ویژههای فکرت
مجموعه فکرت درصدد است، مسائل روزِ حوزه اندیشه را با نگاهی جدید و در قالبهای متنوع رسانهای به تصویر بکشد.
اولين كسي كه از كلمه طبقه استفاده میکند به عنوان کلمهای كه نشاندهنده ميزان ثروت يك نفر است ارسطو است. بعداً هم دنبال نمیشود. معمولاً طبقه را در ادبیات فارسي به عنوان كسوت ما به كار میبردیم و چون اين زندگي شهري هم بعد از ارسطو دوامي ندارد آن ايده سياسي هم، آن ايده نظري هم دنبال نمیشود كمتر از آن استفاده میکنند. ولي منظور ارسطو اين بود كه يك آدمهایی هستند كه ثروت بيشتري دارند، مال بيشتري دارند و يك آدمهایی هستند كه مال كمتري دارند.
يعني صد نفر داخل شهر باشند و از اين صد نفر چهل نفر ثروتمند باشند يعني مال زيادي داشته باشند آنها حكومت میکنند. اگر ما در يك شهر صدنفره ده نفر ثروتمند داشته باشيم مردم بايد حكومت بكنند. دموكراسي بايد حكومت بكند دليلش هم اين است كه میگوید آن نود نفر هم خرد بيشتري دارند و هم روي هم رفته پول بيشتري دارند.
طرح ارسطو براي اداره شهر طرح برخلاف جمهور، برخلاف افلاطون توسعه شهر است. در طرح افلاطون در كتاب جمهور افلاطون میخواهد از شهر دفاع كند. به همين خاطر توصيفي كه از شهر میکند توصيفي كه طبقات میکند مبتني بر دفاع است. حق هم دارد به خاطر اينكه ايران در شرق اوست و رم در جنوب غربي آن است. شهرهاي ديگر هستند. مهاجم هستند. بالأخره آتن هم بعد از اين ماجراها از بين میرود.
ملت ها بعد از حکومتهای شهری
اين مفهوم طبقه به اين معنا كه طبقه كسي است كه مالي دارد كه میتواند شهر را توسعه بدهد زماني دوباره احياء میشود كه ديگر حکومتهای شهري از بين میروند و شما يك ملتهایی داريد يعني كشور انگلستان را داريد. كشور فرانسه را داريد. كشور آلمان را داريد، اول هم از ايتاليا شروع میشود. ايتاليا را داريد. اینها شهرهاي بههمپیوسته هستند.
وقتي واحد سياسي كشورش شهر نيست آن كسي كه شانس پيدا میکند براي اينكه به مجموعه شهرها توسعه ببخشد آن كسي كه بين شهرها حركت میکند و میتواند از نتايج ثروت شهرنشينانه استفاده كند. ثروت شهرنشينانه معمولاً مربوط به زمين ميشده است. يك شهري هست اينجا زمينهايي دارد بالأخره فئودال است. فئودال در شهر ثروتمند است.
موقعي كه شما شهرها را زير واحد يك كشور جمع ميكنيد ارتباط بين اين شهرها مهم ميشود. تجارت يك معناي خاص ديگر پيدا ميكند. دفاع از كيان مردم كه قبلاً دفاع از كيان شهر بوده است تبديل به دفاع از كيان يك كشور ميشود. يك طبقهای به وجود ميآيد كه اين وابسته به زمين نيست. بلكه شروع به تجارت كردن ميكند؛ يعني بين شهرها محصولات را جابهجا ميكنند. يك طبقهای به وجود ميآيد كه ميتواند اين محصولات ارگانيك را به نفع صنعتي بهبود ببخشد، تغيير بدهد. اين جامعه صنعتي ميشود. تو ديگر كشور داري.
در اين واحد، در اين واحد كه ديگر ما الآن يك كشور داريم، شهرهايي داريم آن كسي كه بين شهرها حركت ميكند و تجارت ميكند و صنعت راه مياندازد صاحب قدرت ميشود. به آن طبقه متوسط ميگويند. به آن بورژوا ميگويند و آرامآرام اهميت آن بر اهميت فئودال، بر اهميت كسي كه صاحب زمين است پيشي ميگيرد.
