مواجهه ما با مسئله کودتای ۲۸ مرداد و ایفای نقش فعال توسط آمریکا و بریتانیا برای سرنگونی دولت مصدق سرسری و صرفاً به‌خاطر خالی نبودن عریضه بوده است، درحالی‌که اثر ملی شدن صنعت نفت و وقایع مربوط به آن هنوز در زندگی تک‌تک ایرانیان احساس می‌شود و حتی بیش از سال‌های قبل به موضوعی محوری در میان روشنفکران، مردم عادی، نظم مستقر، غرب -خاصه آمریکا و ترامپ- و ایده‌پردازان جریانات راست سیاسی در کشور تبدیل شده است و هریک به‌زعم و از زاویه دید خویش ماجرا را مورد بررسی و مداقه قرار می‌دهند.


در این میان حرف اصلی و اساسی برای هر ایرانی وطن‌دوستی حفظ استقلال ملی زیر چتر گفتمان قدرت است که اهمیت دارد، ولی این مهم تاکنون در سینمای پیش و پس از انقلاب -جز در موارد معدود- بازتابی که لایقش بوده را پیدا نکرده است. جریان اصلی سینمای ایران با وجود بهره‌مندی از عناصر بومی چندان به زیست شهروندان سربه‌زیر کوچه و خیابان و آنچه به زندگی مادی ایشان در قرن اخیر معنا داده نپرداخته‌اند؛ نکته جالب و درعین‌حال تلخ ماجرا اینجاست که فیلمسازان روشنفکرمآب سینمای ما و همان‌ها که توسط منتقدان غرب‌گرا ایران‌دوست‌ترین کارگردان‌ها قلمداد می‌شوند بیش از باقی سینماگران تولید تصاویر انتزاعی و بی‌ربط با واقعیت را در دستورکار قرار داده و نه‌تنها مسئله را درک نکرده‌اند، بلکه اگر ناخنکی هم از روی شکم‌سیری به وقایع سیاسی و اجتماعی تاریخ معاصر زده‌اند، طوری سوژه را روایت کرده‌اند که غرب و آمریکا در آن مصون از هر گناه و جرم مشهودی تلقی شوند.


در طرف مقابل نیز سینماگران آمریکایی و غربی که برای روایت هر قصه و واقعه‌ای حاضربه‌یراق هستند، با گذشت 73 سال از روزهای کودتا تنها در یک فیلم سینمایی و دو مستند با نگاهی گذرا مسئله دخالت آمریکایی-انگلیسی در سرنگونی یکی از انگشت‌شمار دولت‌های ملی ساختار پهلوی را مطرح کرده‌اند. تازه در این میان مهم‌‌ترین اثر موجود، یعنی «آرگو» فعل سفیدشویی را صرف کرده و فیلمساز تمام تلاشش را در طول و عرض روایت به کار بسته تا کشور متبوع و محبوبش را خیر مطلق نشان دهد. وقتی این دو رویکرد کم‌وبیش انفعالی را کنار هم قرار می‌دهیم برایمان به‌روشنی مشخص می‌شود که پیوندی محسوس میان رویکرد روشنفکران عرفی در مورد بزنگاه‌ها و نقاط عطف تاریخ پسامشروطه تا وقایع امروز و همین‌طور نوع مواجهه سینماگران غربی در رابطه با مسائل تمدنی آمریکا و رقبا و مخالفانش در نظام بین‌الملل وجود دارد که هر دو در مواقع حساس به یاری یکدیگر می‌آیند و حفره‌ها را پر می‌کنند.


همه این اتفاقات در شرایطی به فعلیت می‌رسند که ساختار سیاسی ایران و ایالات متحده نگاه عینی‌تر و واقعی‌تری به برخوردهای تمدنی و فرهنگی دارند و ریشه وقوع بسیاری از برخوردهای نظامی، اقتصادی و حتی جنگ نرم را می‌دانند. پس در توضیح چرایی غایب‌بودن نقش دولت ایالات متحده و بریتانیا در کودتای آمریکایی-انگلیسی علیه مصدق از نگاه روشنفکران عرفی سینمای ایران و فیلمسازان و تکنسین‌های هالیوودی و غربی باید زاویه دوربین را کمی سمت سوژه «نفت» بچرخانیم تا تلاشی در جهت تبارشناسی سوژه ارائه داده باشیم.
 
