جامعه ایران در یک گذار سهمگین و نفسگیر تاریخی گرفتار شده است و گره کور سیاست در این جغرافیا دیگر ناکارآمدی بوروکراتیک یا نوسانات مقطعی اقتصاد نیست. بحران اصلی و پنهان ما فروپاشی اجماع بر سر دال مرکزی در زبان و اندیشه سیاسی است. در دهههای گذشته کلماتی چون انقلاب و استقلال و مقاومت موتور محرک جامعه بودند و به راحتی تودهها را برای فداکاری بسیج میکردند. اما اکنون و در میانه فشارهای خردکننده تحریم و تهدیدات ژئوپلیتیک نسلی سر برآورده که دالهای مرکزی متفاوتی چون زندگی و رفاه و توسعه و آزادی را فریاد میزند. بحران عمیق حکمرانی دقیقا از همین شکاف متولد میشود زیرا وقتی حاکمیت با یک دستگاه واژگانی سخن بگوید و جامعه با زبانی کاملا متفاوت مطالباتش را طلب کند شیرازه همبستگی ملی از هم میگسلد. چرا امروز حتی رادیکالترین نیروهای ایدئولوژیک نیز در برابر افکار عمومی به جای پافشاری بر ادبیات خالص انقلابیگری به مفهوم ایرانخواهی پناه آوردهاند و امنیت را با نام ایران گره میزنند. آیا ما در حال تماشای یک عقبنشینی تاکتیکی برای عبور از طوفان هستیم یا یک دگردیسی عمیق هستیشناختی در حال وقوع است. این یادداشت در پی واکاوی این معمای بزرگ است که در نزاع میان آرمانهای دیروز و نیازهای امروز کدام مفهوم در حال تبدیل شدن به ستون فقرات سیاست در ایران است و آیا میتوان میان رویای توسعه و آرمان مقاومت یک آشتی تاریخی برقرار کرد.
تاریخ اندیشه سیاسی به ما میآموزد که کلمات و مفاهیم نیز مانند انسانها متولد میشوند و به اوج میرسند و روزی زیر بار سنگین واقعیتها فرسوده و خسته میشوند. مفهوم انقلاب در سالهای نخستین خود یک دال جادویی و انرژیبخش بود که توانست میلیونها انسان را برای رسیدن به یک اتوپیای رهاییبخش بسیج کند. انقلاب در ذات فلسفی خود یک رخداد و یک استثنا است که برای برهم زدن نظم ظالمانه پیشین ظهور میکند. اما قانون بیرحم سیاست میگوید هر انقلابی پس از پیروزی باید بتواند خود را در کالبد نهادها و ساختارهای رفاهآفرین مستقر سازد و از وضعیت استثنایی به وضعیت عادی و پایدار عبور کند. مشکل و گسیختگی بزرگ ما از جایی آغاز شد که رویای انقلابیگری به جای تبدیل شدن به یک سیستم کارآمد برای تضمین رفاه و توسعه در وضعیت یک جنگ دائمی و یک استثنای همیشگی تثبیت شد. وقتی استثنا تبدیل به قاعده شود و جامعه به صورت مداوم در اتمسفر تنش و فداکاری نگه داشته شود امر روزمره و مفهوم زندگی زیر چرخدندههای آرمانگرایی له میشود.
