ویژههای فکرت
مجموعه فکرت درصدد است، مسائل روزِ حوزه اندیشه را با نگاهی جدید و در قالبهای متنوع رسانهای به تصویر بکشد.
بر طبق استراتژی نظامی "دشمن گوشه گیر شده" قانونی نانوشته، اما حکشده با خون وجود دارد و آن قانون این است که هرگز نباید دشمن را در موقعیتی قرار داد که راه گریزی نداشته باشد. تاریخ، گورستان ژنرالهایی است که این اصل را نادیده گرفتند و بهایش را پرداختند. این روزها برخی از محافل امنیتی و نظامی آمریکایی و صهیونیستی با تکیه بر گزارشات جانبدارانه آژانس بین المللی انرژی اتمی مدعی اند که ارزیابیها و تحلیل تصاویر ماهوارهای و دادههای حسگرهای پیشرفته حرارتی که آسمان ایران را رصد میکنند، نشان می دهد که میزان قابل توجهی گرما از فراز تأسیسات فردو در قم مشاهده شده است.
این نشانهها میتواند حاکی از آن باشد که ایران در حال انجام فعالیتهای غنیسازی در سطوح بالا و رسیدن به آستانه غنای تسلیحاتی است. این اظهارات به اثبات نرسیده است و صرفا ادعاهای مراکز تحقیقاتی غربی است که همیشه بر علیه فعالیت های صلح آمیز هسته ای ایران مطرح شده است و مسئله جدیدی نیست. اما نکته اینجاست که اگر ایران به سمت غنی سازی با خلوص بالا پیش برود چرا و به چه علت است. پاسخ نیز روشن است. افزایش فشارها و حضور گسترده نظامی آمریکا در منطقه. به بیان دیگر، ایالات متحده با آرایش گسترده نیروها و بهکارگیری آنچه به «آرمادا» تعبیر میشود، وارد میدان تقابل با ایران شده است.
پرسش اساسی اینجاست که چرا ایران در چنین موقعیت حساسی قرار گرفته و چرا در این شرایط پرخطر دست به ریسکی بزرگ زده است؟ پاسخ را باید در سیاست «فشار حداکثری» جستوجو کرد. هنگامی که آمریکا آرایش نظامی خود را گسترش میدهد، این پیام برداشت میشود که هدف نهایی صرفاً مهار نیست، بلکه تغییر حکومت، تجزیه و در کنار آن، قتل عام گسترده مردم ایران است؛ برداشتی که گفته میشود در اسناد و دکترینهای رسمی آمریکا نیز قابل ردگیری است.
در چنین فضایی، این تصور در واشنگتن شکل گرفته که اگر فشار تا سرحد تهدید مستقیم افزایش یابد و «لوله توپ» مستقیماً به سوی شقیقه تهران نشانه رود، ایران نه تنها واکنشی نشان نخواهد داد و پلک نخواهد زد ، بلکه در نهایت به شرایط تحمیلشده آمریکا تن خواهد داد. واشنگتن بر این باور است که با ایجاد تنگنای شدید مالی و اعمال محاصره گسترده نظامی میتواند ایران را به خطای محاسباتی بکشاند. اما استدلال مقابل نیز این است که خود آمریکا دچار خطای شناختی شده است؛ زیرا وقتی ملتی در چنین شرایط فشرده و تهدیدآمیزی قرار میگیرد، بر اساس غریزه بقا بهدنبال راهی برای حفظ موجودیت خود پیش خواهد رفت.
