چرا از جلال میترسند؟!
جلال آن خلأ بنیادین درون گفتمان توسعه است که این روشنفکران با انبوهی از نظریههای وارداتی و کلمات پرطمطراق سعی در پر کردن آن دارند.
-
1
-
0
-
0
در مواجهه با اهمیت «جلال آلاحمد» غالباً برای راحت کردن خود از شر تحلیل و بازخوانی این نویسنده معمولاً از صفت برتر «جسورترین»، «بحثبرانگیزترین» و «زندهترین» نویسنده ادبیات داستانی معاصر ایران یاد میکنند؛ البته این سخن گزاف و نادرستی نیست؛ اما خواننده را بهشکل عمقی با فیگور و شمایلی به اهمیت جلال آشنا نمیکند. البته نگارنده مجبور است برای ورود به مبحث آلاحمد از صفتهای برتر استفاده کرده و خیلی زود از کنار بازیهای شیرین زبان فارسی بگذرد. اکنون 57 سال است که از درگذشت نویسنده «مدیر مدرسه» میگذرد؛ اما شبح او یا بهتر است بگوییم اثر وی بر ادبیات و همینطور فهم خواننده رمانهای فارسی از داستان، بدون اسم بردن از همسر جوانمرگشده «سیمین دانشور» ممکن نیست.
چه خوشمان بیاید و چه از بیانش ناراحت شده و خم به ابرو بیاوریم نمیتوانیم حیات تاریخی رمان را بدون اسم بردن از اشخاصی چون «صادق هدایت»، «محمدعلی جمالزاده» و مهمتر از این دو اسم، یعنی جلال آلاحمد مورد بررسی و مداقه مجدد قرار دهیم. به بیان دیگر، اگر جلال نبود، اکنون ما چیزی به اسم قصه به این شکل نداشتیم که در حال حاضر وجود دارد. 18 شهریور 1348 بود که آلاحمد برای همیشه از دیار مردگان رفت و به دیدار معبودش شتافت؛ از آن روزها 57 سال است که میگذرد؛ اما یاد و خاطره این نویسنده همچنان در ذهن و روان خوانندگان و دوستدارانش زنده است و نفس میکشد؛ او حتی در میان گعدههای روشنفکری نیز همواره حاضر بوده و به یکی از سوژههای محوری مورد بحث ایشان بدل شده است.
البته در حال حاضر دیگر نقابها از چهره برداشته شده و آنها بدون روتوش و بزک کردن خود، دست از نقدهای بهظاهر مؤدبانه برداشته و علناً به جلال و میراث او توهین میکنند، بهطوریکه آلاحمد در کنار شریعتی تبدیل به سیبلی برای دهنکجی به انقلاب اسلامی شده و آن دسته از افراد بزدل که توانایی حمله به جمهوری اسلامی را ندارند، هر چیز زشتی را که به خودشان میچسبد به این دو اسم خاص -که سالها از درگذشتشان میگذرد- نسبت میدهند! اما نه لزوماً تاریخ، بلکه خداوند در مورد عاقبت افراد و خسرالدنیا شدن یا عاقبت بهخیریشان قضاوت میکند، چنانکه دیدیم، حتی داستانهای کوتاه جلال هم در دوره و زمانه ما خواننده دارد؛ اما شخصی چون «داریوش آشوری» در مقام یکی از منتقدان اصلی آلاحمد، تمام اعتباری را که بهواسطه ترجمه متون نیچه و شکسپیر به دست آورده بود آخر عمری به پای رضا پهلوی و اذنابش ذبح کرد. در این گزارش با مرور میراث ادبی جلال، نگاهی نیز به چرایی دشمنی جریان روشنفکری با این نویسنده خواهیم انداخت.
