ما در حال تماشای یک ترور خاموشیم؛ تروری که نه با شلیک گلوله در خیابان، بلکه با جوهر خودکارها، بخشنامههای چندپایه و فرمهای مهرشده در راهروهای تودرتوی ادارات انجام میشود. وقتی از انسداد، ناکارآمدی و کندی در پیشرفت حرف میزنیم، نباید آدرس غلط بدهیم و کاسهکوزهها را صرفا بر سر تحریمهای خارجی یا کمبود بودجه بشکنیم. قاتل اصلی نوآوری و سرعت در این جغرافیا، یک ژن معیوب میرزابنویسی است که در تار و پود ماشین دیوانسالاری ما رسوب کرده است. این ساختار دیگر ابزاری برای تسهیل امور جامعه نیست، بلکه به هیولایی خودمختار تبدیل شده که هر ایده جسورانه و هر مدیر خطشکنی را به چشم یک ویروس ناشناخته میبیند و آن را در اسید سلسلهمراتب حل میکند.
مدرنیته، زمانی که به عنوان یک سوغات وارداتی به مرزهای ما رسید، دچار یک خوانش بهشدت سطحی و فرمزده شد. ما عقلانیت دیوانسالارانه یا همان بروکراسی وبری را که در غرب قرار بود ماشین تولید نظم، پیشبینیپذیری و چابکی باشد، در حد یک فرمالیسم مقدس تقلیل دادیم. ما چارتهای سازمانی، میزها، کارتابلها و آییننامهها را با دقت تمام کپی کردیم، اما روح آن سیستم که نتیجهگرایی، حل مسئله و تسهیل زیست عمومی بود را پشت مرزها جا گذاشتیم. در واقع ما با یک مدرنیته کاریکاتوری روبهرو هستیم که در آن ظاهر قانون حفظ میشود اما کارایی آن به مسلخ میرود.
نتیجه این اقتباس ناقص، خلق یک فرانکنشتاین اداری بود؛ نظام متورمی که در آن فرآیندها اصالت پیدا کردهاند، نه خروجیها. در این ساختار مسخشده، مدیری که برای باز کردن یک گره کور، جسارت به خرج دهد و قوانین دستپاگیر را دور بزند، یک متخلف خطرناک و قانونشکن شناخته میشود که باید در دادگاههای تخلفات اداری محاکمه شود. اما مدیری که سالها هیچ گرهی را از زندگی مردم باز نکند ولی تمام فرمها را دقیق، تمیز و بینقص پر کرده و امضاهای طلایی را جمعآوری کند، تشویق شده و ارتقا مییابد. ما سیستمی ساختهایم که به بیعملی استرلیزه پاداش میدهد و عملگرایی ریسکپذیر را نقرهداغ میکند. این همان نقطهای است که دیوانسالاری از یک ابزار توسعه، به یک ترمز دستی سفت و سخت برای توقف ایران تبدیل میشود.
مدیریت جهادی و نوآورانه، در ذات خود نیازمند دو عنصر حیاتی است: سرعت در تصمیمگیری و شجاعت در پذیرش ریسک. اما دیوانسالاری فلجکننده ما دقیقا بر ضد این دو مفهوم برنامهریزی شده است. دیوانسالار تکنوکرات، استاد بیبدیل تاخیر سیستماتیک و فرار از مسئولیت است. او یاد گرفته است که برای در امان ماندن از تبعات یک تصمیم، آن را به شوراها، کمیسیونهای فرعی و کارگروههای موازی ارجاع دهد. او در پشت خاکریز بخشنامهها و تبصرههای متناقض پنهان میشود تا مبادا اثرانگشتی از یک تصمیم صریح به نام او ثبت شود. در این سیستم، کار نکردن هیچ تاوانی ندارد، اما کار نو کردن مساوی است با ایستادن در مقابل ماشین بیرحم بروکراسی.
این ساختار بیروح، قاتل سریالی استعدادهاست. برای درک عمق فاجعه کافی است میدان عمل را در یک محیط پویا تصور کنید. فرض کنید یک مدیر تحولخواه در یک مجتمع آموزشی بزرگ، با رویکردی تربیتی و مدرن قصد دارد یک الگوی جدید برای توانمندسازی کادر مدرسه پیاده کند. او یک ساختار روشن و یک فرآیند پنج مرحلهای حل مسئله طراحی میکند تا نیروها را از کارمندان ساده به طراحان آموزشی ارتقا دهد. اما ماشین دیوانسالاری با این نوآوری چه میکند؟ فورا از او میخواهد تمام این پویایی تربیتی را در قالب فرمهای خشک، گزارشکارهای تکراری و مستندسازیهای بیروح خلاصه کند. دیوانسالاری آنقدر روی ارسال بخشنامه، تاییدیه نواحی و بایگانی اسناد پافشاری میکند که مدیر مدرسه و کادر آموزشی، اصل هدف تربیتی را فراموش کرده و تمام انرژی خود را صرف راضی نگه داشتن ناظران اداری میکنند. در چنین فضایی، مدیریت جهادی از یک رویکرد تحولبخش در میدان، به یک کلمه تزئینی روی سربرگ نامههای اداری تقلیل مییابد.
