توهم انزوا در قلب جهان
گزارشی از یک نشست؛ چرا رویای «اول شدن در خاورمیانه» قاتل خاموش توسعه ماست؟
-
0
-
0
-
0
ما در یک بنبست تاریخی، ادراکی و استراتژیک گرفتار شدهایم؛ وضعیتی بغرنج در آن هرگونه دستوپا زدن در زیربخشها اقتصادی، سیاسی و نهادی، نهتنها راهگشا نیست، بلکه تنها به کورتر شدن گرهها توسعه میانجامد. گویی تمام راهحلها وارداتی، کپیبرداریها شتابزده و الگوها تقلیدی پس از دههها آزمون و خطا، به دیوار سخت و انعطافناپذیر واقعیت برخورد کردهاند. در چنین اتمسفر مسدود و ناامیدکنندهای، پرسش از «ایده ایران» دیگر نه یک تفنن انتزاعی، نه یک بحث آکادمیک در برج عاج دانشگاه، و نه یک مفاخره تاریخی است؛ بلکه تلاشی حیاتی، وجودی و کاملاً پراگماتیک برای تغییر وضعیت و گشودن قفلها اکنون است. ما نیازمند بازگشتی بنیادین به ریشهها هستیم تا دریابیم چرا ماشین توسعه در این جغرافیا، همواره در گل گیر میکند.
دومین رویداد از سلسله نشستها راهبردی و اندیشهای «ایده ایران چیست؟» دقیقاً با هدف کالبدشکافی عمیق همین انسداد تاریخی و یافتن راهی برای برونرفت از آن شکل گرفت. این نشست که در سرای آوینی پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی برگزار شد، میزبان ارائه طرحی نوآورانه، جسورانه و ساختارشکن تحت عنوان «ایران بهمثابه حلقه وصل» از سوی دکتر هاشم کیانی (بنیانگذار همآفرینی ازنو و همبنیانگذار باشگاه تحول نشا) بود. این طرح کلان در ادامه با نقد، واکاوی بنیادین و مکمل دکتر سیدحسین شهرستانی (معاون پژوهشی پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی) همراه شد و با میزبانی و هدایت هوشمندانه دکتر محسن دنیوی (مدیر گروه سیاستگذاری و مدیریت فرهنگ و هنر پژوهشکده)، به یک مانیفست تحلیلی و یک کارگاه اندیشهورزی عمیق تبدیل گردید.
دکتر دنیوی در طلیعه این نشست، با تبیین هدفگذاری کلان این رویدادها، تأکید کرد مقصود از این گردهماییها، نگریستن به ایران از منظرها کلان و زوایایی است که در طول دههها گذشته، کمتر آنها را تمرین و تجربه کردهایم. این رویکرد، در واقع ترکیبی ظریف از «گریزی دقیق به گذشته»، «تأملی موشکافانه درباره اکنون» و «اشارهای راهبردی به آینده» است. این عناصر سهگانه تفکیکناپذیرند و جملگی ذیل مفهوم فراگیر «ایده ایران» صورتبندی میشوند. هدف، مرثیهسرایی برای گذشته یا طرح یک امر کلی انتزاعی نیست؛ بلکه دقیقاً دستیابی به آوردهای ملموس برای تغییر وضعیت بنبستگونه فعلی است. در ادامه، متن پیش رو، نه یک گزارش خبری ساده، بلکه بسط و صورتبندی جامع و اندیشهای از این رویداد است؛ روایتی که نشان میدهد چگونه ایران میتواند با بازگشت به ذات «میانداری» و «پهلوانصفت» خویش، به جای تقلا برای تصاحب جایگاه پوشالی و متوهمانه «اول شدن»، به نقطه ثقل، حلقه وصل و قلب تپنده معادلات جهانی تبدیل شود.
عینکی که واقعیت را تحریف میکند؛ قدرت پنهان «عالم» ادراکی
بزرگترین خطای شناختی انسان در مواجهه با جهان پیچیده پیرامون، این توهم خام است که میپندارد پدیدهها بیرونی را به صورت مستقیم، عریان، بیواسطه و کاملاً ابژکتیو تجربه میکند. اما واقعیت پدیدارشناسانه آن است که ما همواره از پشت یک لنز، یک فیلتر ادراکی، یا در اصطلاح فلسفی، درون یک «عالم» (مثابه) ایستادهایم و زندگی را تجربه میکنیم. این عالم ادراکی، دقیقاً مانند یک عینک رنگی بر روی چشمان ما عمل میکند؛ اگر شیشه آن عینک آبی باشد، تمام جهان هستی، با تمام تنوعش، لاجرم آبی دیده میشود و اگر سبز باشد، همهچیز سبز جلوه میکند.
