پایان توهم «دیپلماسی کاغذی» و سندرم تجویزهای منقضیشده
بررسی جامعهشناختی و راهبردیِ قسمت ۱۹۰ برنامه «فرهیختگان گپ» با حضور امیر خراسانی و محمد زعیمزاده
-
10
-
0
-
0
جهان در یک پیچ تاریخی بیسابقه قرار گرفته و نظم پیشین با سرعتی خیرهکننده در حال فروپاشی و بازآرایی است. در این میان، بزرگترین بحرانی که نیروهای سیاسیِ تکنوکرات و صاحبمنصبان دهههای گذشته با آن دستوپنجه نرم میکنند، نه کمبود منابع یا فشارهای خارجی، بلکه یک «تأخر شناختی» عمیق و «انسداد در درک واقعیتهای جهان پساجنگ» است. وقتی سیاستمدارانی که دههها در عرصه دیپلماسی و مدیریت کلان حضور داشتهاند، ناگهان در فهم بدیهیات مناسبات قدرت در نظم جدید دچار لکنت و خطای محاسباتی میشوند، پافشاری بر نسخههایِ پیشاجنگ در دوران پساجنگ، عملاً به تجویزهایی مضحک و مخرب بدل میشود؛ تجویزهایی که بیشباهت به درمان بیماریهای مهلک با داروهای علفی و «گل بنفشه» نیست.
سندروم تأخر تاریخی؛ وقتی دیپلماسی به «رمالی سیاسی» تقلیل مییابد
یکی از جدیترین چالشهای امروز ساختار سیاسی، نوع مواجهه تکنوکراتها با بحرانهای روز است. نسخههایی که امروز توسط برخی چهرههای ارشد دولتهای پیشین برای عبور از بحران پیچیده میشود، مختص به دعواهای قدیمی و متعلق به دورانی است که دیگر وجود خارجی ندارد. ما با تفکری مواجهیم که مختصات میدان نبرد را کاملاً گم کرده است. از منظر تحلیل امنیتی، گویی این طیف دچار این توهم شدهاند که نقش ناجیانی چون «دلسی رودریگز» (معاون رئیسجمهور ونزوئلا که در عبور از بحران نقشی کلیدی داشت) را برای ایران بازی کنند؛ با این پیشفرض باطل که کشور در آستانه فروپاشیِ ونزوئلایی قرار دارد و آنها یگانه منجی این ساختارند. از منظر اقتصاد سیاسی نیز، این رویکرد را میتوان تلاشی مذبوحانه برای حفظ منافع طبقاتی و گروهیِ حامیانشان تفسیر کرد. اما حتی با نگاهی خوشبینانه و تقلیلِ مسئله به یک «خطای شناختی»، باید گفت که این تجویزها متعلق به ماقبل از آغاز تغییرات بنیادینِ نظم جهانی (پیش از اسفندماه و بحرانهای اخیر) است. رویکرد دیپلماسی التماسی در شرایط کنونی، دقیقاً مشابه رفتار مدعیان طب سنتی در زمان شیوع ویروس ناشناخته و پیچیده کرونا است که با «گل بنفشه» به جنگ یک پاندمی رفتند. اگر نسخه گل بنفشه در دوران قاجار برای بیماریهای ساده کارکردی حداقلی داشت، امروز مواجهه با پیچیدهترین جنگ ترکیبی و اقتصادی تاریخ با ابزارهای منقضیشدهی دیپلماسیِ قرن بیستمی، نتیجهای جز فاجعه و شکست محتوم نخواهد داشت.
شیفت ژئوپلیتیک و زوال هژمونی؛ از کانال سوئز تا تنگههای شرق
برای فهم چرایی بطلانِ این نسخههای کاغذی، باید تغییرات زیربنایی جهان را از منظر اقتصاد سیاسی و ژئوپلیتیک کالبدشکافی کرد و پرده از توهمی به نام «غرب منسجم» برداشت. نقطه عطف این تغییر ساختاری، خروج یکجانبه آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸ بود؛ لحظهای که ثابت کرد غرب به آن معنای کلاسیک و یکپارچهاش دیگر وجود ندارد. مهمترین شاخص این فروپاشی درونی، انتقال ظرفیتهای عظیم تولیدی از بلوک غرب به شرق جهان است و درک این شیفت لجستیک، برای فهم نظم جدید حیاتی است. یک مقایسه تاریخی این تغییر پارادایم را ملموس میکند: در زمان بحران کانال سوئز، بریتانیا و کشورهای غربی هژمونی بلامنازع دریاها و اصلیترین کشتیسازهای دنیا محسوب میشدند. اما واقعیت مادی جهان امروز دگرگون شده است؛ در میانه بحران تنگه هرمز، آمارها فریاد میزنند که ۹۵ درصد کشتیهای دنیا در چین، کره جنوبی و ژاپن ساخته میشود. وقتی ظرفیت تولید، تکنولوژی و شریانهای لجستیک به سمت شرق شیفت کرده است، گره زدن مقدرات کشور به اخم و لبخند غربیها، نشانه بارز عدم درک واقعیت است. منطق حکم میکند که برای درمان یک بیماری سخت مانند زخم معده، باید به درمانهای جدی و علم روز پناه برد؛ دیپلماسی کاغذی در نظم جدید، همان رمالی در عصر پزشکی مدرن است.
