اعتراف، آتشبس و اهداف راهبردی ایران
دونالد ترامپ: «مردم احتمالاً نتوانستند پیامدهای کوتاهمدت جنگ ایران را بپذیرند.»
ایران در دوره آتشبس، به نظر من دو هدف راهبردی را دنبال میکند:
1. ترمیم بازدارندگی
2.احیای اقتصادی
هدف اول در گرو وارد کردن درد به طرف مقابل، و هدف دوم منوط به ریلگذاری نظم منطقهای غیرآمریکایی است. به میزانی که این اهداف محقق شود، میتوان گفت پیروزی تکمیل شده است. درست است که همگان — البته غیر از اصطبل ترامپ و ترامپیستهای ایرانی — معتقدند تا بدینجا آمریکا جنگ را باخته و ایران برده، اما «شیرینی برد» مشروط به تحقق این دو هدف است.
در این راستا، شکست حزب جمهوریخواه و سند خوردن این شکست به اسم ایران، یک گام مهم در نزدیک شدن به هدف اول است. این گزاره در تاریخ ثبت میشود که حمله به ایران، منجر به یک شکست نظامی و فضاحت سیاسی میشود. این گزاره فونداسیون شناختی بازآفرینی بازدارندگی ایران است.
تغییر الگوی موازنه؛ بازی با حاصلجمع صفر
مناسبات ایران و آمریکا از دهه ۸۰، از الگوی فشار–مذاکره از جانب آمریکا در برابر الگوی مقاومت–سازش از جانب ایران صورت میگرفت. این الگو پس از جنگ ۴۰ روزه تغییر کرده؛ بهواسطه بالفعلسازی مواهب ژئوپلتیک (مشخصاً تنگه هرمز)، ایران متقابلاً اهرم فشار–مذاکره پیدا کرده است. نتیجه این اهرم را در انتخابات کنگره دیدیم؛ در نتیجه، دو تا بازی قرینه با حاصلجمع صفر روبروی هم قرار گرفته است. حال سوال این است که چرا این بازی نتیجه نمیدهد؟
نمیشود حالتی را متصور شد که ایران اهرمش را نقد کرده و آمریکا هم گشودگی پیدا کرده و از میدان منازعه خارج شود؟ این چیزی است که جریانی در ایران، تحت لوای عقلانیت، مدام فریاد میزند. مسئله اما این است که تصمیمگیرنده ما نیستیم و جمعبندی برای پایان جنگ و رها کردن ایران، در واشنگتن گرفته میشود نه در تهران. حکایت آن خواستگاری است که پنجاه درصدش اوکی است!
اما چرا اینگونه است؟ چون اهرم فشار–مذاکره طرف ایرانی برگشتپذیر است. در هر زمانی به فراخور ساختار سیاسی، ایران میتواند تصمیم بگیرد از این اهرم بهعنوان ضمانت اجرای تعهدات طرف مقابل استفاده کند.
پرسش مقدر بعدی این است که: اگر آمریکا به تعهداتش، ولو حداقلی، عمل کند، شما هم بر سر مسئلهای مثل هستهای انعطاف نشان دهید تا قاب حل و فصل آبرومندانه این منازعه ترسیم شود، کسی ناراضی نیست و چرا این حالت محقق نمیشود؟
پاسخ مقدر این است که: اولاً ای کاش اینگونه میشد؛ اگر اینگونه میشد، شما میتوانستید مخالفین این ایده را به زعم خود، جنگطلب معرفی کنید. اما و هزار اما، این حالت محقق نمیشود. اما خب چرا؟ مسئله اصلی آمریکا با ایران چیست؟
به دلیل اینکه:
1. اولاً: ایرانی که از معاهدات سیاسی و اقتصادی منتفع شود، امکان و ظرفیت بیشتری برای اعمال حاکمیت بر تنگه هرمز دارد.
