داور کارت قرمز به نابغه آرژانتینی نداد / پارتی بازی برای مسی؟!
در شبی که مسی هت تریک کرد یک اتفاق تلخ هم میتوانست برای او رخ بدهد: اخراج! اما چنین نشد. در واقع داور چنین تصمیمی نگرفت.
آیا ما بازندهایم یا ساختار روانی جامعه قربانی مقایسه اجتماعی شده است؟
3
0
0
زیستبوم روانی و اجتماعی انسان معاصر، بیش از هر برهه دیگری در تاریخ، با هجومی فرساینده از تصویرهای بینقص، کامیابیهای نمایشی و سنجشهای بیامان مواجه شده است. در جهان شبکهای و شتابزده کنونی، یک اضطراب اگزیستانسیال فراگیر لایههای زیرین روان فردی و جمعی را درمینوردد؛ حسی پنهان اما کشنده که مدام در گوش انسان نجوا میکند تو از قطار زندگی جا ماندهای، دیگران در مدار موفقیت پیش میتازند و تو در باتلاقی از ناکامی و سکون دستوپا میزنی. این بار روانی سنگین که روحیه عمومی جامعه را فرسوده کرده است، ریشههایی بسیار عمیقتر از تنبلی فردی یا نارساییهای تصادفی دارد. سومین دوره رویداد فکری «دوران» مجالی را رقم زد تا دکتر پریسا پورآبادئی، روانشناس و پژوهشگر، با پیش کشیدن پرسش بنیادین «چرا فکر میکنیم از زندگی عقب ماندهایم؟»، کالبد روانشناختی انسان در جهان امروز را بشکافد و منظومهای تحلیلی از سازوکارهای تولید رنج و حس انقطاع در تجربه زیسته معاصر ارائه کند.
دکتر پورآبادئی در مطلع مباحث خود، مفهوم بنیادین «نظریه مقایسه اجتماعی» و پیوند ناگسستنی آن با پدیده «محرومیت نسبی» را در کانون صورتبندی نظری خود قرار داد. به تصریح وی، انسانها موقعیت، ارزش و پیشرفت خود را در خلأ یا با شاخصهای انتزاعی اندازه نمیگیرند؛ بلکه ذهن انسان یک ماشین پردازش مقایسهای است که جایگاه خود را پیوسته در آینه «دیگری» میسنجد. هنگامی که فرد خود را در ترازو با گروه مرجع، همسالان یا روایتهای مسلط پیرامون پیروزی قرار میدهد، فاصلهای معنادار میان «آنچه اکنون هست» و «آنچه باید میبود» درک میکند. این شکاف ادراکی، خاستگاه زایش حس محرومیت نسبی است؛ وضعیتی روانی که در آن فرد لزوماً در فقر مطلق زیستی یا محرومیت واقعی به سر نمیبرد، اما به واسطه مشاهده داشتههای دیگران، خود را بینصیب، مغبون و عقبافتاده احساس میکند.
نکته کانونی در تحلیل این استاد دانشگاه، نقش تعیینکننده «نظام تفسیری» و معنابخشی شناختی به این فاصله ادراکی است. نحوه تعبیر انسان از چرایی وجود این شکاف، مسیرهای روانی و رفتاری کاملاً واگرایی را پدید میآورد. چنانچه فرد این فاصله را محصول بیکفایتی، اهمال، حماقت، تنبلی یا نقص ذاتی خود بداند، پیکان خشم را به سوی درون برمیگرداند؛ فرآیندی ویرانگر که به «خودسرزنشی حاد»، از دست رفتن عزتنفس، احساس بیارزشی بنیادین و سرانجام افسردگی فلجکننده میانجامد. در نقطه مقابل، اگر همین فرد علت شکاف موجود را یکسره به ساحت سازوکارهای بیرونی، تبعیض سیستماتیک و انسدادهای محیطی حواله دهد و آن را ناشی از بیعدالتی اجتماعی تفسیر کند، انرژی روانی شکلی انفجاری و برونگرایانه به خود میگیرد. نتیجه چنین قضاوتی، جوشش مداوم خشم، سوءظن مزمن، اعتراض تلخ، نفرت اجتماعی و فروپاشی سرمایه اعتماد هم در سطح مناسبات بینفردی و هم در پیوند میان ملت و نهادهای قدرت خواهد بود.
