انسان اخلاقی؛ در میانه اراده معطوف به قدرت و رنج مسیحایی
کالبدشکافی تقابل نیچه و داستایوفسکی در خوانش تحلیلی دکتر ابراهیم آزادگان
-
1
-
0
-
0
نخستین جلسه از سلسله نشستهای سخنرانی فلسفی «سوفیاسخن»، در روز 14 مهرماه 1405، سالن توس واقع در کتابخانه مرکزی دانشگاه صنعتی شریف را به کانونی برای تاملات بنیادین و درگیریهای عمیق فکری تبدیل کرد. این نشست که با حضور گسترده دانشجویان، پژوهشگران و اساتید دغدغهمند برگزار شد، میزبان دکتر ابراهیم آزادگان، عضو هیئت علمی گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف بود. موضوع این سخنرانی، «انسان اخلاقی: مقایسه نیچه و داستایوفسکی»، به یکی از مهمترین، پیچیدهترین و سرنوشتسازترین تقابلهای فکری در تاریخ اندیشه مدرن اختصاص داشت.
اهمیت این نشست و انتخاب هوشمندانه موضوع آن در این نکته نهفته است که هر دو متفکر مورد بحث، با وجود تفاوتهای بنیادین در خاستگاه جغرافیایی و فرهنگی، بحران نیهیلیسم و فروپاشی ارزشهای سنتی را با تمام وجود و با عمق جان حس کرده بودند. هر دو آنها پیامبران بحران بودند و لرزههای ناشی از فروریختن پایههای اخلاق کلاسیک را پیشبینی میکردند. دکتر آزادگان در این جلسه تلاش کرد تا با رویکردی پدیدارشناسانه، انتقادی و تطبیقی، نشان دهد که مختصات «انسان اخلاقی» در منظومه فکری این دو غول اندیشه چگونه ترسیم میشود و پاسخ هر یک به بحران بیمعنایی چیست. گزارش پیشرو، روایتی تحلیلی، ساختاریافته، بسیار دقیق و مو به مو از استدلالها، ارجاعات و مباحث طرحشده توسط این استاد دانشگاه است که نشان میدهد چگونه درک این دو متفکر از مفاهیمی چون رنج، قدرت، آزادی و شفقت، میتواند راهگشای فهم ما از بحرانهای انسان معاصر و بنبستهای اخلاقی جهان امروز باشد.
۱. بستر تاریخی و زایش نیهیلیسم؛ ایستادن بر لبه پرتگاه بیمعنایی
دکتر ابراهیم آزادگان در ابتدای این نشست تخصصی، ورود به بحث را با ترسیم اتمسفر فکری و تاریخی قرن نوزدهم آغاز کرد. وی بیان داشت که برای فهم دقیق تقابل میان نیچه و داستایوفسکی، ابتدا باید زمینهای را که این دو متفکر در آن تنفس میکردند به درستی بشناسیم. قرن نوزدهم، عصر غلبه خردگرایی ابزاری، انقلاب صنعتی، پیشرفتهای خیرهکننده علوم تجربی و ظهور نظریاتی چون داروینیسم بود. این پژوهشگر و استاد دانشگاه تصریح کرد که مجموع این تحولات، پایههای باورهای سنتی، متافیزیکی و مذهبی را در اروپا به شدت متزلزل کرده بود.
دکتر آزادگان با اشاره به مفهوم کلیدی «مرگ خدا» در فلسفه نیچه، اظهار داشت که این گزاره، نه صرفا یک ادعای الحادی یا یک بیانیه الهیاتی، بلکه توصیف یک واقعیت سهمگین فرهنگی و تاریخی بود. وی معتقد بود که نیچه با این عبارت نشان داد که ارزشهای مسیحی که قرنها مبنای اخلاق، انسجام اجتماعی و معنای زندگی در تمدن غربی بود، دیگر قدرت، اعتبار و ضمانت اجرایی خود را از دست داده است. انسان مدرن، با دستان خود، خورشید معنا را از مدار خارج کرده و اکنون در سرمای یک نیهیلیسم فراگیر رها شده است.