2. ثانیاً: آمریکا میخواهد اساساً ایران انتفاع نداشته باشد. انتفاع از معاهدات، مجرای توسعهطلبی ایران و آزادی عمل بیشتر اوست. این موضوع منتفی غرض آمریکا از فشار و مذاکره، یعنی «مهار و کنترل رفتار ایران» است. الآن که به طریق اولی ولی سابقاً هم همین بوده.
پس مسئله آمریکا در شرایط فعلی، نه صرفاً «بسته بودن تنگه هرمز»، بلکه «امکان بستن تنگه هرمز» است.
اما شاید بگویید: اینکه آمریکا نمیخواهد به ایران انتفاع دهد، قابل مناقشه است و باید اثبات شود. برای اثبات، چند فکت از تاریخ چند دهه گذشته ذکر میکنم و یک تحلیل تاریخی اگر وقت شد.
فکت اول؛ بیانیه و توافق الجزایر (۱۳۵۹)
این اولین خیز ایران برای حل مسائل با آمریکا بود. در ازای آزادی ۵۰ گروگان آمریکایی بنا شد آمریکاییها اموال بلوکهشده را آزاد و به مداخلات نظامی و سیاسی پایان دهند؛ بنا بود وضعیت با آمریکا عادی شود. واسطه «بن یحیی»، وزیر خارجه الجزایر بود و از جانب آمریکا «وارن کریستوفر» تعهد داد. گروگانها در ۲۰ ژانویه ۱۹۸۱ آزاد شدند، اما متقابلاً تمام تعهدات از جانب آمریکا نقض شد.
فکت دوم؛ دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و قرارداد کونوکو
هاشمی رفسنجانی در دوره ریاستجمهوری تلاش کرد در ازای یک امتیاز جذاب برای آمریکاییها (یعنی نفت)، وجهالمعاملهای ساخته و مسائل را حل کند. ایده جذب آمریکا با انگیزه جذاب مالی و حل همه مسائل، از جانب رهبری هم اختیار داشت تا این کار را بکند. رفت و آمدها از اسفند ۷۳ شروع شد و شرکت ملی نفت ایران قراردادی بزرگ با شرکت «کونوکو»ی آمریکا امضا کرد. بسیاری از چهرههای ضدایرانی حتی در این توافق جذب شده بودند؛ مثل رایس (وزیر خارجه بوش) که آن موقع در شرکت نفتی کار میکرد، یا دیک چنی، چهره مشهور ضد ایرانی که آن موقع مدیرعامل شرکت خدمات نفتی هالیبرتون بود و حتی به ایران هم سفر کرده بود.
همه چیز داشت عالی پیش میرفت، اما چند روز پس از امضای قرارداد، بیل کلینتون با صدور دستور اجرایی ۱۲۹۵۹، هرگونه معامله نفتی و سرمایهگذاری شرکتهای آمریکایی در ایران را ممنوع کرد. کنگره آمریکا هم قانون تحریمهای ایران و لیبی (ILSA) به پیشنهاد «آلفونس داماتو» را تصویب کرد که شرکتهای غیرآمریکایی سرمایهگذار در صنعت نفت ایران را تحریم میکرد. تحریم داماتو، سرآغاز حلقه تحریمهای سخت آمریکا علیه ایران بود. جالب این است که آن دوره نفت شِل وجود نداشت و نفت خاورمیانه برای آمریکا بسیار جذابتر و حیاتیتر بود؛ بهعلاوه، دولت دموکرات سر کار بود و جمهوریخواهها هم کارچاقکن معامله شده بودند؛ اما نه تنها هیچی، بلکه دشمنی تشدید شد. متولیان آن روز، الی زماننا هذا نفهمیدند ماجرا از چه قرار است.