چه كسي بهتر است اداره امور را به دست بگيرد؟ چه كسي امكان دارد كه اداره امور را به دست بگيرد؟ همين بورژوا؛ و معقول هم هست به خاطر اينكه منافع بورژوا عبارت است از منافع ملي؛ يعني هر چقدر كه او ثروتمندتر بشود ثروت او به همين كشور برميگردد. چطور ارسطو ميگفت كه اگر فئودالهاي يك شهر بيشتر باشند بايد آنها حكومت بكنند؟ چون منافع شخصي آنها تبديل به منافع شهر ميشد. يا وقتي فقراي يك شهري بيشتر هستند آنها بايد حكومت بكنند؟ چون منافع آنها درواقع منافع شهر محسوب ميشود و شهر را توسعه ميدهد.
شکاف کجا پدید میآید؟
الآن ديگر بورژوازي شهر را توسعه ميدهد. هر چقدر اين ثروتمند باشد ثروت او به حساب آن كشور واريز ميشود. كشورهايي پيش میآیند، يك واحدهاي سياسي، ملي پيش ميآيند، دولتي پيش ميآيند كه نقش مهمي براي حفاظت و توسعه و رشد و بالندگي آن را طبقه متوسط بازي ميكنند.
يك اشكال اينجا پيش ميآيد اين اشكال اشكالِ طبيعي اجتماعي است و آن اين است كه با صنعتي شدن اداره امور، كارگري كه با مهارت خودش زندگي ميكرد از بين ميرود! من يك مهارتي داشتم و آن اين بود كه ميتوانستم يك كفش را از اول تا آخر بسازم. الآن ديگر امكان اينكه من كفش درست بكنم را ندارم! بايد برمم در كارخانه مثلاً چسب بزنم! من تبديل به خط توليد ميشوم. من تبديل به بخشي از كارخانه ميشوم. اينجا آن شكاف اصلي پيش ميآيد كه كساني كه مهارت داشتند و ميتوانستند كار صنعتي بكنند، صنعت كار بودند همه يك به يك از بين ميروند! آنها تبديل به خيل عظيمي از مردماني ميشوند كه انسان هستند، منتها تنها چيزي كه براي فروختن دارند زمان و زور بازوي آنهاست. الآن بايد كنار خط توليد بايستند چسب و يا ميخ بزند و يا برش بدهند! در آن فيلم چارلي چاپلين در خط توليد ديدهايد. اين موجود تبديل به ماشين ميشود. به قول ماركس شيء واره ميشود.
اينجا آن شكاف رخ ميدهد. بههرحال يك شخصيتهايي هستند، جريانهايي هستند، گروههايي هستند كه به اين وضع اعتراض دارند. كجا قدرت خودش را پيدا ميكند؟ فئودال كه زمين دارد، بورژوا همه كه تجارتش را دارد و كارخانه خودش را دارد و چون اینها را دارد ميتواند سرنوشت آن كشور را بهنحویکه منافع خودش را تأمين ميكند ميشود پيش ببرد. آن كسي كه شيء واره است هر چند در اين كشور زندگي ميكند اما منافع اين كشور به او به حساب او واريز نميشود او پرولتارياست. آن در يك دوره در يك دورهاي كه به آن دوره سوسیالیسم يعني جوانههای سوسياليسم از اينجا شكل ميگيرد كه متوجه بشود با اعتصاب كردن، با یکجور اعتراض منفي ميتواند قدرت خودش را اثبات كند؛ يعني از ماشين كه فاصله بگيرد، زمانش را كه براي خودش بردارد، زورش را كه براي خودش بردارد، اين امساك بكند ماشين از كار ميافتد.
دو وطنی از کجا آغاز میشود؟
بهاینترتیب است كه آرامآرام تشكيلات ميسازند. آنوقت شما ديگر ميدانيد همه اين گرايشهاي سوسياليستي و اینها اول تشكيلات ميسازند و بعد سعي ميكنند كه اين تشكيلات را گسترش بدهند. اين تشكيلات را قدرتمند بكنند. بعد آن را تبديل به حزب ميكنم. وقتي هم كه تبديل به حزب شدند يا يك حكومت تکحزبی مثل اين بلوك شرق تشكيل ميدهند يا يك حزب قدرتمند تشكيل ميدهند كه ميتوانند از منافع اين انسانهايي كه انسان واقعي هستند و در همين كشور هم زندگي ميكنند ولي منافع ملي به حساب آنها واريز نميشود دفاع كنند. مثل مثلاً حزب كارگري در انگلستان، حزب سوسياليستي در آلمان و فرانسه و اینها.
