ورود به برنامه

captcha
user-profile

خروج از ناحیه کاربری

اشتراک گذاری

پیوند

https://fekrat.net/shl/cjie2iws

پیوند کپی شد ✅
صالح عسکری

قاچاق رنج در گمرک فستیوال‌ها

حضور و سخنرانی مجید مجیدی در جشنواره فیلم بوسان، نه یک اتفاق ساده رسانه‌ای، بلکه یک رخداد معرفت‌شناختی و یک شورش تمام‌عیار علیه پروتکل‌های نانوشته اقتصاد فستیوال‌ها بود.

  • 1

  • 0

  • 0

جشنواره‌های بین‌المللی فیلم و محافل هنری جهان در نگاه مسلط رسانه‌ای، عموما به عنوان تریبون‌هایی برای گفت‌وگوی برابر تمدن‌ها، تقاطع فرهنگ‌ها و ستایش خودمختار هنر ناب بازنمایی می‌شوند. فضایی که ظاهرا در آن زبان مشترک و انسانی تصویر، جایگزین مرزهای خشن ژئوپلیتیک می‌شود. اما اگر از ویترین پر زرق و برق فرش قرمز عبور کنیم و با لنز انتقادی جامعه‌شناسی هنر به مناسبات پنهان این رویدادها بنگریم، با یک مسئله به‌شدت رادیکال مواجه می‌شویم که نیازمند واسازی فلسفی است. گره کار و طرح مسئله اصلی اینجاست که چرا در دهه‌های اخیر، سهم هنرمند جهان سومی و به‌ویژه سینماگر ایرانی از این ضیافت جهانی، تقریبا منحصرا در تولید تصاویر اگزوتیک، فلاکت‌بار و بازتولید یک جامعه فروپاشیده خلاصه شده است؟ چرا دوربین فیلمساز ما تنها زمانی شایسته دریافت نخل طلایی و خرس نقره‌ای تشخیص داده می‌شود که خانه را تاریک، خشن و عاری از هرگونه امید و عاملیت انسانی به تصویر بکشد؟

 

 ما در اینجا با یک کج‌سلیقگی ساده سینمایی روبه‌رو نیستیم، بلکه با استبداد یک رژیم شناختی و اقتصاد سیاسی هنر مواجهیم. لویی آلتوسر، فیلسوف فرانسوی، مفهوم دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت را مطرح می‌کند؛ نهادهایی که در ظاهر مستقل و فرهنگی عمل می‌کنند، اما رسالت اصلی آن‌ها بازتولید ساختار سلطه است. فستیوال‌های غربی دقیقا در قامت همین دستگاه‌ها عمل کرده و از هنرمند غیرغربی می‌خواهند در نقش یک روشنفکر کمپرادور (دلال) ظاهر شود و فقر و بن‌بست جامعه خود را به عنوان ماده خام ایدئولوژیک به غرب صادر کند.


در نظم نوین فرهنگی جهان، هیچ پدیده‌ای خارج از منطق قدرت و انباشت سرمایه نمادین تعریف نمی‌شود. پیر بوردیو به درستی نشان می‌دهد که چگونه میدان هنر توسط صاحبان قدرت مرزبندی می‌شود تا تعیین کنند چه چیزی هنر است و چه چیزی نیست. جشنواره‌های غربی به عنوان ویترین این میدان قدرت، تقاضای کاملا مشخصی از کشورهای پیرامونی دارند. آن‌ها نیازمند تایید روایت هژمونیک خود از طریق چشمان یک بومی هستند. ادوارد سعید در تبیین شرق‌شناسی به زیبایی نشان می‌دهد که غرب برای تعریف هویت متمدن، پیشرفته و عقلانی خود، همواره نیازمند برساختن یک شرق تاریک، وحشی و دچار امتناع تفکر است.

