روانشناسی انتقادی به دنبال آشکارسازی سیاست پنهان
یکی از نکات مهم در روانشناسی انتقادی این است که مفاهیم روانشناختی را بدیهی و فاقد تاریخ در نظر نگیریم.
-
2
-
0
-
0
هفتاد و چهارمین نشست از سلسله نشستهای شنبههای روانشناسی با عنوان «درباره روانشناسی انتقادی؛ با نگاهی به کتاب «روانشناسی انتقادی» اثر یان پارکر، ترجمه حمیدرضا غریبی، نشر ارجمند» به همت گروه روانشناسی خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد. آنچه میخوانید تلخیصی از ارائه دکتر غریبی، پژوهشگر و مترجم حوزه روانشناسی انتقادی و اجتماعی است؛
روانشناسی جریان اصلی بهدلیل تقلیلگرایی اجتماعی و غفلت از مؤلفههای بومی، پدیدههای پیچیدهای چون فقر، تورم و بحرانهای شهری را نادیده میگیرد. در این میان، روانشناسی انتقادی نه یک روش درمانی یا دستورالعمل ساده، بلکه مکتبی برای پرسشگری از خودِ ساختار دانش روانشناسی و تاریخمندی مفاهیم آن است.
درحالیکه مفاهیم بنیادینی مانند «عزت نفس»، «هوش» یا «بهنجاری» در بسترهای تاریخی و روابط قدرت شکل گرفتهاند. در نهایت، روانشناسی انتقادی با رونمایی از این لایههای پنهان، مانع از یکدستسازی هویت انسانها شده و زمینهساز بازتولید عاملیت و فردیت واقعی در اتاق درمان، سیستم آموزشی و عرصه سیاستگذاری اجتماعی میشود.
یکی از پرسشهایی که همیشه برای من وجود داشت، نسبت روانشناسی در ایران با امور اجتماعی بود. وقتی پایاننامهها و مقالات حوزههای تخصصی روانشناسی را بررسی میکنیم، میبینیم که عوامل اجتماعی در بسیاری از پژوهشها نقش بسیار محدودی دارند. مثلاً اگر نسبت روانشناسی با جنگ را بررسی کنیم، بخش عمدهای از مطالعاتی که در دوران جنگ هشتساله انجام شده، ماهیت مداخلهای داشته و بیشتر به آسیبدیدگان جنگ پرداخته است. اما پرسشهای گستردهتری وجود دارد: نسبت روان انسان ایرانی با فقر چیست؟ زندگی در شرایط تورم مزمن چه پیامدهای روانشناختی ایجاد میکند و چه راهبردهای مقابلهای به وجود میآورد؟ نسبت روان انسان با شهر، زلزله و بسیاری از اتفاقات روزمره اجتماعی چیست؟
از سوی دیگر، مسئله مهم این بود که روانشناسی اجتماعی تا همین سالهای اخیر در ایران به شکل مستقل و جدی وجود نداشت. این سؤال مطرح میشد که چرا رشتهای که در بسیاری از نقاط جهان از آغاز شکلگیری روانشناسی حضور داشته، در ایران با چنین تأخیری شکل گرفته است. مجموعه این پرسشها ما را به سؤال بنیادیتری رساند: خود دانش روانشناسی که در ایران آموزش داده میشود، پژوهش میکند و در عمل به کار گرفته میشود، چه نوع دانشی است؟ در مسیر بررسی این مسئله، با حوزههایی مانند جامعهشناسی علم مواجه میشویم که به ما کمک میکنند بفهمیم یک نظام دانشی چگونه شکل میگیرد و چه مناسباتی در تولید آن دخیل است.
در ادامه متوجه شدیم که در نقاط مختلف جهان نیز پرسشهای مشابهی مطرح شده و پاسخهای متفاوتی برای آن ارائه شده است. یکی از چترهای مفهومی مهمی که برای این پرسشها شکل گرفته، روانشناسی انتقادی است. به همین دلیل فکر کردیم ترجمه کتاب پارکر میتواند دستکم این امکان را ایجاد کند که مفهومی به نام «روانشناسی انتقادی» در فضای فکری و نشر ایران حضور داشته باشد و حتی یک سؤال برای مخاطب ایجاد کند که اساساً روانشناسی انتقادی چیست.
روانشناسی انتقادی؛ مطالعه خودِ دانش روانشناسی
روانشناسی انتقادی آن فرمی از روانشناسی است که موضوع مطالعهاش خود دانش روانشناسی است. در پژوهشهای معمول روانشناسی، انسانها موضوع مطالعه ما هستند؛ مثلاً روی هیجان، رفتار یا ویژگیهای روانشناختی گروهی از افراد پژوهش میکنیم و نتایج آن را منتشر میکنیم. اما روانشناسی انتقادی میپرسد خود این دانش روانشناسی چیست؟ چگونه شکل گرفته است؟ چگونه پژوهشهایش را انجام میدهد؟ رابطهاش با مراجعان در اتاق درمان چگونه است؟ چگونه افراد را به سوژه و ابژه مطالعاتی تبدیل میکند؟ مفاهیمش چگونه ساخته شدهاند و تاریخ این مفاهیم چیست؟
یکی از نکات مهم در روانشناسی انتقادی این است که مفاهیم روانشناختی را بدیهی و فاقد تاریخ در نظر نگیریم: روانشناسیای که میشناسیم، بسیاری از مفاهیم خودش را بدیهی به کار میگیرد و آنها را گاهی بدون توجه به تاریخشان توصیف میکند. اما وقتی از منظر روانشناسی انتقادی نگاه میکنیم، میبینیم که مفاهیم، تاریخمند، زمانمند و مکانمند هستند و این تاریخ در معنایی که امروز از آنها میفهمیم، بسیار تعیینکننده است.
