در نهم اسفند 1404 آمریکا و رژیم صهیونیستی جنگ هماهنگی را علیه جمهوری اسلامی ایران آغاز کردند. «دونالد ترامپ»پیروزی سریع و تحولاتِ سیاسی گسترده‌ای در ایران را در نظر داشت، اما آنچه متعاقباً اتفاق افتاده بروز گسست‌هایی‌ در مناسبات داخلی خودِ آمریکا بوده است. در یادداشت حاضر، گسست‌ها از حیث اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک واکاوی شده و نتایج جنگ را برای مناسبات داخلی آمریکا مورد بررسی قرار گرفته است.

 

1-درباره‌ی گسست اقتصادی

تحلیلگران زیادی اشاره کرده‌اند که جنگ ایران را نمی‌توان جدا از بحران ساختاری سرمایه‌داری آمریکا درک کرد. به بیان «اوتلوک ایندیا» آمده: «تهدید رکود در کشورهای سرمایه‌داری- حداقل به طور موقت -از طریق استعمار و امپریالیسم دفع می‌شود». آمریکا پس از بحران مالی ۲۰۰۸ با پارادوکسی مواجه بوده است: «رشد اقتصادی همراه با بیکاری نسبتاً بالا، افزایش اندک دستمزدها، تضعیف اتحادیه‌های کارگری و بدهی‌های عظیم». سودهای سرشار با سرمایه‌گذاری متناظر همراه نبوده و بهره‌وری نیروی کار و سرمایه در سطح پایینی باقی مانده است.  در جنگ صنایع نظامی از همه بیشتر منتفع شده‌اند. مخارج جنگ در شش روز نخست به بیش از ۱۱.۳ میلیارد دلار رسیده و ادامه‌ی آن روزانه بین ۱ تا ۲ میلیارد دلار در روز هزینه داشته است. این یعنی صنایع نظامی، از تولیدکنندگان مهمات گرفته تا شرکت‌های هواپیماسازی و...، سودهای کلانی از جنگ اخیر بُرده‌اند. البته اسرائیل نیز بدون پشتیبانیِ دولت آمریکا و شرکت‌ها و فناوری‌های این کشور قادر به جنگ با ایران نیست.

 

بنابراین سودآوری جنگ برای مجتمع نظامی-صنعتی صرفاً به عملیات‌های مستقیمِ نیروهای آمریکایی محدود نبوده است. از سوی دیگر جامعه‌ی آمریکا و طبقات پایین و متوسط این کشور، از جنگ متضرر شده‌اند. شوک قیمت نفت و اختلال در تنگه‌ی هرمز که روزانه حدود ۲۰ درصد نفت جهان از آن عبور می‌کند، تورّم را افزایش داده است. قیمت بنزین در آمریکا جهشی ۲۵ درصدی را تجربه کرده است. این بزرگترین جهش ماهانه‌ی قیمت بنزین در بیش از پنجاه سال گذشته است.  قیمت نفت برنت در دو ماه گذشته نیز گاهاً به بیش از ۱۱5 دلار در هر بشکه رسیده است.

 

نکته‌ی مهم در این میان، بی‌اعتبار شدن بهانه‌ی اصلی برای اتخاذ تدابیر ریاضتی توسط دولت بوده است. همان کسانی که مستمراً بر عدم توانایی دولت برای تأمین مالی آموزش، مسکن و بهداشت عمومی تأکید می‌کنند، حالا بدون کوچک‌ترین مشکل و تردیدی میلیاردها دلار برای بمباران مدارس و مناطق مسکونی در ایران هزینه می‌کنند!

 

2- درباره‌ی گسست سیاسی

براساس آمار «رویترز»، تنها 37 درصد از مردم آمریکا از تصمیم «ترامپ» برای جنگ با ایران حمایت می‌کنند.

