بررسی الگوی رفتاری دشمن در مواجهه‌های اخیر نشان می‌دهد که «تهدید زیرساخت» به یکی از متغیرهای مرکزی در دستگاه محاسباتی او تبدیل شده است. اگر سه مقطع مهم—جنگ دوازده‌روزه، جنگ رمضان و تبادل آتش اخیر—را در یک قاب تحلیلی قرار دهیم، یک قاعده تکرارشونده آشکار می‌شود: نقطه‌ای که در آن سطح تهدید متوجه زیرساخت‌های حیاتی ایران می‌شود، همان نقطه‌ای است که معادله تصمیم‌گیری به سرعت تغییر می‌کند.


در جنگ دوازده‌روزه، ورود نمادین بمب‌افکن‌های B2 و برجسته‌سازی ظرفیت ضربه به زیرساخت‌های راهبردی، به‌عنوان بخشی از زبان تهدید به کار گرفته شد. در جنگ رمضان نیز تهدید گسترده علیه زیرساخت‌های اقتصادی و انرژی توسط رییس جمهور آمریکا منجر به آتش‌بس شد و نشان داد که «تهدید زیرساختی» در حال تبدیل شدن به اهرم اصلی فشار است. در تبادل آتش اخیر نیز هدف قرار دادن مجتمع‌های پتروشیمی در ماهشهر، نشانه‌ای دیگر از همین الگوست. این تکرار تصادفی نیست؛ بلکه حکایت از آن دارد که دشمن به این جمع‌بندی رسیده است که «زیرساخت اقتصادی» یکی از نقاط حساس در معادله تصمیم‌گیری ایران است.


چنین برداشتی بدون ارزیابی دقیق از وضعیت اقتصادی و ظرفیت تاب‌آوری کشور شکل نمی‌گیرد. به بیان دیگر، آنچه در اینجا با آن مواجهیم صرفاً یک محاسبه نظامی نیست، بلکه صورت‌بندی خاصی از تقابل اقتصاد و امنیت است. در این چارچوب، زیرساخت‌های انرژی، صنعتی و لجستیکی به‌عنوان گره‌هایی در شبکه قدرت ملی دیده می‌شوند که آسیب به آنها می‌تواند زنجیره‌ای از فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ایجاد کند.


به همین دلیل است که مسئله زیرساخت در دستگاه محاسباتی حریف، به تدریج جایگاهی مشابه برخی دیگر از نقاط حساس در معادلات پیشین پیدا کرده است؛ همان‌گونه که در مقاطعی «زدن ایران پیش از جنگ» یا «ترور رهبری»» به‌عنوان نقاط فرضی اثرگذار در نظر گرفته می‌شدند، اکنون «انهدام زیرساخت‌های انرژی و اقتصادی» نیز به‌عنوان یک نقطه آسیب‌پذیر در حال صورت‌بندی است.


در داخل کشور، بخش مهمی از جریان کارشناسی نزدیک به بدنه تصمیم‌گیر بر تقویت رویکرد اقتصادی و تأمین زیرساختی تمرکز دارد. این رویکرد در جای خود ضروری است؛ اما مسئله بنیادین این است که توسعه زیرساخت در شرایطی که همواره در سایه تهدید آن قرار دارد، چگونه باید معنا شود. اگر زیرساخت به‌طور دائم به‌عنوان اهرم فشار در معادلات امنیتی دشمن عمل کند، نتیجه طبیعی آن می‌تواند نوعی فرسایش تدریجی باشد: فشار اقتصادی، افزایش هزینه‌های امنیتی، و در نهایت احتمال شکل‌گیری چرخه‌ای از انزوا و بحران داخلی. از این منظر، مسئله اصلی امنیت راهبردی زیرساخت است. پرسش کلیدی اینجاست: در شرایطی که کشور در «چتر تهدید زیرساختی» قرار گرفته، چگونه می‌توان مسیر توسعه و آینده را تصویر کرد؟ اگر پاسخ این پرسش روشن نباشد، هر پروژه اقتصادی بزرگ در افق تهدید قرار خواهد گرفت.
به نظر می‌رسد این وضعیت ما را به ضرورت بازنگری در شیوه «بازدارندگی» می‌رساند. بازدارندگی زمانی کارآمد است که نقاط حساس دو طرف در نوعی موازنه قرار گیرند. اگر یکی از طرفین بتواند با هزینه‌ای نسبتاً محدود، زیرساخت‌های حیاتی طرف مقابل را در معرض تهدید دائمی قرار دهد، این عدم توازن به تدریج به اهرم فشار تبدیل خواهد شد.


در چنین شرایطی، دو مسیر کلی در ادبیات راهبردی قابل تصور است. نخست، بازاندیشی در سطح دکترین هسته‌ای به‌گونه‌ای که موازنه تهدید در حوزه زیرساخت تغییر کند و هزینه‌های اقدام علیه آن به شکل قابل توجهی افزایش یابد. مسیر دوم، تحول در شیوه‌های جنگ و بازدارندگی متعارف است؛ به این معنا که معادله تقابل به نحوی بازطراحی شود که هرگونه تهدید زیرساختی با تهدیدی هم‌سنگ در نقاط حساس طرف مقابل مواجه گردد و در نتیجه یک چارچوب موازنه جدید شکل گیرد.
در نهایت، فهم این پیوند میان اقتصاد و امنیت، شرط لازم برای طراحی هرگونه راهبرد آینده است. بدون چنین فهمی، کشور ممکن است دچار فرسایش جدی است و شرایط زمانی به ضرر ما پیش برود.  از این رو، بازاندیشی در منطق بازدارندگی و نسبت آن با امنیت زیرساخت، شاید یکی از مهم‌ترین وظایف نظری و راهبردی در روزهای بیم و امید پیش رو باشد.

تاریخ انتشار: 1405/03/20

نظر بدهید
user
envelope.svg
pencil