جامعهای که دههها هزینه سنگین استقلال خود را با خون و تحریم پرداخته است اکنون با کالبدی خسته به دنبال ثمره این ایستادگی طولانیمدت میگردد. کلماتی مانند مقاومت و استقلال که روزگاری مقدسترین واژگان در سپهر عمومی بودند اکنون در غیاب یک اقتصاد پویا و در حسرت دسترسی به یک زیست معمولی کارکرد بسیجکنندگی خود را برای بخش بزرگی از جامعه از دست دادهاند. انسان ایرانی امروز خسته از زیستن در وضعیت اضطراری دائمی مطالبات خود را به زمینیترین و در عین حال حیاتیترین مفاهیم یعنی زندگی و آزادی تقلیل داده است. نسل جدید دیگر استقلال را در انزوا و قطع رابطه با جهان جستجو نمیکند بلکه استقلال را در قدرت اقتصادی و داشتن یک پاسپورت معتبر و توانایی رقابت در بازارهای جهانی میفهمد. در این خوانش جدید مقاومت اگر به معنای تداوم فقر و از دست رفتن فرصتهای توسعه باشد دیگر یک ارزش تلقی نمیشود بلکه به عنوان سدی در برابر شکوفایی ملی ادراک میگردد.
در چنین اتمسفر ملتهبی و در شرایطی که خطر جنگ و فروپاشی سرزمینی بیش از هر زمان دیگری سایه شوم خود را بر خاورمیانه افکنده است یک چرخش زبانی و استراتژیک شگرف در بلوک قدرت در حال رخ دادن است. نیروهایی که تا دیروز هویت خود را منحصرا در ادبیات امتگرایانه و صدور انقلاب تعریف میکردند ناگهان در لبه پرتگاه متوجه شدند که بدون حفظ یک کالبد مادی و قدرتمند به نام ایران هیچ آرمان فراملی قابلیت تحقق و تداوم ندارد. ایرانخواهی که سالها در ادبیات رسمی به عنوان یک گرایش ناسیونالیستی مشکوک و گاه سکولار طرد و تحقیر میشد امروز از حبس خانگی خارج شده و به تنها ریسمان نجاتی تبدیل گردیده است که میتواند تودههای متکثر و به شدت ناراضی را در برابر تهدیدات خارجی زیر یک سقف جمع کند.
وقتی خطر تجزیه و جنگ موجودیتی به میان میآید دال امنیت به سرعت در کنار دال ایران قرار میگیرد و یک بلوک قدرتمند مفهومی میسازد. حاکمیت با یک تاخیر تاریخی دریافته است که برای همراه کردن جوانی که دغدغه رفاه و آزادی و زندگی دارد دیگر نمیتوان صرفا از تکالیف شرعی و رسالتهای ایدئولوژیک سخن گفت. بلوک قدرت ناگزیر است به این نسل نشان دهد که تولید موشک و دفاع از عمق استراتژیک منطقه در واقع دفاع از مرزهای جغرافیایی ایران و تضمین همان زندگی و آیندهای است که او در سر میپروراند. این بازگشت به مفهوم ایران یک گردش تاکتیکی ساده نیست بلکه یک اعتراف هستیشناختی به این حقیقت است که روح آرمانگرایی بدون لنگر انداختن در خاک و خون یک جغرافیا محکوم به تبخیر شدن است.
اما این کوچ بزرگ استراتژیک از انقلابیگری به ایرانخواهی یک مسیر هموار و بدون چالش نیست. امروز کلمه ایران به یک دال تهی تبدیل شده است که هر جریان سیاسی تلاش میکند آن را با مفاهیم دلخواه خود پر کند. نیروهای حاکمیتی میخواهند ظرف ایران را با مفاهیمی چون امنیت نظامی و مقاومت در برابر استکبار پر کنند در حالی که طبقه متوسط و نیروهای تحولخواه اصرار دارند که ایران واقعی با مفاهیمی نظیر توسعه و رفاه و آزادی معنا پیدا میکند. گره اصلی کار دقیقا در نحوه خوانش و سنتز این مفاهیم متضاد است.