در ادامه این واکاوی، دکتر پورآبادئی گونهشناسی دقیقتری از الگوهای قیاس ارائه کرد و به تبیین دو سازوکار «مقایسه نزولی» و «مقایسه صعودی» و تلههای روانی نهفته در هر یک پرداخت. در فرآیند مقایسه نزولی، انسان برای فرار از رنج حقارت و تسکین موقت اضطراب وجودی، نگاه خود را متوجه کسانی میسازد که در مرتبهای فرودستتر قرار دارند یا از مواهب کمتری برخوردارند. اگرچه این شیوه در کوتاهمدت نقشی ضربهگیر ایفا میکند، اما روانشناسی انتقادی نسبت به افتادن در دام «رضایت کاذب» و تخدیر شناختی ناشی از آن هشدار میدهد؛ رویکردی که پویایی تکامل را سلب کرده، خلاقیت را میخشکاند و جامعه را به ورطه انفعال، کرختی و توجیه وضعیت موجود فرومیکشد.
در مقابل، مقایسه صعودی پدیدهای است که ذهن را به سمت چهرهها، طبقات یا شرایطی بسیار مرفهتر، موفقتر و برخوردارتر معطوف میکند. این الگو که در دنیای مسخشده امروز و با سلطه فضای مجازی به اوج رسیده است، حامل ماهیتی دوگانه است. از سویی، در معدود شرایطی که زیرساخت روانی فرد مستحکم باشد، میتواند جرقهای از الهامبخشی، انگیزه برای گسترش توانمندی و الگوسازی برای بالندگی ایجاد کند؛ اما در غاطبه موارد و با توجه به آرایش نابرابر جهان عینی، مقایسه صعودی به ابزاری بیرحم برای شکنجه خود بدل میشود. فرد در مواجهه با ویترینهای آراسته، دستاوردهای دستچینشده و زرقوبرق ظاهری زندگی دیگران، تمام تاروپود کارنامه زیستی خود را به باد استهزا میگیرد و در تله خودسرزنشی دائمی گرفتار میآید.
در این میان، پورآبادئی تذکری درخشان و بنیادین را پیرامون خطاهای شناختی در صورتبندی واقعیت مطرح ساخت: ضرورت تفکیک مرز میان «بیعدالتی واقعی» و «بیعدالتی بیشبرآوردشده». بیتردید، هیچ تحلیلگر واقعبینی نمیتواند وجود نابرابریهای عینی، توزیع ناعادلانه فرصتها و فسادهای ساختاری را در زیست اجتماعی انکار کند؛ این موارد شواهد غیرقابلانکار بیعدالتی واقعی هستند که سد راه بالندگی انسان میشوند. با این حال، ذهن تروماتایز و آسیبدیده، پس از تحمل ضربات مکرر، مستعد نوعی اغراق تعمیمیافته و بزرگنمایی بیمارگونه در ارزیابی موانع بیرونی میگردد. در این ساحت، فرد هرگونه شکست ناشی از کاهلی، نابلدی، نداشتن ممارست یا تصمیمات نادرست شخصی را نیز ذیل برچسب کلان بیعدالتی ساختاری پنهان میسازد تا از بار مسئولیت شانه خالی کند. این بیعدالتی بیشبرآوردشده، توهمی فلجکننده میآفریند که در آن فرد گمان میبرد هیچ روزنهای برای اثرگذاری او وجود ندارد، جهان بازی ناعادلانهای است که قواعد آن از پیش علیه او چیده شده و هر تلاشی محکوم به فناست؛ وضعیتی که انگیزه هرگونه کنشگری عقلانی را ذبح میکند.
بخش دیگری از سخنان این استاد روانشناسی به یکی از شایعترین بنبستهای ذهنی در زیست جهان امروز اختصاص یافت؛ مسئله مواجهه با «حال بد» و موقعیتهای بحرانی خارج از دایره اراده و کنترل انسان. در جهان مدرن، نوعی فرهنگ سمّی حاکم شده است که به فرد القا میکند او باید در هر ثانیه کارآمد، شاد، شکستناپذیر و قادر به گرهگشایی از تمام چالشها باشد. پورآبادئی با شجاعت در برابر این جریان ایستاد و تأکید کرد که در هنگامه هجوم بحرانهای سهمگین اجتماعی یا حوادث مقدر زیستی، تلاش مستمر و ماشینوار برای «حل مسئله» نهتنها چارهساز نیست، بلکه خود به عاملی برای فرسودگی و اضطراب مضاعف بدل میشود.