اختلاف نظرها در خصوص جنگ میان چهره‌های نزدیک به «ترامپ» هم وجود دارد. افراد تأثیرگذار رسانه‌ای مانند «تاکر کارلسون» و «استیو بانون» بر این باورند که اسرائیل آمریکا را به جنگ غیرضروری برای تأمین منافع خود کشانده است. در مقابل سناتورهای صهیونیستی مانند «لیندزی گراهام» و «تام کاتن» بر همراهی بی‌قید و شرط با اسرائیل تأکید دارند. در مقابل، کسانی مانند «سوزی وایلز» که نگران پیامدهای جنگ بر انتخابات میان ‌دوره‌ای نوامبر ۲۰۲۶ هستند، به «ترامپ» هشدار می‌دهند که تداوم آن حمایت مردم از دولت را جداً کاهش خواهد داد، لذا باید به «تعریف محدودی از پیروزی» اکتفا شده و از تداوم عملیات نظامی احتراز نمود. البته اختلافات به همین حد محدود نمانده و حتی به نهادهای اطلاعاتی کشیده است. «جو کنت» که یکی از مقامات ارشد اطلاعاتی بود، استدلال‌ها برای حمله‌ی نظامی به ایران را به چالش کشیده و تصریح نمود که ایران تهدید قریب‌الوقوعی نبوده است. وی حتی ابراز نگرانی کرد که ارزیابی‌های اطلاعاتی به رئیس ‌جمهور منتقل نشده‌‍اند.

 

3- درباره‌ی گسست ایدئولوژيک

وقایع اخیر در خاورمیانه بر نفوذ ایدئولوژی صهیونیستی در آمریکا نیز اثرگذار بوده است. روزنامه‌ی فلسطینی «القدس» در تاریخ ۱۰ مارس ۲۰۲۶ تحلیلی از تحولات رقابت‌های انتخاباتی در ایالت ایلینوی آمریکا منتشر کرده و نشان داده که جنگ با ایران- برای اولین بار در دهه‌های اخیر -«محدودیت‌های نفوذ لابی اسرائیل در آمریکا» را آشکار ساخته است.

 

براساس این تحلیل، نامزدهایی که پیشتر از «آیپک» حمایت مالی کلان دریافت کرده‌اند، ناچار شده‌اند مواضع محتاطانه‌تری در قبال جنگ با ایران اتخاذ کنند. برخی از آنان حتی آشکارا از «ترامپ»، به دلیل کشاندن آمریکا به جنگ بدون مجوز کنگره انتقاد کرده‌اند. «القدس» این تغییر را ناشی از «آگاهی فزاینده‌ی نامزدها از حساسیت شدید افکار عمومی نسبت به هرگونه درگیری نظامی طولانی و پرهزینه در خاورمیانه» می‌داند. مسئله‌ی دیگر از میان رفتن اجماع سابق در جامعه‌ی یهودی آمریکاست. شواهد فزاینده‌ای وجود دارد که «جامعه‌ی یهودی آمریکا در مورد جنگ با ایران اتفاق نظر ندارد». البته سازمان‌های یهودی «شدیداً از کارزار نظامی علیه ایران حمایت می‌کنند و این موضع را غالباً به عنوان اجماع جامعه‌ی یهودی ارائه می‌دهند». چنین تحریفی می‌تواند «جامعه‌ی یهودی را- چنانچه جنگ در آمریکا وسیعاً نامحبوب باشد -در موقعیت حساسی قرار دهد» و «همسان‌سازی مواضع مراکز سیاسی با هویت جمعی می‌تواند تلقی گمراه‌کننده‌ای در مباحث عمومی ایجاد کند»

 

البته این موارد به منزله‌ی از بین رفتنِ قدرت صهیونیسم در آمریکا نیست. چنانکه «جان میرشایمر» هشدار داده: «هیچ رئیس ‌جمهور آمریکایی به تنهایی قادر به توافق معنادار با ایران نیست، مگر اینکه اسرائیل با آن موافقت کند». تنها استثنای این قاعده «سناریوی اقتصاد جهانی در آستانه‌ی فاجعه» است، به نحوی که «ترامپ» احساس کند چاره‌ای جز ایستادگی در برابر اسرائیل ندارد. آنچه امروز شاهد هستیم، سقوط ناگهانی قدرتِ آیپک نیست، بلکه آغاز مرحله‌ای است که در آن نفوذ این لابی به موضوعی برای بحث سیاسی گسترده‌تر تبدیل می‌شود.