تا پیش از این، دکترین دفاعی ایران بر سه مؤلفه اصلی استوار بود: توان موشکی، پهپادی و شبکه گسترده نیروهای مقاومت در سراسر منطقه. اما گفته میشود این معادله در حال تغییر است. آرایش گسترده نظامی آرمادای آمریکا این جمعبندی را در تهران تقویت کرده که در برابر تسلیحات مدرن ایالات متحده، شاید موشکها و پهپادها دیگر بازدارندگی کافی ایجاد نمیکنند. بر همین اساس، این تحلیل شکل می گیرد که تنها عاملی که میتواند بازدارندگی پایدار و دائمی ایجاد کند، دستیابی به توان ساخت سلاح هستهای است؛ مسیری که مستلزم غنیسازی در سطح ۹۰ درصد تلقی میشود. البته مقام معظم رهبری جمهوری اسلامی ایران نیز ساخت و کاربرد تسلیحات هستهای و انواع دیگرِ سلاحهای کشتار جمعی همانند سلاحهای شیمیایی و میکروبی را حرام میداند. این فتوا در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۸۹ صادر شدهاست.
در این چارچوب این پرسش مطرح میشود که فاصله میان غنیسازی ۶۰ درصدی که گزارش شده ایران به آن دست یافته و سطح ۹۰ درصد تا چه اندازه است؟ پاسخ مطرحشده این است که این فاصله از نظر فنی چندان زیاد نیست و عبور از آن میتواند در بازه زمانی کوتاهی و در چند روز انجام شود. بر پایه این روایت، پیش روی به سمت غنیسازی ۹۰ درصدی حامل پیامی سیاسی نیز خواهد بود: اینکه ایران دیگر صرفاً یک قدرت منطقهای در خاورمیانه نیست، بلکه خود را در جایگاه یکی از قدرتهای نوظهور جهانی تعریف میکند؛ تحولی که از نگاه این تحلیل، نتیجه مستقیم سیاست «فشار حداکثری» و رویکردهای ضد انسانی دولت ترامپ در قبال ایران است.
در این مقطع، گفته میشود ایران تصمیمی راهبردی اتخاذ کرده و دکترین خود را از حالت صرفاً پدافندی به رویکردی آفندی تغییر داده است. این ارزیابی بر این فرض استوار است که ترامپ در شرایط سیاسی دشواری قرار دارد؛ از جمله ناتوانی در جلب اجماع کامل میان احزاب و کنگره برای ورود به جنگی تمامعیار با ایران، در کنار چالشها و نارضایتیهای داخلی. بر همین مبنا، این تحلیل نتیجه میگیرد که ایران تلاش کرده از وضعیت موجود بیشترین بهره را ببرد و مسیر دکترین آفندی را در پیش گیرد. این وضعیت در قالب این تحلیل، بهمنزله یک «شبیخون استراتژیک» در زمان سردرگمی حریف توصیف میشود؛ زیرا گفته میشود ترامپ در داخل آمریکا با چالشهای جدی سیاسی و اجتماعی روبهروست و توان تحمیل هزینههای سنگین، پرریسک و خونین یک جنگ گسترده را ندارد. بر اساس این روایت، آمریکا در این مقطع با دو گزینه روبهروست:
گزینه نخست: حمله پیشدستانه
یعنی هدف قرار دادن تأسیسات هستهای و موشکی ایران؛ تأسیساتی که گفته میشود بسیاری از آنها محرمانه، مستقر در اعماق زمین و دل کوهها هستند و در برابر حملات متعارف بهآسانی آسیب نمی بینند. افزون بر دشواری شناسایی و انهدام کامل این مراکز، نگرانی از احتمال نشت مواد هستهای در صورت حمله نیز مطرح میشود؛ رخدادی که میتواند پیامدهای زیستمحیطی گستردهای برای منطقه به همراه داشته باشد. در این سناریو، پیشبینی میشود که ایران احتمالاً از پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای (NPT) خارج شده و بهسوی بازدارندگی اتمی و تولید سلاح هستهای حرکت کند. همچنین ممکن است تنگه هرمز را مسدود سازد؛ گذرگاهی راهبردی که بخش مهمی از انرژی جهان از آن عبور میکند و انسداد آن میتواند قیمت جهانی نفت را بهشدت افزایش دهد. علاوه بر این، احتمال تشدید حملات متقابل علیه پایگاههای آمریکا در منطقه و اهداف اسرائیلی مطرح میشود که میتواند دامنه درگیری را بهطور جدی گسترش دهد.
