بعضی تاریخها فقط برای به یاد آوردن گذشته نیستند؛ برای آناند که از ما بپرسند امروز کجا ایستادهایم. روز مبارزه با استعمار در ایران، اگر صرفاً به تقویمی برای یادآوری یک واقعه تاریخی تقلیل یابد، بخش مهمی از معنای خود را از دست میدهد، و این روز در مجاورت نام رئیسعلی دلواری، بیش از آن¬که ما را به گذشته بازگرداند، باید ما را با یک پرسش بنیادین روبهرو کند؛ چه کسی حق دارد برای سرنوشت یک ملت تصمیم بگیرد؟
رئیسعلی دلواری را میتوان از زوایای مختلف دید؛ مبارزی از جنوب ایران، چهرهای از مقاومت در برابر حضور و مداخله خارجی و نمادی از مبارزه مردم ایران در برابر سلطه بیگانه، اما شاید معنای عمیقتر ایشان در چیزی فراتر از همه این توصیفها نهفته باشد. اهمیت رئیسعلی تنها در این نیست که در برابر یک قدرت خارجی ایستاد؛ اهمیت ایشان در این است که نپذیرفت دیگری حق داشته باشد درباره سرنوشت ایشان تصمیم بگیرد، و اینجاست که تاریخ از یک روایت درباره گذشته، به یک مسئله فلسفی درباره انسان و جامعه تبدیل میشود.
استعمار را معمولاً با اشغال سرزمین، تصرف منابع، حضور نظامی و دخالت سیاسی میشناسیم. این¬ها البته صورتهای آشکار استعمارند؛ اما استعمار در معنای عمیقتر خود، چیزی فراتر از تصرف خاک است، استعمار، تصرف اراده است. ممکن است سرباز بیگانه وارد سرزمینی شود و خاک آن را اشغال کند؛ اما شکل پیچیدهتر سلطه زمانی پدید میآید که ملتی به تدریج باور کند توانایی تصمیمگیری درباره آینده خود را ندارد و باید دیگری برای او تصمیم بگیرد.
از این منظر، مسئله استقلال فقط داشتن مرزهای جغرافیایی نیست و استقلال پیش از آنکه یک مفهوم سیاسی باشد، یک مفهوم انسانی است، اینکه انسان و جامعه بتوانند درباره زندگی و آینده خود تصمیم بگیرند و به همین دلیل، استقلال را نمیتوان صرفاً با خروج ارتش بیگانه از یک سرزمین سنجید، چرا که ممکن است یک کشور از نظر جغرافیایی مستقل باشد، اما اگر اراده سیاسی، اقتصادی و تاریخی آن دائماً موضوع تصمیم قدرتهای بیرونی قرار گیرد، هنوز مسئله استقلال به پایان نرسیده است و این همان نقطهای است که یاد رئیسعلی دلواری میتواند با جهان امروز گفتوگو کند.
در جهان معاصر، استعمار الزاماً با همان چهره کلاسیک قرنهای گذشته ظاهر نمیشود و دیگر همیشه پرچمی بر فراز یک ساختمان دولتی برافراشته نمیشود تا نشانه حضور قدرتی خارجی باشد. سلطه میتواند در قالب فشار سیاسی، تحمیل اراده، جنگ، تحریم، عملیات روانی، دستکاری ادراک عمومی یا تلاش برای تعیین اینکه یک ملت چه آیندهای باید داشته باشد، ظاهر شود. شکلها تغییر کردهاند، اما پرسش بنیادین همچنان پابرجاست که آیا ملتها خود صاحب تاریخ خویشاند یا دیگران میتوانند برای آنان آینده طراحی کنند؟
از این منظر، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران را نیز میتوان، فارغ از تمام اختلافنظرها درباره سیاستها و عملکرد دولتها را مورد تأمل قرار داد. جنگ فقط برخورد موشکها و هواپیماها نیست، و هر جنگی پیش از آنکه در میدان نظامی رخ دهد، در میدان ارادهها شکل میگیرد. هدف جنگ، فقط از میان برداشتن توان نظامی طرف مقابل نیست؛ گاهی هدف آن شکستن ارادهای است که حاضر نیست آینده خود را مطابق خواست دیگری تعریف کند و از همینجاست که مفهوم مقاومت معنایی متفاوت پیدا میکند.
مقاومت را نباید فقط در سنگر و میدان نبرد جستوجو کرد، مقاومت، در معنای عمیقتر، امتناع از واگذاری اختیار خویش است و جامعهای که در شرایط فشار، جنگ و تهدید همچنان خود را صاحب سرنوشت خویش میداند، در حال انجام نوعی مقاومت تاریخی است. ممکن است این مقاومت در میدان نظامی دیده شود، اما ریشه آن بسیار عمیقتر از میدان جنگ است؛ در حافظه تاریخی، در هویت جمعی، در احساس کرامت و در این باور که آینده یک ملت را نمیتوان از بیرون برایش تعیین کرد، و شاید به همین دلیل است که تاریخ ایران در بزنگاههای مختلف، بارها به یک حقیقت بازگشته است؛ ایران برای ایرانیان فقط یک قطعه جغرافیا نیست، بلکه ایران یک تجربه تاریخی است؛ تجربهای که در آن، مفهوم خود بودن همواره با مسئله استقلال گره خورده است.
