1-مقدمه

«موسی غنی‌نژاد» در سرمقاله‌ی مورخ 26/01/1405 روزنامه‌ی دنیای اقتصاد، دربابِ مذاکرات اخیر میان ایران و آمریکا در اسلام ‌آباد پاکستان مطالبِ بحث‌برانگیزی را طرح نموده است. «غنی‌نژاد» با تأکید بر فقدان ضمانت اجرا در نظام حقوقی بین‌الملل، نتیجه گرفته که اصرار بر «حق ملی» در مذاکرات جاری نه تنها بیهوده، بلکه هزینه‌زا است. وی در مقابل وظیفه‌ی دولت را تأمین «منافع ملی» دانسته و از مذاکره‌کنندگان می‌خواهد بجای شعارهای غیرواقعی، از منطق «پالمرستون» پیروی کنند که «دولت‌ها نه دوست و دشمن دائمی، بلکه منافع دائمی دارند».

 

در این یادداشت نشان داده می شود که «غنی‌نژاد» علیرغم دعوی عمل‌گرایی، دچار ساده‌انگاری بنیادینی در درک مفاهیم دولت، قدرت و حق و نفع ملی در نظام سرمایه‌داری جهانی است. وی با نادیده گرفتن ماهیت امپریالیسم و روابط نابرابر قدرت، راهکاری ارائه می‌دهد که در بهترین حالت مدیریت وابستگی و دراساس مشروعیت‌بخشی به مناسبات سلطه و تابعیت در مقیاس جهانی است. در ادامه، ابتدا کاستی‌های نظری استدلال او را بررسی می‌کنیم، سپس با توسل به تجربه تاریخیِ عهدنامه‌های گلستان و ترکمنچای و نیز جَنگ تحمیلی هشت ساله با عراق، نشان داده خواهد شد که چه حقایقی در روایت یکی از محوری‌ترین چهره‌های نئولیبرالیسم ایرانی پنهان شده است.

 

2-فقدان ضمانت اجرا امری خنثی نیست

«غنی‌نژاد» می‌گوید: «وظیفه دولت هر کشوری در دنیای امروزی تامین منافع ملی مردمان خود است و نه تاکید بر حق ملی که الزاماً ضمانت اجرایی ندارد و ممکن است در مواردی به شعاری توخالی و البته هزینه‌زا برای ملت تبدیل شود». این گزاره در سطح صوری درست به نظر می‌آید: هیچ دادگاه یا نیروی بین‌المللی توانِ بازداشتن دولت‌های بزرگ متخلف را ندارد. اما تحلیل «غنی‌نژاد» از این وضعیت ساده‌انگارانه است. آنچه او نادیده می‌گیرد، ماهیت نامتقارنِ فقدانِ ضمانت اجرا در سرمایه‌داری جهانی است. برای روشن شدن این مسئله، باید میان دو خوانش متفاوت از نظام حقوقی بین‌الملل تمایز قائل شویم. خوانش نخست که «غنی‌نژاد» بدان تمایل دارد نظام حقوقی را به مثابه امری خنثی در نظر می‌گیرد که در آن قواعد بطور یکسان برای همه کشورها وضع شده‌اند، اما گویی مجری قدرتمندی برای اِعمال آن‌ها وجود ندارد. خوانش دوم- که در سنت‌های رئالیسم انتقادی، نظریه‌ی وابستگی و مطالعات پسااستعماری ریشه دارد بر این نکته تأکید دارد که فقدان ضمانت اجرایی امری خنثی و فراتاریخی نیست، بلکه خود ناشی از روابط خاص قدرت در سرمایه‌داری جهانی است. در این خوانش، حقوق بین‌الملل نه به دلیل نبود یک پلیس جهانی، که به دلیل نابرابری روابط قدرت کارایی خود را از دست می‌دهد.

 

به عبارت دیگر فقدان ضمانت اجرا به هیچ وجه به معنای وجود نداشتن قاعده یا نبود سازوکارهای مجازات نیست؛ بلکه به معنای اجرای گزینشی و طبقاتی قواعد است: قواعدی که در خدمت منافع قدرت‌های مسلط هستند، اتفاقاً ضمانت اجرای سریع و شدید دارند و قواعدی که علیه آن‌ها باشند، بی‌اثر می‌شوند. این همان چیزی است که «استرنج» در تحلیل خود از «قدرت ساختاری»، «توانایی شکل‌دهی به چارچوب انتخاب‌های دیگران» می‌داند. قدرت‌های مسلط نیازی به پلیس جهانی ندارند، زیرا خودشان همزمان قاضی و پلیس و مأمور اجرای احکام هستند.

