جامعه یعنی شکاف؛ تئوری‌پردازانِ شکاف اجتماعی به دنبال فروپاشی هستند

شکاف‌ اجتماعی در ادبیات علوم اجتماعی ایران مربوط به چهار سال اخیر نیست. این اصطلاح به دنبال تحقق تئوری فروپاشی است. هیچ جامعۀ بدون شکافی را نمی‌شود فرض کرد. جامعه اساساً یعنی شکاف و شکاف یعنی تفاوت.

 

در شهر یا روستا، هر فرد سطحی از تحصیلات، درآمد، دیدگاه و دیانت دارد و این تفاوت است. مسئلۀ اصلی فعال‌شدن این شکاف‌هاست. هیچ‌کدام از تحولاتی که به عنوان شکافِ اجتماعی مثال می‌زنند، داخلی نیست. هرچند عده‌ای از افراد به دلیل مشکلات گوناگون، مخصوصاً مسائل اقتصادی درگیر می‌شوند ولی تمام اتفاقات گذشته جنبۀ امنیتی داشتند، طرح‌های امنیتی بودند و هیچ‌کدام درون‌جوش نبودند. مثلاً فرانسه سال‌ها درگیر قضایای جلیقه‌زردها و مهاجرین است اما بحث شکاف اجتماعی در آن‌جا مطرح نمی‌شود.

 

طرح این مباحث در جامعۀ ما محصول یک طرح و برنامه است تا به اقداماتی دامن زده شود. اگر این اتفاقات درون‌زا و اجتماعی بود، سیستم سیاسی ایران خیلی وقت پیش باید منحل می‌شد اما حجم بزرگی از حمایت و مشروعیت مردمی در ایران وجود دارد که اجازۀ این کار را نمی‌دهد. در هیچ کشوری شما نمی‌توانید همۀ مردم را موافق کنید. اصولاً در همۀ جوامع آن‌طوری که قرآن گفته است، دو گروه هستند که بازیگران اصلی صحنۀ سیاست هستند؛ ائمۀ کفر و ائمۀ حق، بقیه همراهی می‌کنند و بازیگر اصلی نیستند. قرآن تماماً معارضۀ ائمۀ کفر و ائمۀ حق را بیان می‌کند و مردم عادی را زیاد مخاطب قرار نمی‌دهد. در واقعیت سیاسی جهان و جامعه هم همین است. یک گروهی ائمۀ حق هستند، اساساً رهبران و یک جریان فکری مثل همان جریانی که انقلاب را در ایران ساخت.

 

عقیم‌ماندن فرآیند درونی‌شدن اسلام و انقلاب با انحصارطلبی متجددان

بخشی از جامعه که به منوالفکر و روشنفکر مشهورند، البته روشن‌فکر نبودند چون با دربار ارتباط داشتند، این‌ها اجازه ندادند روند درونی‌شدن اندیشه‌ها، ایده‌ها، سبک زندگی و فهمی که اسلام از جهان و زندگی دارد در جامعه طی شود. جامعه در روند درونی‌کردن این اندیشه‌ها بود ولی عده‌ای این فرآیند را عقیم گذاشتند. ما قبل از انقلاب اسلامی دو حرکت داشتیم اما جریان روشنفکری هر دو را به شکست کشاند.

 

در مشروطه، منورالفکرها مواجهه‌شان با حکومت کاملاً متفاوت از مردم بود و دنبال جایگزینی مرجعیت خودشان به جای مرجعیت علما بودند و هدفشان انحصار قدرت بود، از تشابهات مفهومی استفاده کردند و مردم را دچار خطا کردند. چیزی که مردم می‌خواستند عدلیه و داوری درست در ارتباط با دربار و خان‌ها بود. امثال شیخ فضل‌الله در برابر این جریان ایستادگی کردند و به شهادت رسیدند. آن‌ها هم وقتی دیدند در مجلس نمی‌توانند انحصار قدرت را بگیرند چون جامعه با ایده‌هایشان سازگار نبود، به رضاخان رضایت دادند و بیست سال مصیبت ایجاد شد.

 

همین تلاش برای انحصار قدرت در دورۀ مصدق هم رخ داد و پیام مصدق به مرحوم کاشانی مانع از حضور نیروهای مسلمان در برابر کودتا شد و نهضت شکست خورد. مصدق گفته بود من پشتیبانی ملت را دارم. همین حرف نشان می‌دهد متجددان در این زمان هم به دنبال انحصار قدرت بودند. هر دوی این نهضت‌ها با فراخوان علما شکل گرفته بود و زمانی که راه خود را از مرجعیت جدا کردند، شکست خوردند. در انقلاب اسلامی بالاخره این مسیر طی شد و کمی اندیشه‌های اسلامی در جامعه درونی شد. جامعۀ ما مسلمان بود ولی بخش اعظمی از این جامعه آشنایی بسیار کمی داشتند با اسلام. جامعه در این روندهای تاریخی بود که اندیشه‌ای را درونی کرد و انقلاب این‌گونه به وجود آمد.

