زیست فکری و اجتماعی ما در ایران معاصر گرفتار یک اختلال شناختی و رفتاری مهیب است که تمامی پروژههای توسعه و برنامههای کلان را یکی پس از دیگری فلج میسازد. ما جامعهای هستیم که با انبوهی از طرحهای نیمهتمام و آرمانهای بلندپروازانه روبهروست اما همواره در نیمه راه متوقف میشود. گره کور این ناکامیهای مستمر کجاست و چرا ساختار ادراکی ما در مواجهه با بحرانها همواره به بنبست میرسد؟ ریشه این انسداد هولناک را باید در یک تقابل ویرانگر جستجو کرد؛ غلبه مطلق «غایتمحوری» بر «فرآیندمحوری» و تسلط بیچونوچرای «بیحوصلگی» بر «شکیبایی». ذهنیت مسلط در این جغرافیا شیفته رسیدن به نقطه پایان است و هیچ تحمل و طاقتی برای پیمودن گامبهگام مسیر ندارد. این شتابزدگی تاریخی و طلب معجزات یکشبه جامعه را به سمت فردگرایی افراطی و ترجیح سعادت انفرادی بر سعادت جمعی سوق داده است. مسئله اصلی این یادداشت واکاوی این پارادوکس بنیادین است؛ چرا بدون پرورش هوش هیجانی جمعی و بدون پذیرش ریاضت در فرآیندها هر تلاشی برای پیشرفت تنها به بازتولید چرخههای شکست میانجامد و چگونه میتوان این مدار بسته را در هم شکست؟
استبداد نتیجه و شورش علیه زمان
در الگوهای موفق تمدنی و نظامهای توسعهیافته مفهوم مسئله هرگز به عنوان یک فاجعه ناگهانی که باید در کسری از ثانیه و با یک فرمان قاطع محو شود تلقی نمیگردد. در آن جوامع حل مسئله یک هنر و یک دانش پیچیده است که با احترام عمیق به فرآیندها گره خورده است. فرآیند همان بستر زمانمندی است که در آن نهادها ورزیده میشوند خطاها با طمانینه اصلاح میگردند و ایدهها به بلوغ میرسند. اما ساختار شناختی ما به گونهای شکل گرفته که به شدت غایتمحور و نتیجهگرا پرورش یافته است. ما همواره در تمنای رسیدن به خط پایان هستیم بیآنکه بخواهیم هزینههای عبور از مسیرهای سنگلاخ را پرداخت کنیم. این بیطاقتی و بیحوصلگی مزمن ما را به شکارچیان راهحلهای فوری و میانبرهای جادویی تبدیل کرده است.
کنشگران اجتماعی و سیاستگذاران ما هر دو در یک تله شناختی مشترک گرفتارند. آنها میپندارند که توسعه یک کلید سحرآمیز است که با چرخاندن آن میتوان یکشبه از حصار توسعهنیافتگی عبور کرد. نتیجه این نگاه تقلیلگرایانه انبوهی از جراحیهای اقتصادی شتابزده قوانین خلقالساعه و پروژههای عمرانی بدون پشتوانه است که با شور و حرارت فراوان آغاز میشوند اما به محض مواجهه با نخستین موانع اجرایی و بروز اصطکاکهای طبیعی بلافاصله رها میگردند. سیستم اجتماعی ما طاقت ماندن در وضعیتهای میانی را ندارد. ما میخواهیم فورا به نتیجه برسیم چون اساسا حوصله درگیر شدن با پیچیدگیهای یک فرآیند طولانی را نداریم.
این استبداد نتیجه باعث میشود که جامعه همواره در یک سرگردانی ابدی میان مبدا و مقصد دست و پا بزند و انرژی ملی در چرخههای متوالی آغاز و رهاسازی به هدر برود. پیشرفت یک اتفاق نقطهای نیست بلکه تسلسلی از رنجهای آگاهانه و مستمر است که نیازمند روحیه انضباط و وفاداری به قواعد بازی است. وقتی یک ملت توانایی ایستادگی در مسیر را از دست بدهد طبیعی است که آرمانهای بزرگ خود را نیز به مرور فراموش کند و به دستاوردهای ناچیز روزمره بسنده نماید.