سخنران نشست سپس نگاه خود را به سوی روسیه چرخاند و بیان داشت که داستایوفسکی نیز دقیقا همین بحران را از زاویهای دیگر تجربه میکرد. روسیه در قرن نوزدهم با ورود ناگهانی و هضمنشده افکار روشنگری، سوسیالیسم تخیلی و نیهیلیسم غربی مواجه بود. دکتر آزادگان تأکید کرد که داستایوفسکی به عنوان یک ناظر تیزبین و یک روانشناس اعماق، میدید که چگونه روشنفکران روس با کنار گذاشتن سنتهای معنوی و ارتدوکس، به دامان یک عقلگرایی سرد و مادیگرایانه افتادهاند که نتیجه محتوم آن، فروپاشی اخلاقی و جنایت است. بنابراین، نقطه عزیمت هر دو متفکر مشترک بود: درک عمیق از ایستادن انسان بر لبه پرتگاه بیمعنایی. اما به باور دکتر آزادگان، راههای خروج آنها از این پرتگاه، به دو مسیر کاملا متضاد منتهی شد.
۲. نیچه و تبارشناسی اخلاق؛ نقد ویرانگر اخلاق مسیحی و کینهتوزی بردگان
دکتر آزادگان در بخش دوم سخنرانی خود، به کالبدشکافی دقیق آرای فریدریش نیچه پرداخت. وی بیان داشت که در دستگاه فلسفی نیچه، نیروی محرک تمام افعال انسانی، نهادهای اجتماعی و حتی جهان طبیعی، مفهومی به نام «اراده معطوف به قدرت» است. این استاد دانشگاه با دقت نظری بالا تصریح کرد که نباید این مفهوم را به میل سطحی برای تسلط سیاسی، استبداد یا خشونت فیزیکی تقلیل داد؛ بلکه اراده معطوف به قدرت در اندیشه نیچه، به معنای میل ذاتی حیات به انبساط، خودشکوفایی، غلبه بر موانع، تعالی و خلق مداوم ارزشهای نو است.
بر این اساس، انسان اخلاقی از منظر نیچه چه کسی است؟ دکتر آزادگان پاسخ داد که انسان اخلاقی نزد نیچه، انسانی است که این اراده حیاتی را در خود میپذیرد، آن را سرکوب نمیکند و از آن در جهت ارتقای حیات و آفرینش خود استفاده میکند. وی سپس با ارجاع به کتاب جریانساز «تبارشناسی اخلاق»، نقد رادیکال و ویرانگر نیچه به اخلاق سنتی و به ویژه اخلاق مسیحی را تبیین نمود. سخنران نشست اظهار داشت که نیچه تاریخ اخلاق را به دو دسته کلی تقسیم میکند: «اخلاق سروران» و «اخلاق بردگان».
دکتر آزادگان با تشریح این مفاهیم گفت که اخلاق سروران، برآمده از طبقه اشراف، قدرتمندان و جانهای آزاده در دوران باستان (مانند یونان و روم) بود. در این نظام ارزشی، مفاهیمی چون قدرت، شجاعت، غرور، سرزندگی و صراحت، معادل «خوب» و مفاهیمی چون ضعف، ترس و پستی، معادل «بد» تلقی میشد. اما به گفته این پژوهشگر، نیچه معتقد است که در طول تاریخ، یک واژگونی ارزشها رخ داد. بردگان، ضعیفان و تودههای سرکوبشده که توانایی مقابله فیزیکی با سروران را نداشتند، با استفاده از یک سلاح روانشناختی به نام «کینهتوزی» ارزشهای جدیدی خلق کردند.
دکتر آزادگان تأکید کرد که در اخلاق بردگان (که نیچه تجلی کامل آن را در مسیحیت میبیند)، تمام ویژگیهای سروران به عنوان «شر» و «گناه» معرفی شد و در مقابل، تمام ویژگیهای ناشی از ضعف، همچون تواضع، فقر، شفقت، ترحم و ایثار، به عنوان «فضیلت» و «خیر» تقدیس گردید. سخنران نشست بر این باور بود که نیچه این اخلاق را دشمن حیات میداند؛ اخلاقی که انسان را به موجودی رام، ضعیف، گناهآلود و بیمار تبدیل کرده و غریزه زندگی را در او سرکوب نموده است. از این رو، پروژه فکری نیچه، ویران کردن این بتهای اخلاقی و پاکسازی ذهن انسان از رسوبات دو هزار ساله اخلاق بردگان است.