رئالیسم جلال
همانگونه که پیشتر اشاره شده، وقتی از داستان ایرانی حرف میزنیم، با یک مفهوم ثابت و ایستا روبهرو نیستیم. این عبارت، تاریخمندی خاص خودش را دارد و در طول دههها، شکل و محتوایش دگرگون شده و آنچه امروز از داستان ایرانی در ذهن داریم، با آنچه در دهه ۲۰ شمسی از این قالب ادبی فهمیده میشد، زمین تا آسمان فرق میکند. نویسندگان بسیاری، سنگ بنا این مسیر را گذاشتند و هر کدام از زاویهای به غنای این سنت ادبی اضافه کردند. در این میان، جلال آلاحمد جایگاهی ویژه دارد و نویسندهای است که اگرچه عمر کوتاهی داشت؛ اما در همین فرصت اندک، چنان تأثیری بر ادبیات معاصر گذاشت که ردپایش هنوز هم پر رنگ است. جلال را میتوان از زوایایی نظیر مقالهنویسی تیزبین، رماننویسی جسور، داستاننویسی چیرهدست و متفکری اجتماعی مورد بررسی و واکاوی قرار داد؛ اما اگر بخواهیم با خویش صادق باشیم، اوج هنرنمایی او در قلمرو داستان کوتاه جلوهگر میشود، زیرا این مدیوم جایی است که قلمش آزادتر به گردش درمیآید و تجربههای زیستهاش بیواسطه بر کاغذ جاری میشود.
در همین راستا، کارنامه ادبی آلاحمد را میتوان به دو دوره مجزا تقسیم کرد؛ دوره نخست، از ۱۳۲۴ تا ۱۳۳۲، ایامی است که او بیشتر به نوشتن داستان کوتاه مشغول بود. داستانهایی مثل «زیارت» که اولین تلاشهایش در این عرصه به حساب میآمد و رگههایی از سبک منحصربهفردش را در خود داشت؛ اما پس از کودتای ۲۸ مرداد، تحولی در اندیشه و قلم او رخ داد. دوره دوم، از ۱۳۳۲ تا پایان عمرش، دورانی است که جلال بیشتر به سمت رماننویسی رفت و آثاری چون «مدیر مدرسه» و «نون و القلم» را به رشته تحریر درآورد. در این مقطع، او دیگر فقط یک داستاننویس نبود؛ بلکه به عنوان متفکر اجتماعی با دغدغههایی چون غربزدگی و مسئله اساسی بازگشت به خویش شناخته میشد.
با این حال، اوج درخشش و هنرنمایی آلاحمد بیتردید در قلمرو داستان کوتاه است. جالب آنکه در همان اولین داستان کوتاه او، یعنی زیارت، ویژگیهایی نهفته است که رگههای آن در دیگر کارهایش کمتر دیده میشود. در بررسی سبک او باید به یک نکته کلیدی توجه کرد؛ جلال برخلاف برخی داستاننویسان که آثارشان متکی بر عنصر تخیل است، نویسندهای است که بر مبنای خاطرات و تجربیات زیسته خود حرف میزند و خط به خط قصههایش، حاصل تجربههای اصیل زندگی است و این موضوع در رمان «مدیر مدرسه» پررنگتر از هر جای دیگر به چشم میآید. بر همین اساس، میتوان او و آثار مکتوبش را از منظر زبانی و همینطور تجربههایی که در طول زندگی کوتاهش آموخته با نویسندگان آمریکایی نظیر «آپتون سینکلر» و «جان اشتاین بک» مقایسه کرد. باری، جلال در آفرینش زبانی متناسب با حالوهوای داستان و شخصیتهایش، پیشگام بود. او نیک میدانست زبان ادبیات نباید از زبان زنده مردم فاصله بگیرد. در مدیر مدرسه، برای آنکه فضای مدرسه و دغدغههای یک مدیر مدرسه را باورپذیر کند، از عبارات محاورهای استفاده کرد.