آناتومی امپریالیسم جدید و نبوغ مقاومت در نبرد نامتقارن
کالبدشکافی ساختار امپریالیسم جدید نشان میدهد که غرب و لایههای استعماری آن، با نگاهی شرقشناسانه و بالا به پایین، هرگز انتظار بروز هوشمندی، طراحی استراتژیک و کنشگری پیچیده از سوی رقبای خاورمیانهای خود را نداشتند. آمریکاییها تصور میکردند خاورمیانه را یا با وعدههای توخالی فریب میدهند و یا در صورت لزوم با یک حمله نظامی دفعی نابود میکنند. اما واقعیتی که در میدان عمل رقم خورد، دستگاه محاسباتی نظام سلطه را کاملاً مختل کرد. نیروی مقاومت واکنشی کور نشان نداد، بلکه دقیقاً بر سه گلوگاه بنیادین که شالوده امپریالیسمِ صنعتیِ پس از کشف نفت را شکل دادهاند، متمرکز شد: آبراهها و تنگههای راهبردی (شریانهای ترانزیت کالا)، منابع نفتی (خون جاری در رگهای سرمایهداری)، و پایگاههای نظامی (بازوهای سختافزاری هژمونی). هوشمندی شگرف استراتژیک دقیقاً در همین نقطه تبلور یافت که به جای ورود به جنگهای کلاسیک و فرسایشی، یک نبرد نامتقارنِ بینظیر طراحی شد که مستقیماً کانونهای قدرت در نیویورک و لندن را به درد آورد. این همان واقعیتی است که سیاسیون محصور در پارادایمهای لیبرال از فهم و هضم آن عاجزند.
تثبیت نظم جدید بر پایه کنترل شریانهای انرژی
قدرتهای بزرگ در مواجهه با افول خود واکنشهای قابل پیشبینی نشان میدهند. هژمونی رو به زوال آمریکایی برای به تعویق انداختن سقوط محتوم خود، دقیقاً به تاکتیک قدیمی بریتانیایی روی آورد. واشنگتن که ظهور قدرتهای نوظهور شرق را تهدیدی وجودی میدید، برای مهار آنها راهحل تسلط بر «جریان انرژی» (منابع تولید و مسیرهای ترانزیت) را انتخاب کرد. در اینجا بار دیگر نبوغ ژئوپلیتیک میدان آشکار میشود؛ با درک دقیق این نقشه کلان، اقتدارِ بومی در خلیج فارس، دریای عمان و تنگههای استراتژیک مستقر شد و دست روی همین نقطه حیاتی گذاشته شد. با این اقدام، معماری امنیتی آمریکا ترک برداشت و نظم جدیدی در جهان ایجاد شد که واقعیتِ آن را در پایتختهای غربی بسیار بهتر از اتاقهای فکرِ غربگرایان در تهران فهمیدهاند.