گزینه دوم: عقبنشینی و حرکت بهسوی مذاکره
در این حالت، آمریکا آرایش نظامی خود را کاهش داده و مسیر دیپلماسی را در پیش میگیرد. از این منظر، چنین اقدامی بهمنزله عقبنشینی در برابر توان هستهای ایران و ناکامی سیاست «فشار حداکثری» تعبیر خواهد شد؛ پیامی که میتواند برای بازیگرانی چون چین، روسیه و کره شمالی این برداشت را تقویت و اثبات کند که سلاح هستهای مؤثرترین ابزار بازدارندگی در برابر فشارهای آمریکاست. با این حال، در این چارچوب گفته میشود که رژیم صهیونیستی چنین روندی را نخواهد پذیرفت و ممکن است بهطور مستقل دست به اقدام نظامی بزند؛ اقدامی که میتواند جرقه یک جنگ منطقهای یا حتی فرامنطقهای و جهانی را بزند.
در جمعبندی این روایت، دادههای ماهوارهای و نشانههای حرارتی منتشرشده بهعنوان مؤید این فرضیه مطرح میشوند که ایران در کنار تکیه بر توانمندی موشکی و پهپادی و نیروهای مسلح و گروه های مقاومت، مسیر غنیسازی در سطوح بسیار بالا را گزینه تضمین بقا میداند؛ منطقی که با تجربه کشورهایی مانند پاکستان و کره شمالی مقایسه میشود، جایی که برخورداری از سلاح هستهای بهعنوان سپری در برابر تهدید خارجی و رژیم چنج تلقی شده است. در نهایت، پیام این رویکرد این است که دوران «بزن و در رو» به پایان رسیده و توازن جدیدی شکل گرفته است: یا مذاکرهای مبتنی بر احترام متقابل، یا ورود به چرخهای پرهزینه از تقابل. از این منظر، آنچه امروز مشاهده میشود، نتیجه مستقیم سیاست فشار، تهدید و دیپلماسی قهری دانسته میشود. چرا که وقتی رقیب را تا لبه پرتگاه پیش میبری و همه راههای عقبنشینی را بر او میبندی، نباید شگفتزده شوی اگر به این جمعبندی برسد که چارهای جز گشودن «بالها» ندارد؛ حتی اگر آن پرواز، پروازی پرخطر و مرگبار باشد. در چنین وضعیتی، منطق بقا جای خود را به تصمیمهای بزرگ و بعضاً غیرقابل بازگشت میدهد. در این روایت، گفته میشود ساعت شنی آمریکا در خاورمیانه دیگر شن ندارد و حتی شیشه آن نیز شکسته است؛ یعنی فرصتهای گذشته از دست رفته و حاشیه خطا به حداقل رسیده است. ما وارد دورهای شدهایم که هر اشتباه محاسباتی میتواند به آخرین اشتباه تبدیل شود و زنجیرهای از واکنشهای پیشبینیناپذیر را رقم بزند. بر همین اساس، نتیجه این است که مأموریت «آرمادای» ترامپ با ناکامی روبهرو شده است؛ زیرا هدف اعلامی مهار «ایرانِ خطرناک» بود، اما فشار حداکثری و تهدید فزاینده ممکن است بهجای مهار، زمینه تولد نسخهای قدرتمندتر و شاید هم خطرناکتر را برای آمریکا و همپیمانانش فراهم کرده باشد. از این منظر، راهبردی که برای بازدارندگی در برابر ایران طراحی شده بود، اکنون خود به عاملی برای تغییر موازنه قدرت تبدیل خواهد شد.
تاریخ انتشار: 1404/12/05
مجموعه فکرت درصدد است، مسائل روزِ حوزه اندیشه را با نگاهی جدید و در قالبهای متنوع رسانهای به تصویر بکشد.