کالبدشکافی مقاومت و بقای ملی در عصر بیزمینسازی سوژه
گفتگو با امید مهرگان: ایران در آستانهی یک دو راهی سرنوشتساز؛ جایی که مرز میان «مطالبهگری اصیل» و «پیادهنظامِ جنگ شناختی» باریکتر از همیشه شده
-
37
-
0
-
0
گزارشی از گفتگوی تحلیلی درباره کالبدشکافی وضعیت سیاسی و جریانهای چپ، پادکست اتاق جنگ با امید مهرگان(نویسنده و روزنامهنگار ایرانی):
فضای فکری و سیاسی ما در دهه های اخیر، به شدت تحت سیطره دوگانه های کاذب، برچسب زنی های رسانه ای و توهمات تئوریک قرار داشته است. برای عبور از این انسداد تحلیلی و مواجهه با واقعیت های زمخت ژئوپلیتیک، گفتگویی راهبردی و ساختارشکن با عنوان «چپ، مقاومت و معمای دی ماه؛ از توهم رهایی تا بقای ملی» توسط کانال «اتاق جنگ» منتشر شده است. در این نشست انتقادی، علیرضا اسکندری نژاد در مقام پرسشگر با امید مهرگان، پژوهشگر و نظریه پرداز انتقادی، به واکاوی وضعیت پیچیده سیاسی ایران و کالبدشکافی نقش جریان های چپ پرداخته اند.
محور اصلی این مباحثات، نقد صریح نگاه اروپامحور روشنفکران به مفهوم دولت و امنیت ملی، و همچنین افشای پروژه بی زمین سازی سوژه ایرانی و تسلیحاتی کردن مطالبات مدنی است. این گفتار انتقادی با واکاوی وقایع دی ماه و پیامدهای سیاسی آن، به بررسی خطرات مهلک آزادسازی قیمت ها، تورم و نابرابری های عمیق طبقاتی می پردازد و در نهایت بر لزوم پذیرش مسئولیت حاکمیت در برابر توهم مداخله و نجات خارجی تاکید میکند؛ اندیشه ورزی رادیکالی که تلاش میکند ما را از زیر آوار مفروضات غلط خارج کند تا به واقعیت ایران به مثابه یک سوژه ژئوپلیتیک بنگریم.
برچسبهای دانشنامهای و تروریسم فکری در عصر دیجیتال
نخستین زنگ خطر در مواجهه با فضای فکری معاصر، هژمونی پلتفرمهای دیجیتال در صورتبندی هویت متفکران است. وقتی یک پلتفرم با رویکردی سیاستزده، منتقدان امپریالیسم را به عنوان «بخشی از محور مقاومت در جهت توجیه سرکوبهای حاکمیت» بازنمایی میکند، در واقع با یک تروریسم نرم فکری مواجهیم. این رویکرد، نمادی از یک جریان مسلط و رادیکال در فضای اپوزیسیون و دیاسپورا (ایرانیان خارج از کشور) است که هرگونه تلاش برای فهم پیچیدگیهای ژئوپلیتیک، امنیت ملی و بقای دولت-ملت را با برچسب «عادیسازی» یا «دفاع از وضع موجود» تخطئه میکند.
در این فضای مسموم، ما با پدیدهای روبهرو هستیم که میکوشد هرگونه تفکر انتقادی مستقل را که خارج از چارچوب دیکتهشده رسانههای جریان اصلی حرکت میکند، خفه کند. وقتی تمام ماشین رسانهای و روانی غرب برای درهمشکستن اراده ملی بسیج شده است، ایجاد یک شکاف عمیق و پرکردنناپذیر میان «مردم» و «ساختارهای سیاسی»، مأموریت اصلی این جریان محسوب میشود. در این اتمسفر، روشنفکر بودن معادل قرار گرفتن در جبهه براندازی بیقیدوشرط تعریف میشود و هرکسی که دغدغه تجزیه نشدن ایران، هجوم نظامی یا فروپاشی ساختاری را داشته باشد، از دایره نخبگانی اخراج میگردد. این یک طرد سیستماتیک است که اجازه نمیدهد جامعه ایرانی به «امکانهای دیگر» و راهحلهای مبتنی بر حفظ کیان ملی بیندیشد و در نتیجه، تفکر انتقادی در مسلخ پروپاگاندا ذبح میشود.