 

مردم؛ آن‌چه انقلاب را حفظ کرده است

این جریان روشنفکری مدعی تأثیرگذاری در وقوع انقلاب اسلامی هم هست. کارهای چریکی و مسلحانه هم در زمان انقلاب انجام می‌دادند اما لحظۀ آغاز انقلاب، 15 خرداد 42 است و این‌ها در آن لحظه هیچ حضوری نداشتند و حتی حمایت هم نکردند چون معتقد بودند این نهضت، نهضت فئودال‌هاست. سحابی بعدها به دلیل همراهی این‌ها با انقلاب اعتراف کرد: «ما یک میلیون آدم نمی‌توانستیم بیاوریم بیرون، چه کار می‌توانستیم بکنیم؟» البته از نظر من دلیل دیگری هم داشت این همراهی که احساس بازگشت به فطرت خود و هویت اصیل جامعه بود. غرب‌پرست‌ها از ابتدای انقلاب با دیدگاه‌های امام و جریان‌های اصیل انقلاب منازعه داشتند.

 

در برابر تصویب قانون اساسی ایستادگی کردند و به دنبال انحلال مجلس خبرگان رفتند و دنبال جایگزینی سیستم با یک نظم سکولار بودند. بعد که موفق نبودند به ترور سران روی آوردند. کاری که دشمن در سال‌های گذشته نیز دنبال می‌کند. با ترور و جنگ، از داخل و بیرون به دنبال عقیم‌گذاشتن روند عمیق‌شدن انقلاب در جامعه بودند. بعد از سال هفتاد و شش، شروع کردند به مصادرۀ تحولات اجتماعی و مطرح کردند که باید به مشروطه برگردیم، در حالی که ماهیت مشروطه اصلاً نسبتی با این‌ها نداشت. این‌ها مدام تئوری فروپاشی را ساختند و هر بار هم شکست خوردند. حوادثی مثل نهم دی نشان داد که نیروی اصیلی که انقلاب اسلامی را راه انداخته، همچنان یکدست و پابرجاست. اگر این حجم از حمایت، پیوستگی و مشروعیت در جامعه نبود که مدت‌ها قبل باید سیستم منحل می‌شد.

 

طرح آمریکایی حذف رهبران انقلاب، زمینۀ اجرای طرح‌های کودتاچیان

پس از انقلاب، افراد برجستۀ انقلابی و حجم زیادی از نیروهای اصیل، در ترورها و جنگ به شهادت رسیدند. جریان انقلاب با این شهادت‌ها ضعیف شد و در برابرش، جریانی با بدنۀ روشنفکری، قدرتمند شدند و حزب کارگزاران ایجاد شد. این‌ها به دنبال جایگزینی سیستم با یک سیستم سکولار بودند. مشخصاً هم با ولایت فقیه مسئله داشتند و نظام اسلامی را نمی‌خواستند. این‌ها در حکومت بودند و در واقع مشکلات و مسائلی که ایجاد شد، معلول همین جریان بود.

 

این جریان از همان موقع شروع کردند به عقیم‌گذاشتن روند عمیق‌شدن انقلاب در جامعه و جامعه را دچار ابهام کردند. اصطلاح‌های شکاف اجتماعی و تغییر پارادایم از این ابهام‌های مفهومی هستند. این جریان با مصادره‌کردن تحولات اجتماعی که ماحصل تصمیمات خودشان مانند تعدیل ساختاری بود، گفتاری را ترویج کردند که جامعه را دچار ابهام کرد. سیاست‌های غلط دولت آقای هاشمی در تبعیت از بانک جهانی اولین شورش‌های اقتصادی را رقم زد و تلاش نظری روشنفکران از همین نقطه آغاز شد؛ با شعار بازگشت به مشروطه. در صورتی که ماهیت مشروطه نیز ربطی به این روشنفکران نداشت و مشروطه یک نهضت تماماً دینی بود. یک مشروطۀ سفارتی و غیردینی را ریشۀ انقلاب اسلامی معرفی کردند که کذب فاحشی است. این را در اسناد مشروطه می‌توان جست‌وجو کرد که حتی یک کلمۀ غیردینی در آن نهضت وجود ندارد. تلاش برای برجسته‌کردن شکاف‌ها و انجام کودتا از همین نقطه تاریخی آغاز شد.

