ویژههای فکرت
مجموعه فکرت درصدد است، مسائل روزِ حوزه اندیشه را با نگاهی جدید و در قالبهای متنوع رسانهای به تصویر بکشد.
بر مایۀ حیاتمان نماز میّت میخوانیم و او را به سوی خانۀ طینیِ ابدیاش مشایعت میکنیم. با او و با خود وداع میکنیم و از او و از خود دل میکنیم. با این حال زندهایم. در عجبیم که زندهایم. آیا آن که برایش نماز میخوانیم میّت نیست و یا اینکه ما زندهایم دروغین است؟ لحظه لحظۀ حمل این تناقض است. دقیقاً در آن لحظه که مشغول نماز بر پیکر چاکچاکش هستیم قلباً شهادت میدهیم که؛ «أَشْهَدُ أَنَّكَ قُتِلْتَ وَ لَمْ تَمُت» شهادت میدهم که تو کشته شدی، ولی هرگز نمردی! این فرازی از زیارتی مأثور برای حسینبنعلی(ع) است؛ کشته شدی، و هرگز نمردی. چه تناقض آشکاری! شیعیان حسین آنقدر با حمل این حقیقتِ عقلاً متناقض خو کردهاند که همین تناقض بدل به فرازی از زیارتنامهشان شده است.
بیایید زیر بار این تناقض نرویم؛ از کجا معلوم که حسین(ع) هرگز نمرده است؟ زائر وقتی این حقیقت را با عبارت «أشهد» بیان میکند، یعنی بدان شهادت میدهد و هر جا سخن از شهادتدادن است، لابد شهودی در کار بوده است. شهود زائر چه بوده است که او به کشتهشدن، اما نمردنِ مولایش حسین شهادت میدهد؟
ادامۀ آن فراز چنین است؛ «بَلْ بِرَجَاءِ حَيَاتِكَ حَيِيَت قُلُوبُ شِيعَتِكَ وَ بِضِيَاءِ نُورِكَ اهْتَدَى الطَّالِبُونَ إِلَيْك» شهادت میدهم که تو کشته شدی، ولی هرگز نمردی؛ بل، به امید حیات توست که دلهای شیعیانت زنده است! و به درخشش نور توست که هواخواهانت به سویت راه یافتهاند. ما قلبمان همچنان میتپد، و مگر میشود قلب ما بتپد، در حالی که اماممان دیگر زنده نیست؟ نه. چنین چیزی ممکن نیست. اگر قلب ما میتپد، پس اماممان زنده است. زائر از شهود تپیدن قلب خودش، به حیات امامش پی میبرد. اما ما دیدیم که اماممان کشته شد. بیایید زیر بار این تناقض نرویم و باز بپرسیم که ماجرای قتل چیست؟ اگر امامِ مقتول هرگز نمیمیرد، پس رخدادِ قتل چگونه رخدادی است؟
ما با همین پاهایمان ایستادیم و بر مایۀ حیاتمان نماز میّت خواندیم و آن مایۀ حیات را وداع گفتیم. وداع از ودیعه میآید. در زیارت وداع حضرت رضا(ع) بارها خواندهایم: «استودعک الله و استرعیک»؛ در وداع با امام، زائر امام را نزد خدا به ودیعه میگذارد، امام را به خدا میسپارد. آیا چیزی را نزد خدا به ودیعه گذاشتن و به خدا سپردن، ارتقاء رتبه و صعود آن چیز نیست؟ بعد از زیارت وداع، زائر حس نمیکند که از مولی(ع) جدا شده است. امام پس از زیارت وداع بیرون از چهاردیواری حرم، با حضوری متفاوت در انتظار زائر است. زائر امام را باز مییابد؛ دیگر نه به عنوان چیزی بیرونی از جنس در و دیوار حرم، بلکه همچون روحی همراه، شاهد، و جزئی از وجود زائر. وداع با امام تحقق حقیقت «استودعک الله» است؛ یعنی عبور از دیدارِ شئون ناسوتی امام _ بدن امام، حرم امام، و دیگر نشانههای ارضی او _ و لقای امام در مقام عندیت؛ لقای امام در عرش و توجه به سخنی که امام از عرش دائماً با قلب مومن دارد.
ما با خامنهای شهید وداع کردیم، او را به خدا سپردیم و بلافاصله او را از نو، تازهتر، زندهتر، در مقام عند اللهی او و بالتبع در لایههای عمیق روح خود بازیافتیم. او دیگر دائماً از مقام عندیّتش با نفس و قلب و دل ما در گفتوگو است. قتل فی سبیل الله چنین رخدادی است. امام با قتلش در راه خدا مؤمنین را به دیداری نو دعوت میکند؛ دیگر نه دیداری ناسوتی با چشم و گوش سر، بلکه دیداری در عالم ملکوت و در افق نفس و قلب مؤمن. مگر غیر از این بود که قلوب تکتک مردم ایران در وضعیتی که رهبرشان به شهادت رسیده بود، دقیقاً از همان جهاتی دفاع کرد و دقیقاً همانگونه حکم کرد، که قلب و زبان و عمل خامنهای شهید آن را اعلان کرده بود. امّت خامنهای پس از شهادتش، با قلب خامنهای فکر کردند، سخن گفتند، دیدند، شنیدند و قضاوت کردند و مجاهدت نمودند. اشارات و توجهات قلبی او حالا بدل به ملکات قوم او شده است.