این زبان، نهتنها داستان را واقعیتر و عینیتر میکرد، بلکه ریتمی شتابان و تلگرافی به نثر میبخشید که برای توصیف اتفاقات سیاسی و اجتماعی دهههای ۳۰ و ۴۰، کارکردی بینظیر داشت. نویسنده «نفرین زمین» در دو حوزه از داستان کوتاه، یعنی داستان کوتاه کودک و داستان کوتاه به شیوه تکگویی پیشگام و قلندر بود. نوشتن داستان کودک در زمانی که تا پیش از ۱۳۲۵، نویسندگان ایرانی اصلاً داستان کوتاه را بهعنوان یک قالب ادبی مستقل نمیشناختند، از جسارتی برمیآمد که تنها میشد رگههایی از آن را در قلم و همینطور شیوه تفکر آلاحمد سراغ گرفت. او در همان سالهای اولیه، وقتی هنوز تعریف دقیق داستان کوتاه در ادبیات ما جا نیفتاده بود، سراغ نوشتن برای کودکان رفت. در داستانهای تکگویی نیز، جلال استادی بیبدیل بود. در این شیوه، تنها یک راوی داریم که بلندبلند فکر میکند و افکارش را بر کاغذ میآورد. جلال با این رویکرد، توانست روحیات متلاطم و پیچیده شخصیتهایش را بهخوبی به تصویر بکشد. جالب آنکه هنوز هم بسیاری از نویسندگان امروز که به سراغ این شیوه میروند، نتوانستهاند از آلاحمد پیشی بگیرند و اندوختهای به میراث وی اضافه کنند.
البته ذکر این نکته خالی از لطف نیست که با وجود تمام این ویژگیهای مثبت باید به یک ضعف اساسی در داستانهای کوتاه جلال اشاره کنیم که بارزترین آن حضور بیشازحد نویسنده در روایت محسوب میشود. نقش جلال بهواسطه قلمش در سطر سطر داستان احساس میشود و خودآگاهیاش بهشکل بسیار واضحی عیان و واضح در مسیر خلق دخالت میکند. این امر گاهی داستان را از فضای روایی طبیعی خارج کرده و به فضایی برای پیامگذاری و حکم صادرکردن تبدیل میکند. این ویژگی، از درخشش طبیعی داستان کوتاه میکاهد و گاهی خواننده را از غرق شدن در فضای داستان باز میدارد. اما در میان تمام آثار جلال، مدیر مدرسه جایگاهی ویژه دارد. این رمان، شاخصترین اثر اوست و به نوعی تبدیل به ذخیره ادبیات کلاسیک معاصر ما شده است. شاید برخی منتقدان بگویند جلال رماننویس موفقی نبوده و نمیتواند فضای گسترده و سؤالبرانگیز یک رمان را بهدرستی ترسیم کند؛ اما مدیر مدرسه این ادعا را باطل میکند. این رمان به چند دلیل بسیار موفق است؛ نخست آنکه ساختاری ساده و نزدیک به داستان کوتاه دارد. در این رمان، یک شخصیت اصلی داریم و بقیه شخصیتها در مواجهه با او تعریف میشوند. دوم، نثر شیوا و شتابان جلال است که خواننده را با خود میکشاند.
سوم، آنکه پیوستن و گسستن جلال از کمونیسم، تأثیر عمیقی بر نوشتن این رمان گذاشته و لایههای معنایی آن را غنیتر کرده است. اگر به زیرمتن این رمان توجه کنیم، درمییابیم مدرسه در اینجا تنها یک مدرسه نیست و استعارهای از جامعه مصیبتزدهای است که جلال در آن زندگی میکرده است. او در این رمان، نظام ناکارآمد آموزشی را به نقد میکشد؛ نظامی که متأسفانه حتی پس از گذشت بیش از 6 دهه، هنوز هم با همان مشکلات دستبهگریبان است. یکی از هنرهای جلال در این اثر، تبدیل کردن شخصیت به «تیپ» است. مدیر مدرسه در ابتدا یک شخصیت فردی است؛ اما در پایان، با یک تیپ اجتماعی مواجهیم که نماینده قشر وسیعی از روشنفکران نیمهمتعهد و کارمندان فرسوده است. البته اگر بخواهیم این رمان را با معیارهای ادبیات امروز بسنجیم، ممکن است ارزش ادبی آن کمتر به نظر برسد. در واقع، با اثری روبهرو هستیم که بیشتر ارزش مطالعات فرهنگی دارد تا اینکه بخواهد ارزش ادبی صرف داشته باشد؛ اما همین مسئله یعنی بعد جامعهشناختی آن در قالب نثر شجاعانه نظام آموزشی، اثر را به قصهای بیبدیل در تاریخ کوچک ادبیات معاصر داستانی ایران تبدیل کرده است.