اما کارکرد این فیلتر نامرئی صرفاً تغییر رنگ نیست؛ بلکه تعیین میکند ما چه چیزهایی را اصلاً ببینیم، چه مواردی را کاملاً سانسور کرده و از میدان دید خارج کنیم، و در نهایت به هر پدیده، چه وزنی اختصاص دهیم. دکتر کیانی با ارائه یک مثال ملموس این مفهوم را میشکافد: فرض کنید شما در ارتباط با یک فرد، درون «عالم برادری یا رفاقت» قرار دارید. در این عالم خاص، ممکن است شما بسیاری از خطاها فاحش، رفتارها کجومعوج یا ضعفها طرف مقابل را اصلاً نبینید یا آنها را با اغماض و تساهل فراوان تفسیر کنید و وزن آنها را به صفر برسانید. اما اگر همین انسان، با همان ویژگیها، درون «عالم تکاثر، ثروتاندوزی و منفعتطلبی مادی» هبوط کند، معادلات کاملاً واژگون میشود. در عالم تکاثر، نخستین و تنها پرسش او در مواجهه با دیگران این خواهد بود که مدل اتومبیل فرد چیست؟ متراژ خانهاش چقدر است؟ و حساب بانکیاش چه رقمی را نشان میدهد؟ در این عالم جدید، مفاهیم متعالی چون فضیلت، اخلاق، ایثار و اثرگذاری اجتماعی کاملاً فیلتر شده، نامرئی میشوند و وزن آنها به پایینترین حد ممکن سقوط میکند.
در سطح کلان، ملی و ژئوپلیتیک نیز دقیقاً همین مکانیزم روانشناختی و جامعهشناختی در کار است. یک ملت همواره در یک «عالم» خاص در حال تجربه مفاهیمی چون اقتصاد، سیاست خارجی، توسعه و ارتباط با همسایگان است. اگر امروز مشاهده میکنیم بهرغم اشتراکات تاریخی و فرهنگی، روابط منطقهای ما با همسایگانمان سروسامان ندارد و همواره در نوعی تنش، سوءظن و نگرانی متقابل به سر میبریم، ریشه این بحران را نباید صرفاً در عوامل بیرونی یا شیطنتها دیپلماتیک جستجو کرد؛ بلکه ریشه اصلی در «عالم» و اتمسفری است حکمرانی و جامعه در آن تنفس میکنند. ما در عالمی حکمرانی میکنیم که در آن، همسایه نه یک فرصت مکمل، بلکه صرفاً یک تهدید امنیتی، یک رقیب متخاصم و یک عامل نگرانی دیده میشود.
برای خروج از این چرخه باطل و ویرانگر، ما به «تغییر» (Change) در سطح فرم نیاز نداریم، بلکه نیازمند «تحول» (Transformation) در سطح ذات هستیم. تغییر زمانی رخ میدهد ما همچنان با لجاجت در همان عالم معیوب قبلی ایستادهایم و صرفاً تلاش میکنیم مهرهها را جابجا کنیم؛ رئیسجمهورها را عوض میکنیم، تاکتیکها دیپلماتیک را تغییر میدهیم، همسایه را هدف تغییر قرار میدهیم، اما در نهایت میبینیم پدیدهها به شکلی یأسآور تکرار میشوند. وقتی در یک جامعه گزارههایی نظیر «همه مسئولان اینگونهاند»، «همه مردها چنین هستند» یا «همه مردم اینطور شدهاند» به شکل فراگیر و مستمر شنیده میشود، این واژه «همه» و این تعمیم دادنها مطلق، قویترین نشانه و زنگ خطر است که به ما میگوید یک اختلال بزرگ، یک رنگآمیزی یکدست و یک بیماری ساختاری در «عالم» تجربه ما وجود دارد. تحول واقعی یعنی جرأت جابجا کردن این عالم، عالمپردازی نوین و دستیابی به لنز شناختی جدیدی که در آن، پدیدهها، ظرفیتها و فرصتهایی رؤیت شوند که تا پیش از این، در نقطه کور و تاریک ادراک ما قرار داشتند. بنابراین، این پرسش بنیادین که «ایران بهمثابه چه چیزی؟»، در واقع جستجوی تشنهکامانه برای یافتن همان عالم نجاتبخش است؛ عالمی که در آن، ایران شکوفایی و رضایت از زندگی را تجربه خواهد کرد.