 

در این مکانیسم روانی و سیاسی، هنرمند ناآگاهانه به یک آگاه‌بخش بومی تقلیل می‌یابد که وظیفه دارد با ابزار هنر، توحش اهالی قبیله خود را برای مخاطب متمدن غربی ترجمه کند. این همان مالیات تحقیری است که هنرمند مستقل باید برای راه یافتن به کلوب جهانی بپردازد. در این بازار مکاره، فقر، اعتیاد و ناامیدی مطلق، دیگر معضلات اجتماعی نیازمند درمان نیستند، بلکه کالاهای لوکسی به شمار می‌روند که روی فرش قرمز با مشروعیت، دلار و شهرت معاوضه می‌شوند. سلاوی ژیژک هشدار می‌دهد که سرمایه‌داری جهانی حتی منتقدان خود را نیز در ساختار خود ادغام و بی‌اثر می‌کند؛ شما اجازه دارید از فقر جامعه خود فیلم بسازید و جایزه بگیرید، اما هرگز اجازه ندارید ساختار امپریالیستی و تحریم‌های جهانی تولیدکننده این فقر را زیر سوال ببرید.


درک دقیق این اتمسفر مسموم، مستلزم فهم عمیق مفهوم هژمونی است. آنتونیو گرامشی نشان می‌دهد که نظام سلطه تنها با ابزار نظامی حکومت نمی‌کند، بلکه با تسخیر ذهن‌ها و ایجاد رضایت فرهنگی سیطره خود را تضمین می‌نماید. خطیرترین مرزهای امروز دیگر با سیم خاردار محافظت نمی‌شوند، بلکه مرزهای شناختی و هویتی هستند که تفاوت میان اصالت و استحاله را تعیین می‌کنند. هنرمند در این جنگ روایت‌ها دقیقا روی همین خطوط مرزی نامرئی ایستاده است. او در یک دوراهی تاریخی قرار دارد: یا می‌تواند روشنفکر ارگانیک و مرزبان هویت و استقلال جامعه خود باشد، یا در ازای دریافت مشتی توجه و یک مجسمه فلزی، دروازه‌های این مرز شناختی را به روی روایت‌های ویرانگر بیگانه بگشاید. سلبریتی جشنواره‌زده‌ای که برای جلب توجه داوران خارجی، خانه را بی‌دلیل زشت نشان می‌دهد و از نمد فلاکت هموطنانش کلاهی برای شهرت فردی می‌بافد، در واقع مرزهای تاب‌آوری ملی را نقض کرده است. این سقوط تراژیک هنر از جایگاه رفیع آگاهی‌بخشی به سطح دلالی در بازار سیاست بین‌الملل است.


در میان این انفعال فراگیر و ساختاریافته، حضور و سخنرانی مجید مجیدی در جشنواره فیلم بوسان، نه یک اتفاق ساده رسانه‌ای، بلکه یک رخداد معرفت‌شناختی و یک شورش تمام‌عیار علیه پروتکل‌های نانوشته اقتصاد فستیوال‌ها بود. وقتی او پشت تریبون قرار می‌گیرد و به جای اتخاذ ژست‌های جهان‌وطنی توخالی و نقد انحصاری ساختارهای داخلی برای خوشایند حضار، مستقیما به سراغ ریشه‌های حقیقی رنج مردمش می‌رود، در واقع میز بازی را در زمین حریف واژگون می‌کند. اشاره صریح او به چهل و هشت سال تحریم ظالمانه اقتصادی و دارویی و یادآوری خون صد و شصت و هشت کودک بی‌گناهی که در یک روز در مدرسه بمباران شدند، احضار آن بخش از تاریخ معاصر است که غرب همواره در تلاش برای محو آن از حافظه جهانی بوده است.

 

جورجو آگامبن در بحث از حیات برهنه توضیح می‌دهد که چگونه قدرت‌های سلطه‌گر، جان انسان‌ها را از ارزش سیاسی تهی می‌کنند. تحریم‌های دارویی غرب، دقیقا مصداق همین زیست‌سیاست مرگبار است که انسان ایرانی را به موجودی تقلیل می‌دهد که مرگ او بر اثر کمبود دارو یا بمباران، هیچ واکنش اخلاقی در جامعه جهانی برنمی‌انگیزد. یوهان گالتونگ این پدیده را خشونت ساختاری می‌نامد؛ خشونتی که با تحریم، جان میلیون‌ها نفر را خاموش می‌گیرد. مجیدی با شجاعت یک مرزبان هنری، نقاب از چهره کریه این خشونت ساختاری برمی‌دارد و اجنبی را زیر بار کلام حرفه‌اش له می‌کند تا از شرافت اهالی خانه دفاع کند.