۳. تولد ابرانسان و ایده عشق به سرنوشت؛ راهکار نیچه برای عبور از نیهیلیسم
دکتر ابراهیم آزادگان در ادامه تحلیل خود از فلسفه نیچه، به راهکار ایجابی این فیلسوف برای خروج از بحران بیمعنایی پرداخت. وی بیان داشت که نیچه پس از اعلام مرگ خدا و ویران کردن اخلاق سنتی، انسان را در خلأ رها نمیکند، بلکه ایده سترگ «ابرانسان» را مطرح میسازد. این استاد دانشگاه تصریح کرد که ابرانسان، یک مفهوم زیستشناختی یا یک نژاد برتر سیاسی نیست (آنگونه که فاشیستها بعدها به غلط تفسیر کردند)، بلکه یک ایده و یک افق اگزیستانسیال برای تکامل روحی بشر است.
ابرانسان از نگاه دکتر آزادگان، انسانی است که بر شرایط حقیر انسانی خود چیره شده است. او کسی است که از ارزشهای تحمیلی جامعه، گله و اخلاق بردگان کاملا رها گشته و با تکیه بر اراده معطوف به قدرت، الواح ارزشی خود را از نو میتراشد و خلق میکند. سخنران نشست تأکید کرد که ابرانسان، خالق معنا در یک جهان بیمعناست. او رنج را پس نمیزند و به دنبال مسکنهای مذهبی یا ایدئولوژیک برای تسکین دردهای خود نمیگردد.
وی در این بخش به مفهوم بسیار مهم «عشق به سرنوشت» در فلسفه نیچه اشاره کرد. دکتر آزادگان معتقد بود که انسان اخلاقی نیچه، انسانی است که حیات را با تمام تراژدیها، رنجها و خشونتهایش به طور کامل میپذیرد و تصدیق میکند. او به حدی از قدرت روحی و غنای درونی میرسد که نه تنها از سرنوشت خود شکایت نمیکند، بلکه آرزو میکند که این زندگی با تمام جزئیاتش، تا ابد و بینهایت بار تکرار شود (ایده بازگشت جاودان). این پذیرش شادمانه و تراژیکِ حیات، اوج فضیلت اخلاقی در دستگاه فکری نیچه است؛ فضیلتی که نیازمند قدرت، استقلال و شجاعتی بینظیر است.
۴. داستایوفسکی و طغیان علیه عقلانیت ابزاری؛ انسان در زیرزمین
پس از کالبدشکافی آرای نیچه، دکتر آزادگان در بخش چهارم سخنرانی خود، مسیر بحث را به سوی استپهای سرد روسیه و جهان تاریک اما عمیق فئودور داستایوفسکی چرخاند. وی بیان داشت که اگر نیچه به دنبال غلبه بر ضعف و خلق ابرانسانی متکی به خود است، داستایوفسکی تمام توجه، همدردی و نبوغ خود را به انسانهای ضعیف، رنجکشیده، گناهکار، بیمار و فروشکسته معطوف میکند.
سخنران نشست برای ورود به جهان داستایوفسکی، از اثر بیبدیل او یعنی «یادداشتهای زیرزمینی» آغاز کرد. دکتر آزادگان معتقد بود که «مرد زیرزمینی»، نماد طغیان انسان علیه عقلانیت مدرن، سوسیالیسم تخیلی و آرمانشهرهای علمی (نظیر قصر بلورین چرنیشفسکی) است. وی اظهار داشت که داستایوفسکی از طریق این شخصیت نشان میدهد که انسان، صرفا یک موجود عقلانی و محاسبهگر نیست که بر اساس منافع شخصی خود (نظریه خودگرایی عقلانی) عمل کند. انسان موجودی است پیچیده، متناقض و دارای ارادهای تاریک که گاهی حاضر است برای اثبات آزادی و استقلال خود، حتی بر خلاف منافع عقلانیاش عمل کند و رنج را بر رفاه تحمیلی ترجیح دهد.