 

به اسم تغییر پارادایم به دنبال کودتا

چه اتفاقی در ایران افتاده بود که ترامپ اعلام کرد آن‌ها که با ما همکاری کردند به میدان بیایند وگرنه اسامی‌شان را می‌گویم؟ دوباره باید به گذشته نگاه کرد. بعد از تضعیف جریان انقلاب با شهادت رهبران، یک ظاهری از قدرت به دست انقلابی‌ها افتاد اما قدرت باطنی واقعی، تمام قدرت‌های اصلی جامعه را همین جریان غرب‌پرست به دست گرفتند یعنی بانک‌ها، کارخانه‌ها، شرکت‌ها، روزنامه‌ها، سینما، تئاتر و افراد شاغل در این حوزه‌ها. تمام نیروهایی که باید در خدمت جامعه باشند را به دست گرفتند و جامعه را تضعیف کردند. امروز، مردم و بخش اعظمی از جامعه داد می‌زند که آقا نمی‌خواهیم این سیاست موجود در ارتباط با آمریکا را، این سیاست غلط است اما تغییری اتفاق نمی‌افتد چون قدرت باطنی واقعی به دلیل وجود پول و به یک معنا ضعف و خطای اهل انقلاب، دست جریان غرب‌پرست است.

 

تنها جایی که از دست این‌ها حفظ شد، قدرت نظامی بود. اگر قدرت نظامی هم به دستشان افتاده بود، در برابر حملۀ آمریکا و اسرائیل امکان ایستادگی نداشتیم و کار تمام شده بود. این‌ها ثروت‌های مملکت را به باد دادند با چه بهانه‌ای؟ رشد صادرات، و در واقع کاهش تورم. کاهش تورم که نداشتیم، صادراتشان چیست؟ صادراتشان در واقع همان روند منتقل‌کردن پول به خارج از کشور است. کسانی را پولدار می‌کنند و آن‌ها اموال مملکت را به خارج از کشور منتقل می‌کنند.

 

الان 140 میلیارد دلار از اموال ملّی را بین چندین نفر تقسیم کردند و معلوم نیست کجاست _ همین داستان تراستی‌ها و اموالی که برنگشته به درون کشور. این جریان روشنفکری بلافاصله بعد از جنگ دوازده‌روزه بیانیۀ «تغییر پارادایم» منتشر می‌کند. اصلاً معنا دارد که بعد از چنین جنگی، یک عده بیایند و بگویند: آقا باید حکومت عوض بشود، ساختار عوض بشود و همه‌چیز تغییر بکند. این کار چیزی از کودتا کم ندارد. 300 ، 400 نفر از دانشگاهی‌ها این بیانیه را منتشر کردند. در ادامه، دولت، شوراهای عالی کشور را از کار می‌اندازد و خودش در همۀ امور تصمیم می‌گیرد.

شورای عالی فضای مجازی و شورای عالی انقلاب فرهنگی عملاً از کار افتادند و این دیکتاتوری است. اگر هم هنوز کودتا به صورت کامل رخ نداده فقط به دلیل ترس کودتاچیان از مردم است.

 

«اقلیت رانتی»؛ عملیات روانی علیه پایگاه مردمی

آن مقالۀ خائنانۀ «اقلیت رانتی» (از عباس عبدی) را ببینید. چون مردم اجازه ندادند به مقصودشان برسند، باید بالاخره علیه مردم دست به کار شوند. در تمام سال‌هایی که قدرت دست این جریان بود یک تصویر سیاهی از ما ساخته‌اند، از انقلاب، از مجموعه‌هایی که متعلق به انقلاب است، از مردم انقلابی، از کسانی که انقلاب را نگه داشته‌اند و برای آن خون داده‌اند، آن را حفظ کرده و تا این‌جا آورده‌اند و نگذاشته این‌ها و یا قدرت‌های خارجی بر ایشان مسلط بشوند. اما روشنفکران، همواره مردم را سیاه‌شان می‌کنند و بعد تبدیل به یک اقلیت‌شان می‌کنند و بعد هم حذفشان می‌کنند. کسی که به خودش زحمت می‌دهد بیاید و پرچم تکان دهد، اگر هم اقلیت باشد، رانتی که نیست. این صفت رانتی یعنی چه؟

 

غرب‌پرستان شگردشان این است. هاشمی با توسعه و تعدیل، پیوند با نیروی خارجی را برقرار کرد، از سال 76 با شعار «ایران برای همۀ ایرانیان» صندوق رأی در خارج کشور برپا کردند تا با تأثیر نیروی خارجی بتوانند قدرت را به دست بگیرند، در مجلس ششم تحصن کردند و قرار بود وزرا و استاندارها هم استعفاء دهند تا حکومت زمین‌گیر شود. این اقدامات غیر از کودتاست؟ الان هم با ابزارهای مختلف اقتصادی، ارزش پول ملی و مردم را نابود کردند. همین نیروی انقلاب، همین مردم هستند که از اقتصاد ناراضی‌اند و اگر به اهداف خود در سرنگونی حکومت نمی‌رسند به دلیل وجود همین مردم و عمق انقلاب اسلامی در مردم است.

