آنچه ملاحظه می‌کنید، مشروح سخنان دکتر سیدجواد طاهایی، استاد علوم سیاسی و پژوهشگر ارشد روابط بین‌الملل است که اخیراً در نشستی تخصصی به همت رسانه فکرت مطرح شده است؛

 

انقلاب اسلامي كه انقلاب يك بشري و انقلاب عمومي هست، انقلابي از ايران براي جهان هست، انقلابي نه در ايران بلكه از ايران براي جهان هست اين انقلاب به خاطر خصائل دروني خودش، تاريخ خودش را خيلي با سرعت طي كرد؛ يعني ۴۰۰ سال تاريخ مدرن را 40 سال تقريباً طي كرد. همه ايده‌ها، همه نهادهاي عصر مدرن را مي‌شود ادعا كرد كه در درون جمهوري اسلامي تجربه شد و از سر گذرانده شد. آخرين تجربه تجربهي شورش‌هاست. مخصوصاً اين شورش اخير، اغتشاشات اخير اين هم بخش حساسي از تاريخ جمهوري اسلامي است.

 

ما دوتا مكتب در تاريخ داريم يكي مکتب امام و ضد امام است. من تازگي‌ها به اين ايده رسیده‌ام. ضد امام به اندازه امام در تاريخ ايران ريشه دارد. سنت و سابقه دارد و بنابراين به همان اندازه ايده امام، ايده ضد امام هم در ايران قوي است. به نظرم اين اغتشاشات اخير تخليه آخرين نيروهاي جنبش ضد امام در ايران است؛ يعني آخرين نيروهاي رذيلت ايراني كه عليه فضيلت ايراني خرج شد و به نظرم رسيد كه شورش‌های بعدي اين شدت را نخواهند داشت؛ چون اینجاوآنجا خبر رسيد و گفته شد كه براي اينكه اين جنبش اخير رذيلت ايراني قدرتمند بشود زمینه‌سازی‌هایی در طي ساليان طولاني انجام شده است.

 

 اين اغتشاشات اخير را هم همه ديديم. همه به فكر فرو رفتيم كه چرا این‌طور شد و حالا كه شده است بايد چه كار كرد؟ اين سؤال چه بايد كرد را دوستاني كه علوم اجتماعي خوانده‌اند مي‌دانند سؤال مشهوري است. ظاهراً كليد اين را لنين زده است. خيلي معروف هست. اين سؤال موقعي در ذهن مطرح مي‌شود كه همه به آن جايي رسیده‌اند كه به راه‌حل‌های قطعي و روشن مي‌انديشند يعني به آن فكر مي‌كنند و درگير آن هستند. موقعي كه اين سؤال مطرح مي‌شود كه اين مسئله ديگر خيلي آزاردهنده شده است! ديگر تحمل آن خيلي سخت شده است!

 

 بنابراين اين سؤال چه بايد كرد درواقع سؤالش اين است كه بالاخره نهايتش چه كار بايد كرد؟ يعني اين كلمه بالأخره و نهايتمندي در اين سؤال چه بايد كرد ملحوظ است. همه مي‌پرسند كه بالأخره بايد چه كار كرد؟ به نظر من جواب اين است كه بايد كاري كرد كه ناگزير باشيم؛ يعني بايد كاري كرد كه كارهاي ديگر را در قبال آن نتوان انجام داد. كارهاي ديگر، راه‌حل‌های ديگر هم‌عرض اين كار نباشد. آن كار نهايي باشد.