اقتصاد سیاسی «دیپلماسی کاغذی»؛ پایان ماهعسل بازار و فروریختن رؤیای آیفون
چرا جریان معتقد به دیپلماسی کاغذی همچنان بر طبل ادغام در نظم غربی میکوبد؟ پاسخ را باید در اقتصاد سیاسی و پایگاه طبقاتی این جریان جستجو کرد. پس از پایان ماهعسل جریان سنتی و مدرن بازار با دولت در سال ۹۲، بلوکبندی جدیدی در سرمایهداری ایرانی رخ داد. دولتِ برآمده از این تحولات، تمام تلاش خود را به کار بست تا «جناح بازار و تجار» را به عنوان پایگاه اجتماعی خود حفظ کند. شدت این تعلق خاطر تا جایی بود که در سطوح عالی دیپلماتیک با تلخکامی گلایه میکردند که چرا در جامعه ایران، نظامیان و چهرههای مقاومت جای تجار را در محبوبیت و قهرمانیِ ملی گرفتهاند! این شکوهِ تلخ، نماد تقابل دو گفتمان «مقاومت-امنیت» و «تجارت-وابستگی» بود. تراژدی بزرگ، خطای محاسباتیِ فاحشِ این جریان فکری در مسئله توافقات هستهای بود؛ آنها تصور میکردند توافق تنها پنجرهای است که درهای اقتصاد جهانی را باز کرده و ایران را رسماً در زنجیره ارزش نظم آمریکایی قرار میدهد. اما خروج جنونآمیز ترامپ از توافق در سال ۲۰۱۸، این رؤیاپردازی لیبرال را با ضربه سخت واقعیت در هم شکست. زبان دیپلماتیک و اقتصادی دنیا عوض شد و ایده خامِ دسترسی به بازارهای غربی و واردات کالاهای لوکس برای همیشه نابود شد. تجویزهای امروزِ این طیف سیاسی، در واقع آخرین دستوپا زدنهای همان پایگاه طبقاتی و تجاری است که ایدههای منسوخ خود را بازتولید میکند. در معماری جدید لجستیک جهانی، آن دسته از تجار ایرانی که لجستیک خود را بر مسیرهای سنتی (نظیر مسیر امارات و تراستیهای قدیمی) چیده بودند، در یک دوراهی تاریخیاند: یا باید به سرعت مسیرهای تجاری جدیدِ منطبق با واقعیتهای شرق را انتخاب کنند، یا بپذیرند که طیف جدیدی از تجار به آنها اضافه شده و جایگزینشان خواهند شد. دوران رانت دیپلماسی کاغذی برای تجارتهای بیریشه به سر آمده است.
سراب لغو تحریمها و پایان اسطوره «آمریکاستیزی غیرعقلانی»
یکی از بنیادینترین خطاهای دستگاه محاسباتی غربگرایان، امید بستن به سراب «لغو تحریمها» بود. در تحلیل ساختار نظام بینالملل، هیچ محقق کلاننگری تصور نمیکند که آمریکا ابزار تحریم را با مذاکره کنار بگذارد. تاریخ معاصر گواه زنده این مدعاست؛ کوبا، ونزوئلا و عراق بارها مذاکره کردند، اما ماشین تحریم واشنگتن هرگز با لبخند متوقف نشد، بلکه تنها زمانی تغییر فاز داد که مقاومت طرف مقابل، هزینه تحریم را برای تحریمکننده بالا برد. با وجود پیشنهادات سخاوتمندانهی دیپلماتیکِ ایران پیش از آغاز بحرانها برای جلوگیری از بنبست، گشایشی حاصل نشد. با این حال، جریان غربگرا با یک «سادهسازی تقلیلگرایانه» و خودتحقیرپنداری، تداوم تحریمها را به «آمریکاستیزی غیرعقلانیِ» داخلی نسبت میدهد. در این پارادایم معیوب، جهان اینگونه تفسیر میشود که گویی در یک سو انسانهایی لجباز و در سوی دیگر متمدنانی عقلگرا قرار دارند و تمام تقصیرها متوجه داخل است! واقعیت این است که ریشه تقابل، نه در لجاجت ایدئولوژیک، بلکه در تضاد عمیق منافع هژمونیکِ نظمِ رو به زوالِ آمریکایی با قدرتهای مستقل است.
دکترین «ایمنیسازی ساختاری» و بیداری ناگزیر از توهم دیپلماسی
دوره رمالی و داروی علفی در نظم جدید به پایان رسیده است. در جهانی که شریانهای اقتصادی با قدرت سخت و نبردهای نامتقارن بازطراحی میشود، دیپلماسی التماسی و امضای توافقنامههای بیضمانت، حکم رمالی سیاسی را دارد. طبقه تجار باید بیدار شوند و مناسبات خود را بر اساس «واقعیت قدرت» تنظیم کنند. در تقابل با ایده سادهانگارانهای که فکر میکند مشکلاتِ ناشی از ترکشهای اقتصاد جهانی با مسکنهای فریبنده و گل بنفشهِ مذاکره حل میشود، عقلانیت راهبردی قرار دارد. این ایده معتقد است بیماریِ اقتصاد بسیار پیچیده است و در گام اول باید سیستم ایمنی ساختار را بالا برد. مقاومسازی درونزای اقتصاد، تنوعبخشی به شرکای راهبردی و قطع وابستگیهای حیاتی به نظامات غربی، راهکار اصلی است. اگر مسیر اشتباه و فریبنده انتخاب شود، هزینههای گزافی به کشور تحمیل میگردد؛ اما مقاومت هوشمندانه و تحمل دردهای دوران گذار، امنیت و ثبات کشور را برای دهههای آینده تضمین میکند. تصمیمات امروز، آینده ۴۰ تا ۵۰ ساله ایران را تعیین تکلیف خواهد کرد.
