مفهوم «رخداد» از منظر بدیو، شکافی در وضعیت است که چیزی را پدیدار می‌کند که در منطق پیشینِ آن وضعیت قابل محاسبه نبوده است. جنگ رمضان را می‌توان از این منظر نه صرفاً یک واقعه نظامی، بلکه لحظه‌ای دانست که در آن، بخشی از نظم پیشینِ امکان، دچار گسست شد و آنچه نا اندیشیدنی می‌نمود، به امری بالفعل و قابل تجربه بدل شد.

 

اما اهمیت رخداد فقط در آن چیزی نیست که اتفاق افتاده است؛ اهمیت بنیادی‌تر آن در تغییری است که در نسبت انسان با امکان ایجاد می‌کند. رخداد، سوژه‌ای را از پیش در اختیار ندارد؛ بلکه سوژه در نسبت با رخداد شکل می‌گیرد. در دستگاه بدیو، سوژه نه یک فردِ از پیش موجود و نه محصول کامل ساختارهاست، بلکه فرایندی است که از خلالِ انتخاب و وفاداری به رخداد پدید می‌آید. از همین رو، جنگ را نباید صرفاً با معیارِ نتیجه مادی آن سنجید؛ باید پرسید چه نوع سوژه‌ای را آشکار یا تولید کرد و چه جهانی را پس از خود قابل تصور ساخت.

 

در اینجا مفهوم میدان اهمیت پیدا می‌کند. میدان جایی است که امکان‌های انتزاعی، به آزمونِ وجودی گذاشته می‌شوند. در میدان، سوژه ناگزیر است میان ایستادگی و انصراف، میان پذیرشِ وضعیت و گشودنِ امکان جدید، انتخاب کند. از این حیث، میدان صرفاً محل برخورد نیروها نیست؛ محل آشکارشدنِ نسبت انسان با امکان است. آنچه در وضعیت عادی صرفاً یک ادعا یا روایت سیاسی به نظر می‌رسد، در میدان می‌تواند به کنشی عینی تبدیل شود و از این طریق، حدود پیشینِ امکان را جابه‌جا کند.

 

از دل چنین تجربه‌ای، مقاومت را نیز باید فراتر از یک تاکتیک سیاسی فهم کرد. مقاومت هنگامی اهمیت نظری پیدا می‌کند که به صورتِ یک تصمیم درباره نحوه بودن در جهان ظاهر شود. در این معنا، مقاومت صرفاً نفی دیگری نیست؛ حفظِ امکانِ ادامه‌دادنِ یک جهان است. به همین دلیل، نسبت «صفر و یک» در اینجا فقط یک دوگانه‌سازی سیاسی نیست، بلکه بیان یک انتخاب وجودی است: پذیرش وضعیت به‌عنوان تنها جهان ممکن، یا پذیرفتنِ هزینه‌ی گشودن جهانی دیگر. ارزش فلسفی این دوگانه دقیقاً در شکستن انحصارِ وضعیت بر تعریفِ امر ممکن است.

 

در این نقطه، سوژه ایرانی را می‌توان در نسبت با همان فرآیندی فهم کرد که بدیو از آن با عنوان سوژه وفادار به رخداد یاد می‌کند. سوژه در اینجا نه حاصلِ انفعال در برابر ساختار است و نه برساخته‌ای کاملاً سیال در میان گفتمان‌ها؛ بلکه موجودیتی است که از لحظه‌ای آغاز می‌شود که فرد یا جمع، امکانِ تازه‌ای را تشخیص می‌دهد و تصمیم می‌گیرد پیامدهای آن را دنبال کند. نمونه‌هایی چون شهید محسن حججی یا نوجوان مدرسه میناب، فارغ از ارزش‌گذاری‌های سیاسی درباره آنان، از این منظر اهمیت دارند که نشان می‌دهند چگونه کنش فردی می‌تواند از مرزِ موقعیت شخصی عبور کند و به حاملِ معنایی جمعی تبدیل شود.

 

بنابراین، دستاورد اصلی جنگ را نباید صرفاً در سطحِ پیروزی یا شکست نظامی جست‌وجو کرد. اهمیت آن در تغییری است که می‌تواند در افقِ امکانِ یک جامعه ایجاد کند: آنچه پیش از رخداد غیرممکن یا ناندیشیدنی می‌نمود، پس از آن در شمار گزینه‌های واقعی قرار می‌گیرد. این همان لحظه‌ای است که رخداد، آینده را نه به‌عنوان امتداد خطیِ وضعیت موجود، بلکه به‌عنوان میدانِ انتخاب و آفرینش پیش روی سوژه قرار می‌دهد.

 

از این منظر، مسئله پساجنگ بیش از آنکه «حفظ خاطره» باشد، وفاداری به پیامدهای رخداد است. وفاداری یعنی آنچه در میدان آشکار شد، دوباره به وضعیت پیشین فروکاسته نشود. اگر جنگ عاملیت را آشکار کرده باشد، صلح نمی‌تواند بازگشت به مناسباتی باشد که انسان را صرفاً موضوعِ اداره و سیاست‌گذاری می‌دید. پرسش اصلی این است که چگونه می‌توان آن عاملیتِ آشکارشده را به ظرفیت‌های پایدارِ کنش، مسئولیت و تصمیم تبدیل کرد.

 

از همین‌جاست که مسئله حکمرانی پساجنگ صورتِ دیگری پیدا می‌کند. مسئله صرفاً کارآمدترکردن ساختار موجود نیست؛ مسئله، تبدیلِ تجربه‌ی رخداد به یک منطق تازه برای اداره‌ی زندگی جمعی است. اگر در میدان، سوژه توانست مرزهای امر ممکن را جابه‌جا کند، در صلح نیز باید بتواند در ساختنِ آینده سهم داشته باشد. معنای عمیق «وفاداری» در اینجا همین است: اینکه رخداد به خاطره تقلیل نیابد، بلکه به منبعی برای بازتعریفِ نسبتِ انسان، قدرت و آینده بدل شود.

 

جنگ، در این معنا، پایان یک وضعیت نیست؛ لحظه‌ای است که آینده از انحصارِ محاسبات پیشین خارج می‌شود. مسئله اکنون این است که آیا میتوان این گشودگی را حفظ کرد و از دلِ آن، سوژه‌ای ساخت که نه فقط از موجودیتِ خود دفاع می‌کند، بلکه توانِ ساختنِ جهانی متفاوت را نیز در خود می‌یابد. عبور از «ناندیشیدنیِ دیروز» به «ممکنِ امروز» دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود.

تاریخ انتشار: 1405/06/09

نظر بدهید
user
envelope.svg
pencil