دکتر آزادگان تصریح کرد که داستایوفسکی به شدت نگران نفوذ ایدههای غربی، ماتریالیسم و نیهیلیسم در روسیه بود. او در رمانهای بزرگ خود نشان میدهد که چگونه ایدههای به ظاهر درخشان فلسفی، وقتی از زمینه معنوی و اخلاقی خود جدا شوند، به جنایت و جنون ختم میگردند. این استاد دانشگاه تأکید کرد که انسان اخلاقی از منظر داستایوفسکی، انسانی نیست که صرفا بر اساس فرمولهای ریاضی و منطقی عمل کند، بلکه انسانی است که در اعماق وجود خود با مسئله خیر و شر، گناه و رستگاری درگیر است.
۵. جنایت، مکافات و بنبست ابرانسان؛ نقد عملی نیچه در آثار داستایوفسکی
یکی از درخشانترین فرازهای سخنرانی دکتر ابراهیم آزادگان، تطبیق ایده «ابرانسان» نیچه با شخصیتهای رمانهای داستایوفسکی بود. وی بیان داشت که داستایوفسکی سالها پیش از آنکه نیچه مفهوم ابرانسان را فرمولبندی کند، تبعات عملی این ایده را در شخصیت «راسکولنیکف» در رمان «جنایت و مکافات» به تصویر کشیده و نقد کرده بود.
سخنران نشست با تحلیل روانشناختی این شخصیت اظهار داشت که راسکولنیکف، دانشجوی فقیری است که بر اساس یک تئوری فلسفی، انسانها را به دو دسته «عادی» و «خارقالعاده» (شبیه به ناپلئون) تقسیم میکند. او معتقد است که انسانهای خارقالعاده، برای پیشبرد اهداف عالی بشریت، حق دارند از مرزهای اخلاقی عبور کرده و حتی دست به قتل بزنند. دکتر آزادگان تأکید کرد که این تئوری، شباهت حیرتانگیزی با ایده اخلاق سروران و اراده معطوف به قدرت در فلسفه نیچه دارد.
اما داستایوفسکی نشان میدهد که اجرای این ایده در عمل به چه فاجعهای ختم میشود. راسکولنیکف پیرزن رباخوار را میکشد، اما به جای تبدیل شدن به یک ابرانسان آزاد، در گرداب عذاب وجدان، انزوا، پارانویا و جنون فرو میرود. دکتر آزادگان بر این باور بود که داستایوفسکی از طریق این رمان اثبات میکند که عقلانیت خودبنیاد و اراده معطوف به قدرت، نمیتواند بار گناه و مسئولیت اخلاقی را تحمل کند. انسان نمیتواند با تکیه بر اراده فردی، قوانین اخلاقی هستی را ملغی سازد. راه نجات راسکولنیکف نه در قدرت، بلکه در پذیرش گناه، زانو زدن در برابر زمین و پذیرش رنجِ تطهیرکننده از طریق عشق خالصانه «سونیا» (نماد شفقت مسیحی) رقم میخورد.
وی همچنین به شخصیت «ایوان کارامازوف» اشاره کرد و گفت که ایوان با طرح این گزاره که «اگر خدا وجود نداشته باشد، همه چیز مجاز است»، به دقیقترین شکل ممکن پیامدهای نیهیلیسم و مرگ خدا را ترسیم میکند. ایوان به لحاظ عقلی نمیتواند وجود خدایی را بپذیرد که اجازه میدهد کودکان بیگناه رنج بکشند، اما همین عقلانیت محض، او را به سمت پوچی و در نهایت جنون سوق میدهد و به طور غیرمستقیم، بستر قتل پدرش را فراهم میآورد. دکتر آزادگان نتیجه گرفت که در جهان داستایوفسکی، هر تلاشی برای بنا کردن اخلاق صرفا بر پایه عقل یا اراده قدرت، به فروپاشی و شیاطین (نام یکی دیگر از رمانهای او) ختم میشود.
۶. رنج، شفقت مسیحایی و عشق فعال؛ پارادایم رستگاری در داستایوفسکی
دکتر آزادگان پس از نشان دادن بنبست عقلگرایی و اراده قدرت در آثار داستایوفسکی، به تبیین راهکار ایجابی و ایقانِ معنوی این نویسنده بزرگ پرداخت. وی اظهار داشت که از منظر داستایوفسکی، رنج نه یک مانع بر سر راه قدرت و شکوفایی، بلکه یگانه راه برای تزکیه نفس، بیداری وجدان و رسیدن به رستگاری است. او بر خلاف نیچه که رنج را ابزاری برای قویتر شدن فرد میدانست، رنج را محملی برای پیوند خوردن با درد مشترک بشریت و درک عمیقتر از معنای هستی قلمداد میکرد.
