سال‌ها پیش، وقتی هنوز واژه «مدرسه» برای جهان فقط معنای کلاس، تخته سیاه و گچِ پرپر می‌داد، در گوشه‌ای از خاک گرم میناب، معلمی با نوک گچ خود خطی میان جهل و آگاهی می‌کشید. اما تاریخ قرار بود این خط را پررنگ‌تر کند، چنان پررنگ که مرز میان خاک و آسمان، میان گچ و گلوله، درهم بریزد. جنگ تحمیلی سوم ایران، که در روایت‌های رسمی کم‌تر از آن یاد شده، قصه تلخ و باشکوهی رقم زد، حمله تروریستی به مدرسه شجره طیبه میناب. مدرسه‌ای که ناگهان تبدیل شد به صحنه‌ای از معراج کوچک‌ترین سربازان وطن.

 

اما در این میان، نقشی ظریف‌تر و ژرف‌تر از همیشه خودنمایی می‌کند، نقش معلمی که دیگر نه فقط «آموزگار» که «مهندس جان‌ها» بود. استحاله هویت معلم در افق تمدنی مدرسه میناب، داستانی است از عبور از دوگانه‌های کاذبی که همواره نظام آموزشی را از مسیر حقیقی خود منحرف کرده‌اند، دوگانه «علم یا تربیت»، «کلاس یا میدان»، «کتاب یا زندگی». اینجا، در خاکستری‌های گرم میناب، این دوگانه‌ها نه در قاموس تئوری که در خون دانش‌آموزان معنا شدند.

 

بیایید از خود شروع کنیم. معلم ساده‌ای که پیش از آن صبح تراژیک، فقط دغدغه امتحان و انضباط کلاس را داشت. اما بمب که بر سر مدرسه فرود آمد، ناگهان گچ از دستانش افتاد و جای آن را چیز دیگری گرفت، نه تفنگ، که کلمه‌ای از جنس تسلی و امید، حضوری که میان آوارها می‌دوید تا شاید یک دست گرم را از زیر آهن‌های خمیده بیرون بکشد. اینجا انقلاب نرمی رخ داد، معلم دیگر فقط منتقل‌کننده دانش نبود، بلکه تجلی‌گاه اراده جمعی شد. او از قالب «نقش» بیرون زد و وارد «هستی» شد. استحاله یعنی همین، اینکه کسی که روزی با گچ، حروف الفبا را آموزش می‌داد، حالا با سینه‌ای دریده، اسم تک‌تک دانش‌آموزان شهیدش را زمزمه می‌کند و آن اسم‌ها تبدیل به آیه‌هایی برای صبر دیگران می‌شوند.

 

در روان‌شناسی تربیتی، غالباً از «هویت نقشی» معلم صحبت می‌شود، مجموعه‌ای از کلیشه‌ها و انتظارات که معلم را در چهارچوب دیوار کلاس محصور می‌کند. اما در میناب، این هویت متلاشی شد تا هویتی تمدنی پدید آید. معلم تمدنی، کسی است که مرز میان «آموزش» و «پرورش» را نه فقط از میان برمی‌دارد، بلکه خود به نماد مقاومت و تدبیر تبدیل می‌شود. او نمی‌گوید «من معلمم، جنگ کار من نیست»، بلکه می‌گوید «جنگ یعنی تلاش برای زنده نگه داشتن اندیشه، حتی زیر آوار». این همان عبور از دوگانه کاذب «معلم صلح‌طلب» در برابر «سرباز جنگجو» است. معلم مینابی فهمید که در افق تمدن ایرانی-اسلامی، تعلیم و تربیت هیچگاه از سیاست و دفاع از حریم جان جدا نبوده است. مدرسه شجره طیبه اوج این درهم‌تنیدگی بود، تخته سیاهی که وصیت‌نامه بر آن نوشته می‌شد، نیمکتی که جای سنگر می‌گرفت، و زنگ تفریحی که طنین آمبولانس‌ها در آن شنیده می‌شد.

 

اما بی‌مناسبت نیست که اشاره کنیم این استحاله چه هزینه‌ای داشت، شهادت دانش‌آموزانی که هرکدام می‌توانستند فردا پزشک، مهندس یا شاعری برای این سرزمین باشند. روایت جنگ در میناب، روایت ساده یک حمله نیست، روایت سوختن کتاب‌هایی است که تازه ورق خورده بودند، روایت خط دفتری که با خون پاک شد، روایت نان و مدرسه‌ای که دشمن در آن جز ناامیدی چیزی ندید. اما ناامیدی در کار نبود. چرا؟ چون معلم در آن فضای آغشته به خون و غبار، ناگهان به روایتگری بدل شد که مرگ را به تولدی دیگر تفسیر می‌کرد. او به بچه‌ها نگفت «نترسید»، گفت «ببینید، عزیزترین چیزها را دارند از شما می‌گیرند تا بفهمند شما عزیزترین چیزها هستید». این همان سطح از آرامش روانی است که فراتر از تاب‌آوری معمول است، نوعی بازآفرینی معنا در دل فاجعه.