زبان به مثابه دیانای ملی؛ تراژدی فرار از خویشتن در هزارتوی تقلید
دستگاه شناختی و عالمی که میتواند یک فرد زنده، یک سازمان پویا یا یک ملت کهن را از ورطه روزمرگی برهاند و به رستگاری و رضایتمندی برساند، باید دارای یک ویژگی قطعی، گریزناپذیر و حیاتی باشد: خلق احساس عمیق «شکوفایی». شکوفایی یک کلمه پرقدرت و یک مفهوم وجودی است؛ شکوفایی زمانی رخ میدهد یک بالقوگی درونی و یک استعداد ذاتی که در نهاد فرد یا جامعه تعبیه شده، مجال بالفعل شدن، ظهور و بروز بیابد. بزرگترین حسرت تاریخی و دردناکترین تجربه برای یک انسان یا یک ملت این است که دریابد استعدادی شگرف دارد، اما این استعداد نه هرگز شکوفا میشود، نه مورد بهرهبرداری قرار میگیرد و نه در مسیر درست به کار بسته میشود.
فاجعه عدم شکوفایی، درست شبیه به سرنوشت تلخ کودکی است که در شبکه نورونی مغزش، استعدادی شگرف و نبوغی بینظیر در موسیقی و هنر دارد، اما نظام آموزشی همسانساز و خانواده ناآگاه، مدام بر سر او میکوبند چرا مانند پسرعمویش یک ریاضیدان برجسته نیست یا چرا نمره املایش بیست نمیشود. این کودک مستعد، از دو سو مورد تهاجم و تخریب قرار میگیرد و نابود میشود؛ نخست آنکه زیر بار سنگین تحقیر برای چیزی که ذاتاً در وجود او نیست (استعداد ریاضی) له میشود، و دوم آنکه هرگز فرصت، بستر و جسارت پرداختن به موسیقی و خلق شاهکارها هنری خود را پیدا نمیکند. احساس شکوفایی یعنی آن لحظه ناب که فرد احساس میکند دقیقاً در حوزه نبوغ، استعداد و سیمکشی وجودی خود در حال خلق کردن، اثرگذاری و به تمامی به کار گرفته شدن است؛ احساسی که به گواه تاریخ، قرنهاست از ما دریغ شده و گمشده بزرگ انسان ایرانی است.
ملت ایران، دستکم از اواسط دوران قاجار، همزمان با استیلای صفویه و به طور خاص در مواجهه با امواج سهمگین مدرنیته و تمدن غرب، دقیقاً همین تراژدی ازخودبیگانگی را در مقیاس ملی تجربه کرده است. ما در مواجهه با غرب، به جای ایستادن و ریشه دواندن در عالم پرقدرت، اصیل و بومی خویش، دچار یک خودباختگی ویرانگر شدیم و شروع به درآوردن ادای آنها کردیم. ما به زور تلاش کردیم لباسی را به تن تاریخ و فرهنگ خود بپوشانیم که نه با ساختار وجودی و ژنتیک فرهنگی ما همخوانی داشت، نه به ژست تاریخی ما میخورد، و نه با ژئوپلیتیک و جبر جغرافیایی ما سازگار بود. ما تقلید را جایگزین تأمل کردیم.
با این حال، به تعبیر دکتر کیانی، در سالها اخیر بارقههایی از یک «خودآگاهی تاریخی و تحولی» در بطن جامعه ایرانی در حال زایش است. این بار گویی نه شاهد فرار از خود و خودتحقیری روشنفکرانه هستیم، نه در دام تحجر و گیر افتادن کورکورانه در سنت گرفتاریم، و نه سودای تقلید طوطیوار از «دیگری غربی» را در سر داریم. بلکه یک بیداری آرام برای یافتن عالمی که منجر به شکوفایی حقیقی ما شود، در حال شکلگیری است.
اما این عالم مطلوب چه ویژگیهایی دارد؟ نخستین و مهمترین ویژگی آن، داشتن «نسبت وجودی» با سوژه است. انسان دارای یک ژن واقعی، یک شبکه عصبی مشخص و یک ساختار وجودی است که تعیین میکند در چه حوزهای نبوغ دارد و در چه زمینهای مستعد نیست. نمیتوان هر بار سنگینی را بدون در نظر گرفتن این زیرساخت وجودی، بر دوش هر فردی گذاشت. در سطح ملی نیز قانون همین است. ملتها دارای ساختار وجودی مستحکمی هستند که اصلیترین، بارزترین و حیاتیترین عنصر و دال مرکزی آن، مقوله «زبان» است.