آناتومی تحریم و استراتژی مخرب مقصرتراشی
در برابر مغالطه رایجی که منتقدان را به «ندیدن اثرات تحریم» متهم میکند، باید با صراحت گفت که هیچکس منکر اثرات عمیق و دردهای ناشی از تحریم نیست. اما مسئله اصلی، نه کتمان این اثرات، بلکه فقدان مدیریت و برنامهریزی برای شرایط جنگ اقتصادی است. دلیل تأثیرگذاری ویرانگر تحریمها این بود که دولتهای معتقد به مذاکره، هیچگاه برای حل مسئله در دل تحریم برنامهریزی نکردند. به جای ایمنسازی ساختار اقتصاد، تمام انرژیِ دیپلماتیک و رسانهایِ کشور درگیر دعوای بیحاصلِ «تحریمها باید برداشته شود» گردید. وقتی واقعیت نظام بینالملل خود را تحمیل کرد و تحریمها برداشته نشد، سیاستمداران ناکام به جای پذیرش خطای محاسباتیِ خود، به استراتژی روانشناختی - سیاسیِ «لولوسازی» و فرافکنی روی آوردند. این مقصرتراشیها، عاملی شد که اقتصاد ایران نتواند در زمان مناسب خود را با شرایط نبرد نامتقارن تطبیق دهد.
تله «ادغام نابرابر» و ضرورت عبور از لیبرالیسمِ تخیلی
ایدهئولوژیِ توسعهای که همواره پمپاژ میکند "ما میتوانیم بخشی از نظم جهانی آمریکامحور باشیم"، یک آرزواندیشیِ باطل و خطرناک است. اساسِ نظم آمریکایی، بر پایه «ادغام نابرابر» (Unequal Integration) استوار است. در این معماریِ استعماری، کشورهای پیرامونی تنها به عنوان تأمینکننده انرژی ارزان و بازار مصرف کالاها تعریف میشوند، نه شریک توسعه. هرکس ادعا کند ادغام در این نظم باعث شکوفایی ساختاری میشود، صراحتاً دروغ میگوید. برای خروج از این بنبست شناختی و انطباق با نظم جدید، برداشتن دو گام حیاتی ضروری است: نخست، عبور از ایدههای تاریخمصرفگذشته. توهم ادغام در بلوک غرب مرده است و معماری قدرت جدید نیازمند ائتلافسازیهای نوظهور (مانند بریکس و شانگهای) و تکیه بر ظرفیتهای ملی است. دوم، طرد ایده «لیبرالیسم حاد و تخیلی» در میانه جنگ اقتصادی. پایبندی دگماتیک به بازار آزادِ رهاشده و عقبنشینی دولت از تنظیمگری کالاهای اساسی در شرایط محاصره همهجانبه، تفکری بهشدت مهلک است. در هیچکجای تاریخ، کشوری در میانه جنگ، اقتصاد خود را رها نکرده است؛ حاکمیت باید با اقتدار و برنامهریزی متمرکز، سپر حمایتی جامعه در برابر شوکهای خارجی باشد.
جهان پساجنگ، دیگر عرصه آزمون ایدههای نوستالژیک و دلبستن به وعدههای توخالیِ نظم رو به زوال غربی نیست. تنها مسیری که میتواند امنیت، ثبات و استقلال را تضمین کند، پذیرش بیواسطه واقعیتهای سخت نظم جدید، ارتقای ظرفیتهای درونزا و طراحی معماری نوینی از حکمرانی است که با عبور از اقتصاد رهاشده و لیبرالیسم تخیلی، سیستم ایمنی کشور را واکسینه کرده و جایگاه مقتدرانهای در هندسه جدید قدرت جهانی تثبیت کند. این همان نقطه عطفی است که مرز میان انفعالِ خسارتبار و ایستادگیِ تاریخساز را روشن میسازد.
- فکرت
- ایران
- جهان پساجنگ
- نظم غربی
- آمریکا