این دیکتاتوری کاغذها، برای لاپوشانی ناکارآمدی خود، یک دستگاه سنجش دروغین خلق کرده است. در جهانبینی میرزابنویسها، موفقیت یک نهاد با تعداد همایشهای برگزارشده، قطر زونکنهای بایگانی، تعداد امضاهای پای یک مصوبه و گرافیک گزارشهای عملکرد سنجیده میشود، نه با میزان تغییر واقعی در زیست اجتماعی. آنها استاد تبدیل کردن راهحلهای سریع به چرخههای بیپایان هستند. دیوانسالاران پشت کلمات پرطمطراق و اصطلاحات قلمبهسلمبه پنهان میشوند و بحرانها را آنقدر در دستگاه گوارش این بروکراسی میچرخانند تا مسئله مشمول مرور زمان شود. آنها ترجیح میدهند یک پروژه حیاتی متوقف بماند، اما یک ویرگول در آییننامه جابهجا نشود. این همان سندروم اتاقهای در بسته است که هرگونه نقدی به خود را به مثابه یک کفرگویی ساختاری سرکوب میکند.
اما زنگ خطر اصلی و بحران امنیت ملی جای دیگری به صدا درآمده است. این ماشین کند و فرسوده، اکنون در تقابل مستقیم با نسلی قرار گرفته است که در عصر سرعت، شبکههای اجتماعی و پاسخدهی در لحظه زیست میکند. زبان ارتباطی نسل جدید، به ویژه نسل زد و آلفا، زبان صراحت، نتیجهگرایی و عبور از ساختارهای متصلب است. این نسل که جهان را از دریچه رسانههای تعاملی و واکنشهای سریع میفهمد، زبان محافظهکارانه، کند و پر از لکنت دیوانسالاری سنتی را نه میفهمد و نه تحمل میکند. وقتی یک ساختار اداری نتواند با سرعت تحولات جامعه و افکار عمومی همگام شود و پروژههای رسانهای و گفتمانساز در چنبره نامهنگاریهای طولانی خفه شوند، یک شکاف عمیق و خطرناک شکل میگیرد.
جوان امروز، منتظر صدور مجوز از اتاقهای دربسته و امضای فلان مدیرکل در کارتابلهای زرد و آبی نمیماند. اگر ساختار نخواهد خود را از شر این ارثیه شوم رها کرده و خود را با چابکی ذهن جامعه تنظیم کند، نیروی محرکه جامعه به سادگی این سیستم را دور خواهد زد. سیستمی که دور زده شود، به زودی مرجعیت، مشروعیت و کارکرد خود را به طور کامل از دست داده و تنها به یک موزه از میزها و مهرها تبدیل میشود که مدیرانش در توهم کنترل جامعه به سر میبرند. تقابل این بروکراسی خسته با نسل جدید، دیگر یک اختلاف سلیقه نیست، بلکه یک گسل تمدنی است که میتواند تمام اندوختههای مدیریتی کشور را ببلعد.
شورش علیه این فرمالیسم ویرانگر، دیگر یک انتخاب روشنفکرانه یا یک بحث تئوریک در دانشکدههای مدیریت نیست؛ بلکه یک الزام قطعی برای بقای ساختار است. ما نیازمند یک زلزله نهادی هستیم تا میزها را از بتوارههای مصون از خطا، به ابزارهایی پاسخگو و چابک تبدیل کنیم. نیازمند عبور از پارادایم مدیریت فرآیند به مدیریت نتیجه هستیم. تا زمانی که جسارت عمل و نوآوری نیروهای میدان، زیر چرخدندههای این دیوانسالاری بیروح له میشود، هر ادعایی برای پیشرفت و تحول، صرفا یک بازی زبانی کسالتبار برای پر کردن صفحات بولتنهای داخلی است.
زمان آن رسیده که قلم میرزابنویسهای محافظهکار را بشکنیم، قداست دروغین بخشنامهها را فروبریزیم و راه را برای مدیران و طراحانی باز کنیم که حل مسئله در میدان را به حفظ ظاهر صورتجلسات در اتاقهای دربسته ترجیح میدهند. دیوانسالاری باید پوستاندازی کند و با ادبیات روز و سرعت جهان جدید همگام شود. این ساختار باید یک بار برای همیشه به یاد بیاورد و بپذیرد که او خادم نوآوری، خلاقیت و پیشرفت است، نه ارباب مطلقالعنان آن. ایستادن در برابر این هیولا، امروز خط مقدم هرگونه اقدام جهادی و تحولخواهانه است.