 

من هر جور كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه بحث اصلي و درازمدت بحث ناكارآمدي حكمراني در جمهوري اسلامي است يعني ما مادرتر از اين مسئله ديگر نداريم. البته يك بحث کوتاه‌مدت هم هست كه خدمت دوستان عرض كردم آن هم پمپاژ پول و سرمايه در كشور هست و تا آب و نان مردم و شغل و ازدواج و مسكن این‌ها رونق بگيرد و متعلق اين بحث دوم هم چين است؛ يعني اولين يا دومين ثروتمند جهان چين است كه او بايد به شكلي اين پمپاژ را انجام بدهد و البته چون اين كار سرمايه‌گذاري سنگيني است لاجرم بايد بر نوع هزينه كرد اين سرمايه‌ها نظارت هم بكند و در مسائل اقتصادي ايران دخالت بكند كه در نگاه اول چيز خوشايندي نيست. تا مراقبت بكند كه اين پول‌هايي كه پمپاژ مي‌كند هدر نرود؛ چون سنت دولت معاصر ايراني ذاتاً يك سنت فاسد است! اين را قبلاً گفته‌ام كه ميلسپو گفته بود كه دولت ايراني ذاتاً فاسد است. به او گفتند چرا شما اين حرف را مي‌زنيد همه جا فاسد است و همه دولت‌ها فاسد هستند؟ گفت بله من اين حرف شما را تأييد مي‌كنم من جاهاي مختلفي بوده‌ام. فساد را ديده‌ام؛ ولي با اين حال ادعا مي‌كنم كه فساد دولت در ايران ذاتي است. حالا دليل هر آنچه كه باشد.

 

 به نظر من به عنوان يك دانشجوي سياست اين حرف معقول مي‌آيد و دست كم تا اندازه قابل پذيرش است. به‌هرحال او بايد طبيعتاً روي اين پول‌هايي كه در ايران خرج مي‌كند نظارت بكند. مثلاً شبيه اين كار را در پاكستان هم كرده است، دارد در چين هم انجام می‌دهد. من درباره چين خيلي سال‌ها پيش كتابي با همكاري آقاي دكتر شاهنده نوشته‌ایم. من درباره چين خيلي خوانده‌ام. چين قدرت امپرياليست شدن را ندارد. استعمار چيني، امپرياليسم چيني فقط يك اصطلاح است. چینی‌ها به خاطر تاريخ و فرهنگشان قدرت استعماري شدن را ندارند؛ يعني هر چقدر هم كه ثروتمند بشوند به همان اندازه قدرتمند نمي‌شوند. چين از اول تا آخر يك قدرت منطقه‌اي خواهد بود و يك سري ويژگي‌هاي ديگر را هم دارد كه از آن‌ها بگذريم.

 

 حالا اينكه چقدر رهبران فعلي چين آمادگي روحي و رواني براي اين كار دارند اين بماند. بحث اينكه آيا مصلحت و منفعت چين يكي است يا نيست؟ اين هم بماند؛ چون چینی‌ها مثل اروپايي‌ها تفكر عقلاني دارند. تفكر سود و ضرر دارند و روي اين دوگانه مي‌انديشند. ممكن است كه مصلحت و منفعت خودشان را يكي بدانند كه در زبان انگليسي هم interest هم به معناي مصلحت و هم به معناي منفعت است. ممكن است كه آن‌ها هم این‌طوری فكر بكنند.

 

ایران، سنگر دفاع از چین؟!

 من مي‌خواهم از اين بحث رد بشوم و به بحث اصلي بپردازم. اينجا يك چالشي در برابر سياست خارجي جمهوري اسلامي هست كه چقدر بتواند فعاليت اقناعي در اين زمينه انجام بدهد؟ ريمون آرون مي‌گفت كه كل سياست خارجي بر سه فعاليت استوار است: فعاليت اقناعي، فعاليت اجبارآمیز و فعاليت ترسان كننده، بيمه دهنده. پس اگر جمهوري اسلامي بتواند رهبران چين را قانع بكند كه ايران سنگر جلويي شماست و شما لازم است كه علاوه بر دفاعيات ديپلماتيك يا دفاعيات صنعتي، نظامي دفاعيه اقتصادي هم بكنيد تا جوان ايراني انگيزه شلوغ‌کاری و به چالش كشيدن جمهوري اسلامي را نداشته باشد. این‌ها مطالب ديگري است.

