصطلاحات عرفانی مثل سلوک، شهود، فنا و بقا به عرفان نزدیک شده، اما در محتوا گر چه‌کارهایی انجام داد ولی نتوانست از عرفان استفاده کند.

به تجربه‌ای که در فلسفه اشراق است فلسفه نوری می‌گویند ولی حضور محتوای عرفانی کم‌رنگ است. یعنی نظام نوری و متافیزیکی شیخ اشراق که مبتنی بر نور و ظلمت است با وحدت شخصی‌ای که عرفاً می‌گویند متفاوت است. سومین حکمت، حکمت متعالی است. ملاصدرا بود که کار شیخ اشراق را به ‌نوعی تمام کرد. شیخ اشراق در روش به فلسفه کمک کرد تا به عرفان نزدیک شود و ملاصدرا هم در روش و هم در محتوا عرفان و فلسفه را به هم نزدیک نمود. یعنی حرف‌های عرفا را برهانی کرد و به تحلیل آنها پرداخت. ملاصدرا به ‌نوعی به عرفایی مثل ابن عربی، اموی و قیصری بها می‌دهد که به بوعلی و به فارابی آن‌قدر توجه نداشته است.

درواقع ملاصدرا با آوردن مبانی خاصی مثل اصالت و تشکیک وجود که در دستگاه حکمت متعالی وجود دارد به فلسفه و عرفان بنا بخشید و یک نظام فلسفی عرفانی را پیاده کرد. تا جایی که برخی از آثار ملاصدرا صحبت‌های عرفا است. یا در قسمتی از آثار ایشان مقدمه قیصری را بیان می‌کند و این دستگاه هستی‌شناختی عرفانی را تبدیل می‌کند. البته ملاصدرا کار را انجام داد و این کار را از ارتباط و تأثیر متقابل فلسفه و عرفان شروع کرد. اما به نظر می‌رسد که تمام کرده. جا دارد در این زمینه کار شود و مباحث اسماً و تحلیل اسمائی در روند نظام‌سازی عرفانی پیاده شود. این از تأثیراتی که این دو علم دارند لذا ما می‌توانیم نمونه‌های تاریخی نام ببریم. مثلاً قبل از ابن ربیع کار فلسفی و تأثیر فلسفی و عرفان نبود. مثل «غزالی» یا «عین القضات همدانی» اما با آمدن ابن عربی، دستگاه عرفانی هستی‌شناختی که تحویل داد، اصطلاحات فلسفی و حتی کلامی به کار گرفته شد. با این تفاوت که ابن عربی روح اصلی این اصطلاحات را گرفت و به تعبیر عرفانی مثل وجود، هیولا، عین سابق و مثل ممکن برد. بعد از ابن عربی هم شاگردان ایشان مثل گونوی و شارحان ایشان مثل «عبدالرزاق کاشانی»، «ابوحامد» و نوه ایشان «سائن الدین» که خود فیلسوف بودند و کار عرفانی کردند و به‌نوعی این کار به پختگی رسید. یکی از کمک‌هایی که فلسفه به عرفان انجام داد این است که صحیح و ناصحیحش فلسفه مکاشفات عرفانی را تشخیص داده است. یعنی تشخیص مکاشفات صحیح عرفانی از مکاشفات نادرست و شیطانی که در این زمینه فلسفه به عرفان کمک کرد.

 

آیا در میان نگاه فلسفی و عرفان اسلامی تضادی وجود دارد یعنی جایی که در نگاهشان با هم تعارض داشته باشند؟

بله؛ گرچه تشابهات و تأثیراتی دارند ولی تضادها و اختلافاتی هم وجود دارد. اولین اختلاف بین فیلسوف و عارف از روش کسب معرفت آغاز می‌شود. فیلسوف در کسب علم و معرفت متکی بر روش استدلالی و برهانی است و حتی فیلسوف بر عارف خورده می‌گیرد که چرا بر اساس برهان حرکت نمی‌کنیم و گاهی مواقع عارف را گرفتار اوهام می‌داند. در مقابل عارف فیلسوف را متوهم در کسب معرفت می‌داند. یعنی او می‌گوید که شما دچار اوهام هستید و از این‌طرف می‌گوید شما فیلسوف متوهم در کسب معرفت هستید. در عرفان هرچند عقل به ‌عنوان یک قوه فهم و قوه تحلیلگر پذیرفته شده است ولی برای کسی که مقید به کثرات امکانی باشد، مفهومات و مبادی محدود به حس و خیال است و عقلی که مقدمات خود را از حس یا خیال می‌گیرد.

