گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید سال‌ها بعد، کسانی بیایند و به‌مثابه یک «دوره تاریخی» ما را روایت کنند! به نظر شما آن‌وقت درباره ما چه خواهند گفت؟ با این همه تحولات پیچیده و سریع!

 

در همین ده سال اخیر چنان تحولات شتابان و شگرفی رو پشت سر گذاشته و میگذاریم که وقت نکردیم فرصتی را به تحلیل و عمق بخشیدن به آن کنیم چون هنوز یک بحران را هضم نکرده، بحران بعدی از راه می‌رسید.

 

چنان ریتم تحولات بالا رفته که اگر یک هفته بگذرد و سورپرایزی نداشته باشد، انگار چیزی کم است. نه اینکه این وضعیت مطلوب باشد؛ نه خوبش را می‌دانم و نه بدش را می‌توانم ساده‌سازی کنم. اما صادقانه بگویم: زیستن در چنین دوره‌ای، تجربه‌ای یگانه است. هرچند در لحظه، فرساینده است.

 

با این‌همه، در صورت‌بندی وضعیت امروز ایران، یک نقطه هست که برای من به‌شدت آزاردهنده است؛ نقطه‌ای که کمتر به آن توجه می‌شود: نادیده‌گرفتن «نیروی متحول‌خواه».تقریباً همه روایت‌های مسلط از وضعیت ایران، به بن‌بست ختم می‌شوند.

 

تحلیل‌ها، هرچند پر از نکات درست، نهایتاً به ناامیدی می‌رسند. از نقد سلطه اقتصاد سیاسی حاکم گرفته تا افشای گلوگاه‌های فساد؛ همه این‌ها لازم و حیاتی‌اند. اما مسئله این است که در عرصه عمومی، صورت‌بندی متأملانه‌ای وجود ندارد که هم‌زمان، «امکان تحول» را هم ببیند. روایت‌ها غالباً روایت شکست‌اند. همه‌چیز یا فروپاشیده است یا در حال هضم‌شدن در یک سیستم غیرقابل اصلاح.

 

به‌گمان من، ساختار پلتفرمی، بلای جان اندیشه شده است. همه شبیه هم حرف می‌زنند، شبیه هم خشمگین‌اند، شبیه هم ساده‌سازی می‌کنند. جریان‌های سیاسی و فکریاز چپ و راست گرفته تا نئولیبرال، سوسیالیست، روشنفکری دینی و انواع التقاط‌هادرگیر رادیکالیسم افراطی شده‌اند. همه می‌خواهند سریع انقلاب کنند، یا در ساده‌ترین روایت ممکن، یک مقصر واحد معرفی کنند و پرونده را ببندند. این شتاب، جای اندیشه‌ورزی را گرفته است.

 

کسی نیست که فارغ از هیاهوی سیاسی، مسیر دیگری را نشان بدهد. مسیری که نه انکار بحران است و نه تسلیم به بن‌بست. در «فکرت» ما دست‌کم بر یک پیش‌فرض پافشاری می‌کنیم: برخلاف روایت غالب، راه اصلاح کاملاً بسته نشده است. هنوز در درون ساختار، نیروهای متحول‌خواهی وجود دارند که می‌توانند مسیر دیگری را پیش ببرند!

 

اما این نیروها هم گرفتار حوالت زمانه شده‌اند. اسیر منطق پلتفرم‌ها، اسیر زبان ناامیدی، اسیر بی‌حوصلگی جمعی. ما نیروی متحول‌خواه داریم که ظرفیت افق‌گشایی دارد، اما زبان ندارد. و به‌نظرم این فقدان زبان، بلای اصلی عصر ماست.

 

نیروی متحول‌خواه، اگر بخواهد مؤثر باشد، باید بتواند با جامعه حرف بزند؛ باید بتواند بسیج اجتماعی ایجاد کند؛ باید دست به «ساخت سیاست» بزند، نه صرفاً نقد آن. اما امروز نمی‌تواند. نه چون چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون زبان گفتن ندارد.

 

مسیر توسعه ایرانیاگر هنوز بخواهیم از آن حرف بزنیماز همین‌جا می‌گذرد: از تریبون‌دادن، از ساخت محمل‌هایی برای زنده‌کردن این نیروها و کشاندن‌شان به عرصه عمومی. و شاید پرسش نهایی همین‌جا شکل بگیرد.

 

ما نمی‌توانیم تا ابد پشت نقد رادیکال پنهان شویم، اگر فردا کسی بخواهد ما را روایت کند، شاید ننویسد که ما در دوران بحران زیستیم؛ این را همه می‌دانند. پرسش این است که آیا خواهند نوشت در لحظه‌ای که جامعه بیش از هر چیز به «اندیشه سیاسی زنده» نیاز داشت، صاحبان اندیشه ترجیح دادند تماشاگر بمانند؟

تاریخ انتشار: 1404/10/16

نظر بدهید
user
envelope.svg
pencil