شاید پیش از هر زمان دیگری، این روزها این سؤال برای بخشی از ما جدی شده باشد، پایان این جنگ چیست؟ آیا از این جنگ عبور میکنیم و میمانیم یا آنقدر از ما ویران میشود که چیزی برای ساختن باقی نماند؟ این سؤال، فقط یک پرسش نظامی یا سیاسی نیست؛ پرسشی درباره آینده جامعهای است که در میانه جنگ ایستاده است. برای پاسخ به آن، میتوان به دو گفتوگو با دو استاد علوم انسانی رجوع کرد. گفتوگوهایی که هر دو جنگ را پدیدهای تعیینکننده در سرنوشت جوامع میدانند، اما از دو زاویه متفاوت به آن نگاه میکنند. دکتر رحیم محمدی از «جنگ و تغییر جامعه» در مصاحبه با کانون اندیشه جوان سخن میگوید، و دکتر وحید سهیلی از «جنگ و ظرفیت تحولآفرینی»در خبرگزاری تسنیم، ابعادی را تشریح میسازد. تفاوت این دو نگاه فقط در انتخاب واژهها نیست بلکه در تصویری است که از آینده پس از جنگ، پیش روی ما میگذارند.
دکتر رحیم محمدی تأکید دارد اگر تاریخ تمدنها و جوامع را مرور کنیم، جنگ در بسیاری از مقاطع نه یک حادثه حاشیهای، بلکه یکی از نیروهای اصلی شکلدهنده تاریخ بوده است. از پیدایش دولتها و گسترش قلمروها تا فروپاشی حکومتها و تغییر فرهنگها، جنگ بارها نظم موجود را برهم زده و نظم دیگری را جایگزین آن کرده است. در این نگاه، جنگ پیش از آنکه موضوع داوری درباره خوب یا بد بودن باشد، یک واقعیت تاریخی و اجتماعی است که باید سازوکار آن را شناخت.
همین سازوکار در امروز میگوید جنگ در جهان جدید دیگر الزاماً مانند گذشته عمل نمیکند. در گذشته، جنگی رخ میداد، نظمی فرو میپاشید و پس از آن نظم دیگری مستقر میشد. اما تجربه کشورهایی مانند افغانستان نشان میدهد که جنگ مدرن میتواند سالها ادامه پیدا کند، نظم موجود را فرسوده کند و در نهایت از ساخت نظم پایدار عاجز بماند. از این منظر، جنگ معاصر بیش از آنکه الزاماً مقدمه ساختن باشد، میتواند به فرسایش طولانیمدت جامعه منجر شود.
اما درست در همین نقطه، نگاه دکتر سهیلی مسیر دیگری را باز میکند. او نیز منکر ویرانگری جنگ نیست؛ مسئله او اساساً چیز دیگری است. سهیلی با این تصور خطی مخالفت میکند که بتوان رابطهای قطعی میان جنگ و عقبماندگی برقرار کرد. جنگ مساوی با تخریب، تخریب مساوی با از دست رفتن سرمایه انسانی و در نهایت عقبماندگی. از نظر او، چنین رابطهای همه جنگها را شبیه یکدیگر فرض میکند و ظرفیتهای متفاوت آنها را نمیبیند.
برای این استاد دانشگاه، پرسش اصلی این نیست که «جنگ ویران میکند یا نه»؛ روشن است که جنگ ویران میکند. پرسش مهمتر این است که در دل یک جنگ چه چیزی در انسان و جامعه شکل میگیرد؟ اگر جنگ صرفاً برای بقا، خشونت یا منافع گروهی باشد، نتیجهای جز فرسایش و نابودی ندارد. اما اگر یک جنگ حامل اندیشه، آرمان و تصویری از آینده باشد؛ اگر مشارکت گسترده اجتماعی ایجاد کند و اگر وجهی رهاییبخش داشته باشد، میتواند به چیزی فراتر از تحمل ویرانی تبدیل شود. میتواند خلاقیت ایجاد کند، نیروهای اجتماعی تازه بسازد، انسجام ایجاد کند و جامعه را به سمت آیندهای متفاوت سوق دهد.
تفاوت این دو نگاه را شاید بتوان در یک جمله خلاصه کرد. نگرش محمدی بنابر تغییرات جامعه در آینده پس از جنگ است لکن سهیلی، بر ساخت جامعه جنگ زده تأکید دارد.
از این منظر، جنگ برای دکتر محمدی بیش از هر چیز یک «عامل تغییر نظم» است. بهعبارتی، میتواند دولتی را ساقط کند، تمدنی را دگرگون سازد یا ساختار اجتماعی تازهای پدید آورد؛ اما الزاماً به معنای پیشرفت نیست. در همین نقطه، دکتر سهیلی جنگ را به مفهومی دیگر بهنام توسعه پیوند میزند. در نگاه او، اگر جنگ بتواند آرمان و امیدی برای آینده ایجاد کند، همین امید میتواند خلاقیت و نیروی اجتماعی تولید کند و از دل یک وضعیت بحرانی، ظرفیت تازهای برای ساختن پدید آورد.
این تفاوت وقتی به وضعیت امروز ایران میرسیم، اهمیت بیشتری پیدا میکند. دکتر محمدی به نکته مهمی اشاره میکند. در شرایط جنگ، حتی کسانی که منتقد نظام سیاسی هستند، ممکن است در کنار کشور بایستند و ایران را برگزینند؛ چراکه مسئله، دیگر صرفاً اختلاف سیاسی نیست و موجودیت کشور در معرض تهدید قرار گرفته است. این همبستگی اجتماعی، در تحلیل او وجود دارد؛ اما چندان پررنگ نمیشود که از دل آن، تصویری از آینده و ظرفیت تازه جامعه ایرانی ساخته شود.اینجا شاید همان حلقه مفقودهای باشد که نگاه دکتر سهیلی برجسته میکند.
در نگرش ایشان، جامعه ما در شرایط تهدید، از اختلافات خود عبور کرد و توانست برای حفظ کشور کنار یکدیگر بایستد. حال پرسش اینجاست، آیا این فقط واکنشی برای جلوگیری از نابودی است؟ یا میتواند نقطه آغاز شکلگیری یک نیروی اجتماعی تازه باشد؟ آیا جنگ فقط چیزی است که باید از آن جان سالم به در برد، یا میتوان از دل آن، با حفظ عقلانیت و فاصله گرفتن از ویرانگری، سرمایهای برای ساختن آینده ایجاد کرد؟
این همان تفاوتی است که دو مصاحبه را از یکدیگر جدا میکند. شاید پاسخ به سؤال نخست نیز در همین تمایز نهفته باشد. اینکه «پایان جنگ چیست؟» را نمیتوان فقط با تعداد سلاحها، میزان خسارت یا پیروزی و شکست نظامی پاسخ داد. پایان جنگ، تا حدی به این بستگی دارد که جامعه پس از آن چه چیزی در اختیار دارد. جامعهای فرسوده که فقط از یک ویرانی عبور کرد، یا جامعهای که توانست از دل ایستادگی، امید، همبستگی و خلاقیت، امکان تازهای برای ساختن پیدا کند.
جنگ، بدون تردید، پدیدهای وحشتناک است. پدیده ای که تنها در بقای جامعه بحران زده خلاصه نمیشود بلکه دارای یک وجه مهم و پنهان است؛ وجهی باعنوان حفظ سرمایه اجتماعی و ساخت آینده مثبت.