 

 چون به‌هرحال روشن است كه ايران ضربه‌گير چين است و بعد از سقوط ايران آزردن چینی‌ها با توجه به روحيه آسیب‌پذیری كه چینی‌ها دارند، روحيه عدم ریسک‌پذیری كه دارند، ترسو هستند، آزردن آن‌ها براي آمريكا خيلي راحت است. مصلحت چين در اين است كه ايران به لحاظ اقتصادي هم به رونق برسد. آن‌ها بايد بفهمند كه ضرورت دارد كه ايران از نظر اقتصادي بايد سرپا نگه دارند. به‌هرحال اقناع چینی‌ها كار ساده‌ای نيست. از اين بحث بگذريم. من خواستم فقط يك اشاره بكنم كه ما نياز داريم به اينكه با چینی‌ها يك مقدار جدی‌تر كار بكنيم و آن‌ها را قانع بكنيم كه يوان بيشتري در بخش‌های مختلف جامعه ايراني بپاشانند.

 

از اين بحث دوم كه بحث فرعي است و ممكن است كه چالش‌هايي را هم ايجاد كند بگذريم. اين بحث يك بخش شخصي بود يعني من به عنوان يك كارشناس قديمي سياست خارجي و حرفه من به لحاظ شغلي من پژوهشگر حرفه‌اي سياست خارجي در مركز تحقيقات استراتژيك بودم. خلاصه اين نهايت چيزي بود كه من بعد از سه دهه كارشناس سياست خارجي، عمدتاً كارشناس حوزه‌های خاورمیانه‌ای سياست خارجي به اين رسيده بودم. درباره چين هم ما خيلي كار كرديم و به اينجا رسيديم و اين را براي شما يك مقدار صادقانه بيان كرديم. جاي ديگري اگر بود نمي‌گفتم.

 

ضرورت تغییر در الگوی حکمرانی

اما بحث اصلي ناكارآمدي حكمراني در جمهوري اسلامي است.  ضرورت تغيير در الگوي حكمراني جمهوري اسلامي را من با اين فرض شروع مي‌كنم كه، همه مي‌دانيم كه انقلاب اسلامي يك تحول مردمي بود و نخبگاني نبود كه يك سري روشنفكران متخصصين تحصيل كرده مركزنشين از بالا امور را هدايت بكنند. نخبگاني نبود. البته نخبه‌اي بود. به‌هرحال امام خميني نخبه بود و رهبري می‌کرد؛ ولي نخبگاني نبود؛ البته امام تحت شرايط فكري سياسي زمانه روي تأسيس دولت كمابيش مدرن خيلي مؤكد بود و اين هم درست بود و قابل ايراد نيست. دولتي كه مدنظر امام بود يك دولت كمابيش مدرن دموكراتيك متكي بر قانون اساسي بود كه يك چنين دولتي باشد و خيلي تأكيد مي‌كرد. همه كساني كه سنشان بيشتر است به خاطر مي‌آورند كه امام چقدر روي تدوين و تصويب قانون اساسي تأكيد مي‌كرد و اينكه مردم در امور سياسي كشور مشاركت بكنند.

 

تأكيدات امام بر اينكه يك دولت كمابيش مدرن بايد در ايران ما بعد از انقلاب مستقر بشود تأكيدات درستي بود؛ چون در آن زمان و حتي در همين زمان هر تصوري كه از دولت داشته باشيم كمابيش تصوري انفعالي و ترجمه‌اي و خلاصه غرب گرايانه بود. چاره‌اي نبود. انديشه و سازمان يك دولت ملي نشنال، يك دولت ملي وستفاليايي ذهن همه را بي‌استثناء در اختيار خودش قرار داده بود.

 

اين را من به صورت يك آكسيوم بگويم غرب بخش عمده دنياي پيرامون ما نبود. غرب همه دنياي ما بود! الآن هم كه ضعيف شده است با اين حال بخش عمده‌اي از همه دنياي ماست! چرا؟ چون همچنان با مفاهيم غربي مي‌انديشيم و قضاوت و داوري مي‌كنيم! بنابراين همچنان غرب براي ما قوي است!