 

در علوم شناختی، مفهومی داریم به نام «انعطاف‌پذیری ذهنی»، توانایی بازتعریف موقعیت‌ها در قالب نو. معلم میناب قهرمان این انعطاف‌پذیری بود. او دوگانه «زنده یا شهید» را رد کرد و «زندگی ممتد در شهادت» را نشان داد. برای او کلاس درس بعد از بمباران، در حیاط خلوت ذهن شاگردانش ادامه یافت، با هر یادآوری از آن روز، درسی از غیرت و هویت. این یعنی عبور از دوگانه کاذب «حافظه و فراموشی». ما گمان می‌کنیم تروما باید فراموش شود یا بازآوری صرف داشته باشد، اما معلمِ دچار استحاله، تروما را به متن تربیت بدل کرد. او از آن روزهای سوخته، گنجینه‌ای از عزت ساخت.

اینجاست که مدرسهٔ شجرهٔ طیبه از یک بنای آموزشی فراتر می‌رود و به «افق تمدنی» تبدیل می‌شود. افق تمدنی یعنی جایی که کنش‌های فردی (نقش معلم) به صورتبندی کلان‌تری از معنا و سبک زندگی می‌انجامد. میناب دیگر یک شهر کوچک در جنوب ایران نیست، میناب به مثابه ایده‌ای است، امکان زیستن در مرز میان صلح و جنگ، میان درس و دعا، میان گچ و گلوله.

 

معلم این افق را با چشمانی گریان اما نافذ نشان می‌دهد، با دستانی که دیگر گچ نمی‌گیرد، اما کلمه‌ها را جوری در دل بچه‌های بازمانده می‌کارد که گویی با گلوله نوشته می‌شوند.

چه کسی می‌تواند از یاد ببرد آن معلم را که در روزهای پس از فاجعه، بدون تخته سیاه، پشت دیوار سوخته مدرسه می‌نشست و از منطق پرواز می‌گفت؟ برای بچه‌هایی که تازه دوستانشان را از دست داده بودند، اما تشنه فهمیدن بودند که چرا ما زنده ماندیم؟ جواب معلم نه در دوگانه «تصادف یا تقدیر» که در دوگانه «امانت یا مالکیت» بود. گفت «زندگی دردانه ما نیست، تنها امانتی است برای این که بدانیم زیر این آسمان ترک خورده، هنوز هم می‌شود دعا کرد و الفبا را از سر گرفت». استحاله هویت معلم یعنی همین، او از «مسئول آموزش» به «حافظ امید» تبدیل می‌شود.

 

جنگ تحمیلی سوم ایران (که شاید روزی مورخان از آن بگویند) نشان داد دشمن به خوبی دریافته بود مدرسه میناب ریشه آینده است. چرا مدرسه را زد؟ چون می‌دانست از دل همین مدرسه است که روایت‌هایی بیرون می‌آید که دوگانه‌های غربی «سنت و مدرنیته، دین و سکولاریسم، عشق و قانون» را در هم می‌ریزد. معلم مینابی با عبور از این دوگانه‌ها نشان داد می‌توان هم عمیقاً دینی بود، هم عاشق علم جدید، هم حافظ سنت بود، هم نوآور میدان، هم با اشک سوخت، هم با لبخند تدریس کرد.

 

در پایان، ما در تاریخ آموزش ایران، معلمان زیادی داشته‌ایم، اما معلمانی که در آتش استحاله شده‌اند و از خاکستر خود تمدن برآورده‌اند، کم‌شمارند. خاک میناب هنوز بوی گچ و باروت می‌دهد، بوی آن صبح تلخ و آن ایستادگی شیرین. شهدای مدرسه شجره طیبه خواب‌اند در گوش خاک، اما معلم استحاله‌یافته هنوز بیدار است، با دستی خالی از گچ، با دلی پر از کلمه، و چشمانی که هر روز صبح، الفبای دوباره «ایستادن» را برای نسلی که ندیده اما فهمیده، تکرار می‌کند. از گچ تا گلوله راهی نیست جز عبور از قلب معلمی که آموخت حقیقت در میانه این دو راهی‌های دروغین پنهان نیست، بلکه در خود راه رفتن است، با شاگردانی که گاهی شهید می‌شوند تا معلم برای همیشه معلم بماند.

تاریخ انتشار: 1405/02/16

نظر بدهید
user
envelope.svg
pencil