سندرم اروپامحوری؛ توهماتی که جریان انتقادی را فلج کردیکی از درخشانترین و در عین حال دردناکترین نقاط این کالبدشکافی، نقد بنیادین رویکرد «اروپامحور» جریان چپ به مفهوم کلیدی «دولت» است. روشنفکران ایرانی همواره متون تولیدشده در پاریس، برلین و لندن را به عنوان اصولی خدشهناپذیر پذیرفته و تلاش کردهاند آنها را بر جغرافیای خشن و خونین خاورمیانه الصاق کنند.
در سنت فکری غربی و مارکسیستی، دولت عمدتاً به مثابه یک «ماشین سرکوب طبقاتی» و یک آپاراتوس خشونتورز فهمیده میشود که باید در نهایت تضعیف شده یا از بین برود. اما آیا میتوان این نسخه لوکس اروپایی را در منطقهای که در محاصره پایگاههای نظامی بیگانه، گروههای تروریستی، جنگهای نیابتی و پروژههای بالکانیزه کردن (تجزیه) قرار دارد، پیاده کرد؟
خطای استراتژیک و مهلک روشنفکران ما این است که نمیفهمند در غرب آسیا، در ایران، سوریه، یمن، عراق و لبنان، «دولت» در درجه اول ضامن «بقای بیولوژیک و سرزمینی» است. وقتی در خاورمیانه دولت تضعیف شود، نتیجهاش رسیدن به یک دموکراسی باثبات نیست؛ بلکه نتیجه بلافصل آن، ظهور گروههای تکفیری، لیبیسازی، جنگ داخلی بیپایان و تبدیل شدن به مستعمره عریان امپریالیسم است. متفکران ما در کافهها مینشینند، از تئوریهای پسامدرن نقلقول میآورند و نهاد دولت را تخطئه میکنند، بیآنکه بدانند همین ساختار دولت و محور مقاومت است که اجازه نداده جغرافیای ایران به سرنوشت شوم همسایگانش دچار شود. این نابینایی مفرط به ژئوپلیتیک، جریان انتقادی معاصر را به نیرویی سترون و بیتأثیر در معادلات کلان ملی تبدیل کرده است.
پروژه «بیزمینسازی» و تسلیحاتیکردن مطالبات مدنی
در اینجا به یکی از پیچیدهترین استراتژیهای نظام سلطه علیه ایران میرسیم: پروژه «بیزمینسازی» سوژه ایرانی. این مفهوم به چه معناست؟ در دهههای اخیر، تلاش عظیمی صورت گرفته تا شهروند ایرانی را از واقعیت انضمامی، تاریخی و جغرافیایی خود جدا کنند. به او القا میشود که تو یک شهروند انتزاعی جهانی هستی که فقط باید به دنبال آزادیهای فردی و لیبرال باشی، و مسائلی نظیر تحریمها، هژمونی قدرتهای غربی، صهیونیسم و امنیت منطقهای هیچ ربطی به تو ندارد.
با این بیزمینسازی، راه برای خطرناکترین تاکتیک باز میشود: «تسلیحاتیکردن مطالبات مدنی». ما در جامعه خود با انبوهی از مطالبات انباشتهشده، برحق و واقعی روبهرو هستیم؛ از حقوق زنان و مطالبات کارگران گرفته تا بحرانهای زیستمحیطی، کمبود آب و حقوق اقلیتها. اما دستگاه پروپاگاندای رسانههای بیگانه و اپوزیسیون وابسته، این مطالبات ارگانیک را از بستر طبیعی خود خارج کرده و آنها را به سلاحهایی استراتژیک برای فروپاشی کشور تبدیل میکنند.
در این سناریو، دفاع از حقوق یک کارگر، دیگر یک کنش صنفی یا عدالتخواهانه نیست، بلکه به پیادهنظام یک پروژه تغییر رژیم تبدیل میشود. وقتی یک فعال مدنی، وابستگی ساختاری مشکلات اقتصادی و اجتماعی ایران را به شبکه تحریمهای جهانی، تروریسم اقتصادی و فشارهای ژئوپلیتیک نادیده میگیرد و صرفاً دولت مرکزی را سیبل حملات خود قرار میدهد، عملاً در حال بازی در زمین امپریالیسم است. نمیتوان از حقوق مدنی سخن گفت، اما بمبافکنهای بیگانه و آپارتاید منطقهای را که نفس خاورمیانه را بریدهاند، فاکتور گرفت. این انقطاع تحلیلی، دقیقاً همان تلهای است که روشنفکری ما در آن گرفتار شده است.