 

امام به ناچار تصورش از دولت، كمابيش يك دولت مدرن بود ولي نه با تأكيداتي كه رهبر بعدي آمد، رهبر هم عرض امام آقاي هاشمي انجام داد. آقاي هاشمي اين تصور امام از مدرنيت دولت را به اوج رساند و خيلي و شايد زيادي به آن پروبال داد! تأكيد امام بر تأسيس دولت ملي مبتني بر قانون اساسي يك انفعال ايدئولوژيكي ناگزير بود و بنابراين. به همين دليلي كه عرض كردم ايرادي نداشت؛ چون حتميت زمانه ايجاب مي‌كرد، سوق مي‌داد هر كسي را كه بخواهد دولت تأسيس بكند بر اساس شكل و ايده‌ها و ارزش‌هاي يك دولت كمابيش وستفاليايي می‌بایست اين كار را انجام می‌داد؛ چون خروج از اين الگو ناممكن بود.

 

تقابل مرحوم هاشمی و حضرت امام(ره)

 پس امام حق داشت كه بر تأسيس يك دولت كمابيش مدرن مؤكد بود؛ ولي بعداً تأكيداتي كه آقاي هاشمي ـ من ول كن آقاي هاشمي نيستم. من را ببخشيد. تأكيدات آقاي هاشمي بر سازوکار و سازمان دولت مدرن خيلي اراده گرايانه بود. ناشي از ضرورت زمانه نبود. مثل امام خميني نبود. مبتني بر خواست و ميل بود.

 

آقاي هاشمي مي‌گفت كه اين نهادهايي انقلابي كه اطراف ما هستند این‌ها موازي و مزاحم و پرخرج هستند و بايد این‌ها محدود و يا حتي منحل بشوند! غافل از اينكه در هر كشوري كه انقلاب مي‌شود ـ اين بصيرت خانم هانا آرنت است. ـ نهادهاي انقلابي يا شوراهاي مردمي به تعبير خود ايشان ذاتي پديده انقلاب هستند و محو آن نهادها محو قطعي انقلاب است! چون محو حضور مردم در انقلاب است!

 

مرحوم آقاي هاشمي توجه نفرمودند كه به حكم عقل مسائل مردمي به ناچار راه‌حل مردمي دارد و امكان ندارد كه مشكل انقلاب راه‌حل غیرانقلابی داشته باشد. عاقلانه نيست كه آدم‌هاي روي يك شاخه بنشيند و بن بِبرد! آقاي هاشمي سياست بومي مابعد انقلاب را، سياست طبيعي حلال‌زاده مابعد انقلاب را، سياست ناگزير مابعد انقلاب را فسخ كرد! و حكمراني دولت ملي مدرن در كشور را اين شكل، اين روند و اين ارزش‌هایی كه حاكميت داشت و همگان داريم مي‌بينيم حكمراني دولت ملي مدرن را در كشور رسميت بخشيد و به اين ترتيب همه تحولات و فتنه‌هاي بعدي به توسط رسميت پيدا كردن اين دولت بنياد گذارده شد!

 

من با اين مقدمه‌ای كه گفتم مي‌خواهم بگويم حكمراني از پايين براي ايران مابعد انقلاب يك حكمراني مردمي براي ايران مابعد انقلاب مخصوصاً الآن كه ما اين تجربه اخير اغتشاشات را پشت سر گذاشته‌ايم الآن ديگر ناگزير است. اين پاسخ آن چه بايد كرد مؤكدي است كه معمولاً در وضعيت‌هاي اضطراري مطرح مي‌شود. نهايتش چه بايد كرد؟ بالأخره چه بايد كرد؟ اين چه بايد كرد را خواننده‌ای كه مقاله و كتاب را مي‌خواند بايد بداند. اين را با يك غلظت عاطفي بايد بخواند كه بالأخره چه بايد كرد؟ یک‌خرده هم روي ميز بكوبد كه يك انرژي در اين چه بايد كرد واقعاً نهفته است.