گذشته از این موارد، مجموعه داستان کوتاه «پنج داستان» نیز از دیگر آثار قابلتوجه جلال بهشمار میرود. این مجموعه از پنج داستان تشکیل شده که سه قصه نخست آن واقعگرا و رئالیستی هستند و راویشان یک نوجوان است. در این داستانها، رگههایی از طنز ظریف دیده میشود و آلاحمد در به تصویر کشیدن راوی نوجوان، چنان موفق عمل کرده که بهنظر میرسد در آن زمان، هیچکس بهتر از او نمیتوانست این کار را به سامان برساند. چهار داستان از پنج داستان این کتاب، اولشخصند و تمثیلهای بسیار ویژهای در نسبت با واقعیتهای بیرونی عصر خود در آن بهکار برده است. سوای این موارد، باید گفت که جلال آلاحمد در مقایسه با نویسندگان همدورهاش نظیر «ابراهیم گلستان»، «صادق چوبک» و سلف آنها مانند «صادق هدایت» بهغایت مردمی بود و به همین دلیل هم رئالیسم اجتماعی را بهمثابه ظرف ادبی خویش برای انتقال مفاهیم به خوانندگانش انتخاب کرد. جلال تجربه تلخ شکست کودتای ۲۸ مرداد را به چشم دیده بود و همین امر، او را به منبعی غنی برای بیان دردهای واقعی زمانه تبدیل کرد. این نویسنده در دل جامعه زندگی کرد، دغدغههای مردم را زیست و آنها را با نثری اصیل و بیواسطه روی کاغذ تحریر منعکس ساخت.
روشنفکران غربزده و روانکاو بزرگ
وقتی به تاریخ روشنفکری پیش از انقلاب نگاه میکنیم، سایه جلال آلاحمد از همه پررنگتر و البته متفاوتتر است. مردی که با حدود پنجاه اثر مکتوب در حوزههای ادبیات، سیاست و جامعهشناسی، تنها یک نویسنده نبود و در قامت متفکری که کلیدواژههایش هنوز هم پس از دههها، نبض گفتوگوهای روشنفکری ما را در دست دارد، خودش را معرفی میکرد. چه بخواهیم با عینک تحسین به او بنگریم و چه با عینک نقد، نمیتوان از این واقعیت گذشت که اندیشه جلال، همچنان در حال بازتولید است و در این میان، هیچ مفهومی به اندازه «غربزدگی» معرف کلیت جهانبینی این نویسنده نیست؛ البته باید ذکر کنیم که غربزدگی جلال نسبت چندانی با تفکرات احمد فردید ندارد و بیش از آنکه زمینههای فلسفی داشته باشد، امری اجتماعی، تبارشناسانه و روانشناختی به نظر میرسد.
برای جلال، غرب یک مفهوم صرف جغرافیایی یا اقلیمی نبود، زیرا او غرب را به عنوان یک «دیگری» تمامعیار در ادبیات سیاسی ما تعریف میکرد. از نگاه این نویسنده یا بهتر است بگوییم متفکر، غرب یعنی آن کلیت ماشینی و کاپیتالیستی و امپریالیستی که مواد خام شرق را میبلعد و به شکل کالاهای پیچیده به همان شرق برمیگرداند. غرب در اندیشه جلال، نماد کشورهای سیر و در مقابل، شرق استعارهای از سرزمین گرسنگان است. باری، این مهمان ناخوانده، فقط کالا صادر نکرد، بلکه فرهنگی را تحمیل کرد که در برابر آن، سنتهای بومی ما تاب نیاورد و در این میان ذوب گردید؛ در واقع نگاه جلال به این پدیده، نگاهی عمیقاً آسیبشناسانه بود و به همین خاطر هم توجهات زیادی را نسبت به خویش برانگیخت.