نفت مهم است؛ این را ترامپ می‌فهمد، ولی روشنفکر ما نه!
برای درک اهمیت نفت در نظر دولت‌های دموکرات و جمهوری‌خواه آمریکا باید به حال‌وهوای ابتدای دهه هفتاد میلادی و روزهای حضور «ریچارد نیکسون» در کاخ سفید بازگردیم. تا پیش از آن روزها، ارزش دلار آمریکا به طلا یا همان سازوکار «برتون وودز» بستگی داشت، اما در سال 1971، رئیس‌جمهور نه‌چندان خوشنام ایالات متحده به دلیل کسری بودجه عظیم ناشی از جنگ ویتنام و هزینه‌های نظامی آن، ارتباط دلار با طلا را قطع کرد، زیرا اگر این روند ادامه پیدا می‌کرد دلار بی‌ارزش می‌شد و اقتصاد «آقای دنیا» فرو‌می‌پاشید، اما آمریکایی‌ها حواس‌شان جمع بود و در این زمینه شاهکار مالی «پترودلار» را به‌طور رسمی در سال 1973 ایجاد کردند. موضوع از این قرار بود که یانکی‌ها با عربستان سعودی و سایر کشورهای عضو اوپک توافق کردند که آن‌ها نفت خود را منحصراً با دلار بفروشند و در ازایش ایالات متحده امنیت خاندان آل‌سعود را تضمین کند. درنتیجه نفت غرب آسیا به‌عنوان پشتوانه نامرئی دلار آمریکا مورد بهره‌برداری قرار گرفت. این سیستم به ایالات متحده اجازه می‌دهد تا با چاپ پول و ایجاد کسری، تورمش را به کل جهان صادر کند و بدون ورشکستگی، هزینه امپراتوری نظامی خود را به دوش دیگران بیندازد.


در مقابل، هرگاه کشوری در منطقه ما به تهدیدی برای فروش نفت به دلار تبدیل شد، مورد حمله یا تحریم‌های اقتصادی همه‌جانبه از سوی آمریکا و اذنابش قرار گرفت. شاید بسیاری این‌طور فکر کنند که ترامپ تنها برای مهار هسته‌ای ایران به کشور ما حمله کرد، اما مسئله بااهمیت در این میان که چندوقتی ا‌ست تحلیلگران را به واکنش واداشته نقش ایران در زنجیره تأمین انرژی رقیب آمریکا، یعنی چین است. چین بزرگ‌ترین واردکننده نفت جهان، به شدت به منابع انرژی خاورمیانه و ایران در مقام یکی از تأمین‌کنندگان کلیدی نفت برای خود وابستگی دارد. در مقابل ترامپ با تحریم نفت ایران می‌خواهد شریان انتقال انرژی به چین را قطع کند و با افزایش هزینه تولید صنعتی در این کشور، رشد اقتصادی چین را کاهش دهد تا در نتیجه آمریکا در رقابت با بزرگ‌ترین رقیب اقتصادی‌اش دست برتر را داشته باشد. در همین نقطه است که نفت ایران به‌مثابه سلاحی ژئوپلیتیک عمل می‌کند و آمریکا با کنترل آن نه‌تنها کشورمان را در شرایط محاصره اقتصادی قرار می‌دهد، بلکه مچ رقیب استراتژیکش، یعنی چین را نیز می‌خواباند.

سکوت سینماگران غرب‌زده
در این شرایط -که میزانسن آن به‌شدت سینمایی بسته شده- سکوت تعدادی از سینماگران غرب‌گرا که از ایرانی بودن تنها فارسی حرف زدنش را یاد گرفته‌اند، تنها نمی‌تواند یک انتخاب شخصی باشد، زیرا آن‌ها هویتشان اینگونه شکل گرفته که باید نظراتشان همسویی تمام و کمالی با منویات عموسام داشته باشد، در غیراین‌صورت بهانه‌ای برای ساخت آثار موهوم علیه ساختار سیاسی حاکم بر کشور ندارند. درنتیجه کاملاً مشخص و مبرهن است که جز معدود تولیدات صداوسیما در ادوار مختلف مدیریتی -که آن‌هم به معضل تقلیل واقعه به بازنمایی صرف تبدیل شده- سینماگران همیشه منتقد با باز کردن بندهای مسئولیت از گردن خویش وقایع بیست‌وهشت مرداد را به‌شکلی کارت‌پستالی مورد روایت قرار داده‌اند، به‌طوری که «مسعود کیمیایی» در مقام یکی از سردمداران سینمای پیشرو در انتهای دهه چهل و دهه پنجاه با وجود ادعایش مبنی‌بر شناخت دولت ملی محمد مصدق، وقتی می‌خواهد به این سوژه در دل فیلم «خائن‌کشی» بپردازد، موضوع را حیف و میل می‌کند و این ذهنیت را به مخالفان و معارضان دکتر مصدق انتقال می‌دهد که شاه و اربابان آمریکایی-انگلیسی‌اش در این میان چندان قصد و غرضی هم در سرنگونی دولت نداشته‌اند. در طرف دیگر ماجرا، وقتی نفت در نقطه ثقل روایت مستندهای گوناگون در سال‌های پیش از انقلاب قرار می‌گیرد، کاملاً یک عنصر مزاحم، بدبو و کثیف در نظر گرفته می‌شود که حسن نبودن و فقدانش بیش از بودن آن است.