 

 تشنگي پيدا كردن راه‌حل اصلي يا رويكرد اصلي به پيدا كردن راه‌حل، مفروض يا حرف اصلي آشوبگران، اگر شما جوان آشوبگر و اغتشاشگر را بازداشت می‌کردی وقتی‌که با او بحث مي‌كرديد، وقتی‌که تمام استدلال‌هايي كه خارجی‌ها در ذهن او كاشته بودند در مي‌آمد و معلوم مي‌شد غیرواقعی است، اين آخر حرفش چه بود؟ گربه مي‌رود كنج كه قرار مي‌گيرد از آخرين حربه خودش استفاده مي‌كند چنگول مي‌اندازد، آخرين حربه اين جواني كه اغتشاش كرده است چه بود؟ حتي اگر اين جوان غم نان هم نمي‌داشت و پدرش خرج او را می‌داد ولي مشكلات را مي‌فهميد. اين آخرين حرفي كه می‌زد می‌گفت يك سري مسئول بی‌درد و مرفه آن بالا نشسته‌اند و به حال‌وروز ما مردم فقير بی‌توجه هستند. حالا خودش معلوم نيست خيلي فقير بوده باشد!

 

ضرورت احیای نهادهای انقلابی

اين حس مركزي اغتشاشات است. نيروهاي خارجي هم كه می‌دانیم بر اين نارضايتي دميدند. پس مشكل اصلي اين بود و اين هست كه حكمراني در ايران توده‌ای و مردمي نبوده است و حالا هم نيست يعني مطابق ذات سياست جديد ايران نيست. يعني مطابق حضور مردم در صحنه سياست نيست. در يك كلام نخبگاني است. مردمي نيست. نتيجه آنكه در پاسخ به آن سؤالي كه اول مطرح شد حكمراني در ايران به ناگزير بايد از پايين به بالا باشد؛ ولي الآن مي‌دانيم كه این‌طور نيست!

 

در مورد نهادهاي انقلابي بگويم ما يك سنت زيسته، يك سابقه عملياتي و مجرب ـ اين خيلي مهم است. ـ عقل تداوم تجربيات عملي است. مثل اينكه حضرت علي بود كه مي‌فرمود كه كل عقل اتكاي بر تجربه است. ما يك سنت عملياتي مجرب، زيسته از حضور مردم در پيشبرد امور عمومي داريم. در تمشيت امور كشور داشته‌ايم كه همه نهادهاي انقلابي در قياس با نهادهاي موازي خودشان موفق‌تر و مؤثر‌تر بودند. کمیته‌ها بهتر از شهرباني شهر را اداره می‌کردند. سپاه بهتر از ارتش می‌جنگید. این‌ها را همه ما به ياد داريم و همه ديده‌ايم مخصوصاً من كه هم در ارتش بوده‌ام و هم در سپاه بوده‌ام. اين را آشكارا ديده‌ام كه سپاه نهاد انقلابي بهتر از ارتش می‌جنگید. آن بسيج پزشكان بيشتر به روستاها می‌رفت و به داد مردم می‌رسید تا خود اين سازمان پزشكان. جهاد سازندگي بهتر از وزارت كشاورزي [عمل می‌کرد] تحرك بيشتري داشت و مؤثرتر كار می‌کرد شايد برنامه‌ريزي درازمدت آن كمتر بود ولي آن چيزي كه مردم مي‌ديدند تحرك و فايده مندي اين نهادهاي انقلابي موازي بود.

 

 مي‌خواهم نتيجه بگيرم كه اين نهادها به نيروي جذابيت ايدئولوژي دولت مدرن، دولت وستفاليايي به زوال رفته‌اند! نه به خاطر ضعف عملكرد آن‌ها، نه به خاطر اتهاماتي كه مرحوم هاشمي می‌زد، اين نهادها خيلي هم کم‌هزینه‌تر از نهادهاي موازي دولتي بودند. كاملاً روشن است.

