وقتی دانشگاه در خیابان غایب است
گفتاری از مقصود فراستخواه درباره اینکه چرا علوماجتماعی ایران نمیتواند نسخه نجاتبخش ما در روزهای التهاب باشد؟
-
3
-
0
-
0
تاریخ تحولات جوامع بشری همواره با فراز و فرودهای سهمگینی گره خورده است. هیچ جامعهای در خلأ و آرامش مطلق مسیر توسعه را طی نکرده و هر ملتی در مقاطعی از حیات تاریخی خود، با گردنههایی نفسگیر از بحرانهای اقتصادی، گسستهای فرهنگی، تنشهای سیاسی و دگرگونیهای عمیق ارزشی روبهرو میشود. در چنین بزنگاههای پرالتهابی، زمانی که شیرازههای نظم پیشین از هم میگسلد و چشمانداز آینده در هالهای از ابهام فرو میرود، نگاه افکار عمومی، رسانهها و حتی سیاستگذاران بهطور غریزی به سمت نهاد علم و مشخصاً متفکران و نظریهپردازان علوماجتماعی میچرخد.
این انتظار پنهان و آشکار در لایههای مختلف جامعه شکل میگیرد که دانشگاه باید همچون یک اتاق فرمان بحران عمل کند و جامعهشناسان، در قامت طبیبانی معجزهگر، فوراً وارد میدان شده و نسخههایی شفابخش، اورژانسی و نجاتبخش برای عبور از التهابات روی میز بگذارند. اما آیا وظیفه ذاتی و کارکرد بنیادین نهاد علم، مدیریت اورژانسی بحران در کف خیابان است یا ریشهیابی و صورتبندی عمیق آن؟ آیا علوماجتماعی اصالتاً یک ابزار مهندسی برای خاموش کردن آتش است یا چراغی برای دیدن وسعت تاریکی؟
این پرسشهای کلیدی و چالشبرانگیز، محور اصلی نشستی بود که در آن، دکتر مقصود فراستخواه، جامعهشناس و عضو هیأت علمی مؤسسه پژوهش و برنامهریزی آموزش عالی، به کالبدشکافی وضعیت امروز علوماجتماعی در ایران پرداخت و از عارضهای خاموش اما ویرانگر به نام «انزوای نهادی» و «تنهایی نسلی» در این حوزه پرده برداشت.
فهمیدن؛ مأموریت فراموششده در روزگار التهاب و بحران
فراستخواه بحث خود را در این نشست با یک گزاره راهبردی و عمیق آغاز کرد. وی گفت: «هر جامعه از طریق دانش علوماجتماعی خود درباره سرگذشت و سرنوشتش میاندیشد.» این جمله کوتاه، حامل بار معنایی سنگینی است. جامعهای که نتواند به واسطه متفکرانش، مختصات دقیق وضعیت خود را درک کند، همچون مسافری است که در تاریکی مطلق، بدون قطبنما و نقشه راه، در مسیری پرخطر گام برمیدارد.
این پژوهشگر با نقد نگاههای کاربردزده، ابزارگرایانه و تقلیلگرایانه به نهاد علم، توضیح داد که در شرایط پرالتهاب، توقع عمومی برای دریافت پاسخهای سریع و نسخههای نجاتبخش، ناشی از عدم شناخت دقیق رسالت بنیادین دانش جامعهشناسی است. به گفته او، علوماجتماعی پیش از آنکه فن مدیریت، کنترل و مهار اوضاع باشد، دانشی برای «صورتبندی بحران» است. مهمترین کارکرد این دانش در زمانه بحران، ایجاد امکان «فهمیدن» است.