پس كارگران درست است كه در اين كشور زندگي ميكند؛ اما ازآنجاییکه منافع اين كشور را نميبرند بايد يك كشور و يك سرزمين ایده آل داشته باشند كه آن تشكيلات است. اینطور است كه نظم سوسياليستي تبديل به يك نظم انترناسيوناليستي ميشود؛ يعني فراملي است.
بنابراين كارگر دو تا انگار وطن دارد وطني كه واقعاً در آن زندگي ميكند و وطن تشكيلاتي است؛ و شما ديگر اين آدمها را ميبينيد. اين ايدههاي انترناسيوناليستي و اینها را ميبينيد. يكي از علتهايي كه اینها معمولاً وابسته به اين كشورهاي چپ ميشدند، وابسته به وزير امور خارجه مثلاً فرض كنيد شوروي ميشدند همين بود.
خب اینها قدرت پيدا كردند. كارگران كه با امساك كردن و با ذخيره كردن و با مجروح كردن زمان و نيروي خودشان در تشكيلات قدرت پيدا كردند ديگر حالا ميتوانستند چانهزنی بكنند دولتهاي مستقر و ثروتمند را اینها متزلزل كردند.
جامعهشناسی جنگهای جهانی
جنگ اول و دوم پس اینطور رخ داد كه يك طبقه متوسطي وجود داشت كه در اروپا دو تابعيتي بود و يك كشوري به وجود آمد كه ميخواست منافع طبقه متوسط خودش را و منافع ملي خودش را براي خودش نگه دارد. درحالیکه در عمل منافع آن طبقه متوسط در خارج از آن كشورها بود! اين كار را به جنگ كشاند! به جنگ جهاني اول و دوم كشاند!
بعد از جنگ جهاني اول و دوم اين سرمایهای كه يك سرزمين ايده آليستي است بلند شد مثل ابر با يك باد شرقي غربي به آمريكا رفت. مستقر شد درجایی كه فدرال رزرو هست! دلار هست! از اينجاست كه بحران به فرانسه و انگلستان هم رفت؛ يعني الآن به عنوان يك فرانسوي يا به عنوان يك انگليسي مشكل با طبقه متوسط گرايشي است كه به آمريكا دارد. در بالاترين سطوح، مثلاً وقتیکه آمريكا تصميم گرفت به عراق حمله كند هرچند كه انگلستان موافق نيست ولي بلر با آن همكاري ميكند. چطور رئیسجمهور يك كشور آزاد تبديل به يكي از نديمهگان و غلامان رئیسجمهور يك كشوري آنطرف اقيانوس ميشود؟ اینطور كه نخستوزیر انگلستان و رئیسجمهور فرانسه يك شخصيت دو تابعيتي است!
اين مشكل به نحو شديدتري براي طبقه متوسط ما به وجود آمده بود و همچنان هم ما در آن مشكل دستوپا میزنیم! طبقه متوسط ما كه از نيمه دوم حكومتهاي قاجاري شكل ميگيرد در دوره رضاشاه حضور دارد، محمدرضاي اول هست، محمدرضا دوم هست، محمدرضا دوم محمدرضاي بعد از مصدق هست، اين طبقه متوسط از همان ابتدا، از همان نقاط تاريخي كه ميخوانيد به نحو واضحي دو تابعيتي است! يعني شما روشنفكري داريد، اديبي داريد، سياستمداري داريد، يك تاجري داريد كه ايراني است؛ ولي تبعه روسيه هم هست! ولي تبعه فرانسه هم هست! ولي تبعه انگلستان هم هست! آن موقع آمريكا قدرت ندارد. بعداً آمريكاييها تبديل به يك نيرويي ميشوند كه طبقه متوسط ما تبديل به تابعي از سياستهاي آنجا ميشود.
آثار ادبی جهتدار در تاریخ معاصر ایران
يك رماني هست به نام "عقايد اين دلقك" عجيب است دهه ۴۰ اين از هاينريش بل منتشر ميشود! يا مثلاً فرض كنيد رمان "چهره مرد هنرمند در جواني" كه جويس آن را نوشته است. هاينريش آلماني است، جويس ايرلندي است. اين دو تا رمان در ايران نوشته شدند و به نظرم ميرسد كه ديدن اين دو تا رمان میتواند روحيه اين طبقه را نشان بدهد.