این نگاه همچنین ما را به مسئله قدرت میرساند. قدرت فقط به شکل سلبی و از طریق زور اعمال نمیشود؛ بلکه میتواند به شکل ایجابی نیز عمل کند. برای مثال، مدرسه صرفاً مکانی برای انتقال دانش نیست؛ کودکان را وارد فرایند خاصی از جامعهپذیری میکند و در این فرایند، اشکال خاصی از سوژگی و رفتار به وجود میآید. بخشی از بحثهای روانشناسی انتقادی و جنبشهای انتقادی نیز از همینجا شکل گرفته است.
آیا روانشناسی انتقادی میخواهد روانشناسی را سیاسی کند؟
یکی از فصلهای کتاب مقالهای از خود پارکر است با عنوان «روانشناسی انتقادی چه چیزی هست و چه چیزی نیست». او در این مقاله به برخی کجفهمیها درباره روانشناسی انتقادی پاسخ میدهد. یکی از این کجفهمیها این است که روانشناسی انتقادی میخواهد همهچیز را سیاسی کند. پاسخ پارکر به این شبهه این است: همهچیز از پیش سیاسی است.
روانشناسی به ذات، دانشی سیاسی است؛ زیرا در فرایند سوژهسازی شکل گرفته است. اگر به تاریخ روانشناسی نگاه کنیم، در بسیاری از نقاط میتوان رد این مسئله را دید. برای مثال، روانشناسی در مسئله تربیت نقش داشته و یکی از اهداف نظام تربیتی مدرن، ساختن سوژهای مدرن و مطیع از طریق مدرسه بوده است. در چنین نقاطی، روانشناسی و مفهومپردازیهای آن با امر سیاسی پیوند میخورند. اما مسئله مهم این است که روانشناسی، بهویژه از طریق مفاهیمی مانند بهنجارسازی و نابهنجارسازی، گاهی لحظه سیاسی خودش را نامرئی میکند.
البته اینکه چه کسی درون دایره قدرت قرار بگیرد، چه کسی بیرون بماند، چه کسی طرد شود، چه کسی امتیازات اجتماعی خود را از دست بدهد و چه کسی امتیاز بیشتری به دست آورد، تا حد زیادی به همین نظامهای مفهومی وابسته است. بنابراین روانشناسی پیشاپیش پدیدهای سیاسی است. البته این مسئله فقط درباره روانشناسی نیست؛ علوم انسانی نیز اساساً با قدرت و سیاست درگیرند. مسئله این است که روانشناسی جریان اصلی با ادعای خنثی بودن و علمی بودن، گاهی این لحظه سیاسی را نامرئی میکند. پس روانشناسی انتقادی نمیخواهد چیزی را که سیاسی نیست، سیاسی کند؛ بلکه میخواهد آن چیزی را که از قبل درگیر سیاست و قدرت بوده و تا امروز نامرئی مانده، دوباره دیدنی و آشکار کند.
بازاندیشی در مفهوم فرد و عاملیت
یکی از مسائل روانشناسی انتقادی این است که روانشناسی جریان اصلی ممکن است فرد را به شکلی غیرتاریخی در نظر بگیرد. مثلاً وقتی درباره هیجان صحبت میکنیم، ممکن است هیجان را مسئلهای یکسان برای انسان ایرانی، عرب، آفریقایی یا اروپایی فرض کنیم، در حالی که سوگیریهای اجتماعی و فرهنگی در شکلگیری این مفاهیم نقش دارند.
ما در ایران تا حد زیادی واردکننده علم هستیم و جایگاه محدودی در تولید دانش داریم. نگاه اروپامحور به انسان، که انسان اروپایی و سفیدپوست را در مرکز قرار میدهد، بر فضای روانشناسی نیز سایه میاندازد و بسیاری از مداخلات بر اساس همان تصویر شکل میگیرند. در نتیجه، نوع خاصی از فکر کردن، احساس کردن و زیستن بهعنوان شکل «بهنجار» تعریف میشود. مسئله روانشناسی انتقادی این است که نشان دهد این فرایند بهنجارسازی میتواند سوگیرانه باشد. فرم معینی از بودن بهعنوان «بودن بهنجار» تعریف میشود و سایر افراد بر اساس آن سنجیده میشوند. در این شرایط، دیگران تبدیل به موجوداتی میشوند که باید تلاش کنند خودشان را به آن فرم پذیرفتهشده از فرد بهنجار نزدیک کنند.