گرانیگاه اندیشه‌ای سخنان مجیدی و کوبنده‌ترین بخش مانیفست او آنجا بود که با صدایی رسا اعلام کرد جرم مردم ما این است که می‌خواهند استقلال داشته باشند و تا آخر هم خواهند ایستاد. طرح واژه استقلال در یک تریبون بین‌المللی نئولیبرال، شلیک مستقیم به قلب دکترین سلطه است. در منطق نظام سرمایه‌داری و استعمار فرانو، استقلال یک ترور مفهومی و یک واژه ممنوعه است. نظم مرکز پیرامون تنها زمانی کار می‌کند که کشورهای پیرامونی وابستگی را به عنوان سرنوشت محتوم بپذیرند. هرگونه تلاشی برای ایستادگی روی پای خود و خروج از مدار هژمونی، گناهی نابخشودنی است که باید با شدیدترین تنبیهات مواجه شود. مجیدی پرده از این راز مگو برمی‌دارد که جنایت اقتصادی و نظامی علیه ایران، تاوان و بهای استقلال‌طلبی یک ملت است. اما فاجعه‌بارتر از جنایات سخت، جنایت نرمی است که هژمونی رسانه‌ای اعمال می‌کند؛ جنایتی که از هنرمند می‌خواهد این رنج‌های تحمیل‌شده از بیرون را نبیند، مسببان خارجی را تبرئه کند و تمام مشکلات را منحصرا به گردن سنت‌ها بیندازد تا غرب در مقام منجی ظاهر شود.


در جامعه‌شناسی هنر، تفاوت ماهوی میان یک هنرمند متعهد و یک سلبریتی ذوب‌شده در توهمات گلوبال دقیقا در همین نقطه عیان می‌شود. ژان بودریار از جهان حادواقعیت سخن می‌گوید؛ جهانی که در آن تصویر یک واقعیت، جایگزین خود واقعیت می‌شود. سلبریتی جشنواره‌زده در این جهان وانموده، رنج مردم را به کالایی برای تجارت تبدیل می‌کند و خانه را آنگونه بازنمایی می‌کند که سفارش‌دهندگان غربی تمایل دارند. در این بازنمایی هیچ نشانی از مقاومت و امید نیست. اما هنرمند اصیل که به تعبیر متفکران پسااستعماری همچون فرانتس فانون در کنار ملت خود ایستاده است، هرگز شرافت خود را به حراج نمی‌گذارد. او می‌داند که نقد مشفقانه درون‌خانوادگی برای اصلاح ساختار، با سیاه‌نمایی کاسب‌کارانه برای تشویق اجنبی تفاوتی هستی‌شناسانه دارد.


ایستادگی بی‌نظیر ملت ایران در برابر قریب به نیم قرن تحریم همه‌جانبه، یک حماسه بشری بی‌بدیل است که زیر سایه سنگین سندروم خانه‌تاریک‌نمایی جریان شبه‌روشنفکری، از چشم جهانیان پنهان مانده است. ملتی که زیر دستگاه پرس تحریم‌های اقتصادی خم به ابرو نیاورد و استقلال خود را با خون فرزندانش معامله نکرد، شایسته هنری است که راوی حماسه‌ها و تاب‌آوری‌هایش باشد. کنش مجیدی در بوسان، دعوتی به بیداری و بازتعریف نسبت میان هنر و اراده ملی است. دعوتی برای عبور از روشنفکری تقلیدی و رسیدن به هنری که جسارت دارد در برابر ماشین تولید روایت غرب بایستد و مرزبانی از شرافت خانه را بر فرش قرمز غریبه‌ها ترجیح دهد. بدون تسخیر این مرزهای شناختی و استقلال معرفتی، دفاع از جغرافیای فیزیکی نیز شکننده خواهد بود.

  • فکرت
  • سینمای ایران
  • مجید مجیدی
  • فستیوال‌های سینمایی
  • جامعه‌شناسی هنر

آخرین یادداشت ها

پربازدیدترین یادداشت ها

یادداشت های مشابه

دیدگاه ها

برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد سایت شوید.