 

از زمان انقلاب ۱۳۵۷، ایران عملاً در وضعیت محاصره‌ قرار داشته است. آمریکا و متحدانش شدیدترین تحریم‌ها را علیه جمهوری اسلامی ایران وضع کرده‌اند. تحریم‌ها به واسطه‌ی کنترل امپریالیستی پیرامون، بانک‌ها و نهادهای مالی و شرکت‌های بزرگ، ضمانتِ اجرای عملی پیدا کرده‌اند. در مقابل، ایران اگر بخواهد از حق خود برای دستیابی به فناوری صلح‌آمیز هسته‌ای یا ارتباطات مالی عادی دفاع کند، با اتهام نادیده گرفتن واقعیت نظام بین‌الملل مواجه می‌شود. حال توصیه‌ی «غنی‌نژاد» مبنی بر اینکه «به جای تکیه بر حق مسلم که در روابط بین‌الملل محلی از اعراب ندارد، پیگیر منافع ملی باشید» در این بستر چه معنایی دارد؟ از یک طرف، این ظاهراً توصیه‌ای عمل‌گرایانه است: «به جای لجبازی بر سر حقوق خود، ببینید چه منافعی می‌توانید کسب کنید». اما مسئله‌ی مهمی که نادیده گرفته شده این است که خودِ منافع ملی در چارچوب قواعد تحمیلیِ ناعادلانه تعریف می‌شوند. اگر ایران تنها به دنبال منافع در چارچوب موجود باشد، منافع به شکلی تعریف می‌شوند که در بهترین حالت جز مدیریت وابستگی نیست: به حداقل رساندن هزینه‌های محاصره، اما نه تغییر ساختار ناعادلانه‌ای که محاصره را ممکن ساخته است.

 

3-دیالکتیک حق و منفعت در شرایط محاصره

آنچه «غنی‌نژاد» درک نمی‌کند، دیالکتیکِ حق و منفعت است. حق‌طلبی، شرط کسب هر منفعت بلندمدتی است.

اولاً کشورهای امپریالیستی خود دائماً از حقوق بشر، حق دفاع از خود یا حق مداخله‌ی بشردوستانه می‌گویند. این تعابیر کارکرد ایدئولوژیک قدرتمندی دارند: مشروعیت‌بخشی به تصمیمات خود و بی‌اعتبارسازی دیگران. وقتی آمریکا به عراق حمله می‌کند، آن را در چارچوب حق دفاع از خود یا بسط دموکراسی صورتبندی می‌کند. در مقابل، وقتی ایران از حق استقلال یا حاکمیت ملی می‌گوید، درصدد مقابله با کارزار ایدئولوژیکِ دشمن برآمده است. نبرد بر سر حقانیت، در واقع نبردی بر سر معنا و عدالت است: اینکه کدام طرف می‌تواند اقدامات خود را عادلانه و اقدامات طرف مقابل را غیراخلاقی جلوه دهد؟ کنار گذاشتن حق‌طلبی از ادبیاتِ دیپلماتیک- آن هم در شرایطی که امپریالیسم با تمام توان از آن بهره می‌گیرد- به منزله‌ی واگذاری میدان مواجه‌ی ایدئولوژیک با دشمن است.

 

ثانیاً در روابط نامتقارن قدرت، آن کشوری که از «حق» خود دفاع نمی‌کند، «منفعت» خود را نیز از دست می‌دهد. تجاربِ تاریخی حاکی از آنند که قدرت‌های مسلط، حاکمیت دولت‌هایی را می‌پذیرند که توانایی ایستادگی داشته باشند. «قذافی» پس از سال‌ها همکاری با غرب و چشم‌پوشی از حقوق ملی- برچیدن تأسیسات هسته‌ای و فروش نفت به بهای نازل -نهایتاً نه تنها منفعتی کسب نکرد، بلکه با مداخله‌ی نظامی ناتو مواجه و کشته شد. این یعنی در نظام سلطه، واگذاری یا مسکوت گذاردنِ حق به منفعت نمی‌انجامد، بلکه سلطه طلبان را جسورتر می‎‌سازد.

 

ثالثاً حق‌طلبی در شرایط خاص ایران، نه امری آرمان‌گرایانه، بلکه چکیده‌ی تاریخ آن است. وقتی جمهوری اسلامی ایران می‌گوید تولید موشک‌های بالستیک حق اوست، این سخن نه ایده‌آلیستی، که کاملاً مبتنی بر واقعیت‌های مادی است: ایران این توانمندی‌ را به بهای سنگین، واقعاً به دست آورده و با آن نیز‌ می‌تواند مانع از قوای سلطه‌گر شود. بطور کلی سکوت گذاردنِ حقوق ملی به بهانه‌ی اینکه ضمانت اجرای جهانی ندارند، یعنی تخفیفِ بازدارندگی.

 

رابعاً حق‌‍طلبی سرمایه‌ای برای بسیج داخلی است. دولت ایران تحت بمباران آمریکا انسجام و تداوم نهادی خود را حفظ کرده است. این قدرت از کجا می‌آید؟ صرفاً از محاسبه‌ی سود و زیان مادی؟ خیر؛ بخش مهمی از آن ناشی از باور مردم و نیروهای مسلح به حق حاکمیت و ایستادگی در برابر زورگویانِ عالم است. حق‌طلبی در جَنگ اخیر آشکارا کارکردی انسجام ‌بخش و بسیج‌کننده داشته و صرفاً دنبال کردنِ منافع، نمی‌تواند جایگزین آن شود.

