جنگ اخیر، پیش و بیش از آنکه یک رویارویی سخت و نظامی در جغرافیای خاورمیانه باشد، یک گسیختگی عمیق معرفتشناختی در نظم جهانی بود. ما اکنون در نقطهای ایستادهایم که توهم نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد فرو ریخته و غرب عریان، بدون نقاب حقوق بشر و نهادهای بینالمللی، در میانه میدان ایستاده است.
اما گره کور سیاست خارجی و اندیشه راهبردی ما در ایران، مواجهه با این غرب جدید نیست، بلکه انسداد شناختی در ذهنیت خود ماست. مسئله این یادداشت این است که ماشین محاسباتی و دستگاه تحلیلی ما، چه در میان نخبگان غربگرا و چه در میان رادیکالترین مخالفان غرب، همچنان دچار یک غربمحوری پنهان است. ما هنوز تمام جهان را در نسبت با واشنگتن و پایتختهای اروپایی تعریف میکنیم. اگر با آنها توافق کنیم، گمان میبریم به جهان پیوستهایم و اگر با آنها بجنگیم، گمان میکنیم با کل جهان در نبردیم. چرا با وجود انتقال مرکز ثقل قدرت از آتلانتیک به آسیا، هنوز نتوانستهایم غرب را از جایگاه مسئله اصلی و دال مرکزی سیاست خارجی خود خلع کنیم؟ فردا که تفنگها خاموش شوند، بحران اصلی ما نحوه تعامل با بلوک غرب نیست، بلکه چگونگی رهاسازی ذهنیت استراتژیک ایرانی از شبح غربی است که دیگر نه مرکز جهان است و نه یگانه مسیر توسعه.
جنگ اخیر، نقطه پایانی بر یک توهم دویست ساله بود. توهمی که در آن غرب نه به عنوان یک جغرافیا یا یک بلوک قدرت سیاسی، بلکه به مثابه یک ایده، یک غایت تمدنی و یک قاضی بیطرف در نظام بینالملل ادراک میشد. آنچه در ماههای گذشته در برابر دیدگان جهانیان رخ داد، صرفا صفآرایی تسلیحاتی نبود، بلکه فروپاشی هستیشناختی هژمونی غرب بود. غربی که قرنها تلاش کرده بود خود را در قامت قانونگذار اخلاقی جهان، پرچمدار حقوق بشر و طراح ساختارهای صلحساز بینالمللی معرفی کند، در آزمون این جنگ تمامعیار، تمام اندوختههای هنجاری خود را یکشبه به حراج گذاشت. حمایت بیدریغ، ارسال تسلیحات استراتژیک و وتو کردن هرگونه قطعنامه توقف ماشین کشتار، نشان داد که لیبرالیسم غربی آنجا که منافع ژئوپلیتیکش اقتضا کند، مستعد بازتولید وحشیانهترین اشکال بربریت است. این جنگ، غرب را از یک مفهوم استعلایی به یک بازیگر خشن و منفعتطلب تقلیل داد. اما تراژدی اندیشه سیاسی در ایران آن است که هنوز نتوانسته دستگاه مفهومی خود را با این واقعیت عریان و جدید تنظیم کند.
برای درک عمق این بحران شناختی، باید به تبارشناسی مواجهه ایرانیان با پدیده غرب بازگردیم. از زمان جنگهای ایران و روس و شوک رویارویی با تکنولوژی نظامی غرب تاکنون، ذهن ایرانی در یک دوگانه فلجکننده گرفتار شده است. این دوگانه در یک سو شیفتگی مطلق و تلاش برای هضم شدن در هاضمه نظام جهانی به امید رسیدن به سراب توسعه را در بر میگیرد و در سوی دیگر تقابل مطلق و تعریف تمام هویت خود در ضدیت با غرب را نمایان میسازد. در نگاه اول، به نظر میرسد این دو جریان در تضاد کامل با یکدیگر قرار دارند، اما واقعیت تلخ آن است که هر دو رویکرد، از یک آبشخور معرفتی تغذیه میکنند و آن مرکز پنداشتن غرب است. جریانی که راه نجات اقتصاد ایران را منحصرا در امضای معاهدات غربی و لبخند سیاستمداران اروپایی جستجو میکند، غرب را خدایگان اقتصاد میداند.