یک فیلم، دو مستند؛ سهم سینمای غرب از ۲۸ مرداد
شاید برای خوانندگان این فرسته جالب به نظر برسد که ترفند سینمای غرب، خاصه هالیوود و آمریکا برای روایت کودتای 28 مرداد، به جای ساخت آثار دروغین، عموماً سکوت، سانسور و فراموشی است. به عبارت دیگر، واقعیت این است که جریان اصلی سینمای هالیوود به‌ندرت سراغی از کودتای آمریکایی-انگلیسی علیه مصدق گرفته است. دلیل هم کاملاً مشخص و واضح است؛ اعتراف به اینکه سازمان سیا و ام‌آی‌‌سیکس، نخست‌وزیر قانونی ایران را تنها به‌خاطر پافشاری بر ملی کردن صنعت نفت سرنگون کردند و دولت دست‌نشانده زاهدی را بر سر کار آوردند، چندان نمی‌تواند با ساخت روایت‌های اخلاقی از آمریکا و همین‌طور مهد قانون و دموکراسی همخوانی داشته باشد. با این حال آمریکایی‌ها در معدود آثاری که به این موضوع اشاره کرده‌اند، واقعیت را به شکلی ماهرانه آن‌طور که صلاح ساختار سیاسی‌شان بوده تغییر داده‌اند. در این میان مهم‌ترین و معروف‌ترین فیلم هالیوودی که مستقیماً نامی از کودتای 28 مرداد به میان آورده فیلم اسکاری، اما ضعیف و تاریخ‌مصرف‌دار آرگو به‌کارگردانی «بن افلک» است.


این اثر داستان تسخیر لانه جاسوسی در سال 1358 را از زاویه‌دید آمریکایی‌ها روایت می‌کند، اما در سکانس‌های آغازینش به‌واسطه یک انیمیشن کوتاه نقبی هم به کودتای 28 مرداد و تصمیم ایالات متحده برای فروپاشی دولت مصدق می‌زند، ولی ایراد کار آنجاست که طرف آمریکایی 25 سال خودکامگی و دیکتاتوری شخص محمدرضا، جنایات ساواک و غارت منابع ایران -که همگی با حمایت مستقیم و غیرمستقیم رؤسای جمهور آمریکا صورت گرفته- را در حد چندثانیه تصویرسازی و خلاصه می‌کند! در واقع فیلم، اهمیت کودتای 28 مرداد را در حد یک بهانه پایین می‌آورد تا به تماشاگر غربی‌اش بگوید که ایرانی‌ها به خاطر آن کودتا عصبانی بودند و در ادامه تبدیل به یک مشت تندروی غیرمنطقی شدند!


در این شیوه از روایت ماجرا تقلیل پیدا می‌کند و آمریکا از طراح اصلی این اتفاق به قربانی‌ای بی‌گناه و مظلوم بدل می‌شود. در این میان دو مستد مهم، ولی حاشیه‌ای «کودتای آمریکایی» و «کودتای 53» هم ساخته ‌شده‌اند که هریک با وجود ارزش‌های زیبایی‌شناسانه چندان توسط مخاطب غربی مورد تماشا قرار نگرفته‌اند. جالب است بدانید وظیفه تولید کودتای 53 به‌عنوان یکی از کوبنده‌ترین مستندهای سال‌های اخیر در باب کودتای 28 مرداد را نه هالیوود، بلکه یک کارگردان ایرانی-بریتانیایی به اسم «تقی امیرانی» به‌عهده گرفته تا ثابت کند نقش هریک از دولت‌های ایالات متحده و بریتانیا در این رابطه چقدر بوده است. در مستند کودتای آمریکایی به‌کارگردانی «جو آیلا» نقاط قوت خوبی وجود دارد که می‌توان به مصاحبه با مورخان و تحلیلگران برجسته‌ای چون «یرواند آبراهامیان» (مورخ برجسته ایرانی-آمریکایی)، «استیون کینزر» (نویسنده کتاب معروف همه مردان شاه) و حتی «ران پال» (نماینده وقت کنگره آمریکا و از منتقدان مداخلات خارجی ایالات متحده در کشورهای دیگر و سیاست‌های سازمان سیا) اشاره کرد.