اما دلقك يك شخصيتي دارد كه اين شخصيت از دو تا چيز بدش ميآيد از دیندارها، آنها را رياكار ميداند و از مليگراها، آنهایی كه وطنپرست هستند و وطنپرستها را هم متظاهر ميداند. براي من خيلي عجيب است كه دهه ۴۰ انجمن دوستي ايران و آلمان اولين رماني كه تصميم ميگيرد آن را در ايران منتشر بكند اين رمان است!
در اين رمان شما ظاهر شدن افسرده گونه يك فرديتي داريد كه فرديت خودش را در نفي دینداری و در نفي عشق و علاقه به وطن ميداند! هر نوع وطنپرستی را متظاهرانه و هر نوع دینداری را رياكارانه ميداند! يا مثلاً اولين فصل چهره مرد هنرمند در جواني فصلي است كه شخصيت اصلي دارد گفتگوي خانوادهاش را، عمويش و پدرش را گوش ميكند اینها دارند از دين و از كشورشان دفاع ميكنند. يك نفر طرفدار كشور است. احوالات مليگرايانه دارد. يك نفر هم احوالات ديني دارد؛ يعني مذهبيهاي عصبي و مليگراهاي عصبي! طبيعي هم هست جنگ استقلال داشتند.
طبقه متوسط اروپايي و آمريكايي فكر ميكرد منافع خودش و اعمالي كه انجام ميدهد به حساب كشور خودش واريز ميشود. اين تصور را نسبت به خودش طبقه متوسط در ايران داشت. اینها كه به اروپا ميرفتند و ميآمدند و در تصميمگيريها مدخل تصمیمگیریها ميشدند يك چنين تصوري از خودشان داشتند. احتمالاً ما در آن دوره تاريخي چنين تصوري نداشتيم كه يك طبقهاي به نام طبقه متوسط هست كه او چنين كاري ميكند. تصور ما از طبقه ميدانيد يك تصور قديمي است. طبقات را به كسوت برميگردانيم. در آن تقسیمبندی طهمورث در شاهنامه مغها يك طبقه هستند، دهقانها يك طبقه هستند، صنعتگران يك طبقه هستند. هر كسي هر شغلي دارد. يا مثلاً "طبقات صوفيه" كه از كتابهاي معنوي ماست يك كتاب تاريخي است يعني تاريخ صوفيان را دارد ميگويد. تاريخ درويشان را دارد ميگويد. منتها ميدانستيم كه اینها آدمهاي دنيا دیدهای بودند، اینها آدمهای فرنگدیده و دنيا ديدهاي بودند و فعاليت سياسي اینها از دورههاي پاياني قاجاريه و در طول دورههای پهلوي آغاز شد.
طبقه متوسط ایرانی
منتها مشكلي كه هم طبقه متوسط در ايران و هم طبقه متوسط در سرتاسر شرق داشت اين بود كه ما كشورهايي بوديم، حالا ايران كشوري نيست كه هیچوقت استعمار شده باشد مثل هندوستان، مثل آفريقاي جنوبي، مثل الجزاير، ولي تحت آن فضاي استعماري بوديم. طبقه متوسط در اين كشورها، در كشورهاي شرقي، در كشورهاي استعمار شده منافع ملي خودشان و منافع كشوري كه آنها را استعمار كرده بود همزمان پيش ميبردند و ما يك روشنفكر وابسته داريم. يك طبقه متوسط وابسته به كشوري داريم كه آن را استثمار كرده است. ما يك طبقه متوسطي داريم كه به مهاجم خدمات ميدهد! منافع مهاجم را رتقوفتق ميكند!
درواقع تو نيرويي داري كه خودش را به عنوان نيروي ملي مطرح ميكند؛ ولي بهاندازه كافي ملي نيست! تو نيروي چپي داري كه خودش را مدافع مثلاً زحمتكشان ميداند ولي منافع يك كشور ديگر را هم در ضمن در نظر دارد! نيرويي داري كه خودش را مليگرا ميداند، راست است ولي منافع انگلستان و آمريكا را هم در نظر دارد! آنجا در رفتوآمد ميكند و ميآيد.