سخنران نشست با ارجاع به آموزههای «پدر زوسیما» در رمان «برادران کارامازوف»، مختصات انسان اخلاقی در اندیشه داستایوفسکی را ترسیم کرد. پدر زوسیما معتقد است که «هر یک از ما در برابر همه و به خاطر همه چیز مقصر و مسئولیم». دکتر آزادگان این جمله را کلیدواژه فهم اخلاق داستایوفسکی دانست. در این نگاه، انسان اخلاقی کسی است که خود را از دیگران جدا نمیبیند، بلکه بار گناهان و رنجهای کل بشریت را بر دوش میکشد. این یک مسئولیت مطلق و بیقیدوشرط است که تنها از طریق «عشق فعال» قابل تحقق است.
این استاد دانشگاه تصریح کرد که عشق فعال، بر خلاف عشق رویایی و رمانتیک، عشقی است سخت، پرزحمت و عملی که نیازمند ازخودگذشتگی و ایثار مدام است. شخصیت «آلیوشا کارامازوف»، تجلی چنین انسان اخلاقی و مسیحایی است؛ انسانی که به جای قضاوت کردن دیگران، با شفقت و مهربانی در کنار آنها قرار میگیرد و با نور محبت خود، تاریکیهای درون آنها را روشن میسازد. دکتر آزادگان معتقد بود که داستایوفسکی، بر خلاف نیچه، اخلاق مسیحی و مفاهیمی چون شفقت و ترحم را نه نشانه ضعف، بلکه عالیترین، دشوارترین و قهرمانانهترین تجلی انسانیت میداند؛ زیرا دوست داشتن انسانی که در لجنزار گناه و پستی فرو رفته، نیازمند قدرتی به مراتب عظیمتر از اراده معطوف به قدرت است.
۷. مفتش اعظم و مسیح؛ تقابل بنیادین دو درک از آزادی و سعادت
یکی دیگر از محورهای درخشان این سخنرانی، تحلیل فصل معروف «مفتش اعظم» از رمان برادران کارامازوف بود. دکتر آزادگان بیان داشت که این فصل، به نوعی تقابل نهایی میان تمام اندیشههای مدرن (از جمله سوسیالیسم و نیهیلیسم قدرتمحور) و اندیشه اصیل مسیحایی را به تصویر میکشد.
وی با روایت این داستان گفت که مفتش اعظم، نماد حاکمی است که با تکیه بر عقلانیت ابزاری و درک ضعفهای انسانی، آزادی انسانها را سلب کرده تا به آنها «نان» و «امنیت» بدهد. مفتش، مسیح را متهم میکند که با آوردن آزادی اراده، بار سنگینی بر دوش انسان ضعیف گذاشته است که توان تحمل آن را ندارد. مفتش اعظم به نوعی تجلی آن اراده معطوف به قدرتی است که میخواهد برای تودهها (همان گله در ادبیات نیچه) تصمیم بگیرد و آنها را در یک رضایت گوسفندوار نگه دارد؛ وضعیتی که نیچه آن را متعلق به «آخرین انسان» میداند.
اما واکنش مسیح در برابر این استدلالهای کوبنده و عقلانی چیست؟ دکتر آزادگان با ظرافتی خاص اشاره کرد که مسیح در تمام طول خطابه مفتش، سکوت مطلق پیشه میکند و در نهایت، تنها جلو میرود و لبان پیرمرد را میبوسد. این بوسه، نماد پیروزی عشق، شفقت و آزادی معنوی بر منطق، قدرت و اقتدارگرایی است. سخنران نشست بر این باور بود که داستایوفسکی از طریق این صحنه شکوهمند نشان میدهد که حقیقت الهی و آزادی اصیل انسانی، در قالب استدلالهای عقلی یا اعمال قدرت نمیگنجد، بلکه تنها از طریق عشق فعال و پذیرش آزادانه رنج قابل درک است.
