وداعی که تولد بود

ساعت‌هاست که در گوشه‌ای از مصلای امام خمینی ایستاده‌ام. از هر سو که می‌نگرم، خروش امت است؛ موجی که نه آغازش پیداست و نه پایانش. پیرمردی با ریش سپید و دست‌های لرزان، با چشمانی خیس، در میان جمعیت راه می‌گشاید؛ گویی این چهار ماه انتظار، برای او همچون سال‌ها به درازا کشیده بود. در کنار او، جوانی با پوششی متفاوت - شاید با موهایی رنگ‌ورفته، گوشواره‌ای در گوش، یا تی‌شرتی با طرحی غربی - با چهره‌ای که حکایت از بهت و حیرت دارد، ایستاده است. نگاهش را که می‌بینی، انگار در جست‌وجوی پاسخی است برای پرسش‌های سال‌های دور. روزی شاید با خود می‌گفت این راه، راه من نیست؛ امروز اما در این وداع، شاید به دنبال حلالیتی است، یا می‌خواهد بگوید: «ما تازه تو را پیدا کردیم.» زنی با چشمانی خیس، روسری سیاهش در باد می‌پیچد. بوی گلاب و عرق و خاک در هم آمیخته است؛ بوی یک وداع زنده. از هزاران گلو، نوحه‌ای برمی‌خاست و در هم می‌پیچید؛ صدایی که نه از حنجره که از اعماق دل‌ها برمی‌آمد. شانه‌هایی که به شانه‌ها می‌خورد، دست‌هایی که برای گرفتن تصویری از تابوت، به آسمان می‌رفت. خورشید، از پس ابرهای خاکستری، نوری غریب بر این خروش امت می‌تاباند؛ گویی خود نیز در سوگ بود.

 

پیش‌بینی‌ها از حضور ۱۸ تا ۲۵ میلیون نفر در مراسم وداع، تشییع و تدفین حکایت دارد. بیش از یک‌پنجم جمعیت یک کشور، در خیابان‌ها. چه نسبتی است این؟ آیا این تنها وداع با یک رهبر است؟ یا چیزی بسیار فراتر؟ پرسشی که در ذهن می‌چرخد و پاسخش شاید در خود این لحظه نهفته باشد: شاید این، وداعی نیست. شاید این، تولدی است.

و من، در میان این خروش امت، ناگهان به یاد سخنی از رهبر شهید می‌افتم که در یکی از دیدارهای خود با مسئولان نظام فرموده بود: «انقلاب با عزم، اراده و ایمان مردم بوجود آمد و با همین نیروی مردمی باقی ماند و ریشه دواند و در مقابل تهدیدهای نظامی و تحریم ها ...» امروز، در میان این جمعیت، این جمله را در چشمان مردم می‌بینم؛ حقیقتی که نه با شهادت یک مرد که با برانگیخته‌شدن یک امت، زنده‌تر شده است.

 

شهادت، نه پایان که آغاز تکوین

در الهیات شیعه، شهادت هرگز پایان راه نیست. شهادت در این منظومه، نقطۀ عطفی است که تاریخ را از مسیر خود منحرف می‌کند و به آن جهتی تازه می‌دهد. شهادت، لحظه‌ای است که خون بر کلام می‌چربد و حماسه بر روایت غالب می‌شود. مگر نه اینکه در زیارت عاشورا می‌خوانیم: «اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَباعَبْداللّٰه وَ عَلَی الْاَرْواح الَّتی حَلَّتْ بفنائکَ»؛ درودی که بر امام شهید و همۀ ارواحی که در حریم او حلول کرده‌اند، روانه می‌کنیم. این سلام، در ادامۀ همان سنت است.

 

امام خمینی (ره) این فرهنگ شهادت‌طلبی را روشی در صدر اسلام می‌دانست که توانست در کمتر از نیم قرن، دنیا را تسخیر کند. اما شهادت رهبر شهید، آیت‌الله خامنه‌ای، ابعادی دیگر دارد. او در اوج چهار دهه رهبری، در مقامی که بسیاری برای بقا در آن هر سازشی را می‌پذیرند، به شهادت رسید. شهادتی که حاصل ایستادگی بود، حاصل عزتی که هرگز حاضر نشد در برابر زورگویی خارجی سر خم کند.