زبان هرگز صرفاً یک ابزار ارتباطی ساده یا مجموعهای از آواها برای انتقال پیام نیست؛ زبان، همان ژن فرهنگی یک ملت و دقیقاً همان جهانی است که اعضا آن ملت در آن زیست میکنند و آن را تجربه مینمایند (همانگونه که لودویگ ویتگنشتاین در گزارهای مشهور به درستی اشاره میکند: محدودیتها زبان من، محدودیتها جهان من است). ما در گستره زبان شگرف فارسی، مفاهیم و کلماتی را خلق کردهایم که در هیچ کجای جهان، در هیچ زبان دیگری و در هیچ فرهنگ بیگانهای، معادل دقیقی ندارند. واژگانی چون «پهلوان»، «جوانمردی» و «رند». به عنوان مثال، مفهوم رندی در زبان فارسی، اقیانوسی از ظرایف را در خود جای داده است که با دورویی، نفاق یا حیلهگری غربی کاملاً متفاوت است. این کلمات بیبدیل، زاییده ژئوپلیتیک، جبر جغرافیایی و نیاز حیاتی این منطقه برای بقا هستند. نشانه اصالت این مفاهیم زبانی آن است که هرگاه حول محور آنها سخنی به میان میآید، روح جمعی ملت به وجد میآید، به خروش درمیآید و به حرکت وا داشته میشود؛ درست همانند کشش ذاتی، شور و وجدی که در یک انسان مستعد، به سمت نبوغ درونیاش شکل میگیرد. در مقابل، وقتی به چیزی وجد نداریم، نشاندهنده آن است که نبوغ ما در آن مسیر نیست و حتی اگر با زور، تبلیغ و فشار در آن مسیر گام برداریم، هرگز در آن نخواهیم درخشید.
قاتل خاموش توسعه؛ چرا رویای «اول شدن» سندرم شکست ماست؟
دومین ویژگی عالم مطلوب برای رسیدن به شکوفایی، «هماهنگی با فرصتها بیرونی» است. شما ممکن است در یک حوزه نبوغ سرشاری داشته باشید، اما اگر در دنیای بیرون، هیچ نیازی، مشابهی یا بازاری برای آن استعداد وجود نداشته باشد، بازی شکوفایی شما به یک بازی سخت، فرسایشی و پرهزینه تبدیل خواهد شد که شما را به درافتادن با جهان وامیدارد. اما اگر استعداد درونی و نبوغ ذاتی شما، دقیقاً همان چیزی باشد که جهان بیرون به شدت به آن نیازمند است، شما به تعبیر عامیانه «جفتشش» آوردهاید و در مسیر برد قطعی قرار گرفتهاید.
برای درک این موضوع، باید بپرسیم کارکرد، نقش و موقعیت ذاتی ایران در جهان چیست؟ با نگاهی گذرا به تاریخ و جغرافیا، به مفهوم تلخ اما دقیق «ایران و تنهایی استراتژیک» میرسیم. ایران به لحاظ مذهبی (تشیع در میان تسنن)، قومیتی و زبانی، همواره یک جزیره تنها بوده است. با بررسی مرزها پهناور این کشور، درمییابیم در تمامی جهات (خراسان به سمت شرق، سیستان، مناطق کردنشین در غرب و ترکزبانان در شمال غربی) پیوندها قومی و نیروها قدرتمندی رو به بیرون وجود دارند که ایران را احاطه کردهاند. یک موجود تنها، در میان این تنوع متکثر و نیروها گریز از مرکز، برای خروج از انزوا و حفظ بقا خود، چارهای ندارد جز آنکه شخصاً وارد عمل شده و خالق ارتباط باشد. او باید خود را به حلقهای برای اتصال تبدیل کند، اتصالی بیولوژیک نیست، بلکه برساخته و خلقشده توسط خرد اوست.
در این نقطه است بزرگترین خطا راهبردی، شناختی و حکمرانی ما در دههها اخیر خود را نشان میدهد. وقتی به اسناد بالادستی و استراتژیک کشور، از جمله سند چشمانداز بیستساله نگاه میکنیم، با گزارهای کلیدی و محوری روبرو میشویم: تبدیل شدن به «کشور اول منطقه». این تأکید بیمارگونه بر «اول بودن»، در تمامی سطوح حکمرانی، از سیاست خارجی تا ادبیات شرکتها و استارتاپها، به یک دکترین قطعی تبدیل شده است. اما واقعیت تلخ این است که این گزاره، در تضاد مطلق و ذاتی با دیانای فرهنگی، روح زبانی و روانشناسی اجتماعی ایرانیان قرار دارد. مفهوم اول شدن، نه تنها جامعه ما را به وجد نمیآورد و موتور محرک او نمیشود، بلکه در ناخودآگاه ایرانی تولید ترس، اضطراب و دافعه میکند. در اتمسفر زبان و فرهنگ ایرانی، اول بودن غالباً با مفاهیمی چون استبداد، تکروی و خطرپذیری غیرعقلانی گره خورده است و افراد ترجیح میدهند در سایه و در جایگاه دوم قرار گیرند تا از آسیب در امان بمانند.