۸. جمعبندی تطبیقی؛ آزادی خودبنیاد در برابر آزادی متکی بر عشق
دکتر ابراهیم آزادگان در بخش پایانی سخنرانی خود در دانشگاه صنعتی شریف، به یک جمعبندی تطبیقی و ساختاری میان این دو متفکر دست زد. وی بیان داشت که نقطه تلاقی نیچه و داستایوفسکی، حساسیت شدید هر دو نسبت به بحرانهای انسان مدرن و تأکید مشترک آنها بر مفهوم «آزادی» است؛ اما درک آنها از سرشت این آزادی کاملا متضاد است.
این استاد دانشگاه تصریح کرد که برای نیچه، آزادی به معنای رهایی مطلق از تمام قیدوبندهای اخلاقی، مذهبی و تاریخی است؛ آزادی برای ویران کردن و آزادی برای آفریدن. این آزادی، یک آزادیِ کاملا «خودبنیاد»، فردگرایانه و متکی بر اراده فردیِ ابرانسان است. انسانی که تنها به خود پاسخگوست و هیچ مرجع استعلایی را به رسمیت نمیشناسد.
در مقابل، آزادی در نگاه داستایوفسکی، به هیچ وجه مترادف با بیبندوباری اخلاقی یا رهایی از ارزشها نیست. به باور وی، آزادیِ رها از اخلاق الهی و عشق، در نهایت به بردگی دهشتناک در برابر امیال نفسانی، خودکامگی و ویرانی انسان منجر میشود. آزادیِ حقیقی، یک رهایی معنوی است که تنها در پیوند با دیگران، خدمت به انسانیت، ایثار و پذیرش بار مسئولیتِ رنجهای بشری تجلی مییابد. آزادی داستایوفسکی، آزادیِ متکی بر «عشق و ایمان» است.
دکتر آزادگان در نهایت بحث خود را با پیوند زدن این تقابل تاریخی به وضعیت کنونی انسان مدرن به پایان رساند. وی اظهار داشت که ما امروز در جهانی زندگی میکنیم که از یک سو، به شدت تحت تأثیر اراده معطوف به قدرت، تکنولوژی لجامگسیخته، فردگرایی مفرط و میل به تسلط (تجلی آرای نیچه) قرار دارد و از سوی دیگر، در مواجهه با جنگها، نابرابریها، تنهاییهای عمیق و بحرانهای روانی، به شدت نیازمند شفقت، همدلی، ایثار و یافتن یک معنای استعلایی (تجلی آرای داستایوفسکی) است.
سخنران نشست نتیجهگیری کرد که درک عمیق این تقابل میان نیچه و داستایوفسکی، به ما کمک میکند تا پیچیدگیهای وجود انسان و تنش دائمی میان قدرت و اخلاق، عقل و ایمان، و آزادی و مسئولیت را بهتر بفهمیم. انسان اخلاقی در جهان پرآشوب امروز، شاید نتواند به طور مطلق در یکی از این دو قطب بایستد، بلکه باید کسی باشد که بتواند تعادلی دیالکتیکی میان اراده معطوف به خودشکوفایی و قدرت آفرینشگر (از نیچه) و شفقت، فروتنی و عشق بیقیدوشرط به انسانهای رنجور (از داستایوفسکی) برقرار کند؛ انسانی که هم شجاعت خیره شدن در تاریکی و خلق ارزشهای نو را داشته باشد و هم بزرگواری و وسعت روحی برای در آغوش کشیدن دردهای مشترک بشریت را.
نشست «انسان اخلاقی: مقایسه نیچه و داستایوفسکی» در سلسله برنامههای سوفیاسخن، با این تحلیل همهجانبه، فلسفی و ادبی، گواهی روشن بر این مدعا بود که اندیشههای بزرگ، هرگز در ظرف زمان خود محدود نمیمانند و بازخوانی مداوم آنها، ابزاری قدرتمند برای کاوش در اعماق روان انسان و یافتن راهی برای زیست اخلاقی، معنادار و اصیل در جهانی پر ابهام است.
- فکرت
- نیچه
- سوفیا سخن
- ابراهیم آزادگان
- داستایوفسکی