 

و اینجاست که الهیات اجتماعی تشییع معنای خود را می‌یابد. تشییع، در این چارچوب، «تجلی عینی مردم‌سالاری دینی و نمایش بعثت ملتی است که آن امام شهید، عمر خویش را صرف تربیت، آگاهی‌بخشی و به میدان آوردن آنان کرد». شهادت، تاریخ را از وضعیت «بودن» به وضعیت «شدن» منتقل می‌کند. تشییع، آیین عبور از این آستانه است. اینجا، تاریخ نه روایتی که «اتفاق می‌افتد» که برشی است که «ساخته می‌شود». گویی زمان، در این لحظه، از خط مستقیم خود خارج می‌شود و حلقه‌ای می‌زند؛ حلقه‌ای که گذشته و آینده را در یک نقطه به هم پیوند می‌زند.

 

امت در آیینۀ تشییع

تشییع، امت را در آیینۀ خود بازمی‌نمایاند. در این هم‌آوایی بی‌کران، مرزهای قومیت، زبان و طبقه گم شده است. کرد و لر و فارس و ترک، همه یک صدا دارند: لبیک یا خامنه‌ای. همه یک نگاه: به سوی تابوت. دستی که به دست دیگری می‌رسید، دیگر دست نبود؛ حلقه‌ای بود در زنجیره‌ای که ابتدا و انتهایش در تاریخ گم می‌شد.

 

تشییع امام شهید، تجلی پیوند ناگسستنی میان «امت» و «امامت» است. این جملۀ کلیدی، هستۀ مرکزی الهیات اجتماعی تشییع را تشکیل می‌دهد. امامت، در مکتب تشیع، «زعامت و رهبری امت در امور معاش و معاد» است. اما این رهبری، یک‌سویه نیست. امامت بدون امت، مفهومی تهی است؛ امت بدون امامت، جمعی سرگشته. پیوند این دو، در لحظۀ تشییع، به اوج خود می‌رسد. امت، با حضور خود در تشییع، امامت را تأیید می‌کند، بازتولید می‌کند و به آن تداوم می‌بخشد.

 

و اینجاست که مفهوم «تکوین تاریخ» در دو لایه معنا می‌یابد. در لایۀ نخست، تکوین به مثابه «برش در زمان» است؛ لحظه‌ای که تاریخ را از ریل خود خارج می‌کند. در لایۀ دوم، تکوین به مثابه «فاعلیت جمعی» است؛ امتی که با حضور خود، دست به تکوین تاریخی تازه می‌زند. این حضور میلیونی، یک رویداد تاریخی نیست؛ یک فاعلیت تاریخی است. امت، با هر قدمی که برمی‌داشت، با هر اشکی که می‌ریخت، صفحه‌ای تازه در دفتر زمان ورق می‌زد و تاریخی می‌نوشت که نه در کتاب‌ها که در خیابان‌ها رقم می‌خورد.

 

پدیدارشناسی تشییع؛ زیست‌جهانی که بازتعریف می‌شود

تشییع، به مثابه یک پدیده، چه تجربه‌ای را برای انسان ایرانی ـ اسلامی رقم می‌زند؟ اگر از منظر پدیدارشناختی، یعنی از دریچۀ تجربۀ زیسته، به این رویداد بنگریم، سه لایۀ عمیق از «حضور» را آشکار می‌شود که هرکدام، تصویری عینی و حسی از این حماسۀ بی‌نظیر را به نمایش می‌گذارند:

 

نخست، تجربۀ «حضور». در اینجا «من»ها در «ما»یی بزرگ حل می‌شوند. در میان این خروش امت، دیگر «من»ی وجود ندارد؛ تنها یک «ما»ی بی‌کران است که نفس می‌کشد، می‌گرید و فریاد می‌زند. دست‌هایی که هم را نمی‌شناختند، در میان شانه‌هایی که به هم تنیده بود، گم می‌شد. بوی عرق و گلاب در هم آمیخته بود و اشک‌هایی که بر گونه‌ها جاری می‌شد، بی‌آنکه کسی بپرسد مال چه کسی است. این، تجربۀ «امت‌شدن» است؛ تجربه‌ای که در آن، انسان ایرانی خود را نه فقط یک شهروند که بخشی از یک کل بزرگتر، یعنی «امت» بازمی‌شناسد.

 

دوم، تجربۀ «سوگ باشکوه». سوگ، در فرهنگ ایرانی-اسلامی، هرگز به معنای انفعال یا افسردگی نبوده؛ بلکه نوعی «فعل سیاسی-فرهنگی» است. از عاشورا تا امروز، سوگواری برای امام حسین (ع) «سبب انسجام امت اسلامی در قیام‌ها و هویت‌سازی» بوده است. تشییع رهبر شهید نیز، در ادامۀ همین سنت، «سوگ فعال» است. صدای سینه‌زنی که از دل این جمعیت برمی‌خاست، نه صدای ماتم که طنین یک حماسه بود. گویی این جمعیت با گریستن، با هم می‌پیوندد و با هم، مسیر آینده را رقم می‌زند.