در نقطه مقابل، جریانی که تمام ظرفیتهای دیپلماتیک، اقتصادی و رسانهای کشور را صرفا برای تقابل با غرب بسیج میکند و از دیگر ظرفیتهای جهان غافل میشود نیز، ناخودآگاه پذیرفته است که غرب، قدرتمندترین و تنها بازیگر سرنوشتساز جهان است که باید تمام انرژی ملی را صرف مبارزه با آن کرد. در هر دو حالت، غرب همچنان مسئله اصلی ماست و این بزرگترین خطای راهبردی در زمانهای است که نظم تکقطبی در حال احتضار است.
اگر بپذیریم که جنگ اخیر، کاتالیزور گذار به یک نظم چندقطبی بوده است، آنگاه پرسش بنیادین این خواهد بود که در فردای پس از جنگ، مختصات رابطه ما با بلوک غرب چگونه باید بازطراحی شود. پاسخ به این پرسش، نیازمند یک جراحی عمیق در پارادایم دیپلماسی ماست. ما باید از دوران غربستیزی هویتمحور عبور کرده و به عصر پساغربگرایی واقعبینانه گام بگذاریم. پساغربگرایی به معنای نادیده گرفتن غرب، انزواطلبی یا انکار قدرت تکنولوژیک و نظامی ایالات متحده و اروپا نیست. این یک سادهلوحی خطرناک است که گمان کنیم حیوانی که زخم خورده و هژمونی خود را در خطر میبیند، دیگر توان آسیب رساندن ندارد. اتفاقا امپریالیسم در دوران افول خود، به دلیل احساس ناامنی استراتژیک، به شدت تهاجمیتر، غیرقابلپیشبینیتر و خطرناکتر عمل میکند. توسل روزافزون واشنگتن به تروریسم اقتصادی، تحریمهای کور و جنگهای نیابتی، نشانههای اقتدار نیست، بلکه دستوپا زدنهای یک هژمون در حال سقوط است.
اما پساغربگرایی راهبردی به ما میآموزد که غرب، دیگر تمام جهان نیست. بلوک غرب باید در دستگاه دیپلماسی ایران از جایگاه قاضی نظام بینالملل یا یگانه شریک تمدنی، به جایگاه یک بازیگر عادی اما متخاصم تنزل پیدا کند. این یک تغییر موضع تاکتیکی نیست، بلکه یک دگردیسی استراتژیک است. وقتی غرب را یک بازیگر عادی در کنار دهها بازیگر نوظهور دیگر نظیر چین، هند، روسیه، برزیل و قدرتهای منطقهای ببینیم، دیگر نه برای توافق با او دچار ذوقزدگی وجودی میشویم و نه از تقابل با او، احساس انزوای جهانی به ما دست میدهد. غرب، تنها یک استان پهناور در جغرافیای سیاست جهانی است، نه پایتخت آن.
در دوران پساجنگ، دیپلماسی ایران باید بر اساس یک بیتفاوتی استراتژیک نسبت به هنجارهای غربی و یک تعامل کاملا معاملهگرایانه و تاکتیکی با ساختار قدرت آنها بنا شود. ما باید بپذیریم که در دهههای آینده، هیچگونه همگرایی راهبردی یا اعتماد پایداری میان ایران مبتنی بر انقلاب اسلامی و غرب سکولار سرمایهداری شکل نخواهد گرفت. هرگونه توافق احتمالی در آینده، چه در حوزه هستهای و چه در معادلات منطقهای، نه یک پیمان مودت، بلکه صرفا یک آتشبس تاکتیکی برای مدیریت تنش و خرید زمان خواهد بود. در این چارچوب، مذاکره با غرب نه یک تابوی ایدئولوژیک است و نه یک مسیر نجاتبخش، بلکه ابزاری است سرد و بیروح در جعبهابزار دیپلماسی، برای خنثیسازی فشارهای مقطعی و ایجاد شکاف در جبهه دشمن.