مهمتر از آن، در سطح بینالمللی و منطقهای، وقتی ما دکترین خود را بر مبنای «اول شدن» و برتریجویی تنظیم میکنیم، طبیعیترین واکنش این است که هیچیک از کشورها همسایه، نهتنها حاضر به همکاری و یاری رساندن به ما نخواهند بود، بلکه با تمام قوا برای زمین زدن ما بسیج میشوند؛ چرا یک همسایه (مثلاً امارات یا عربستان) باید تلاش کند، سرمایهگذاری کند و زیرساخت فراهم نماید تا ما بر او مسلط شویم و جایگاه اول را بر فراز او تصاحب کنیم؟ این گزاره، عیناً تولید رقابت فرسایشی، مرزها بسته و تنش دائمی است.
در مقابل، شکوفایی، وجد و انرژی نهفته ایرانی در کدام مفهوم متبلور میشود؟ پاسخ در یک واژه جادویی نهفته است: «پهلوان». روح ایرانی در پهلوانی، در یاریگری، و در فتوت هویت پیدا میکند. پهلوان کسی نیست که روی سکو اول قدرت بنشیند و بر دیگران فخر بفروشد؛ پهلوان کسی است که قدرت، اعتبار و هویت خود را دقیقاً در یاری رساندن به دیگری، دستگیری از افتادگان و حل بحرانها جمعی معنا میکند. پهلوان برای زنده ماندن و اثبات پهلوانی خود، نیازمند یک «ماجرا»، یک گره، و یک بحران است تا برای حل آن و یاری به مظلوم وارد میدان شود. به همین دلیل است که در شاهنامه فردوسی – که مانیفست خرد ایرانی است – رستم در زمانهها صلح، رفاه مطلق و آرامش، به حاشیه میرود، گوشهنشین میشود و احساس بیمعنایی میکند، و تنها در لحظه خطر، بحران و نیاز جامعه است که به میدان میآید و حماسه میآفریند.
بنابراین، سیاستگذاران و حکمرانانی که با نگاهی محدود، تمام تعهدات فرامرزی و منطقهای را نفی کرده، مرزها را میبندند و صرفاً بر طبل توسعه درونگرا، اقتصاد ایزوله و اول شدن رقابتی میکوبند، در حال ارتکاب یک خطا استراتژیک هستند؛ آنها در حال جنگیدن با روح دههزارساله ایران هستند. اگر حکمرانی با این روح پرقدرت، تاریخدار و رسوبکرده در ناخودآگاه ملت دربیفتد و با سیاستها غلط، پهلوانی ملت را به جای آنکه پشتوانه خود سازد، در مقابل خود قرار دهد، شکست و فروپاشی او قطعی و اجتنابناپذیر خواهد بود.
قلب طردشده؛ مهندسی استعمار برای جابجایی مرکز ثقل جهان
در خوانش عمیق تاریخی و تمدنی که توسط دکتر شهرستانی ارائه شد، ایران هرگز یک کشور حاشیهای، یک گوشه دورافتاده یا یک گذرگاه بیاهمیت نبوده است. تمام ذهنیت تاریخی، اسطورهشناسی کهن و نقشه جغرافیا باستانی (مانند مفهوم اقالیم سبعه در متون متقدم)، ایرانشهر را به عنوان «قلب جهان»، نقطه ثقل، و کانون میانه عالم ترسیم میکردهاند. این جایگاه، صرفاً یک خودآگاهی تاریخی نبوده، بلکه ذهنیتی بوده که ایرانیان با آن زیستهاند، بر اساس آن مناسبات خود را شکل دادهاند و قصهها و حماسهها خود را بر پایه آن استوار ساختهاند (داستان هفت پیکر بهرام گور نمونهای بارز از این محوریت است). این گزاره، همان حقیقتی است که حکیم نظامی گنجوی با ظرافت شاعرانه و بینش ژئوپلیتیک میسراید: «همه عالم تن است و ایران دل». این موقعیت مرکزی، حتی با مفهوم دینی و بنیادین «امت وسط» در اسلام و مرکزیت کعبه نیز همخوانی و سازگاری تئوریک دارد.