اما این فهمیدن دقیقاً به چه معناست؟ فراستخواه تشریح کرد که فهمیدن یعنی کشف اینکه یک بحران اساساً چگونه متولد شده است؟ در چه بستر تاریخی، اقتصادی و فرهنگی رشد کرده است؟ چه مناسبات پنهانی در ساختارها در حال بازتولید روزمره آن هستند؟ و شکافهای ایجادشده ریشه در کدام ناکارآمدیهای نهادی دارد؟ تا زمانی که این تصویر شفاف و تحلیلی از کالبد بحران شکل نگیرد، هرگونه مداخله مدیریتی برای حل آن، نه تنها راهگشا نخواهد بود، بلکه به مثابه مسکنی موقت عمل میکند که در نهایت به وخیمتر شدن حال بیمار میانجامد. علوماجتماعی نیامده است تا جای پلیس، سیاستمدار یا مدیر اجرایی را بگیرد؛ بلکه آمده است تا به تمام ارکان جامعه نشان دهد نقطهای که در آن ایستادهاند، دقیقاً کجای تاریخ است.
آپاراتوس دانشگاهی و قفس بوروکراسی؛ وقتی علم از جامعه جا میماند
بخش مهمی از سخنرانی مقصود فراستخواه در دانشگاه تهران به نقد بیپرده ساختارهای صلب و دیوانسالارانه آکادمیک در ایران اختصاص داشت. وی با ابراز نگرانی شدید از وضعیت فعلی، هشدار داد که علوماجتماعی ایران امروز درگیر یک انزوای عمیق نهادی شده است. اما این انزوا چگونه رقم خورده است؟
پاسخ این جامعهشناس به این پرسش، نقد مفهوم «آپاراتوس دانشگاهی» بود. او بیان کرد که بزرگترین آفت برای حوزه اندیشه، فروکاستن آن به مجموعهای از رشتههای خشک، ساختمانهای آموزشی، آییننامههای اداری ارتقا، فرمهای پرپیچوخم پژوهشی و رقابتهای نفسگیر برای چاپ مقالات در مجلات علمیـپژوهشی است. وقتی تمام هموغم یک استاد یا پژوهشگر علوماجتماعی به پر کردن جداول امتیازات پژوهشی و رعایت استانداردهای فرمال و شکلی آکادمی محدود شود، ارتباط ارگانیک و زنده او با نبض تپنده خیابان و جامعه قطع خواهد شد.
فراستخواه صراحتاً یادآور شد که علوماجتماعی را نباید به این دیوانسالاری علمی تقلیل داد. علوماجتماعی در معنای اصیل و راستین خود، بخشی از یک «طرح اجتماعی» است؛ دانشی که باید به بدنه جامعه امکان و ابزار فهم خود را بدهد. وقتی دانش در پشت دیوارهای بلند دانشگاه محبوس بماند و خروجی آن تنها به کار پر کردن رزومهها و بایگانی در کتابخانهها بیاید، طبیعی است که در روزهای بحران، جامعه هیچ صدای رسایی از دانشگاه نشنود. راهکار خروج از این انزوا، بازگشت شجاعانه به عرصه عمومی است. علوماجتماعی ایران تنها زمانی میتواند نقش تاریخی خود را ایفا کند که جسارت فراتر رفتن از این آپاراتوس دانشگاهی را داشته باشد، محافظهکاری را کنار بگذارد، خصلت انتقادی و پرسشگرانه خود را در برابر کژیها حفظ کند و دوباره پیوند خود را با متن مردم برقرار سازد.