ایرانخواهی نمیتواند صرفا یک ابزار تهییجی و یک داروی مسکن برای روزهای جنگ و التهاب باشد. ایرانی که امروز به عنوان دال مرکزی در حال تثبیت شدن است ایرانی است که شهروندانش به شدت تشنه جبران عقبماندگیهای تاریخی هستند. در این پارادایم جدید مقاومت باید بازتولید و بازتعریف شود. مقاومت دیگر به معنای استقبال از فقر و تحمل تحریمهای فلجکننده برای ضربه زدن کور به هژمونی غرب نیست. مقاومت در خوانش ایرانخواهانه جدید یعنی ساختن یک اقتصاد درهمتنیده با جهان که تحریمناپذیر باشد و ایجاد زیرساختهایی که شهروند ایرانی را از نظر رفاهی در خاورمیانه سرآمد کند. بالاترین سطح از مقاومت ملی در جهان امروز داشتن بالاترین نرخ رشد اقتصادی و حفظ نخبگان در داخل مرزهاست.
در این منظومه فکری و مفهومی جدید سایه سنگین غرب نیز باید با یک عقلانیت سرد و بدون هیجان بازخوانی شود. غرب دیگر آن هیولای اسطورهای و شر مطلق نیست که باید تمام ثروت و انرژی ملی صرف نابودی آن شود و از سوی دیگر آن مدینه فاضله و بهشت موعودی هم نیست که کلید حل تمام مشکلات معیشتی ما در جیب دیپلماتهای آن پنهان شده باشد. تجربه دهههای گذشته ثابت کرد که نگاه صفر و صدی به غرب بزرگترین تله استراتژیک برای توسعه ایران بوده است. غرب تنها یک متغیر بسیار پیچیده و یک واقعیت سرسخت در نظام آنارشیک بینالملل است که باید با هوشمندی و پراگماتیسم با آن مواجه شد. ایرانخواهی مدرن ایجاب میکند که ما نه در پیوند مطلق با غرب هضم شویم و نه در تقابل مطلق با آن فرسوده گردیم بلکه از تضاد منافع قدرتهای جهانی برای تقویت زیرساختهای رفاهی و استقلال واقعی خود بهرهبرداری کنیم.
پاسخ نهایی به این پرسش کلیدی که کدام واژه در حال تبدیل شدن به دال مرکزی سیاست در ایران است در یک سنتز تاریخی و اجتنابناپذیر نهفته است. نه انقلابیگری کلاسیک بدون توجه به اقتضائات زندگی و توسعه میتواند بقای خود را تضمین کند و نه ایرانخواهی رمانتیک بدون داشتن قدرت بازدارندگی و روحیه استقلالطلبی در این خاورمیانه پرآشوب قادر به حفظ مرزهای خود خواهد بود. دال مرکزی آینده سیاست در ایران یک مفهوم ترکیبی و دیالکتیکی است که میتوان آن را ایران قدرتمند توسعهیافته نامید. کشوری که در آن مفاهیم امنیت و مقاومت نه در تضاد ویرانگر با آزادی و رفاه بلکه پیششرط و بستر ساز آنها باشند.
فردا که غبار جنگها فرو بنشیند و ناقوسها به صدا درآیند سربازان و شهروندان این سرزمین تنها برای آرمان و واژهای جان خواهند داد که هم ریشه در خاک باشکوه و تاریخ ایران داشته باشد و هم شاخ و برگ آن تا افقهای روشن توسعه و یک زندگی باکرامت امتداد یابد. ماشین حکمرانی اگر نتواند این مفاهیم متضاد ظاهری را در یک ساختار کارآمد و آشتیجویانه ادغام کند در درههای عمیق بیمعنایی و فروپاشی اجتماعی سقوط خواهد کرد. آینده از آن جریانی است که درک کند پاسداری از مرزهای ایران تنها با شلیک موشک محقق نمیشود بلکه ساختن مدارسی آباد و اقتصادی شکوفا و جامعهای آزاد قدرتمندترین سلاح برای حفظ امنیت ملی در جهان فرداست. این عبور بزرگ از آرمانهای بیسرزمین به سوی یک ملیگرایی عقلانی و توسعهگرا یگانه راه نجات ما در برابر طوفانهای پیش رو خواهد بود.