اما تراژدی از جایی آغاز شد که پروژه روشنفکری بیمار و کژکارکرد معاصر در ایران، دقیقاً با هدف نفی، تخریب و تحقیر همین نقش مرکزی و تاریخی متولد شد. این نفی سیستماتیک، کاملاً همسو، هماهنگ و در راستای کلانپروژه استعمار غرب برای تسلط بر نظم جهانی بود. غرب برای آنکه هژمونی خود را بر جهان تحمیل کند، نیازمند تغییر مرکز ثقل عالم بود. اقداماتی نظیر تعیین نصفالنهار مبدأ در گرینویچ لندن و تنظیم ساعت جهانی بر اساس آن، تنها یک قرارداد علمی نبود؛ بلکه یک اقدام نمادین، بهشدت استراتژیک و یک دستکاری بزرگ در جغرافیا شناختی بود تا مرکزیت جهان از شرق کهن سرقت شده و به اروپا مدرن انتقال یابد.
پس از این مهندسی جغرافیایی و تغییر در نظم فضایی جهان، غرب برای ایران نقشها تحقیرآمیز، حاشیهای و صرفاً ابزاری تعریف کرد. ایران در استراتژی جهانی غرب، دیگر «قلب» نبود؛ بلکه صرفاً قرار بود دیواری حائل برای مهار توسعهطلبی روسیه، سدی فیزیکی در برابر پیشروی امپراتوری عثمانی، یا منطقهای ضربهگیر برای ایجاد فاصله و درگیری میان حکومتها سنی شرق (مانند ازبکها و پشتونها) و غرب (عثمانی) باشد.
در پی این جابجایی نقش و تزریق این روایت استعماری، یک توهم بزرگ، خطرناک و ازخودبیگانه در میان بخشی از الیت و جامعه ایرانی شکل گرفت؛ توهمی مبتنی بر ایدئولوژی خام آریاییگرایی که ایرانیان را در اصل و ذات خود، اروپاییانی میپنداشت که به دلیل یک جبر تاریخی و جغرافیایی، به اشتباه در میان اعراب و مسلمانان متعصب خاورمیانه گیر افتادهاند! این همذاتپنداری وهمآلود و خطرناک، ریشههایی عمیق دارد و حتی میتوان ردپای آن را در دوران صفویه یافت (زمانی مطبوعات تازهتأسیس آمریکا، سقوط صفویه به دست افغانها را با حسرت، شکست یک جامعه متمدن و نزدیک به تمدن غربی تحلیل میکردند). این نگاه تحریفشده باعث شد بخشی از جامعه ما همواره احساس کند در جغرافیا خود غریب، تبعیدی و تافتهای جدابافته است و از همسایگانش متنفر باشد.
با این وجود، هرچند ایالات متحده آمریکا و غرب مدرن، با تکیه بر ارتباطات رسانهای، قدرت نظامی، نهادها مالی و بورس، مرکزیت جهان را به صورت سختافزاری و روبنایی غصب کردهاند، اما این مرکزیت به شدت آسیبپذیر و شکننده است (کما اینکه با ظهور اقتصادی چین، پایهها آن در حال لرزش است). در مقابل، زیرساختها اصیل فرهنگی ایران که به درونیترین، عمیقترین و ماندگارترین لایهها وجود انسان متصلاند (نظیر زبان قدرتمند فارسی، سنت عرفان عملی و فرهنگ ریشهدار جوانمردی) همچنان پایدار، زنده و فعالاند. حتی در زمانهای قدرت سیاسی، توان اقتصادی و نرخ ارز در ایران تضعیف شده و در موضع ضعف قرار دارد، زبان و فرهنگ فارسی کارکرد الهامبخش، نفوذ نرم و امتداد تاریخی خود را در سطح ناخودآگاه ملتها منطقه حفظ کرده است و غرب از همین عمق استراتژیک واهمه دارد.
سندرم شهرزاد؛ هنر بندبازی بر لبه پرتگاه تاریخ با سلاح خرد
قرار گرفتن در جغرافیا «میانه» و ایفای نقش خطیر «حلقه وصل»، موقعیتی بینهایت استراتژیک، حساس و در عین حال خطرناک است. ایران در جایی از نقشه جهان ایستاده اگر به دامان شرق (مانند چین و روسیه) بیفتد، غرب دارایی استراتژیک بزرگی را از دست میدهد، و اگر به دامان غرب بغلتد، شرق دچار خسران ژئوپلیتیک جبرانناپذیری میشود. این موقعیت، نیازمند یک «خرد میانهداری» بسیار پیچیده، ظریف و حکیمانه است تا بتواند در میان این قطبها قدرت، موازنه ایجاد کند.