 

سوم، تجربۀ «تجدید عهد». تشییع، «به صحنه‌ای برای بازتولید سرمایه اجتماعی، تجدید بیعت با آرمان‌ها و نمایش هویت جمعی تبدیل خواهد شد». این تجدید عهد، نه با یک شخص که با یک راه، یک مسیر، یک آرمان است. امت، در لحظۀ تشییع، با حضور خود می‌گوید: «ما همچنان بر همان راهی ایستاده‌ایم که او برای ما ترسیم کرد.» در نگاه هر یک از عزاداران، عزمی می‌توان دید که فراتر از اندوه است؛ گویی هر کس در این سوگ، با خود پیمانی تازه بسته است که با خون رهبر، نهال انقلاب را آبیاری کند.

 

امتداد فرهنگی سوگ؛ از تشییع تا تمدن

سوگ، در فرهنگ ایرانی-اسلامی، هرگز به زمان و مکان خاصی محدود نمی‌ماند. عاشورا، پس از چهارده قرن، همچنان زیست‌جهان شیعی را شکل می‌دهد. هیئت‌های عزاداری، تعزیه‌ها، روضه‌ها، همه امتدادهایی از آن واقعۀ نخستین هستند. اما تشییع رهبر شهید، نه تنها امتدادی از گذشته که پرواز به سوی آینده‌ای است که در آن، نسل‌های بعدی نیز این حماسه را با خود خواهند داشت؛ حماسه‌ای که در آن، خون، نه پایان که سرآغاز شکوفایی است.

 

این تحول، در سه سطح رخ می‌دهد. در سطح فردی، انسان ایرانی، با تجربۀ این سوگ باشکوه، به بازتعریف هویت خود می‌پردازد. او خود را نه تنها یک فرد که بخشی از یک امت تاریخی می‌یابد. در سطح اجتماعی، این سوگ، همبستگی‌های جمعی را تقویت می‌کند و سرمایۀ اجتماعی را بازتولید می‌نماید. در سطح فرهنگی، این سوگ، به تولید معنایی تازه در باب مفاهیمی چون شهادت، رهبری، امت و تاریخ منجر می‌شود که در نهایت، در سطح تمدنی، می‌تواند نقطۀ عطفی باشد برای «تکوین نظم جدید». نظمی که در آن، ایران مستقل و مقتدر، با تکیه بر میراث رهبر شهید، جایگاه خود را در جهان بازتعریف می‌کند. «تشییع رهبر شهید، نقطه عطفی در استمرار تاریخی امت اسلامی و بازتعریف تمدنی مسیر انقلاب است.»

 

تشییع به مثابه پدیدار تاریخی؛ از تکوین تا زوال

اگر تشییع را به مثابه یک «پدیدار تاریخی» بنگریم، چه نسبتی با «تکوین تاریخ» و «زوال هژمونی غرب» خواهد داشت؟ تشییعی که در آن، بیش از یک‌پنجم جمعیت یک کشور در خیابان‌ها حضور می‌یابند، یک «پدیده» نیست؛ یک «رخداد» است. رخدادی که نظم موجود را به چالش می‌کشد و افق‌های تازه‌ای می‌گشاید.

 

در میان این خروش، گاهی سکوتی سنگین بر جمعیت می‌افتاد؛ سکوتی که در آن، تنها صدای گام‌هایی که بر آسفالت می‌خورد، به گوش می‌رسید. گویی زمین، زیر پای این همه انسان، نفس‌هایش را حبس کرده بود تا این وداع را در خود ثبت کند. از یک سو، این رخداد نشان‌دهندۀ «تکوین تاریخ» از سوی امت است؛ امتی که با حضور خود، تاریخ را از انفعال به فعل تبدیل می‌کند. این حضور، روایتی است که امت از خود می‌نویسد؛ روایتی که در آن، او نه تماشاگر که بازیگر اصلی است. این جمعیت، تاریخ را نمی‌خواند؛ تاریخ را می‌نوشت. با هر قدمی که برمی‌داشتند، با هر اشکی که می‌ریختند، صفحه‌ای تازه در دفتر زمان ورق می‌خورد.