 

دیانت؛ حقیت ایرانیان

 چه کسانی ایستادگی می‌کنند در برابر جریان غرب‌پرست قدرت‌طلب داخلی؟ این مردم به وسیلۀ یک هویت عمیق ۱۴۰۰ ساله ایستادگی می‌کنند. اولاً علی‌رغم هر خسارتی که به این کشور زدند اما انقلاب اسلامی معجزه کرده است. در همۀ زمینه‌ها در قیاس با کشورهای همسایه اگر ببینیم، این معجزه مشخص است. سعودی‌ها حتی در زمینه‌های علمی، پول می‌دهند به دانشمندان خارجی تا دانشگاه‌ و انتشارات در آن کشور اعتبار پیدا کند. ثانیاً درک خوبی در عموم مردم ما وجود دارد از موقعیت امروز و ماهیت فشارهایی که هست، چون مردم سرنوشت سوریه و عراق و لیبی را دیدند. بعضی هم که نمی‌دانستند و گمراه شده بودند، وقتی با واقعیت تجاوز دشمن خارجی و عمل صهیونیست‌ها روبه‌رو شدند، برگشتند. ولی دلیل اصلی ایستادگی، هویتی است.

 

ایرانی‌ها حقیقتشان دیانت است. ایران بدون هویت دینی چیزی نیست. خاک که موضوعیت ندارد. همین مردم می‌توانستند بروند یک جای دیگر، آنجا اسمش ایران بشود. ماهیت کشور را اندیشه‌ها، افکار، میراث، نحوۀ تعاملات، خلاصه علایق و تمایلات مردم می‌سازد. این هویت با وقوع انقلاب اسلامی، عمیق‌تر هم شده است و این‌ها چیزی است که ایستادگی را رقم می‌زند.

 

 بخش عمدۀ مخالفان، باقی‌مانده‌های پهلوی هستند، سلطنت‌طلب‌ها. بخش دیگرشان هم محصول مدرنیزاسیون دیکتاتورمآبانه هستند، جریان تجددطلب و تجددخواه یا غرب‌زده که از دوران مشروطه بسیار معدود بودند و با فشار حکومت ایجاد شدند. رادیو و تلویزیون، رسانه، دانشگاه و فرهنگ و هنر، همه چیز در اختیار حکومت پهلوی بود و این اواخر حتی اجازه نمی‌داد دختران با حجاب در مدرسه حاضر شوند و آموزش ببینند. این سیاست‌ها، عده‌ای را به وجود آورد که با هویت خودشان بیگانه‌ بودند و همراه و همگام با غرب بودند. خروجی این جریان‌ها همان چیزی بود که در دی ماه دیدیم؛ کشتار آدم‌ها با بنزین ریختن رویشان. این دو جریان به حرکت مدنی منجر نشدند و دلیلش وجود جریان داخلی است که ارتباطش با غرب هنوز قطع نشده.

 

بیانیه‌ای سیاسی در طرح پیماشی

در کنار مقاله‌هایی مانند اقلیت رانتی، ناگهان تحلیلی محرمانه از آقای ربیعی، از یک پیمایش محرمانه، سر از رسانۀ ایران وایر در می‌آورد. این هم امتداد کودتاست با همان روش قدیمی جریان روشنفکری که مقولات و مفاهیم کلیشه‌ای را حقنه کند. مقدمۀ آن تحلیل بیانیۀ سیاسی است از جنس تغییر پارادایم و نه تحلیل اجتماعی. بدنۀ مقاله هم تحلیلی است بالاخره که ما نمی‌دانیم این آمار اصلاً به چه روشی به دست آمده و نمی‌توان درموردش صحبت کرد. آن مقدمه و افشایش که قرار نبوده افشا بشود و نوع آمارش به من می‌گوید که این تحقیق، تحقیق نیست؛ طرحی است که مطابق قاعده باید پیش‌بینی‌های خودشان را محقق کند. می‌خواهند مردم را به این باور برسانند و مطابقش عمل کنند. از ۱۳۷۰ دائماً این طرح را اجرا و دنبال کرده‌اند. چیز جدیدی نیست و اعتبار ندارد. بیانیۀ سیاسی است و قصدشان هم این بوده است.

 

 

تاریخ انتشار: 1405/06/09

نظر بدهید
user
envelope.svg
pencil