رئیسعلی دلواری در یکی از مقاطع تاریخی این حقیقت را به زبان زمانه خود بیان کرد؛ نسل امروز نیز در شرایطی متفاوت با همان پرسش مواجه شده است، البته این سخن به معنای آن نیست که تاریخ را تکرار شده بدانیم، چرا که تاریخ هرگز عیناً تکرار نمیشود و رئیسعلی دلواری در جهان سیاسی و نظامی عصر خود میزیست و انسان امروز در جهانی کاملاً متفاوت زندگی میکند. تفاوت در ابزارها، ساختار قدرت، فناوری و مناسبات بینالمللی بسیار گسترده اس و آن¬چه تکرار میشود، شکل رویداد نیست؛ مسئله انسان در برابر سلطه است، و این تمایز مهم است. اگر بخواهیم رئیسعلی را صرفاً با زبان گذشته توصیف کنیم، ایشان به یک تصویر تاریخی تبدیل میشود؛ تصویری محترم، اما دور از زندگی امروز.
مقاومت مردم ایران در برابر جنگ اخیر را نمیتوان صرفاً با معیارهای نظامی فهم کرد، و بخشی از معنای مقاومت، بازگشت انسان به خویشتن است؛ اینکه در شرایط تهدید، جامعه احساس نکند اختیار تاریخش از دستش خارج شده است. مردم ممکن است درباره سیاستها، عملکردها و حتی بسیاری از مسائل داخلی اختلافنظر داشته باشند؛ اما اختلاف داخلی یک جامعه هرگز به معنای واگذاری حق تعیین سرنوشت آن به قدرت خارجی نیست. این دو مسئله باید از یکدیگر تفکیک شوند. همچنین یک ملت میتواند منتقد حکومت خود باشد و در عین حال با تجاوز خارجی مخالفت کند و میتواند خواهان اصلاح باشد و همزمان استقلال را بخواهد. میتواند پرسشگر باشد و در عین حال نپذیرد که دیگری به جای او تصمیم بگیرد.
شاید یکی از خطاهای رایج در فهم جوامع، همین تصور باشد که ملتها را باید میان تسلیم و تأیید کامل یکی را انتخاب کنند؛ حال آن¬که انسان آزاد میتواند همزمان منتقد، معترض، پرسشگر و مدافع سرزمین خویش باشد. اینگونه است که مفهوم وطن نیز از یک واژه احساسی فراتر میرود، چرا که وطن یعنی جایی که انسان حق دارد آیندهاش را خودش بسازد؛ حتی اگر در ساختن آن اشتباه کند. حق اشتباه کردن نیز بخشی از حق تعیین سرنوشت است و هیچ قدرت خارجی نمیتواند به بهانه ساختن آیندهای بهتر، اختیار ساختن آن آینده را از یک ملت بگیرد، چرا که جامعهای که حق انتخاب ندارد، حتی اگر انتخاب مطلوب دیگری را دریافت کند، همچنان از آزادی محروم است و رئیسعلی دلواری را از این منظر باید دوباره خواند، نه برای آنکه گذشته را تقدیس کنیم، بلکه برای آن-که از گذشته یک پرسش برای اکنون استخراج کنیم. او به ما یادآوری میکند که استعمار فقط آن لحظهای نیست که بیگانه وارد خاک میشود؛ استعمار آنجاست که اراده یک ملت به موضوع تصمیم دیگری تبدیل شود. و مقاومت نیز فقط لحظه شلیک و نبرد نیست؛ مقاومت از جایی آغاز میشود که انسان میگوید؛ من درباره آینده خودم تصمیم میگیرم. بنابراین، شاید معنای واقعی روز مبارزه با استعمار نیز همین باشد، این روز نباید فقط روز نفرت از گذشته یا تکرار چند نام و واقعه تاریخی باشد، بلکه باید روز تأمل درباره یک اصل انسانی باشد که هیچ ملتی نباید ابزار تحقق اراده ملت دیگر شود.
رئیسعلی دلواری در تاریخ ایستاد، اما پرسشی که ایشان در برابر زمان گذاشت هنوز ایستاده است، و امروز نیز مسئله فقط این نیست که چه تعداد موشک شلیک شد، چه مقدار خسارت وارد آمد یا کدام طرف در میدان نظامی دست بالا را داشت. اینها مهماند، اما تمام مسئله نیستند. و در لایه عمیقتر، نزاع بر سر چیزی است که قابل اندازهگیری با آمار نظامی نیست؛ حق یک ملت برای آن¬که صاحب روایت، انتخاب و آینده خویش باشد. بنابراین اگر چنین باشد، فاصله میان دلوار دیروز و ایران امروز، فاصلهای بیش از یک قرن نیست؛ فاصله دو موقعیت تاریخی متفاوت است که یک پرسش مشترک آن¬ها را به هم پیوند میدهد که چه کسی حق دارد برای ایران تصمیم بگیرد؟ پاسخ این پرسش، بیش از آن¬که در گذشته نوشته شده باشد، هر نسل باید آن را در زمان خود زندگی کند.