 

از سوی دیگر، این رخداد، نشانه‌ای از «زوال هژمونی غرب» است. هژمونی غرب، همواره بر این فرض استوار بوده که جوامع غیرغربی، فاقد ارادۀ جمعی برای تعیین سرنوشت خود هستند. اما تشییع میلیونی در ایران، این فرض را به چالش می‌کشد. امتی که با این عظمت در خیابان‌ها حاضر می‌شود، امتی است که ارادۀ خود را به جهان نشان می‌دهد. امتی است که نمی‌توان آن را با تحریم، تهدید یا جنگ شکست داد. «تشییع پیکر قائد شهید امت، یقیناً به صحنه‌ای برای بازتولید سرمایه اجتماعی، تجدید بیعت با آرمان‌ها و نمایش هویت جمعی تبدیل خواهد شد». این نمایش هویت جمعی، در برابر چشمان جهانیان، روایتی تازه از ایران ارائه می‌دهد؛ روایتی که در آن، ایران مستقل و مقتدر، با تکیه بر میراث رهبر شهید، مسیر تازه‌ای را در نظم جهانی ترسیم می‌کند. به بیان دیگر، «تشییع رهبر شهید، نه تنها یک رویداد تشریفاتی که یک فاعلیت تاریخی امت است که می‌تواند نظم موجود را به چالش بکشد.»

 

فرجام‌اندیشی: معمای تاریخ

بازمی‌گردم به همان پرسش نخست: آیا این وداع است یا تولد؟ در میان این خروش امت، پاسخ را در چشمان مردمی می‌جویم که آمده‌اند تا بدرقه کنند. اما در نگاه آن‌ها، چیزی فراتر از اندوه می‌بینم. عزمی می‌بینم، اراده‌ای، امیدی. گویی این جمعیت، با گریستن، با هم می‌پیوندد و با هم، آینده را می‌سازد.

 

شاید پاسخ این باشد: تشییع، وداعی است که تولد را در خود دارد. وداع با شخص رهبر، اما تولد دوبارۀ راه او. وداع با یک دوران، اما آغاز دوران تازه‌ای از «تکوین تاریخ». «این تشییع باشکوه، تنها آیینی برای بدرقه یک رهبر الهی نیست؛ بلکه تجلی عینی مردم‌سالاری دینی و نمایش بعثت ملتی است که آن امام شهید، عمر خویش را صرف تربیت، آگاهی‌بخشی و به میدان آوردن آنان کرد».

 

امتی که در سوگ رهبر خود، به این عظمت در خیابان‌ها حاضر می‌شود، امتی است که راه خود را یافته است. امتی است که می‌داند شهادت، پایان نیست؛ آغاز است. آغاز آفرینش تاریخی تازه، آغاز ظهور نظمی جدید، آغاز مسیری که رهبر شهید ترسیم کرد و امت، با حضور خود در این تشییع، بر ادامۀ آن صحه گذاشت.

 

این حماسه، افقی خواهد گشود که در آن، ایران مستقل و مقتدر، با تکیه بر میراث رهبر شهید، جایگاه شایستۀ خود را در جهان بازخواهد یافت. افقی که در آن، «امت» و «امامت» همچنان در پیوندی ناگسستنی، مسیر تمدن نوین اسلامی را خواهند پیمود. خون پاک این شهید بزرگ، نهال انقلاب را بارورتر خواهد ساخت و ایران سربلند، همچون همیشه، در مسیر پیشرفت و تعالی گام برخواهد داشت.

 

در دل آن خروش بی‌کران، ناگهان سکوتی سنگین بر دلم نشست؛ سکوتی که در آن، تنها صدای گام‌هایی که بر خاک می‌خورد، به گوش می‌رسید. نگاهم را به آسمان دوختم و در میان ابرهای خاکستری، روشنایی را دیدم که از پس تاریکی می‌درخشید. در آن لحظه، قطره‌ای که بر گونه‌ام غلطید، نه اشک وداع که شبنم تولدی دوباره بود. آنگاه دریافتم که این پایان، خود آغازی است؛ تولد امتی که در سوگ، به برانگیختگی رسید. شاید، سال‌ها بعد، هنگامی که تاریخ‌نگاران به این روزها می‌نگرند، نام این تشییع را نه در زمرۀ سوگ‌ها که در زمرۀ تولدها ثبت کنند؛ تولد امتی که در اشک، به آفرینش دست یافت. و این، شاید بزرگ‌ترین معمای تاریخ باشد: چگونه یک پایان، می‌تواند آغاز باشد؟ پاسخ، شاید در همین لحظه نهفته باشد: پایان یک مرد، آغاز یک امت است؛ و شهادت، نه خاموشی که فریادی است که تا ابد در تاریخ خواهد پیچید.

تاریخ انتشار: 1405/04/21

نظر بدهید
user
envelope.svg
pencil