ویژههای فکرت
مجموعه فکرت درصدد است، مسائل روزِ حوزه اندیشه را با نگاهی جدید و در قالبهای متنوع رسانهای به تصویر بکشد.
انقلاب را نمیتوان فقط در لحظهی وقوعش فهمید؛ انقلاب یک «حادثه» نیست، یک «گشودگی تاریخی» است. انقلابها رخداد نیستند که در لحظه پدید آیند و محو شوند؛ هر انقلاب، پس از پیروزی، وارد مرحلهای میشود که باید خودِ انقلاب را تفسیر کند و همزمان، «ضدانقلاب» را نیز بازتعریف. اگر در سالهای نخست، ضدانقلاب نام مشخص داشت—گروههای مسلح، جریانهای مارکسیستی، لیبرالهای برانداز، منافقین—امروز، پس از ۴۷ سال، صورتبندی آن دیگر به این سادگی نیست. ضدانقلاب از حاشیه به متن خزیده، از بیرون به درون نفوذ کرده و از «موضع مخالفت آشکار» به «سازوکارهای نرمِ تغییر جهت» بدل شده است.
مسأله این است: ضدانقلابیگری دیگر صرفاً نفی نظام سیاسی نیست؛ بلکه میتواند نفی روح انقلاب باشد، حتی با ادبیات انقلابی. در دهههای نخست، مرزها روشن بود. ضدانقلاب یعنی نفی اصل ساختار نظامی که مبتنی بر جمهوریت، استقلال و آزادی بود. اما امروز، ضدانقلابیگری لزوماً با شعار «مرگ بر انقلاب» ظاهر نمیشود؛ بلکه با بازتعریف تدریجی مفاهیم بنیادین انقلاب رخ میدهد.
بخشی از چهرههایی که روزی در متن گفتمان انقلاب بودند، - امثال زیباکلامها و نصیریها - امروز در افق «حیرت مدرن» متوقف شدهاند. نه توان عبور از مدرنیته را دارند، نه امیدی به بازسازی سنت انقلابی. نتیجه، نوعی انفعال نظری و سیاسی است که گاه به نقد رادیکال انقلاب میانجامد. این جریان، چه در قالب روشنفکری لیبرال و چه در قالب تکنوکراسی پراگماتیک، عملاً انقلاب را پروژهای تاریخیِ پایانیافته میبیند؛ نه افقی گشوده. چنین نگاهی، انقلاب را از «امکان تاریخی» به «خاطرهای نوستالژیک» تقلیل میدهد—و این خود شکلی از ضدانقلابیگری است: بیافقیسازی انقلاب.
یکی دیگر از صورتهای جدید ضدانقلابیگری، بازتعریف استقلال بهمثابه «مانع توسعه» است. گفتمانی که مسیر پیشرفت را در گرو مذاکرهی دائمی، معاهدهی ضروری، مفاهمهی بیقید، مرابطه و اتصال ساختاری به غرب—بهویژه آمریکا—تصویر میکند، درواقع بنیان فلسفی انقلاب را نادیده میگیرد. اگر توسعه به قیمت تعلیق این ایستادگی تعریف شود، ما با توسعهای مواجهایم که در تعارض با مبنای انقلاب است.
اما معیار بنیادیتر چیست؟ ضدانقلابیگری، پیش از هر چیز، نفی عاملیت مردم است. مردم در ۵۷، نه تودهای احساسی، بلکه «سوژهی تاریخ» بودند. انقلاب، لحظهی ظهور این سوژگی بود. هر ایده، سیاست یا سازوکاری که مردم را از فاعلیت به تماشاگر بدل کند، هرچند با شعار توسعه و عقلانیت، در نسبت با روح انقلاب، ضدانقلابی است.
وقتی تصمیمها در مدار بستهی نخبگان تکنوکرات اتخاذ میشود و مردم به «مصرفکنندهی سیاست» تقلیل مییابند، انقلاب از درون تهی میشود. عدالت، مشارکت، و مقاومت—بدون مردم—به مفاهیمی تزئینی بدل میشوند. ضدانقلاب امروز میتواند در قالب «حکمرانی بدون مردم» متولد شود.
ضدانقلابیگری همچنان مار خوش خط و خالی است که چهرههای مخفیتری نیز دارد. ضدانقلاب امروزین همان گفتمانهایی هستند که عدالت را یا پوپولیستی میخوانند یا آن را در حاشیهی توسعهی تکنوکراتیک قرار میدهند. تمرکز بر رشد اقتصادیِ بینسبت با توزیع عادلانه، بر رفاهِ بدون بازتوزیع، و بر شاخصهای کمیِ توسعه، نوعی استحالهی گفتمانی است. هر کسی است مقوله عدالت را که بنیان انقلاب بود، زینتالمجالس ببیند و امر فرعی و ثانوی قلمداد کند، ولو با سابقهی انقلابی، ولو با پیشینهی جبهه و جنگ، این ضدانقلاب است. بیشک ضدانقلابِ تکنوکراتیک خطرناکتر از اپوزیسیون کلاسیک است.
انقلاب، ملکِ هیچکس نبود؛ برآمده از یک ارادهی جمعی بود. اما هرجا که حس تملک نسبت به انقلاب شکل گیرد—گویی انقلاب سرمایهی شخصی یا گروهی است—آنجا فاصله با روح آن آغاز میشود. وقتی «خدمت» جای خود را به سهمخواهی بدهد، وقتی «قدرت» به حقِ طبیعی بدل شود، وقتی «انقلاب» به ابزار تثبیت موقعیت تبدیل شود، آنجا «مصلحتسنجی»ها و «محافظهکاری»ها آغاز میشود و آنجاست که انقلاب به قتلگاه میرود.
شاید امروز مسئله این نباشد که انقلاب دشمن دارد یا ندارد؛ مسئله این است که آیا هنوز توان تشخیص «انحراف از درون» را داریم یا نه. انقلاب وقتی میمیرد که به نام مصلحت، مردم از مدار تصمیم کنار گذاشته شوند!
تاریخ انتشار: 1404/11/25
مجموعه فکرت درصدد است، مسائل روزِ حوزه اندیشه را با نگاهی جدید و در قالبهای متنوع رسانهای به تصویر بکشد.