تنهایی نسلی؛ گسست میان نظریهپردازان و میدان واقعیت
یکی دیگر از مفاهیم کلیدی مطرحشده در سخنان فراستخواه، اشاره به «تنهایی نسلی» علوماجتماعی در ایران بود. این تنهایی به معنای قطع ارتباط دیالکتیکی میان نسلهای مختلف جامعهشناسان و مهمتر از آن، فاصله عمیق میان زبان دانشگاه با زبان و تجربه زیسته نسلهای جدید جامعه است. وقتی دانشگاه نتواند تحولات پرشتاب ارزشها، سبک زندگی، مطالبات و دغدغههای نسلهای نوظهور را درک و مفهومسازی کند، به یک جزیره دورافتاده تبدیل میشود. در چنین شرایطی، جامعه راه خود را میرود و آکادمی راه خود را؛ و این خطرناکترین نوع گسست برای کشوری است که در میانه تغییرات وسیع اجتماعی قرار دارد
زایش نظریه اجتماعی از دل توفان؛ مروری بر تاریخ تفکر
بخش پایانی و بسیار جذاب سخنان فراستخواه، به مرور تاریخی پیوند ناگسستنی میان «نظریه» و «بحران» اختصاص یافت. او با یادآوری این نکته که متفکران بزرگ تاریخ هرگز در خلأ، کنج عافیت و آرامش محض نظریهپردازی نکردهاند، استدلال کرد که بخش مهمی از تاریخ نظریه اجتماعی، دقیقاً در کانون بحرانهای سهمگین، جنگها، انقلابها و فروپاشیهای بزرگ شکل گرفته و نوشته شده است. نظریه اجتماعی محصول رفاه و روزمرگی نیست؛ بلکه فرزند مشروع رنج، تضاد و بحران است.
وی برای اثبات این مدعا، مخاطبان را به سفری در تاریخ اندیشه برد و شواهد درخشانی را از زایش نظریهها در کوران حوادث ارائه کرد:نخستین ایستگاه این سفر تاریخی، انگلستان قرن هفدهم بود. توماس هابز، فیلسوف بزرگ، در روزهای ملتهب و خونین جنگهای داخلی انگلستان میزیست؛ دورانی که ناامنی به اوج رسیده بود و جان و مال انسانها در معرض تهدید دائمی قرار داشت. در دل همین بحران عمیق و ترس از فروپاشی مطلق بود که هابز مسأله نظم اجتماعی و ضرورت وجود یک دولت مقتدر مرکزی را فرمولبندی کرد و شاهکار خود، «لویاتان»، را به رشته تحریر درآورد تا راهی برای خروج از وضعیت طبیعی (جنگ همه علیه همه) به سمت نظم مدنی بیابد.
ایستگاه دوم، قرن هجدهم و تحولات شگرف اقتصادی بود. آدام اسمیت زمانی دست به قلم برد و پایههای اقتصاد سیاسی و جامعهشناسی اقتصادی را بنا نهاد که اروپا در آستانه دگرگونیهای عظیم صنعتی و تجاری قرار داشت و بازارهای سنتی در حال فروپاشی بودند. او در دل این بحرانِ گذار، توانست پیوند میان منافع فردی، عواطف انسانی و مکانیزمهای پنهان نظم اقتصادی را تحت عنوان «دست نامرئی» توضیح دهد و به جامعه آن روزگار برای فهم مناسبات جدید یاری رساند.
قرن نوزدهم، عصر دود، ماشین، و استثمار بود. کارل مارکس در مواجهه بیواسطه با تبعات ویرانگر انقلاب صنعتی، فقر روزافزون کارگران و تضادهای عمیق جامعه سرمایهداری، دست به تحلیل برد. او در دل بحران نابرابری و استثمار نظاممند، مفاهیمی بنیادین نظیر «ارزش اضافی»، «تضاد طبقاتی» و مهمتر از همه «ازخودبیگانگی» انسان در فرآیند تولید را پیش کشید. نظریه او پاسخی تئوریک به رنج عملی طبقهای بود که زیر چرخدندههای سرمایه در حال لهشدن بودند.
در اواخر همان قرن و در فرانسه، امیل دورکیم با بحرانی دیگر مواجه بود: بحران اخلاق و همبستگی. جامعه سنتی در حال گذار به مدرنیته بود، باورهای کهن رنگ میباختند و فردگرایی افراطی در حال رشد بود. دورکیم با مشاهده افزایش آمار خودکشی و احساس سرگشتگی در جامعه، مسأله نظم و انسجام اجتماعی را کانون توجه خود قرار داد و مفهوم «آنومی» (بیهنجاری) را برای صورتبندی این بحران مهیب خلق کرد تا نشان دهد چگونه از بین رفتن پیوندهای جمعی میتواند حیات انسان را به خطر بیندازد.
