خیابان ایرانی؛ باطلالسحر کودتاهای شناختی و تجلی بازدارندگی اجتماعی
جامعهشناسی غربی مفهوم «خیابان» را همواره میان دوگانه «معبرِ گردش سرمایه و مصرف» یا «آوردگاهِ شورش و تخاصم طبقاتی» محبوس دیده است.
آنچه در تجربه ایرانی رخ داد، بیش از هر چیز نشان داد که ما در مواجهه با دستگاههای فکری مدرن، غالباً آنها را به اقتضای نزاعهای خود مصرف کردهایم، نه آنکه با تنقیح مبانی، تفکیک سطوح و بازسازی مفهومی، بهراستی در آنها اندیشیده باشیم.
اینکه «پایان جنگ چیست؟» را نمیتوان فقط با تعداد سلاحها، میزان خسارت یا پیروزی و شکست نظامی پاسخ داد. پایان جنگ، تا حدی به این بستگی دارد که جامعه پس از آن چه چیزی در اختیار دارد.
مرگآگاهی حماسی برخلاف تصور رایج، به معنای مرگمحوری یا ستایش مرگ نیست. در این نگاه، مرگ نه هدف زندگی است و نه مطلوب نهایی انسان؛ بلکه امری طبیعی و محتمل در مسیر حرکت انسان به سوی هدفی متعالی است.
غنینژاد چه در نقد شریعتی و آل احمد و چه در نقد مصدق و آبراهاميان به جای ارائه استدلال واضح و مشخص، صرفاً به برچسب زنی و اتهام زنی علیه این چهرهها میپردازد و همین برچسبزنیهای بی پایه و بی اساس را برای نفی و توبیخ آنها کافی می داند!
ما همچنان نیازمند جلالهایی هستیم که بار دیگر در گسترهی اجتماع از «خدمت و خیانت روشنفکری» سخن بگویند و البته با صراحت و دغدغهمندی از معضلات اجتماعی و فرهنگی صحبت کنند.
شیوه زندگی، برخوردها و نوشتههای مرحوم جلال آلاحمد همگی گواه صداقت و میهنپرستی او هستند. طنز و تعرضهای وی و نیز آثار تحقیقاتیاش در حد خود، اثرگذار بودهاند.