هدف روانشناسی انتقادی صرفاً نفی مفهوم فرد نیست، بلکه میتواند از طریق نقد این گفتمان، امکان ظهور فردیتهای متنوعتر را فراهم کند: روانشناسی انتقادی مدعی است که از طریق نقد این گفتمان میتوانیم امکانی فراهم کنیم که فردیتهای بیشتری به زندگی برگردند و امکان بروز پیدا کنند. بنابراین میتوان گفت این نوع روانشناسی تلاش میکند عاملیت را برجسته و به انسانها بازگرداند؛ آن هم از طریق تاریخمند کردن خود فرایند روانشناسانه.
روانشناسی انتقادی در اتاق درمان چه میکند؟
روانشناسی انتقادی میگوید استانداردسازی باید پیچیدهتر از چیزی باشد که امروز هست. مثلاً در کتابی، درباره مداخلهای خواندم که در آن مراجعهکننده از مشکلاتش با همسرش صحبت میکند و درمانگر به او میگوید از همسرش جدا شود. اما آیا چنین مداخلهای در ایران به همان شکل قابل انجام است؟ آیا حقوق زن و مرد در ایران همانند حقوق آنها در آمریکای شمالی است؟ این سؤال از بستری به وجود آمده که ممکن است در ایران اصلاً وجود نداشته باشد. وقتی بستر اجتماعی متفاوت است، مداخله نیز نمیتواند بدون تغییر از یک جامعه به جامعه دیگر منتقل شود.
از نظر من، روانشناسی انتقادی یک جنبش و یک منظر است. اگر این رویکرد بتواند پژوهش کند، بدنهای از دانش ایجاد میشود که ما هنگام کار میتوانیم به آن مراجعه کنیم. اما روانشناسی انتقادی قرار نیست یک پروتکل درمانی ارائه دهد. چیزی که اضافه میکند، منظر انتقادی نسبت به تکتک مفاهیم و روشهایی است که با آنها کار میکنیم. حتی خود روانشناسی انتقادی نیز ممکن است در جایی تبدیل به چیزی ضدانتقادی شود و من فکر میکنم در بسیاری از موارد حتی ممکن است دانش غیرانتقادی تولید کند. بنابراین اگر این رویکرد به سمت یکدستسازی برود، دیگر مفید نخواهد بود. بنابراین روانشناسی انتقادی باید بتواند این مسائل را پیچیدهتر ببیند و از سادهسازی آنها پرهیز کند.
روانشناسی انتقادی؛ یک حوزه چندرشتهای
مسئله این است که صحبت ما درباره روانکاوی چه آوردهای برای بحث روانشناسی انتقادی دارد. روانکاوی یک دانش چندوجهی است؛ یک بخش آن به کار روانشناسان میآید، بخشهایی از آن به علوم سیاسی و اجتماعی مربوط میشود و بخشهایی نیز به هنر برمیگردد. این یک دانش چندجانبه است و در درون خودش هم تعارضات بسیار زیادی دارد. حتی درباره اساس روانکاوی و در رویکردهای درمانی نیز تنشها و اختلافنظرهای جدی وجود دارد.
بخش عمدهای از روانشناسی انتقادی یک پایش در علوم اجتماعی است و در آنجا هم ممکن است سادهسازیهایی رخ دهد. من فکر میکنم همه میتوانند در این بحث وارد شوند و نظر بدهند تا تضارب آرا شکل بگیرد. روانشناسی انتقادی حوزههای متنوعی دارد. شاید بتوان گفت یکی از خاستگاههای آن به اندیشههای چپ و مارکسیسم برمیگردد، اما نمیشود آن را فقط به این سنت محدود کرد.
به نظر من، روانشناسی انتقادی را نباید به یک روش یا مجموعهای از دستورالعملها تقلیل داد. چیزی که این رویکرد به ما اضافه میکند، پیش از هر چیز یک منظر است؛ منظری که از ما میخواهد درباره مفاهیمی که در روانشناسی بدیهی فرض میکنیم دوباره سؤال کنیم، تاریخ آنها را ببینیم، نسبتشان را با قدرت و شرایط اجتماعی و سیاسی بررسی کنیم و بپرسیم فردی که روانشناسی درباره او صحبت میکند، در چه شرایط تاریخی و اجتماعی شکل گرفته است. در واقع، اگر قرار باشد روانشناسی انتقادی به چیزی تبدیل شود که خودش دوباره مفاهیم را یکدست و بدیهی کند، دیگر از آن وجه انتقادی فاصله گرفتهایم. اهمیت این رویکرد برای من در همین است که بتوانیم روانشناسی را دوباره موضوع پرسش قرار دهیم؛ هم خود دانش، هم مفاهیمش و هم شیوهای که این دانش با انسانها و با جهان اجتماعی ارتباط برقرار میکند.
- فکرت
- روانشناسی انتقادی
- علوم اجتماعی