 

 پس راهي جز بازگشت به سياست نهادهاي انقلابي مردمي، راهي جز افقي سازي حكمراني نيست. اين تجربه تكرار مكرر خشم و نارضايتي مردم است كه در اغتشاشات و اعتراضات خودش را جاري مي‌كند و من به شما عرض بكنم ديدگاه شخصي خودم را بگويم اين فوت كردن نيروهاي بيروني و خارجی‌ها بر اين اعتراضات اين اهميت درجه دوم دارد. اهميت بنيادين ندارد. راهي جز اين نيست كه مردم حكومت را در دستان خودشان حس بكنند همان حس و حالي كه در زمان قدرت و نفوذ و رونق نهادهاي انقلابي ما داشتيم. مردم با نهادهاي انقلابي شوخي مي‌كردند مخصوصاً اگر يادتان باشد کمیته‌ها را خيلي مسخره می‌کردند. در مورد این‌ها جوك درست می‌کردند. اين ملموس بودن نهادهاي انقلابي را مي‌رساند. اين نشان مي‌داد كه من كه دارم در قبال پاسدار كميته، در قبال پاسدار انقلاب اسلامي، در قبال جهاديون و فلان، البته جهادی‌ها كمتر، من خودم را هم سطح آن‌ها مي‌بينم. آن‌ها را بالاتر از خودم نمي‌بينم. من او را ملموس مي‌بينم. نزديك به خودم مي‌بينم. من او را اصلاً عين خودم مي‌بينم. اگر این‌طور نبود به جاي شوخي كينه ورزيده مي‌شد! نفرت پخش مي‌شد!

 

 پس راهي جز اين نيست كه مردم حكومت را ملموس و کنار خودشان حس بكنند و در اختيار خودشان حس بكنند. از اينجا به بعد می‌خواهم اصل حرفم را شروع كنم.

 اين بازگشت دشوار، به قول محمدعلي مرادي اين عرق‌ریزان روح، اين بازگشت دشوار به سياست نهادهاي انقلابي را از كجا بايد شروع كرد؟ شما دوستان ترديد نكنيد كه نهاد انقلابي ائمه جمعه و جماعات جدي‌ترين نهاد انقلابي است، بوده و هنوز هم هست. حتي جدی‌تر و حیاتی‌تر از سپاه پاسداران. چرا؟ چون در اين چند ده سال كه گذرانده‌ايم آن‌قدر كه سپاه از اين ائمه جمعه و جماعات متأثر بوده است و از این‌ها حرف مي‌شنيده است آن‌ها از سپاه متأثر نبوده‌اند. به‌عبارت‌دیگر این‌ها متغيري مستقل‌تر از سپاه بودند.

 

 من يك دوستي دارم كه امام‌جمعه يكي از اين شهرهاي معروف نوشهر است. من خيلي به او گفتم كه شما به حكم اينكه نماینده رهبري در اين شهرستان و در اين استان هستيد شما بايد قدرتمند باشيد. شما از مطلقيت قدرت رهبري بايد بهره داشته باشيد؛ ولي من از پاسخ‌هاي او فهميدم كه متأسفانه نهاد جمعه و جماعات در ايران يك نهاد بوروکراتیک شده است! من از پاسخ‌هاي او فهميدم كه او محدوديت‌هايي دارد و نمي‌تواند آن‌طور كه وظيفه‌اش فلسفه نمايندگي ولی‌فقیه در شهرستان‌های كشور هست مطابق با آن عمل بكند! محدوديت‌هاي اجرايي، بوروکراتیک و اداري دارد! از حرف‌هاي او متوجه شدم. حالا به اين چيزها كاري ندارم ولي اين بايد برداشته شود. اين نبايد ادامه داشته باشد.

تاریخ انتشار: 1404/12/03

نظر بدهید
user
envelope.svg
pencil