 

نتیجه‌گیری

درنهایت پرسش بنیادین این است: آیا گسست‌های مذکور در آمریکا قابل ترمیم هستند یا خیر؟ اگر درگیری نظامی از سر گرفته نشود و قیمت نفت و بنزین مجدداً افزایش نیابند، ممکن است ائتلاف جمهوری‌خواهان، صهیونیست‌ها و صنایع نظامی بتواند شکاف‌های ایجاد شده را ترمیم کند. در این سناریو، نفوذ آیپک اگرچه کمی خدشه‌دار شده، اما به قوت خود باقی مانده و الگوی سیاست خارجی آمریکا به مدار مداخله‌گری سنتی بازمی‌گردد. در سناریوی دیگر، اگر جنگ دوباره آغاز شده و علاوه بر تنگه‌ی هرمز، تنگه‌ی باب المندب نیز تحت کنترل جبهه‌ی مقاومت قرار گیرد، اقتصاد آمریکا وارد رکود عمیق‌تری شده و فشار افکار عمومی بر کنگره چنان شدید خواهد شد که حتی قدرتمندترین لابی‌ها نیز قادر به مهار آن نخواهند بود. در این صورت نقد رژیم صهیونیستی و لابی‌ آن در آمریکا از تابو خارج می‌شود و هزینه‌ی جنگ به جای شکوه ملی، به واژه‌ی کلیدی گفتار سیاسی بدل می‌گردد. اگر جناح چپ حزب دموکرات- جناح «برنی سندرز» و «زهران ممدانی» در انتخابات‌های آینده پیروزی قاطع به دست آورند و همزمان، اقتصاد آمریکا دچار شوک‌ شدید- مثلاً قیمت بنزین بالای ۵ دلار -شود، ممکن است شاهد بازتعریف بنیادین رابطه‌ی آمریکا با اسرائیل باشیم. در این سناریو، حمایت بی‌قیدوشرط آمریکا از اسرائیل جای خود را به واقع‌گرایی محدود می‌دهد و اولویت سیاست خارجی آن از خاورمیانه به مهار چین تغییر می‌کند.

 

اما فارغ از این سناریوها، آنچه اکنون می‌توان با اطمینان گفت پایان یک دوره در آمریکاست. برای چند دهه، سیاست خارجی آمریکا مبتنی بر الگوی «قدرت بی‌قید» عمل می‌کرد: حضور در جنگ‌های دوردست، حمایت مالی از رژیم‌های وابسته و هزینه‌های میلیاردی، بدون آنکه شهروندان آمریکایی چندان امکان پرسیدن «به چه قیمت؟» را داشته باشد. هزینه‌ها را نسل‌های آینده می‌پرداختند و تلفات انسانی را دیگران متحمل می‌شدند. اما افزایش چشمگیر قیمت بنزین در یک ماه، تورم و نگرانی بیش از نیمی از آمریکایی‌ها از بدتر شدن وضعیت شخصی خود، معادله را تغییر داده است. امپراتوری دیگر نمی‌تواند به نام دموکراسی و حمایت از رژیم‌های وابسته جنگ به راه بیندازد، بدون آنکه بهای آن را مستقیماً در خیابان‌های خود مشاهده کند. جنگ ایران تمام نشده است، اما یک نظم در حال پایان است. نظمی که در آن، کاخ سفید می‌توانست بدون حساب‌ پس‌دهی، جهان را به آتش بکشد.

تاریخ انتشار: 1405/02/22

نظر بدهید
user
envelope.svg
pencil