زوال خیر عمومی و پناهگاه تاریک فردگرایی افراطی
گریز شتابآلود از منطق فرآیند تنها در ساحت مدیریت کلان متوقف نمیماند بلکه یک زلزله اخلاقی و جامعهشناختی عمیق را نیز در لایههای پنهان فرهنگ عمومی رقم میزند. هنگامی که رویههای جمعی فاقد ثبات و چشمانداز روشن باشند عقلانیت فردی از عقلانیت اجتماعی به طور کامل گسسته میشود. در چنین اتمسفر مهآلود و پیشبینیناپذیری انسانها به این محاسبه تلخ و تراژیک میرسند که سرمایهگذاری عاطفی و عقلی بر روی سرنوشت مشترک قماری ازپیشباخته است. پیامد مستقیم این ادراک اولویت یافتن مطلق نجات فردی بر رستگاری جمعی است.
در این ساختار اتمیزهشده و جزیرهای هر فرد تلاش میکند تا گلیم خویش را از امواج خروشان بحران بیرون بکشد غافل از آنکه کشتی مشترک در حال غرق شدن است. ما شاهد یک چرخش هولناک از مفهوم ملت به مجموعهای از انسانهای تکافتاده هستیم که سعادت خود را در انزوا جستجو میکنند. کنشگر اجتماعی در این فضای ملتهب به جای تلاش برای ترمیم سوراخهای کشتی تمام توان خود را صرف ساختن یک قایق نجات انحصاری برای خویش و حلقه نزدیکانش میکند. اما تناقض دردناک این رویکرد در آنجا نهفته است که سعادت فردی در یک بستر فروپاشیده جمعی سرابی بیش نیست. نمیتوان در شهری که هوای آن آلوده به سموم ناکارآمدی و بیعدالتی است با کشیدن دیوارهای مرمرین به دور خانه اکسیژن خالص تنفس کرد.
ترجیح منافع آنی فردی مناسبات اجتماعی را به عرصه تنازع بقا و یک بازی حاصلجمعصفر تقلیل میدهد که در آن برخورداری یک نفر لزوما با تاراج داراییهای معنوی و مادی جمع گره میخورد. فرار سرمایههای فکری و اقتصادی دور زدن قوانین غلبه فرهنگ رانتجویی و بیاعتنایی به تخریب منابع ملی همگی ترکشهای همین بمب خاموش فردگرایی در غیاب یک چشمانداز مشترک توسعه هستند. جامعهای که نتواند منافع بلندمدت را فدای لذتهای کوتاهمدت کند پیوسته در پای دیوار بلند غایتهای دستنیافتنی درجا خواهد زد.
گمشده بزرگ در هزارتوی توسعهنیافتگی
برای عبور از این هزارتوی ویرانگر و گذار از یک جامعه پارهپاره به سوی یک کل منسجم و توسعهیافته نیازمند عنصری هستیم که معادلات خطی اقتصاد و سیاست قادر به تامین آن نیستند. تحقق سعادت جمعی و ایستادگی در مسیر دشوار توسعه پیش و بیش از آنکه نیازمند تزریق بودجه یا نگارش اسناد بالادستی باشد محتاج سطح بالایی از هوش هیجانی در مقیاس جمعی است. هوش هیجانی جمعی آن ظرفیت نامرئی اما حیاتی است که به یک ملت امکان میدهد تا هیجانات مخرب آنی را مهار کند لذتهای زودگذر فردی را به نفع دستاوردهای پایدار ملی به تاخیر اندازد و در برابر تکانههای بحران تابآوری روانی خود را حفظ نماید.