در يكي از شكافهاي طبقه متوسط ما يك مثالي بزنم. سال 60 ما درگير جنگ بوديم. با چه كسي داشتيم میجنگیدیم؟ چه كسي روي رژيم بعث عراق بود؟ صدام بود. ميدانيد كه صدام چطور در حزب خودش بالا آمده بود! اين آدم كشته بود و بالا آمده بود 1 صدام شخصي است كه مردم خودش را بمباران كرده است! مردم كشور خودش را بمباران ميكند! صدام شخصي است كه ديكتاتور است! صدام شخصي است كه جنگ با ما را ادامه داد و بعد از اينكه نتوانست جنگ با ما را ادامه بدهد به كويت حمله كرد و حملات و جنگافروزی او اینقدر ادامه داشت كه ديگر از بيرون آمدند آن را خاموش بكنند!
آن طبقه متوسطي كه مليگرا بود، ايران گرا بود و با ديكتاتوري بد بود چرا با صدام نميجنگيد؟! مگر صدام اسم اولين حمله به ايران را قادسيه نگذاشته بود؟! قادسيه اسم آن جنگي است كه اعراب با ما شروع كردند. تو نيروي ملي هستي چرا نبايد با اين بجنگي؟! چرا خودت را از جنگ كنار ميكشي؟! يك ديكتاتور خونخوار جنگجو كه اسم حمله خودش را قادسيه گذاشته است و عرب هم هست به كشور تو يك طرفه حمله كرده است! ميدانيد كه قبل از اينكه لشكر عراق وارد مرزهاي ايران بشود تهران و اهواز را بمباران كرده بود و در اهواز و خرمشهر بمبگذاری كرده بود! ما مدام به سازمانهاي بينالمللي شكايت ميكرديم. ما نميخواستيم كارهاي نظامي بكنيم. تازه كرده بوديم نميخواستيم اصلاً جنگ بشود. ما را وادار به جنگ كرد.
شما يك گروه سياسي داريد كه اين ميگويد من در انتخابات شكست میخورد و تبديل به يك تشكلي میشود كه پايگاه نظامي آن در عراق است! يعني پايگاه نظامي آن در كشوري است كه از آن كشور دارند به ما حمله ميكنند! چه كسي حمله ميكند؟ صدام دارد حمله ميكند يعني متحد شخصي ميشود كه مردم خودش هنوز با نفرت از او ياد ميكند! اسم آقا مسعود رجبي است. ايشان ميخواست نماينده مجلس در ايران باشد!
اين چطور حيات سياسي است كه به اينجا منجر ميشود؟! به آن نقطهاي منجر ميشود كه تو ميروي در كنار كسي قرار ميگيري كه به كشور تو هم حمله كرده است؟!
میگویند شايد اعدامهای سال 67 رخ داده است. من كه تخصص حقوقي و قضايي ندارم. منتها اين سؤال براي من هميشه مطرح است چرا كساني كه به اين اعدامهای سال 67 انتقاد ميكنند آن را به عنوان اعدامهای سياسي ميشناسند؟! مگر ما در حال جنگ نبوديم؟! مگر كساني كه محاكمه شدند كساني نبودند كه از پايگاه اشرف در عراق اسلحه ميگرفتند؟! مگر در خلال يك درگيري مسلحانه با اسلحه به ما شليك نميكردند؟! چرا آنها را گرفته بودند؟! اینها اعدامهای نظامي هستند مثل كساني كه در جنگ در تيراندازي دو طرف كشته ميشوند. مثل كسي میماند كه ما او را از لشكر دشمن گرفته باشيم.
اينكه تو به خودت اميدي نداشته باشي، ايماني به خودت نداشته باشي، اعتماد به خودت نداشته باشي كار را به اينجا ميكشاند كه چهبسا به خاطر اين وضعيت دو تابعيتي بودن، انگار دو وطن داشتن براي كشورهايي كه متحمل استعمار بودند و تاريخ آگاهي آنها تاريخ آگاهي استعماري است انگار كه كارشان را به همراهي كردن با يك نيروي متخاصم ميكشاند. نيرويي كه بهتازگی به ما حمله كرده است! مگر چند ما از حمله اسرائيل به ايران گذشته است؟! البته جايي به نام اسرائيل وجود ندارد. مگر چند ماه از حمله صهیونیستها به ما گذشته است؟! دوباره همان پشت آن است! همان شخص پشت ماجراست! اين شكاف را ما بايد جدي بگيريم.