این اثر متعلق به جریان مستندسازی مستقل و انتقادی در آمریکاست. این جریان تلاش می‌کند با تکیه بر اسناد تاریخی، روایت رسمی و قهرمان‌ساز دولت و رسانه‌های جریان اصلی این کشور را به چالش بکشد. پس می‌توان نتیجه گرفت که وارسی دقیق واقعه به دلیل محرز بودن صحنه جرم از نظر فیلمسازان و کمپانی‌های شاخص غربی در امر فیلمسازی دور مانده است. البته باید این نکته را هم لحاظ کرد که آمریکایی‌ها با دستکاری ذهن مخاطبان هدفشان مبدأ تاریخ معاصر کشور ما را از لحظه تسخیر لانه جاسوسی در سال 1358 نشانه‌گذاری می‌کنند. آن‌ها با حذف کامل ماجرای کودتای از حافظه بصری دیگری، این پیام را به جهانیان مخابره می‌کنند که ایرانی‌ها به دلایل مذهبی و تمدنی با غرب به مشکل برخورده‌اند! آن‌ها با این کار، ردپای خویش از جنایت بزرگ خود در سرنگونی مصدق را پاک می‌کنند تا هیچ‌‎کس در دنیا از آمریکایی‌ها این سؤال را نکند که چرا شما دموکراسی را در طول ادامه حیات پهلوی به مسلخ بردید.


بایکوت مستندهای ضدساختار با سلاح دموکراسی شرکت‌محور 
رسانه‌های جریان اصلی آمریکایی مانند ABC، NBC، Fox News، CNN، CBS و... جملگی متعلق به چند ابرشرکت رسانه‌ای هستند که منافع گسترده‌ای در صنایع نظامی، نفتی و دارویی دارند. این شرکت‌ها و کمپانی‌های رسانه‌ای هرگز اجازه نمی‌دهند محتوایی که منافع استراتژیک آن‌ها را به چالش می‌کشد از شبکه‌هایشان پخش شود. وقتی مستندی مانند کودتای آمریکایی نشان می‌دهد که چگونه سازمان سیا برای منافع شرکت‌های نفتی غربی، دموکراسی را در عصر پهلوی نابود کرد، این مسئله مستقیماً منافع اقتصادی و سیاسی همان شرکت‌های مادر را هدف قرار می‌دهد.


مسئله سانسور نرم هم در این میان بسیار اهمیت دارد و برخلاف تصور عمومی، سانسور در آمریکا همیشه به شکل مستقیم و آشکار نیست و این فرایند به‌صورت نامحسوس و از راه بایکوت کردن فرد حقیقی یا حقوقی صورت می‌گیرد. در این میان مستندهای ضد ساختار معمولاً اجازه اکران در سینماهای زنجیره‌ای بزرگ را پیدا نکرده و در بخش مستند فروشگاه‌های بزرگ مانند «وال مارت» و «بست بای» قرار نگرفته و در برنامه‌های پربیننده تلویزیونی معرفی نمی‌شوند. به این موارد باید عدم معرفی این آثار به فستیوال‌ها و جشن‌های سینمایی نظیر کن، برلین و اسکار را هم اضافه کرد. نقش لابی‌های قدرتمند نظیر AIPAC یا همان کمیته روابط‌عمومی آمریکا و اسرائیل را نیز باید در دیده‌نشدن و بایکوت مستندها و فیلم‌های غیرهمسو با ایالات متحده مشخص کرد. این کمیته نفوذ گسترده‌ای در تصمیم‌گیری‌های رسانه‌ای دارد.


برای نمونه، وقتی مستندی تولید می‌شود که نشان می‌دهد چگونه آمریکا و اسرائیل در کودتاها، انقلاب‌های مخملی، شورش‌های خیابانی و... نقش داشته‌اند، این لابی با فشار بر شبکه‌های تلویزیونی، انتشارات و پلتفرم‌های استریم مانع از دیده‌شدن آن‌ها می‌شوند، به‌طوری که امروزه تنها راه تماشای چنین آثاری، دنبال‌کردن پلتفرم‌های مستقل‌تر نظیر یوتوب و به‌ویژه «ویمیو» است؛ اما متأسفانه حتی در این فضاها هم الگوریتم‌هایی تعبیه شده که گاهی محتواهای حامل نگاه‌های انتقادی را محدود یا از دسترس خارج می‌کنند.

تاریخ انتشار: 1405/05/28

نظر بدهید
user
envelope.svg
pencil