در این مورد ادعای عرفان این است که بر احکام متعالی توانا نخواهد بود بلکه باید مبادی را به یک نوع دیگر نگاه کرد. یعنی چشم و گوش ملکوتی باید باز شود تا مقدمات فاخرتری در اختیار عقل قرار بگیرد و عقل آن را استنتاج و تحلیل کند. حتی به ‌مراتب بالاتر به عقل قدسی و عقل منور به نور الهی تبدیل شود. پس تکیه‌ی عارف و عرفان در مشاهدات و شهود قلبی است که با علوم رسمی حاصل نمی‌شود بلکه نیاز به تصمیم و سلوک و شهود دارد. یعنی روش شهودی و اصولی که ما در فلسفه این را نمی‌بینیم. در فلسفه ما روش اصولی و برهانی داریم و این یکی از اختلافات و تضادهای است که با هم دارند.

اختلاف بعدی در نوع مواجهه با هستی است. فیلسوف با کثرات مواجه هست و موجودات را کثیر می‌بیند. ولی عارف مدعی است تا سلوک نشود و مشاهده وجود حقیقی اتفاق نیفتد نباید از معرفت سخن گفت. اختلاف بعدی که شاید کم‌رنگ هم باشد در غایت است. غایت علم فلسفه و فعالیت‌های عقلی، کسب معرفت و کسب کمال است و این فلسفه نسبت به فعلیت کمال جنبه مقدمی دارد. علم عرفان و تبیین‌های عرفانی هم از آثار و لوازم رسیدن به معرفت است. عارف برای بهره‌گیری، معارف را برای دیگران را بیان می‌کند لذا این‌گونه می‌گوییم که برای عارف در جهت کامل شدن و فعلیت کمال نیست بلکه ناشی از کامل شدن است. یکی ناشی از کامل شدن است و یکی هم فعالیت‌های عقلی و کسب معرفت و کمال غایت است. پس در تضاد سه بحث داریم که اختلاف بین عارف و فیلسوف در «روش کسب معرفت»، «نوع مواجهه» و «آغاز با هستی» است. در فیلسوف از کثرت و عارف از وحدت شروع می‌شود و اختلافی که در غایت دارند.

 

نوع نگاه هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی که عرفان و فلسفه دارند چه تفاوت یا شباهت‌هایی با یکدیگر دارند؟

برای این سؤال با این مقدمه وارد می‌شویم که علم یعنی کشف حقیقت، همه علوم موضوع واقعی و دارای وجود را کاوش می‌کنند و به احکام و آن می‌پردازند. بنابراین تشکیل هر علمی به دنبال مشاهده و مواجهه با موضوع حاصل می‌شود چنان ‌که در علوم‌تجربی هم این اتفاق می‌افتد و هیچ‌کدام از علوم دنبال امر معدوم و مخفی نیستند بلکه همه به دنبال وجود هستند. در این میان فلسفه از وجود بحث می‌کند و وجود را مطالعه می‌کند و آن چیزی که فلسفه با آن مواجه می‌شود وجود به ما هو وجود است نه وجود خاص.

عارف هم در معرفت خود این‌گونه عمل می‌کند و با وجود سروکار دارد. انسان مدعی است که به دنبال شناخت حقیقت نهایی است یعنی قصد دارد هستی را کشف کند. فلسفه همین امر را نبال می‌کند. فلسفه‌ اُم العلوم است در علوم رسمی و به دنبال شناخت موجود به ماه هو موجود است پس حقیقت هستی‌شناسی هر دو به این است که موضوعشان وجود است. بنابراین هر دو، موضوعی که برای هستی‌شناسی تعریف می‌کنند وجود به ماه هو وجود است و ادعای مطالعه وجود را دارند. اما نحوه مواجهه با این ‌وجود و نحوه‌ی چینش هستی‌شناسی‌شان با هم فرق می‌کند. به این نحوی که فیلسوف با کثرات مواجه هستند و موجود را کثیر می‌بیند و با موجودات ممکن سروکار دارد. همچنین سعی می‌کند از این لوازم و احکام به یک وجود عام برسد و در نهایت به وجود واجب متعال به‌عنوان مصداق اتم و کامل برای وجود آن حکم کند؛ چه از لحاظ اثباتی و چه از لحاظ تمهیدی.

