جهان در برزخ میان منطق مادی و ضرورت‌های متافیزیکی تاریخ به سر می‌برد. این روزها در سایه ماه مبارک رمضان که همزمان با اوج‌گیری تهاجم نظامی یک ائتلاف جهانی( تمام شر) علیه ایران فرارسیده نه تنها جغرافیای جنگ بلکه هندسه قدرت نیز دستخوش دگردیسی بنیادین شده است. شهادت قائد امت اسلامی، در میانه این رویارویی عظیم برای ذهنیت تحلیل‌گر غربی و متحدانش یک گسست تلقی شد، اما برای اندیشه‌ای که بر بستر هستی‌شناسی مقاومت بنا شده این واقعه صرفاً یک انتقال فاز از مرحله ستم دیده به مرحله مُتحوّل ‌شده از شهادت بود و معمای جنگ رفته‌رفته پیچیده‌تر می‌شود زیرا تمام تصورات آمریکایی‌ها و صهیونیستی ها تاکنون از ایران فروریخته است.

 

نخستین فروپاشی در حوزه حجم آتش رخ داد؛ این قدرت آتش که در غیاب فرمانده کل قوا، بدون کوچک‌ترین خلل در زنجیره فرماندهی عملیاتی روزبه‌روز بیشتر شد و نشان داد که ساختار دفاعی-نظامی ایران اسلامی نه یک سازمان بروکراسی متکی بر فرد، بلکه یک شبکه عصبی است که رهبر فقید، نزدیک به چهار دهه سلول‌های حیاتی آن را با ایدئولوژی خود پیوند زده است. این سازه از لحاظ فلسفی فراتر از فرمانده سپاه یا وزیر دفاع است؛ این تجسّد اراده ملی برآمده از ایمان است که لحظه‌ای از اوج خود در دقت، به موقع بودن، جسارت و نقطه‌زنی فروکاست. این قدرت، بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان و ائتلاف منطقه‌ای‌اش را در حالی که رهبر غایب شده، به زانو درآورده است.

 

دومین شکست محاسبه‌ای دشمن در استقامت ملت آشکار شد؛ این استقامت، فراتر از یک واکنش سیاسی یا میهنی، یک برهان عملی بر درستی مسیر پیموده شده است. اراده ملی ایران برخلاف تحلیل‌های روان‌شناختی دشمن، نه تنها در خیابان‌ها به عوامل نفوذی اجازه تسلط نداد بلکه مفهوم فروپاشی اراده ملی برای تسلیم زودهنگام را به کلی از دایره محاسبات راهبردی دشمن حذف کرد. این قدرت ملی که بر پایه خودباوری ایدئولوژیک بنا شده هیچگاه نمی‌تواند با تکیه بر تهدیدات خارجی یا تخریب‌های داخلی به تسلیم واداشته شود زیرا این مقاومت دیگر نیازمند یک قائد نیست، بلکه خود به قائد جمعی تبدیل شده است.

 

سومین لایه‌ گسست، در اخلاق میدان نبرد متجلّی شد. اشتباهات دشمن در هدف‌گیری عامدانه مناطق مسکونی و زیرساخت‌های غیرنظامی، نقاب حمایت از آزادی را از چهره حامیان فریب‌خورده داخلی خود انداخت. گزاره کمک در راه است دیگر نه تنها تهی شد، بلکه به عاملی برای تردید و برائت در میان همان سطوحی تبدیل گشت که دشمن روی آن‌ها حساب می‌کرد. این حملات نه تنها نتوانستند اراده ملی را بشکنند بلکه بر این واقعیت صحه گذاشتند که دشمن در تقابل مستقیم نظامی و تاکتیکی، به بن‌بستی بنیادین رسیده است و اکنون تنها به جنگ فرسایشی و ترور اخلاقی روی آورده است.

 

چهارمین و شاید مهم‌ترین دگردیسی، در جدیت ایران در حمله به مواضع آمریکا متجلی شد. عبور ایران از خطوط قرمزی که سال‌ها بر اساس منطق بازدارندگی کلاسیک تعریف شده بود، شوک دیگری بود. این جسارت ناشی از درک این نکته بود که در منطق جدید، بقای ایدئولوژیک بر حفظ موقعیت تاکتیکی ارجحیت دارد. ایران با این اقدامات نشان داد که بازی قواعدی که پیش از این بازی می‌شد، پایان یافته و اکنون بازی با قواعد نانوشته‌ای آغاز شده است که در آن، عدم ترس از نبود فرمانده تبدیل به بزرگ‌ترین اهرم فشار شده است.

 

رهبر ما، امام خامنه‌ای که جان ملت ایران بود، اکنون در ارتفاعی ایستاده است که از آنجا نه تنها ملت خود را نظاره می‌کن  بلکه به آرزوی دیرینه‌اش، یعنی شهادت فی سبیل‌الله، رسیده است. این شهادت، در این برهه حساس، یک نقطه پایانی نیست، بلکه یک نقطه عطف هستی‌شناختی است. او در سایه شهادت، به بهترین وجه، اثبات کرد که سازه‌ای که بنا نهاده خودکفا و جاودان است.

 

وظیفه ما مردم در ادامه راه، دیگر پیروی صرف نیست، بلکه تجسید مستمر آن نظام فکری است. جنگ اکنون به مرحله‌ای رسیده که پیروزی در آن نه با سلاح بلکه با حفظ این شبکه عصبی ایمانی و تداوم جسارت در شکستن خطوط قرمز دشمن در عرصه‌های مختلف (اقتصادی، نظامی، و اخلاقی) حاصل می‌شود. شهادت، زوال نیست بلکه انفجار شعاع قدرت در تمام اجزای یک ملت است که دیگر فردیت فرمانده را به ضرورت جمعی تبدیل کرده است و این همان راز پیچیدگی معمای جدید برای دشمن است که چگونه می‌توان با یک سیستم فکری که به جای یک رهبر، اکنون هزاران رهبر (از ملت) دارد، وارد جنگ شد؟ این پایان راه نیست، آغاز تجلی نهایی قدرت است که فردیت فرمانده در آن فدا شد تا کلیت مقاومت، جاودانه شود.

تاریخ انتشار: 1405/01/12

نظر بدهید
user
envelope.svg
pencil