عالیترین، زیباترین و نمادینترین تجلی استعاری این خرد ایرانی میانهدار، در اسطوره شگرف «شهرزاد» قصهگو در داستانها هزارویکشب نمایان میشود. شهرزاد به عنوان دختر وزیر (که در نمادشناسی ایرانی، وزیر همواره نماد دیوانسالاری کهن، عقلانیت سیاسی و خرد کشورداری ایرانی در برابر پادشاهان مستبد است)، در اوج بحران، جنون پادشاه و خشونت مطلق، داوطلبانه وارد میدان مرگ میشود. او تنها با تکیه بر قدرت نرم، هنر «روایتگری»، داستانپردازی سریالی و ایجاد تعلیق، در میانه پرتگاه مرگ و زندگی بندبازی میکند، خشم حاکم را مهار کرده و در نهایت مسیر تاریخ و سرنوشت جامعه را تغییر میدهد.
این داستان اسطورهای، دقیقاً بازتولید همان هنری است خردمندان، وزرا و متفکران ایرانی (افرادی چون خواجه نصیرالدین طوسی، خواجه نظامالملک و...) در طول تاریخ و در مواجهه با مهاجمان وحشی، از ترکان تا مغولان، به کار بستند. آنها در میان شمشیرها خونریز و در شرایطی که هیچ نیرو نظامی یارای مقاومت نداشت، با استفاده از همین خرد لطیف میانهداری، نه تنها ایران را از نابودی کامل فیزیکی و فرهنگی نجات دادند، بلکه فراتر از آن، مهاجمان وحشی را در هاضمه قدرتمند و ذوبکننده فرهنگ ایرانی-اسلامی هضم کردند و از آنها مروجانی برای تمدن ایرانی ساختند.
تمایزطلبی تاریخی، زبانی و مذهبی ایران (اصرار بر حفظ مذهب تشیع در دریایی از تسنن، و پافشاری بر حفظ زبان فارسی در اتمسفر غالب عربی پس از اسلام) هرگز به معنای انزواطلبی، ایجاد دیوارها بتنی و تافته جدابافته بودن نبوده است. بلکه این تمایز، ابزاری دفاعی و سلبی برای حفظ عاملیت، استقلال هویتی و قدرتی درونزا بوده تا ایران در حل نشود و بتواند از موضع یک کنشگر خودبنیاد، متمایز و دارای اتوریته، نقش تاریخی وصل، میانجیگری و یاریگری را به درستی ایفا کند. البته، همانگونه که دکتر شهرستانی با نگاهی آسیبشناسانه هشدار میدهد، باید به شدت مراقب بود این تمایزطلبی، دچار آفت «غرور کاریکاتوری»، ادعا توهمآمیز و منفعلانه «قبله عالم بودن» (همانند آنچه در دوران انحطاط قاجار رخ داد) یا به تعبیر آیتالله شاهآبادی دچار «غرور به حقانیت مطلق» نشود؛ غروری که به انفعال، رخوت و سقوط میانجامد.
پروژه ملتسازی ایران در برابر ماشین متلاشیکننده سرمایهداری جهانی
در کنار تمام این مباحث، تمایز بنیادین، ماهوی و شگرف ایران، در تجربه طولانی و تاریخی «ملت بودن» است. بر خلاف بسیاری از کشورها تازهتأسیس منطقه خاورمیانه (که غالباً خطکشیهایی استعماری بر روی نقشه هستند و فاقد پیشینه دولت-ملتسازی در دوران پیشامدرن میباشند)، ایران تجسم شکوهمند مفهومی به نام «وحدت در عین کثرت» است؛ هویتی فراقومی، عمیق و ریشهدار که توانسته در طول هزارهها، موزاییکی بینظیر از اقوام، زبانها و خردهفرهنگها را زیر یک چتر تمدنی مستحکم گرد آورد و به آنها معنایی فراتر از عشیره و قبیله ببخشد.