و در نهایت، ماکس وبر در آلمان متلاطم اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، شاهد گسترش بیامان بوروکراسی و سیطره عقلانیت ابزاری بر تمام شئون زندگی بود. وبر فرآیند عقلانیشدن جهان و گسترش ماشینهای اداری را تحلیل کرد و با هشدار درباره آینده این مسیر، آن را به مفهوم تکاندهنده «قفس آهنین» پیوند زد؛ قفسی که انسان مدرن به دست خود ساخته و در آن گرفتار شده است.
بازگشت به ایران؛ رسالت امروز جامعهشناسان چیست؟
مقصود فراستخواه پس از این گشتوگذار تاریخی، بار دیگر پیکان بحث را به سمت وضعیت امروز ایران چرخاند و در جمعبندی سخنان خود با تکیه بر این سیر تاریخی نتیجه گرفت: زایش و خلق نظریه اجتماعی اصیل و کارآمد، تنها و تنها از دل مواجهه مستقیم، شجاعانه و بیواسطه با بحران و «مسأله کردن» آن زاده میشود. متفکران بزرگ تاریخ، از بحران فرار نکردند و پشت درهای بسته پنهان نشدند؛ بلکه سینه به سینه بحران ایستادند، آن را در آغوش کشیدند، تاروپود آن را شکافتند و از دل این رویارویی، نظریهای برای فهم جهان استخراج کردند.
اکنون علوماجتماعی ایران در یک دوراهی تاریخی قرار دارد. جامعه ایران با طیفی وسیع از چالشهای پیچیده درهمتنیده مواجه است؛ از نوسانات شدید اقتصادی و تغییرات پرشتاب سبک زندگی گرفته تا گسستهای بیننسلی، تغییر الگوهای مرجعیت، چالشهای زیستمحیطی و مسأله انسجام ملی. این بحرانها، مواد خام بینظیری برای خلق یک نظریه اجتماعی بومی و قدرتمند هستند.
اگر ساختار دانشگاهی ایران همچنان بخواهد به قواعد دستوپاگیر اداری، تولید مقالات بیاثر برای ارتقای شغلی و انزوا در برجهای عاج آکادمیک تن دهد، قطار تحولات اجتماعی با سرعتی سرسامآور از مقابل چشمان نهاد علم عبور خواهد کرد. در این صورت، تئوریها برای همیشه پشت درهای بسته کلاسها جا خواهند ماند، جامعه در یافتن مسیر خود حیران خواهد شد و علوماجتماعی به دانشی زینتی، خنثی و بیارتباط با واقعیت تقلیل خواهد یافت.
اما اگر جامعهشناسان و پژوهشگران ایرانی بتوانند با الگوبرداری از سنت فکری متفکران بزرگ کلاسیک، دیوارهای انزوای نهادی را فرو بریزند، زبان مشترکی با بطن جامعه پیدا کنند و شجاعانه به کالبدشکافی ریشههای بحرانهای امروز بپردازند، آنگاه علوماجتماعی میتواند رسالت تاریخی خود را به جا آورد. رسالتی که نه تجویز مسکنهای موقت برای خاموش کردن صدای درد، که پرتو افکندن بر تاریکخانههای ساختاری و فراهم آوردن امکان «فهم عمیق» برای بازسازی خردورزانه جامعه است. این، تنها راهی است که میتواند علوماجتماعی ایران را از تنهایی نسلی نجات داده و آن را به شریکی امین و بینا در مسیر پرنشیبوفراز سرنوشت جمعی ما تبدیل کند.
- فکرت
- ایران
- علوم اجتماعی
- بحران
- دانشگاه