اما انسان غربزده از نگاه او از چه ویژگی و سیمایی برخوردار بود؟ اگر بخواهیم به عصاره توصیفهای تکاندهنده جلال کلامی را اضافه کنیم باید بگویم که انسان غربزده مطلقاً هیچ هویتی ندارد و موجودی میانتهی به حساب آمده و ملغمهای از تظاهر و ترس است. غربزده در واقع، شخصیتی بیاصالت است که نه در خانه راهش میدهند و نه جایی برای او در میان اتوپای سفیدپوستان وجود دارد. در غرب شاید افراد شخصیتشان فدای تخصصشان شده باشد، اما اینجا آدم غربزده نه شخصیت دارد و نه تخصص و تنها چیزی که از وجودش میبارد، هراس و ترس از فردا، بیریشگی و کشف این حقیقت است که وجودش توخالی، تمام توخالی است و مبنایی ندارد. جلال اما تنها به تشخیص این درد بسنده نکرد. او برخلاف بسیاری از معاصران خودش که در برج عاج هنر برای هنر پناه گرفته بودند، دغدغهای سارتری داشت و معتقد بود روشنفکر باید مسئولیت اجتماعیاش را بپذیرد. او پیشگام ورود مردم و اجتماع پیرامونش به ادبیات شد و وقتی درد را شناخت، شروع به تجویز درمان هم کرد. در همین راستا، نسخه نخست جلال برای درمان این جامعه، بازگشت به سنت بود؛ اما نکته درخشان و متمایز اندیشه این نویسنده آن بود که وی از سنت، یک قرائت کاملا سیاسی بیرون کشید. از نظر او، بازگشت به سنت و تکیه بر فرهنگ بومی، دقیقاً در نقطه مقابل استعمار و غربزدگی قرار میگرفت. او با ارائه کدهای سیاسی ملموس، مثل مسئله اساسی صنعت نفت نشان داد که سنتگرایی قدرت ایستادگی در برابر پیروی کورکورانه از قدرتهای غربی را دارد و این مهم هیچ بدیل دیگری در میان ما نخواهد داشت. حتی در حوزه اقتصاد نیز ساخت ماشین و رسیدن به تکنولوژی بومی را بر واردات کالای غربی ارجح میدانست.
نسخه دوم و شاید جسورانهترین بخش اندیشه جلال، نگاه ویژهاش به مقوله روحانیت بود. او برخلاف بسیاری از روشنفکران که روحانیت و تجدد را در طول هم میدیدند، معتقد بود هرگاه این دو قشر دوش به دوش هم حرکت کردهاند، جامعه ایرانی قدمی به جلو برداشته است. جلال روحانیت را آخرین سنگر دفاعی در برابر هجوم فرهنگی غرب میدانست و تمام تلاشش را کرد تا این قشر را از گوشهنشینی خفقان پهلوی، به متن میدان سیاست و اجتماع سوق دهد. به بیان دیگر، راوی «سنگی بر گوری» برای روحانیت، نقشی رهبرگونه و هدایتگر قائل بود. حالا اگر به عقب برگردیم و خط سیر منتهی به انقلاب اسلامی ۵۷ را ترسیم کنیم، ردپای این قبیل تجویزها را بهوضوح مشاهده میکنیم. همان استعمارستیزی که در شعارهای مردمی سالهای پایانی پهلوی موج میزد، همان پیوند تاریخی روشنفکران دهه چهل با عملگرایی روحانیت، و همان نگاه سیاسی به سنت، همگی ریشه در تئوریهایی داشتند که روشنفکران ارگانیکی نظیر جلال آن مفاهیم را حلاجی و به متن اجتماع پیرامونشان آورده بودند. جلال آلاحمد، غرب را در آینه روشنفکر ایرانی قرار داد تا زشتیها و زیباییهای این «دیگری» را ببینیم و ماشینزدگی را نقطه شروع سقوط فهم و در اوج ناامیدی، از خود برای خوانندگانش نسخه ایستادگی صادر کرد. در یک کلام، فارغ از اینکه امروز چقدر با نگاه او به غرب موافق یا مخالف باشیم، نمیتوانیم انکار کنیم که او یک منتقد فرهنگی و معمار فکری بخشی از خیزش انقلاب اسلامی ایران بهشمار میرفت.