جامعهای که از سطح مطلوبی از این هوش برخوردار است توانایی همدلی با لایههای مختلف اجتماعی را دارد تعارضات منافع را از طریق مدارا و گفتگوی سازنده حلوفصل میکند و در مواجهه با شکستهای مقطعی به جای پناه بردن به خشم کور یا انفعال مطلق مکانیزم ترمیم نهادی را فعال میسازد. فقر این هوش هیجانی در ساختار فرهنگی ما دلیل اصلی عقیم ماندن پروژه سعادت جمعی است. زمانی که ظرفیت عاطفی لازم برای درک رنج دیگری و پذیرش مسئولیت مشترک وجود نداشته باشد کوچکترین نوسان اقتصادی یا تنش سیاسی به یک جنگ تمامعیار داخلی برای تصاحب منابع کمیاب تبدیل میشود.
در غیاب این بلوغ شناختی و عاطفی قانون به یک کاغذپاره بیاثر تقلیل مییابد زیرا مجریان و ناظران آن خود فاقد پختگی لازم برای پاسداری از خیر عمومی هستند. ما برای بنا نهادن تمدن فردای خویش ناگزیریم که این ظرفیتهای هیجانی و ادراکی را در درون خود و در بافتار نهادهایمان توسعه دهیم. بدون پرورش این زیرساخت نامرئی باشکوهترین عمارتهای توسعه نیز بر روی گسلهای لرزان خودخواهی فرو خواهند ریخت. سرمایه عاطفی و همبستگی انسانی چسبی است که اجزای پراکنده یک ملت را در برابر طوفانها مستحکم نگاه میدارد.
از سراب میانبر تا واقعیت ریاضت
رمزگشایی از این انسداد تاریخی رسالتی فراتر از تغییر کابینهها یا صدور بخشنامههای دولتی میطلبد. ما در برابر یک نبرد سنگین فرهنگی و روانشناختی قرار داریم؛ نبردی برای بازپسگیری اعتبار فرآیند از سلطه مستبدانه غایت. اگر قرار است کاروان خسته این جغرافیا به سرمنزل مقصود برسد چارهای جز یک جراحی عمیق در الگوهای تربیتی نظام آموزشی و ادبیات حکمرانی وجود ندارد. باید به نسلهای آینده و به مدیران مستقر آموخت که شکیبایی در مسیر حل مسئله نشانه ضعف یا کندی نیست بلکه عالیترین تجلی عقلانیت راهبردی است.
احترام به قواعد تدریجی و پذیرش رنج اصلاحات گامبهگام باید جایگزین شیدایی بیمارگونه نسبت به معجزات یکشبه گردد. همزمان ارتقای هوش هیجانی جمعی باید از حاشیه مباحث تئوریک خارج شده و به هسته مرکزی برنامهریزیهای ملی منتقل شود. آموزش مدارا تقویت روحیه کار تیمی و تمرین عملی برای ترجیح دادن خیر همگانی پیششرطهای اجتنابناپذیر بقا در جهان پرتلاطم کنونی هستند. نظام تربیتی ما باید شهروندانی پرورش دهد که درک کنند هیچ پیشرفتی بدون پرداخت هزینه زمان و مداومت ممکن نیست.
در نهایت توسعهیافتگی نه یک هدیه آسمانی است و نه یک کالای وارداتی؛ توسعه پاداش تاریخی ملتهایی است که هنر زیستن در فرآیند را آموختهاند و با ارتقای هوش جمعی خویش توانستهاند دیوارهای تنگ قلعههای فردی را به نفع ساختن یک عمارت باشکوه ملی فروریزند. تا زمانی که ارزش ماندن در مسیر و تحمل رنج مشترک را درنیابیم هر تلاشی برای رسیدن به قلههای موهوم پیشرفت تنها گامی دیگر در جهت فرسایش سرمایههای مادی و معنوی این سرزمین خواهد بود. سعادت جمعی نیازمند جانفشانی ذهنی و روانی است و تا زمانی که ما این حقیقت زمخت را نپذیریم رویاهای ما در حد همان سرابهای انفرادی باقی خواهند ماند.