آنچه در این بازنگری راهبردی اهمیت حیاتی دارد، پر کردن خلأ ناشی از کاهش وزن غرب در سبد سیاست خارجی با شرکای جدید است. ساختار بوروکراتیک و دیپلماتیک ما که دههها برای فهم و تعامل با نهادهای غربی تربیت شده است، اکنون باید به سرعت خود را برای حضور مؤثر در سازوکارهای غیرغربی نظیر سازمان همکاری شانگهای، بریکس و کریدورهای جدید اوراسیایی کالیبره کند. اقتصاد جهانی به سرعت در حال دلارزدایی و خلق پلتفرمهای مالی مستقل از سوئیفت است. اگر ذهنیت مدیران اقتصادی و سیاستگذاران ما همچنان در انتظار چراغ سبز نهادهایی نظیر افایتیاف یا رفع تحریمهای خزانهداری آمریکا باقی بماند، ما قطار سریعالسیر نظم جدید جهانی را از دست خواهیم داد.
مسئله این نیست که غرب تحریمها را برمیدارد یا خیر، مسئله این است که ما باید معماری اقتصاد ملی خود را به گونهای بازطراحی کنیم که اساسا اهرم تحریم غربی، موضوعیت خود را از دست بدهد.از سوی دیگر، بازنگری در رابطه با غرب نیازمند خوانشی دقیق از شکافهای درونی خود این بلوک است. جنگ اخیر نشان داد که اروپا، به رغم ادعاهای پرطمطراق خود درباره استقلال استراتژیک، در نهایت یک زائده امنیتی و سیاسی برای ایالات متحده است. ماشین نظامی و امنیتی اروپا کاملا در ساختار ناتو و هژمونی واشنگتن هضم شده است. بنابراین، تئوریهای کلاسیکی که در دهههای گذشته تلاش میکردند با ایجاد شکاف میان اروپا و آمریکا، منافع ایران را تامین کنند، در پارادایم جدید پساجنگ، فاقد کارایی عملیاتی هستند. اروپا دیگر ظرفیت، اراده و استقلال لازم برای ایفای نقش یک موازنهگر مستقل در برابر آمریکا را ندارد. سیاست خارجی ما باید با عبور از سراب اروپای مستقل، به سمت شبکهسازی با قدرتهای نوظهور شرق و جنوب جهانی حرکت کند. در این مسیر جدید منافع اقتصادی متقابل، بدون شرطوشروطهای مداخلهجویانه و استعماری، مبنای همکاری قرار میگیرد.
در نهایت، پاسخ به این پرسش که پس از جنگ با غرب چه کنیم در یک کلمه خلاصه میشود و آن کلمه مهار است. غرب امروز، غربی است که بحران معنا، بحران ساختار و بحران مشروعیت را به صورت همزمان تجربه میکند. در مواجهه با چنین پدیدهای، استراتژی جمهوری اسلامی ایران باید مبتنی بر مهار همهجانبه تهدیدات امنیتی غرب از یک سو، و دکوپلاژ یا جداسازی اقتصاد و سیاست داخلی از نوسانات روابط با غرب از سوی دیگر باشد. ما باید به نقطهای از بلوغ استراتژیک برسیم که اخبار انتخابات در واشنگتن، نشستهای پارلمان اروپا یا بیانیههای تکراری کاخ سفید، هیچ لرزشی در بازارهای مالی و آرامش روانی جامعه ما ایجاد نکند.
غرب، دیگر مسئله اصلی سیاست خارجی ما نیست، زیرا جهان بسیار بزرگتر، متنوعتر و پویاتر از مرزهای ناتو است. جنگ اخیر، با تمام تلخیها و ویرانیهایش، این موهبت تاریخی را برای ما به همراه داشت که پردههای توهم را پاره کرد و نشان داد که امنیت، توسعه و رفاه، نه کالاهایی وارداتی از دروازههای غرب، بلکه محصولاتی کاملا درونزا هستند که باید بر بستر عقلانیت بومی، مقاومت ملی و پیوند ارگانیک با نظم جدید چندقطبی تولید شوند. فردا که تفنگها خاموش شوند، نبرد اصلی نه در میدان نظامی، بلکه در میدان ذهنهاست. این نبرد برای اثبات این حقیقت است که خورشید، دیگر از غرب طلوع نمیکند. این عبور بزرگ، نیازمند مدیران، متفکران و رسانههایی است که خود پیش از هر چیز از زندان نامرئی غربمحوری رها شده باشند و بتوانند افقهای جدید حکمرانی را در جهانی که دیگر یک ارباب واحد ندارد، ترسیم نمایند. تنها در این صورت است که میتوانیم از یک بازیگر واکنشی در برابر غرب، به یک معمار فعال در نظم جدید جهانی تبدیل شویم.