عدوی تو نیستم من، «دیگری» توام
هشتاد سال پیش، وقتی جلال جوان با تمام جسارت و قلم توانایش، خط بطلان بر حزب توده کشید و در مدار فکری خلیل ملکی قرار گرفت، گویی مهرهای را در صفحه شطرنج روشنفکری ایران جابهجا کرد. این نه گفتن، خشم و کینهای عمیق در محافل چپ و روشنفکری آن روزگار برانگیخت؛ کینهای که هرگز فروکش نکرد. از همان روزها، چرخه تخریب او آغاز شد. راست و دروغ را در هم آمیختند تا چهرهاش را مخدوش کنند، غافل از اینکه این جنگ اعصاب، دهههاست که همچنان ادامه دارد. اما ریشه این همه دشمنی پایدار چیست؟ بخش بزرگی از این کینهتوزیها، ریشه در حسادت پنهان و آشکار معاصران و اخلافش دارد. جلال، فارغ از هر نقدی، یک پدیده جذاب و بیبدیل بود. همانطور که داریوش آشوری هم بهدرستی اشاره کرده، جلال در دو میدان معلمی و نوشتن بیرقیب بود. همین خستگیناپذیری و آن کاریزمای ذاتی باعث شد تا پس از علی شریعتی، هیچ روشنفکری در تاریخ معاصر ما به اندازه جلال پربحث و البته محبوب نباشد.
چه بخواهیم و چه نخواهیم، جلال در میان مردم و نخبگان، جایگاهی محبوب و نفوذناپذیر دارد. برای درک بهتر این مکانیسم روانی، کافی است نگاهی به تقابل جلال و ابراهیم گلستان بیندازیم. گلستان، مردی بود که بیش از دو برابر جلال عمر کرد، اما در نیمقرن پایانی زندگیاش عملاً دست از تولید و کنشگری مؤثر کشید. امروز شاید تنها دو درصد از جامعه، حتی در میان نخبگان و دانشگاهیان، او را بشناسند و آثارش را واکاوی کنند. در مقابل، جلال با آن عمر کوتاه، همچنان زنده و محل بحث است. همین شکاف عمیق میان عمر طولانی کمحاصل و عمر کوتاه پربار، شاید بهترین توضیح برای آن باشد که چرا گلستان از هیچ فرصتی برای تمسخر و تحقیر جلال دریغ نمیکرد. در نهایت، این تخریبهای مداوم نهتنها از ارزش جلال کم نکرد، بلکه خود گواهی بر جایگاه تزلزلناپذیر وی بود.
آنانی که هشتاد سال است با سایه جلال میجنگند، در واقع دارند بزرگی آن سایه را به اثبات میرسانند. در ساختار ناخودآگاه، جلال دیگر یک شخصیت تاریخی به حساب میآید و به یک دال مرکزی تبدیل شده است که کل نظام معنایی روشنفکران را حول خود سازمان میدهد. به زبان دیگر، هویت روشنفکری عرفی در تقابل با او معنا پیدا میکند.
آنها برای اینکه خود مدرن خویش را بسازند، نیاز دارند تا در برابر آینه غربزدگی جلال قد علم کنند. در واقع، جلال آن خلأ بنیادین درون گفتمان توسعه است که این روشنفکران با انبوهی از نظریههای وارداتی و کلمات پرطمطراق سعی در پر کردن آن دارند. آنها از جلال فرار میکنند، اما به هر سو که میدوند، در نهایت به همان دغدغههایی بازمیگردند که او نیمقرن پیش طرح کرد. این وضعیت، یادآور مرحله آینهای است که در آن، سوژه برای شناخت خود، به تصویر بیرونی خویش در آینه خیره میشود. این روشنفکران، تصویر مدرن و توسعهیافته مطلوب غربی خویش را در آینهای میبینند که جلال در برابرشان گرفته است. بنابراین وقتی جلال را نقد میکنند، در حال ترمیم آن تصویر ترک خوردهاند.
آنها میترسند که اگر نویسنده همیشه حاضر ما را بهکلی نادیده بگیرند، هویت یکپارچهای که برای خود ساختهاند، فرو بریزد. پس تا زمانی که روشنفکران توسعهگرا در حال صرف انرژی برای رد یا اثبات خویش در برابر جلال هستند، در واقع همان گفتمانی که مدعی نقد و عبور از آن هستند را بازتولید میکنند.
- فکرت
- روشنفکران
- جلال آل احمد
- فرهیختگان