برخی رخدادها، مرگها، تلاطمهای اقتصادی کلان و تغییرات جبری زمانه، ساختاری دارند که با ابزارهای فردی و فوری حل نمیشوند. در چنین بزنگاههایی، نخستین گام اصیل و نجاتبخش، «پذیرش رادیکال» وجود مشکل و رسمیت بخشیدن به رنج زیسته است. فرد باید جرئت روبهرو شدن با عجز و وضعیت دشوار خود را بیابد، ماسک پیروزی دروغین را کنار بگذارد و به جای فرار به سمت آرامبخشهای مصرفی یا شلاق زدن به روح خود با تازیانه خودسرزنشی، ساحت «همدلی با خود» را فعال کند. باید به انسان معاصر یادآوری کرد که تمامی مؤلفههای جهان پیرامون در ید قدرت و کنترل او تعریف نشدهاند. هستی متغیرهای ناشناخته و جبریتهای متعددی دارد که فهم و پذیرش سقف این کنترل، پیششرط هرگونه مواجهه خردمندانه با واقعیت است. به رسمیت شناختن محدودیتهای آدمی، سستی نیست؛ بلکه عین بلوغ، شجاعت و آزادگی از توهم تسلط همهجانبه بر مقدرات عالم است.
دکتر پورآبادئی در فراز پایانی این سخنرانی اندیشهای، پیوند میان ساحت روانشناسی و اخلاق اگزیستانسیال را از دریچه «مسئولیتپذیری در قبال انتخابها» تکمیل کرد. وی خاطرنشان ساخت که زیست انسان، برآیندی از دوراهیهای مداوم و گزینشهای بیپایان است. بیماری انسان معاصر این است که تمایل دارد تمام امتیازات، رفاه و درخشش یک موقعیت را تصاحب کند، بیآنکه مایل باشد بهای سنگین و تبعات جبری آن را بپردازد. هر انتخابی در ساحت وجودی انسان، متضمن نوعی ازدستدادن است؛ انتخاب ماندن به معنای از دست رفتن امکانهای رفتن است، و انتخاب استقلال اقتصادی به معنای پذیرش بار گران ریسک، فرسودگی و تنهایی است.
به باور پورآبادئی، عبور از حس تلخ عقبماندگی در گرو درک پیوند دیالکتیکی میان دو وجه تاریک و روشنِ انتخاب است. هر گزینشی در کنار پیامدهای مثبت و منافع خود، با مجموعهای از هزینهها، سختیها و پیامدهای ناگوار گره خورده است. پذیرش همزمان این دو چهره متضاد، ساختار یک «تعهد بالغانه» را در روان انسان شکل میدهد. در چنین تراز معرفتی، فرد میآموزد که اگر مسیری را برگزیده است، باید شجاعانه در کنار میوههای شیرین آن، هزینهها و مشقات تلخش را نیز به آغوش بکشد و بار عواقب را شجاعانه بر دوش نهد، نه آنکه با وقوع نخستین رنجها، عالم و آدم را به تبانی متهم سازد یا خود را قربانی توطئهای محتوم بپندارد.
ر تحلیل غایی، مباحث مطرحشده توسط دکتر پریسا پورآبادئی در سومین دوره رویداد دوران، فراتر از یک درسگفتار روانشناسی بالینی، بیانیهای نقادانه در آسیبشناسی روانجمعی و اخلاق فردی جامعه ماست. او پرده از این واقعیت برداشت که رهایی از کابوس شوم عقبماندگی، نیازمند دگردیسی در ساختارهای ذهنی است. انسان تا زمانی که مقایسه اجتماعی را به معیار حقیقت بدل سازد، مرز میان ستم واقعی و توهمات فردی را نیامیزد، سقف توانمندی و محدودیت کنترل خویش را نپذیرد و پای عواقب گزینشهای خود نایستد، همواره اسیر حسی مالیخولیایی از مغبونیت خواهد بود. عبور از این برزخ، تنها از معبر بازگشت به واقعگرایی انتقادی، شفقت عمیق نسبت به زخمهای وجودی خویش و شجاعت زیستن با تعهد و مسئولیتپذیری کامل ممکن خواهد شد.
پریسا پورآبادئی؛ عضو هیئت علمی دانشگاه