این نشئه نشئهای تازه است؛ دشمن حیات ما در نشئۀ پیشین را گرفت و ما حیاتی تازه را در معیت خامنهای شهید در نشئهای تازه آغاز کردهایم. باطن خامنهای شهید حالا تبدیل به ظاهر و آرایش کلی امّت او شده است. پیش از این، او روحی بود و بدنی و ما هم ارواحی و بدنهایی؛ حالا او روح است و ما بدن او، دست و بازوی او، چشم و گوش او. ما با او میشنویم، به زبان او سخن میگوییم، به ارادۀ او عمل میکنیم. او پیش از شهادت جانی بود در بدنی، و حالا جانی است در میلیونها بدن. حیات شهید اینگونه است که شدت میگیرد. این همان معنای مبعوثشدن قوم است؛ مردن از حضور در نشئهای و زنده شدن به حضور در نشئهای بالاتر.
مبعوثشدن در نشئۀ بالاتر مستلزم مردن در نشئه پایینتر است. کمالات نورس حاصل از سیرِ با یک امام(که عمدتاً از جنس «حال» است و نه «مقام») همواره با شهادت امام بدل به ملکات تثبیت شده در قلوب امتش شده است. جهاد حسینی(ع) در سال ۶۱ هجری قمری، برای خود شیعیان هم پیشنهاد و موقعیتی استثنائی به حساب میآمد. با شهادت امام، جهاد حسینی(ع) که حال و هوایی تازه برای شیعیان بود، بدل به آرایش کلی شیعیان شد؛ در روح تکتک مؤمنین تثبیت شد و ملکه شد. به عبارتی دیگر، با شهادت امام حسین(ع) ملکوت یا همان باطنِ امام بدل به هیئت و آرایش ناسوتی شیعیان شد؛ این مطلب همان مبعوثشدن امّت امام است به مرتبه و رسالتی بالاتر از قبل. شرط این بعثت اما مردن است؛ وداع با امام در نشئه پایین و یافتنش در نشئه بالاتر، وداع با خود در نشئه پایین و یافتن خودِ مبعوثشده در نشئهای بالاتر: «ثُمَّ بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ». تنها این موت است که نفوس آدمیان را مستعدّ دریافت روح در مراتب بالاتر میکند:
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
این مبعوثشدن، مبعوثشدن به رسالات امام قتیل است؛ و دشمن اگر پیش از این میباید با یک نفر میجنگید، از پس این بعثت میباید با کمالات همان امام اما در مقیاس یک امّت بجنگد. چنین است که قتل امام موجب رکود و عقبگرد نمیشود؛ بلکه همواره جبهه جنگ را عمیقتر، پرشورتر و آگاهانهتر و وسیعتر میکند، و به اعتباری موجب زندهتر شدن قلب امام و شدت اثر قلب او در عوالم میشود.
آری. ما بر مایه حیاتمان نماز میت گزاردیم؛ خود مردیم و با خود وداع کردیم و به برکت این موت در نشئه دیگری زنده شدیم و او را مایه حیاتمان در نشئه بالاتر یافتیم. رفع آن تناقض در این نقطه است؛ ما اگر زندهایم باز هم به معیت اوست که زندهایم، پس «اشْهَدُ أَنَّكَ قُتِلْتَ وَ لَمْ تَمُت»: شهادت میدهم که تو کشته شدی و از نشئه پیشین مفارغت کردی؛ در حالی که در نشئه لم تمت زنده شدی؛ نشئه هرگز نمردن و نامیرایی، نشئه حضور درقلبها و ارواح و ابدان مومنین. نماز بر پیکر او و آیین عزا و تشییع او، پایان ماجرا نیست؛ بلکه آغاز معیتی دوباره است. در این معیت امت او به شکلی صریحتر شکل و شیوه و صورت قلب خامنهای شهید را به خود خواهند گرفت و خامنهای شهید و جهاتی که قلب او بدان التفات داشته است، قوام اصلی آرایش آن امت خواهد شد؛ چرا که او تازهترین و گرمترین یقینِ یافته ملت ایران است در نشئه کنونیاش است و آدمی یقین یافته را ابداً باز نمینهد:
آه ای یقین یافته
بازت نمینهم
تاریخ انتشار: 1405/04/20
مجموعه فکرت درصدد است، مسائل روزِ حوزه اندیشه را با نگاهی جدید و در قالبهای متنوع رسانهای به تصویر بکشد.