آنچه در ادامه می آید، یادداشت دکتر سهیلا صادقی ، عضو هیأت علمی دانشگاه تهران است؛
آقای محمد فاضلی، جامعهشناس و استاد دانشگاه، در اظهاراتی گفته است: «من آقای خامنهای را قبول نداشتم، سیاستهایش را قبول نداشتم و او را قهرمان نمیدانستم؛ اما دلم نمیخواست توسط آمریکا ترور شود. همانطور که دلم نمیخواست رضاشاه توسط انگلیسیها تبعید شود.» این سخن در ظاهر مخالفت با مداخله خارجی است، اما در سطحی عمیقتر، از ضعف تحلیل تاریخی و ناتوانی در تشخیص تفاوتهای بنیادین میان پدیدههای تاریخی حکایت میکند.
نخست باید پرسید چگونه ممکن است یک جامعهشناس میان تبعید رضاشاه و ترور یک رهبر سیاسی معاصر مشابهت برقرار کند؟ آیا صرف حضور یک عامل خارجی برای همسنخ دانستن دو واقعه تاریخی کافی است؟ اگر چنین باشد، تاریخ به مجموعهای از شباهتهای سطحی فروکاسته میشود و فهم تاریخی جای خود را به قیاسهای شتابزده میدهد.
رضاشاه، فارغ از هر داوری مثبت یا منفی، متعلق به دورهای تاریخی با مختصات و زمینههای خاص خود بود. اما آیتالله خامنهای شخصیتی است که بیش از شش دهه در متن تحولات سیاسی و اجتماعی ایران حضور داشته و سالها مبارزه، زندان، تبعید، مسئولیتهای انقلابی و رهبری جمهوری اسلامی را تجربه کرده است. موافقت یا مخالفت با ایشان یک بحث است؛ نادیده گرفتن وزن تاریخی، سیاسی و اجتماعی او بحثی دیگر. جامعهشناس موظف نیست به شخصیتی سیاسی ارادت داشته باشد، اما موظف است واقعیت اجتماعی را ببیند. واقعیت اجتماعی آن است که میلیونها ایرانی طی دههها آیتالله خامنهای را نه صرفاً یک مقام سیاسی، بلکه مرجعی هویتی، اعتقادی و ملی تلقی کردهاند. ممکن است کسی با این تلقی موافق نباشد، اما انکار آن به معنای نادیده گرفتن بخشی از واقعیت جامعه ایران است.
جامعهشناسی که نتواند چنین واقعیتی را در جامعه ایران تشخیص دهد، مسئلهاش صرفاً یک خطای سیاسی نیست؛ بلکه ناتوانی در مشاهده واقعیت اجتماعی است. از سوی دیگر، بسیاری از منتقدان ساختار سیاسی جمهوری اسلامی خود در همین ساختار رشد کردهاند، در دانشگاههای آن تدریس کردهاند، در رسانههای آن حضور داشتهاند، پژوهش انجام دادهاند و سالها از فرصتهای علمی و حرفهای موجود بهره بردهاند. این واقعیت دستکم ما را با یک پرسش جدی مواجه میکند: آیا روایتهایی که از انسداد مطلق سخن میگویند، تمام واقعیت را توضیح میدهند؟ طرح این پرسش به معنای انکار محدودیتها نیست، بلکه دعوت به فهمی پیچیدهتر و واقعبینانهتر از جامعه ایران است. با این حال، مسئله اصلی فراتر از یک فرد و یک اظهار نظر است. آنچه در این سخنان دیده میشود، بازتاب یک آسیب عمیقتر در بخشی از جامعهشناسی معاصر ایران است؛ آسیبی که در آن جامعهشناس به جای آنکه تحلیلگر جامعه باشد، به کنشگر سیاسی تبدیل میشود.
جامعهشناسی در معنای اصیل خود بر مشاهده، تحقیق، داده، تاریخ و تحلیل استوار است. جامعهشناس باید واقعیت را مطالعه کند و سپس به داوری برسد. اما در سالهای اخیر، بخشی از جامعهشناسان ایرانی بیش از آنکه درگیر فهم جامعه باشند، درگیر موضعگیری سیاسی شدهاند. آنان به جای آنکه جامعه را موضوع مطالعه خود قرار دهند، آن را به ابزاری برای تأیید پیشفرضهای سیاسی خود تبدیل کردهاند. در چنین وضعیتی، پژوهش میدانی و تأمل نظری جای خود را به حضور دائمی در رسانهها و شبکههای اجتماعی میدهد. جامعهشناس به تدریج به چهرهای رسانهای تبدیل میشود که بیش از آنکه با آثار علمی و پژوهشی شناخته شود، با اظهارنظرهای روزمره و واکنش به رخدادهای سیاسی شناخته میشود. نتیجه آن است که به جای شکلگیری چارچوبهای تحلیلی منسجم، با مجموعهای از کلیشههای تکراری، داوریهای از پیش تعیینشده و مواضع سیاسی قابل پیشبینی مواجه میشویم.
جامعهشناسی زمانی ارزشمند است که بتواند توضیح دهد یک پدیده چگونه شکل گرفته، چرا تداوم یافته و چه سازوکارهایی آن را بازتولید میکنند. اما هنگامی که تبیین علمی جای خود را به موضعگیری سیاسی بدهد، علوم اجتماعی نیز به تدریج از جایگاه معرفتی خود فاصله میگیرد و به نوعی کنشگری روزمره فروکاسته میشود. شاید بزرگترین ضعف یک جامعهشناس آن نباشد که با یک رهبر سیاسی موافق یا مخالف است؛ بلکه آن باشد که نتواند جامعهای را که در برابر چشمان او قرار دارد به درستی ببیند، تاریخی را که درباره آن سخن میگوید به درستی بفهمد و میان داوری سیاسی و تحلیل علمی مرزی روشن ترسیم کند. آنجا که این مرز از میان میرود، نه تنها تحلیل دچار خطا میشود، بلکه خود علوم اجتماعی نیز به بخشی از مسئلهای تبدیل میشوند که قرار بود آن را توضیح دهند.
از این منظر، سخنان آقای فاضلی صرفاً یک لغزش کلامی یا خطای فردی نیست؛ بلکه نشانه نوعی بحران در بخشی از جامعهشناسی ایران است؛ بحرانی که در آن برخی بیش از آنکه به فهم واقعیت متعهد باشند، به بازتولید پیشفرضهای سیاسی خود متعهدند. در چنین وضعیتی، جامعهشناسی به جای آنکه آینه جامعه باشد، به پژواک گرایشهای سیاسی بدل میشود.