کالبدشکافی معمای دیماه؛ پایان یک توهم دوگانه
نمیتوان از شرایط معاصر ایران سخن گفت و به رخداد زلزلهوار «دیماه نود و شش» و امتداد آن در سالهای بعد نپرداخت. دیماه تنها یک اعتراض خیابانی مقطعی نبود؛ بلکه یک گسست تاریخی، یک شکاف معرفتی و پایان یک توهم بزرگ در ساختار سیاسی و اجتماعی ایران بود.
برای دههها، حیات سیاسی ایران حول یک دوگانه کاذب و فرساینده به نام «اصلاحطلب-اصولگرا» میچرخید. اما در دیماه، حاشیهنشینها، طبقات فرودست، کارگران لهشده زیر چرخدندههای تعدیل اقتصادی و انسانهای طردشدهای که در محاسبات هیچیک از این دو جناح سنتی جایی نداشتند، ناگهان وارد خیابان شدند. شعارهای دیماه، خط بطلانی بر تمام پروژههای رفرمیستی و شعارهای توخالی توسعه لیبرال بود.
دیماه نشان داد که جامعه از وعدههای بورژوازی دولتی و روشنفکران طبقهمتوسطی عبور کرده است. این فوران خشم طبقاتی، نتیجه بلافصل سیاستهای اقتصادیِ نولیبرال بود که با آزادسازی قیمتها، خصوصیسازیهای بیضابطه و رها کردن بازار، کمر طبقات پایین را شکستند. با این حال، تراژدی دیماه در این بود که اپوزیسیون خارجنشین و رسانههای غربی، بلافاصله تلاش کردند این خشم عمیقاً طبقاتی و اقتصادی را مصادره به مطلوب کرده و آن را به عنوان یک قیام سکولار، پروغربی و صرفاً سیاسی در جهت سرنگونی نظام بازنمایی کنند. آنها درد نان حاشیهنشینها را دزدیدند تا برای خود اعتبار سیاسی بخرند. در این نقطه، روشنفکران داخلی نیز با تحلیلهای سطحی خود، از درک عمق فاجعه اقتصادی دیماه عاجز ماندند و نتوانستند ماهیت ضدسرمایهداری این خیزش را صورتبندی کنند.
سیاهچاله اقتصاد؛ نولیبرالیسم چگونه مقاومت را میبلعد؟
اینجا به هسته مرکزی و هولناکترین بخش این تحلیل انتقادی میرسیم. اگر بخواهیم پاشنه آشیل ساختار حاکمیت و نقطه آسیبپذیری احتمالی را نشانهگذاری کنیم، آن نقطه نه در فشار نظامی خارجی، بلکه در «سیاستهای اقتصادی» درونمرزی نهفته است.
ما با یک تناقض ویرانگر، استراتژیک و شگفتانگیز در سطح کلان حکمرانی مواجهیم: حاکمیتی که در سیاست خارجی، دکترین امنیتی و منطقهای خود، پرچمدار رادیکالترین شکل مبارزه با هژمونی غرب است، در داخل مرزهای خود، وفادارترین و متعصبترین مجری دستورالعملهای نهادهای سرمایهداری غربی مانند صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی است.
نمیتوان در بیرون از مرزها یک نیروی ضدامپریالیست بود، اما در داخل کشور، نسخههای نولیبرال مکتب شیکاگو را پیاده کرد. آزادسازی وحشیانه قیمتها، حذف یارانههای پنهان و آشکار، شوکدرمانیهای ارزی، پولیسازی آموزش و بهداشت، و رها کردن غول تورم در زندگی روزمره مردم، دقیقاً همان سیاستهایی است که استخوانهای طبقات فرودست را خرد کرده است. تورم در این ساختار، صرفاً یک پدیده پولی نیست، بلکه یک «مالیات پنهان و بیرحمانه» است که از جیب فقرا برداشته شده و به حساب اقلیت رانتخوار و صاحبان سرمایههای کلان واریز میشود.
خطری که امروز کیان ایران و محور مقاومت را تهدید میکند، موشکهای کروز دشمن نیست؛ خطری بس بزرگتر در کمین است: «تخریب پایگاه اجتماعی مقاومت». دولتی که ادعای تأسیس «امت مقاوم» و مبارزه با نظام سلطه را دارد، باید اقتصادی مبتنی بر عدالت، تولید واقعی و حمایت همهجانبه از طبقات پایین داشته باشد. وقتی با سیاستهای تورمزا و خصوصیسازیهای رانتی، نابرابریهای عمیق طبقاتی را نهادینه میکنیم و شکاف فقر و غنا را به درههایی پرنشدنی تبدیل میسازیم، در واقع در حال بمباران عقبه استراتژیک خود هستیم.