فرهیختگی چیست؟
هنريك ايبسن را كه میشناسید كه نمايشنامه دشمن مردم نمايشنامه مشهور اوست. ايبسن نروژي است. زماني دارد نمايشنامههايش را مينويسد كه نروژ تازه دارد تبديل به يك كشور مستقل ميشود. ايبسن هم بعضي از نمايشنامههاي خودش را با همين مضمون، با اميد به اينكه به عنوان يك هنرمند كمك بكند كه ملتش شكل بگيرند. ملت نروژ شكل بگيرد. درست هم هست. كار او هم درست است؛ چون استقلال كشورها، استقلال ايتاليا، بعد از آن انگلستان، فرانسه، اینها معمولاً از نقطه استقلال ادبي شروع شده است.
يك نامهاي به دوستش بيزنس دارد را در آن نامه ميگويد كه خيلي نگران وضعيت نروژ هستم! بالأخره فشار هست و ميخواهند اين دولت را از بين ببرند! دولت نروژ كه دارد استقلال خودش را به دست ميآورد؛ بعد ميگويد اگر دولتمان را هم بزنند ما يك ملتي هستيم بالأخره ملت نروژي هستيم كه بقا پيدا ميكنيم. آن چيزي كه باعث بقاي ما ميشود اين است. اين جمله مهم است يك نوع فرهيختگي كه بتواند سختيهاي زندگي را تاب بياورد. ايبسن ميگويد ما نياز به يك نوع فرهيختگي داريم كه بتواند سختيهاي زندگي را تاب بياورد.
فرهيختگي عبارت از داشتن يك سري اطلاعات هنري و فلسفي و اینها نيست. فرهيختگي يك نحوهاي از آگاهانه زندگي كردن است. من زندگي ميكنم و در اين زندگي ارزشهايي دارم كه اینها از ارزشهاي نه بياهميت، ولي معاش فراتر هستند. شما به عنوان كسي كه كار هنري ميكنيد، كار علمي ميكنيد ملتفت به اين مسئله هستيد بالأخره درگيري معاش داريد. ولي میگویید يك چيزهايي هست كه آنها مهمتر هستند. حالا اين معاشم را يك كاري ميكنم؛ ولي حقيقتي وجود دارد، زيبايي وجود دارد، هنر وجود دارد. به این فرهیختگی ميگويد. اين فرهيختگي است.
بله بالأخره بايد بتوانيم زندگي آبرومندانهای داشته باشيم و همه مردم ما بايد بتوانند زندگي آبرومندانهای داشته باشند؛ منتها آيا ميدانيم كه قبل از اينكه بتوانيم زندگي بكنيم بايد آزاد هم باشيم؟ بايد يك كشور باشيم؟ بعد از اينكه يك كشور آزاد بوديم، يك كشور هنوز اشغال نشده، هنوز تجزيه نشده باشيم میتوانیم يك زندگي آبرومندانهای داشته باشيم.
فهميدن اين، وجدان كردن اين واقعاً نياز به يك سياست فرهنگي خيلي قدرتمند دارد. بله يك سياست فرهنگي خيلي قدرتمند بايد حضور داشته باشد. من فكر ميكنم كه ما اين را جدي نميگيريم! ما داشتن يك سياست فرهنگي قدرتمند را جدي نميگيريم!
رفتار دولت ما نسبت مردم چطور است؟ فرقي نمیکند دولتهای مختلف، دائماً ميگويد کهای مردم خيالتان راحت باشد جنگ نمیشود! ما مسائل را حل میکنیم! شما نگران نباشيد! شما نگران نباشيد؟! ما درگير يك جنگ هستيم چطور نگران نباشيم؟!
ما از دوره آقاي خاتمي تا الآن درگير جنگ اقتصادي هستيم! ديگر از دوره خاتمي خيلي واضح است. يك دولت متخاصم نسبت به ما اعلام جنگ كرده است! من يادم هست شما نمیدانید سنتان میخورد يا اخبار را میدیدید! من يادم هست بوش به ما اعلام جنگ كرد! به عراق و افغانستان و ايران و كره شمالي! به ما اعلام جنگ كرد! بعد هم سیاستهای اقتصادي متخاصمانه خودشان را افزايش دادند! اینها همواره میخواستند به ما حمله كنند.
تاریخ انتشار: 1404/11/08
مجموعه فکرت درصدد است، مسائل روزِ حوزه اندیشه را با نگاهی جدید و در قالبهای متنوع رسانهای به تصویر بکشد.