امروز در عرصه ژئوپلیتیک خاورمیانه، ما شاهد تقابل نفسگیر دو کلانپروژه کاملاً متضاد و آشتیناپذیر هستیم. از یک سو، کلانپروژه نظام سرمایهداری جهانی و بازو منطقهای آن یعنی رژیم صهیونیستی قرار دارد که هدف اصلی، استراتژیک و اعلامنشده آن، شکستن، تجزیه و خرد کردن ملتها اصیل منطقه به واحدها کوچک قومی، زبانی، قبیلهای و فرقهای است. چرا؟ زیرا سرمایهداری نوین برای بلعیدن، هضم کردن و کنترل مطلق منابع منطقه، نیازمند لقمهها کوچک، دولتها ضعیف و ملتها بیهویت و فاقد انسجام تاریخی است تا به راحتی در نظام جهانی سرمایه هضم شوند. ظهور پدیدههایی چون داعش، با هدف پاک کردن مرزها ملی و نابودی مفهوم ملت-دولت در منطقه، دقیقاً در راستای همین استراتژی ویرانگر بود.
در نقطه مقابل این جبهه، ابرپروژه ژئوپلیتیک و تمدنی جمهوری اسلامی ایران قرار دارد که دال مرکزی و اساس آن بر «تثبیت، حفظ حاکمیت ملی و قدرتمندسازی ملتها» استوار است. ایران با درک این حقیقت استراتژیک که امنیت و بقا او در گرو امنیت، ثبات و استقلال همسایگان است، به عنوان یک عامل ثباتبخش وارد میدان شد. ایران در برابر ماشین نابودگر داعش و ماشین ترور اسرائیل سینه سپر کرد تا مرزها ملی در کشورهایی چون عراق، سوریه و لبنان حفظ شود. برخلاف نگاه محدود رقابتی، ایران اصیل از قدرتمند شدن ملتها همسایه هراسی ندارد، بلکه با رویکرد یاریگری پهلوانانه، قدرت درونی آنها را امتداد قدرت، ثبات و امنیت خود میداند. ایران نشان داده است برای بازگرداندن حاکمیت به این ملتها، حتی حاضر است از برند و نام خود بگذرد تا آنها بر پا خود بایستند.
جهان امروز به شدت تشنه تغییر، عبور از بنبستها نهادها ناکارآمد بینالمللی و شکلگیری نظمی نوین است. نشانهها روشنی از یک شیفت پارادایمیک و چرخش آرام اما قطعی قدرت از غرب به شرق دیده میشود. در اقتصاد نوین و تجارت جهانی امروز، دیگر صرف انباشت دادهها (دیتا) مزیت استراتژیک محسوب نمیشود، بلکه این «روایتپردازی» و قصه است مزیت رقابتی خلق میکند؛ عنصری که ذاتاً هنر و نبوغ شرقی است.
در این گذار حساس تاریخی، قدرتها نوظهور و هژمونها آینده نظیر چین، برای اتصال به جهان، توسعه مسیرها تجاری و تثبیت جایگاه خود، به شدت نیازمند یک «حلقه وصل» قدرتمند، امن و ریشهدار هستند. این دقیقاً همان «جفتششی» است تاریخ، جغرافیا و اقتصاد برای ایران رو کرده است. ایران با تکیه بر موقعیت ژئوپلیتیک بینظیر خود در چهارراه جهان، خرد میانهداری نهادینهشده در فرهنگش، و ظرفیتها عظیم تمدنی خود، تنها بازیگری است صلاحیت، پتانسیل و ذات ایفای این نقش تاریخی را دارد.
برای تحقق این امر و تصاحب این نقش، نهادها حاکمیتی از اقتصاد، صنعت و ترانزیت گرفته تا آموزش و پرورش و فرهنگ، باید دیانای ساختاری خود را با این نقش تاریخی (میانداری و وصلکنندگی) همسو و کوک کنند. ایران ذاتاً میزبان، صلحطلب، روادار و وصلکننده است؛ و هر ساختار اداری، تصمیمگیری یا تفکر رادیکالی بخواهد این روح زنده و پرشور را در قفس انزوا، ترس از تعامل، دوری از رویدادها، یا در رویا تقلیدی و ستیزهجویانه «اول شدن در منطقه» محبوس کند، خیلی زود از سوی بدنه قدرتمند، زنده و تپنده این تمدن پس زده خواهد شد. کلانپروژه نجاتبخش و ابرپروژه ایران در سالها پیش رو، نه اختراع چرخ از ابتدا، بلکه احیا هوشمندانه همین همگرایی منطقهای است؛ مسیری دشوار اما روشن با خرد شهرزادگونه در روایتگری و بازوها یاریگر و پهلوانی در عمل، میتواند قلب تپنده جهان را دوباره، و اینبار قدرتمندتر از همیشه، در سینه ایرانشهر به تپش درآورد و سایه شوم انزوا را برای همیشه از سر این جغرافیا دور کند.
- توسعه
- فکرت
- ایران
- نظم نوین
- اندیشهورزی