منتقدان رادیکال و طرفداران واقعی مقاومت باید بپذیرند که اگر اقتصاد ملی دچار فروپاشی شود و کمر مردم زیر بار گرانی بشکند، هیچ مقاومتی در منطقه دوام نخواهد آورد. اقتصاد، صرفاً یک متغیر ریاضی نیست؛ اقتصاد، روانشناسی تودهها، میزان تابآوری ملی و شیرازه اتصال جامعه به دولت است. نمیتوان از مردمی که دغدغه تأمین نان شب و پرداخت هزینههای نجومی مسکن را دارند، توقع داشت که در یک کارزار ژئوپلیتیک طولانیمدت، شانه به شانه حاکمیت بایستند. نولیبرالیسم وطنی، بزرگترین متحد خاموش امپریالیسم در داخل مرزهای ایران است که دارد سوژه مقاوم را از درون میپوساند.
پایان توهم رهایی خارجی؛ ضرورت پذیرش مسئولیت
در این گرداب سهمگین تاریخی و اقتصادی، یک توهم مهلک دیگر نیز باید با تیغ نقد جراحی شود: «توهم مداخله و نجات خارجی». بخش قابلتوجهی از جامعه سرخورده و اپوزیسیون مسخشده، به این باور فانتزی و کودکانه رسیدهاند که بیگانگان قرار است با فشار، تحریم یا حتی مداخله نظامی، دموکراسی و رفاه را برای ایران به ارمغان بیاورند.
این یک دروغ خونین است که تاریخ خاورمیانه بارها بطلان آن را با تلی از خاکستر و جنازه ثابت کرده است. قدرتهای سلطهگر هرگز برای نجات هیچ ملتی ارتش اعزام نمیکنند؛ هدف آنها در بهترین حالت، تبدیل کردن خاورمیانه به بازاری برای فروش تسلیحات، تضمین امنیت پایگاههای خود و غارت منابع انرژی است. دلبستن به نیروی خارجی برای رهایی، نتیجهای جز تجزیه سرزمینی، فروپاشی زیرساختها و تبدیل شدن به یک جغرافیای سوخته نخواهد داشت. تجربه تلخ همسایگان ما به وضوح نشان میدهد که دموکراسیهای وارداتی که با بمبافکنها فرود میآیند، جز هرجومرج و تاراج منابع، دستاوردی ندارند.
در مقابل این توهم، تنها یک راه عقلانی، تاریخی و ملی باقی میماند: «پذیرش مسئولیت توسط حاکمیت و بازسازی قرارداد اجتماعی». حاکمیت باید درک کند که امنیت ملی، تنها با تسلیحات پیشرفته و عمق راهبردی در منطقه تأمین نمیشود. اگرچه این مؤلفهها برای بقا در جنگل نظام بینالملل حیاتیاند، اما ستونفقرات امنیت ملی، «اقتصاد عادلانه» و «رضایت عمومی» است.
حاکمیت باید با شجاعت در برابر الیگارشی مالی، مافیای واردات، بانکهای خلقکننده نقدینگی و سیاستهای تورمزا بایستد. نمیتوان تمام مشکلات را به گردن تحریمها انداخت و از مسئولیت سیاستگذاریهای غلط داخلی شانه خالی کرد. از سوی دیگر، جریانهای روشنفکری و منتقدان دلسوز نیز باید با عبور از ژستهای اپوزیسیونی بیهزینه و اروپامحورانه، به واقعیت زمخت ایران بازگردند. آنها باید بفهمند که دفاع از «نهاد دولت» در برابر خطر فروپاشی و آنارشی، به معنای تأیید فساد یا سرکوب نیست؛ بلکه پیششرط هرگونه اصلاح، مبارزه و بهبود شرایط زیست است.
ما در یک بزنگاه تمدنی قرار داریم؛ بزنگاهی که در آن، حفظ کیان ایران نیازمند یک خانهتکانی عظیم معرفتی است. باید از توهمات رهایی وارداتی دست شست، ماهیت جنگ ترکیبی معاصر را شناخت، و با اصلاح ساختار اقتصاد سیاسی، جامعه را از زیر آوار نابرابری بیرون کشید. تنها در این صورت است که میتوانیم در طوفان سهمگین تاریخ، هم موجودیت سرزمینی خود را حفظ کنیم و هم به سمت یک پیشرفت بومی، عادلانه و مستقل گام برداریم.
- جنگ شناختی
- کودتا دی
- عدالت اجتماعی
- دولت ملی
- امنیت ملی
- نئولیبرالیسم
- جریان شناسی فکری