ولی عارف مدعی است که ما باید سلوک کنیم و مشاهده کنیم و باید به حقیقت برسیم. به همین دلیل نگاهی که عارف دارد نگاه وحدت است. کثرت را کنار می‌گذارد و از وحدت به این قضیه نگاه می‌کند. بر این ‌اساس اختلاف در وحدت یا کثرت وجود دارد. اصالت یا اعتباری‌ات آن، نحوه تشکیک در وجود و اختلاف، مباحثی که فروعات هستی‌شناسی هستند. مواجهه با هستی نوع نگاه هستی‌شناسی این دو را متفاوت می‌کند که از کجا و به چه روشی شروع کنند. وقتی هستی‌شناسی متفاوت شد به‌تبع آن معرفت‌شناسی هم متفاوت خواهد شد؛ یعنی نوع نگاه و ورود به معرفت‌شناسی و تشابه و اختلاف آنها مبتنی بر هستی‌شناسی است.

عارف و فیلسوف در بحث علم مشترک هستند که باید شناخت عقلی و فلسفی به‌یقین و قطع برسد و ظن قطعی عرفی به درد نمی‌خورد و معرفت تلقی نمی‌شود. خطا و ظن و احتمال هم زمانی است که بین دو علم یعنی بین عالم و معلوم دوگانگی باشد یعنی در مرتبه کثرت باشد. یعنی خطا اتفاق می‌افتد، ظن اتفاق می‌افتد، احتمال اتفاق می‌افتد چون عالم و معلوم یکی نیستند، احتمال خطا در آن وجود دارد. چون علم حصولی است ولی وقتی ما حکمی را نسبت می‌دهیم جایی که علم و عالم و معلوم یکی شود عرفان است. شهود و حضور، در فلسفه برای این است که ما بتوانیم از خطا مصون باشیم باید قواعد منطق را رعایت کنیم و باید برهان و استدلال یقینی را پی‌ریزی کنیم تا به‌صورت یقینی به آن برسیم. با ایت حال باز هم احتمال خطا وجود دارد. اما عارف که از وحدت آغاز می‌کند و با علم حضوری پیش می‌رود دوگانگی عالم و معلوم را نمی‌بیند و از علت معلول و از معلول به علت نمی‌رسد یعنی در وحدت چیزی برای او غایب نیست تا بر آن استدلال و حکم کند بلکه همه چیز برای او حاضر است. در یک ‌کلام عارف این مرحله را حق‌الیقین می‌داند و اصل علم و معرفت را همین حق‌الیقین می‌داند.

این اختلاف اساسی در معرفت‌شناسی است. یعنی در فلسفه مبنا بر منطق و استدلال است ولی در عرفان حق‌الیقین است. عارف باید اصل علم و معرفت را به دست بیاورد و تا به اینجا نرسد نمی‌تواند حقایق را به آن‌گونه که هست بیاید. خلاصی از قیود امکانی و رسیدن به مرتبه وحدت و رسیدن به مرتبه جمع تنها راه آن است. راهی که فقط با ریاضت و با سیر و سلوکی که برای عرفان و شهود و حضور در راه رسیدن است این اتفاق می‌افتد. اختلاف اساسی عارف و فیلسوف در نگاه معرفت‌شناسی از موضع آنها در هستی‌شناسی و مواجهه با هستی‌شناسی است. عارف یک معرفت قطعی را موطن وحدت و علم و وجود را مشابه می‌بیند. عارف وجود را از هم خالی نمی‌بیند و آن را حضوراً مشاهده می‌کند و بنیان معرفت خود را بر وحدت می‌چیند و دیگری که فیلسوف باشد عالم و معلوم جدا می‌یابد و لذا با قوانین استدلال و منطق سعی می‌کند با موطن کثرت برخورد کند و پایبندی به این قوانین باشد تا یک علم قطعی که علم حصولی باشد را به دست بیاورد. همه این اختلافات در این نگاه هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی عارف و فیلسوف نشأت می‌گیرد.

لینک کوتاه مطلب : http://fekrat.net/?p=5695