 

4- درس‌های تاریخی

«غنی‌نژاد» برای اثبات دیدگاه خود به رویدادهای تاریخی نظیر جَنگ‌های ایران و روس در دوره‌ی قاجار ارجاع می‌دهد. ارجاعات وی به تاریخ کاملاً گزینشی است. وی مسئولیت عهدنامه‌ی ترکمنچای را تماماً بر عهده‌ی «جُهال قوم» و «طرفداران ادامه‌ی جَنگ» می‌اندازد و فضیلت «عقلای قوم» را در تلاش برای جلوگیری از آن می‌داند. در این روایت، «عقل» امری مجرد و مستقل از شرایط تاریخی در نظر گرفته شده است. «غنی‌نژاد» یک دوقطبی ساده‌انگارانه میان عقلا و جُهال ترسیم می‌کند؛ اما عهدنامه‌ی ترکمنچای نه ناشی از این دوقطبی، بلکه عمدتاً ناشی از الزاماتِ تکوین سرمایه‌داری جهانی، استعمار، شرایط ژئوپلتیکی و سطح توسعه‌یافتگی ایران و ماهیت دولت قاجار بود. حقیقت این است که برای حکام وقتِ ایران در شرایط خاص آن زمان در مواجهه با امپراطوری تزار گزینه‌های زیادی وجود نداشت. نه جَنگ‌های ایران و روس و نه معاهداتی که در پی آن‌ها تنظیم شدند، آنقدر که در روایت «غنی‌نژاد» آمده دلبخواهانه نبوده‌اند و در نتیجه‌ی موازنه‌ی واقعی قدرت شکل گرفتند. دولت ایران پس از شکست در دوره‌ی اول جَنگ عهدنامه گلستان را امضا نمود، اما این عهدنامه از جانب روس‌ها به نحوی توسط تنظیم و تحمیل شده بود که بذر جَنگ بعدی را در خود داشت. در عهدنامه‌ی گلستان، مرزها به شکل دقیق مشخص نشده بودند و روسیه از این ابهام سوءاستفاده نموده و مناطقی را که در تصرفش نبود، به اِشغال نظامیِ خود درآورد. ایران بارها از طریق دیپلماتیک خواستار حکمیت و مشخص شدن مرزها شد، اما روسیه نه تنها عقب‌نشینی نکرد، بلکه پیشروی‌های جدیدی انجام داد. در واقع، روسیه بدون اعلام جَنگ، خاک ایران را تکه تکه تصرف می‌نمود.

 

بنابراین مسئله نه صرفاً جهل یا عقل تصمیم‌گیرندگان، بلکه خود شرایط تصمیم‌گیری در سطح جهانی و داخلی بود. عبرت واقعی جَنگ‌های ایران و روسیه برای امروز این نیست که «کاش زودتر تسلیم می‌شدیم» یا «کاش به جای حق‌طلبی، به منافع خود می‌اندیشیدیم». عبرت واقعی این است: کشوری که دچار وابستگی و فاقد قدرت بازدارنده است، هر اندازه هم از عقلانیت برخوردار باشد، محکوم به پذیرش معاهداتِ تحقیرآمیز است. ایران امروز- برخلاف دوره‌ی قاجار -از توان بازدارندگی قابل توجهی برخوردار است. در چنین شرایطی، توصیه به عدم احقاقِ حقوقِ خود نه خردمندی، که رویگردانی از اصل حاکمیت است. آنچه ایران امروز بدان نیاز دارد، نه تقلید از عقلانیتِ وابسته‌ی برخی نخبگان قاجار، بلکه انباشت فزاینده‌ی اَشکال گوناگون قدرت و تغییر موازنه‌ به سود خویش است.

 

5-جمع‌ بندی

آنچه «غنی‌نژاد» به عنوان یکی از چهره‌های محوری نئولیبرالیسم ایرانی «واقع‌گرایی» می‌نامد، در واقع «واقع‌گراییِ وارونه» است: وی واقعیت نابرابر قدرت را می‌پذیرد، اما از آن نتیجه‌گیری معکوس می‌کند. واقع‌گراییِ اصیل ایجاب می‌کند که ایران همزمان هم به حق خود- به عنوان چارچوبی برای مقاومت و مشروعیت‌بخشی به دستاوردها -و هم به منافع خود- به عنوان هدف‌های عینی در مذاکره -پایبند باشد، بی‌آنکه یکی را فدای دیگری کند. تاریخ نشان داده وقتی کشورها در برابر امپریالیسم حق را فدای منفعت کرده‌اند، در نهایت هیچکدام را به دست نیاورده‌اند. 

تاریخ انتشار: 1405/01/30

نظر بدهید
user
envelope.svg
pencil