جالب اینکه عدهای در دو سال گذشته همین ایده را مکرراً مطرح میکردند که با خلق انگیزه اقتصادی، آمریکا وارد معامله میشود و خیالبافانه از سرمایهگذاری ۱۰۰۰ میلیارد دلاری در ایران حرف زدند. در هر دو بار و در ضمن خیالفروشی این جماعت، آمریکا با جنگ، زیر میز معامله زد. از عجایب روزگار و مصداق تجاوز به مفاهیم است که همین جماعت داعیهدار «عقلانیت» و تدبیر سیاسی هستند. همانها از تیرماه مکرراً ادعا میکنند ایران بود که با حمله به سه کشتی، توافق اسلامآباد را نقض کرد و اعتراض میکنند که اگر نکرده بودید الآن حل شده بود همه چی! :)
داخل پرانتز بگویم: ماجرای نقض توافق اسلامآباد، فکت و تاریخ مشخصی دارد؛ دستکم الآن قابل لاپوشانی نیست. نماینده ایران (از جانب دولت اصلاحطلب) در سازمان ملل در نامهای بیش از ۴۰ مورد موارد نقض معاهده از جانب آمریکا پیش از آغاز درگیری ماه جولای را ذکر کرد؛ از حمله به لبنان تا تجاوز به سیریک و برخی سایتها، تا عدم پایبندی به اسقاطیه نفتی و... ماجرا آن شب هم از این قرار بود که آمریکاییها چند کشتی که در حال عبور از مسیر ایرانی (مبتنی بر توافق اسلامآباد که ترتیبات ایرانی بر باز شدن تنگه هرمز را پذیرفته بود) بودند را بهزور به مسیر جنوبی هدایت کردند. ایران صرفاً یک شلیک هشدار، بدون برخورد به کشتیها کرد؛ آمریکاییها متقابلاً به مقر پرتاب شلیک هشدار حمله کردند و چند ایرانی را شهید کردند! در پاسخ، ایران کشتیها را و نه آمریکاییها را زد. این شرح ماوقع است. کسانی که کشورشان را مقصر نقض معاهده میدانند، حقیقتاً از شرافت بویی نبردند. سیاسیونی که این حرف را میزنند هم پروژه مشخصی دارند.
فکت سوم؛ دوره دولت خاتمی و پیشنهاد جامع ۲۰۰۳
تجربه بعدی، پیشنهاد جامعی بود که در دولت خاتمی از واسطه سوئیس به قلم شهید کمال خرازی به آمریکاییها داده شد. ایرانیها گفتند بیایید تمام مشکلاتمان را از سطح هویتی تا هستهای و… حل کنیم و با هم دوست باشیم. طرف حساب در آمریکای بوش، همان دیک چنی و کاندولیزا رایس بودند که سابقاً کارچاقکن معامله با ایران بودند. ایران بدون هیچ قید و شرطی حاضر به حل مسئله با آمریکا بود.
اما یک اتفاق غیرمنتظره افتاد: نیروی دریایی اسرائیل یک کشتی به اسم «کارین آ» حامل ۵۰ تن سلاح را در البحر الاحمر (دریای سرخ) توقیف کرد و ادعا شد که ایران این سلاحها را برای تشکیلات خودگردان فلسطین (یاسر عرفات) فرستاده است. همه میدانند و میدانستند ایران با تشکیلات خودگردان دشمنی دارد؛ آنها حامی صدام و متولی صلح اسلو بودند. این ادعای خندهدار صرفاً دستاویزی شد تا لابی صهیونیست و نئوکانها پیشنهاد جامع ایران را رد کنند. نه تنها رد کردند، بلکه چند روز بعد جرج بوش، از ایران بهعنوان «محور شرارت» یاد کرد؛ در حالی که ایران پیشنهاد گفتگوی تمدنها را داده و در پشت صحنه، کمک موثری در پرونده افغانستان به آمریکاییها کرده بود.
دولت خاتمی اما هرگز تسلیم نشد. در ادامه و پس از سقوط صدام، در سال ۲۰۰۳، ایران نامهای بدون امضا از طریق سفیر سوئیس به واشنگتن فرستاد. ایران در این نامه پیشنهاد داد در ازای لغو تحریمها، شناسایی حق هستهای و پذیرش امنیت منطقهای، مواردی مانند همکاری در صلح خاورمیانه، توقف حمایت تسلیحاتی از گروههای وابسته و شفافسازی کامل هستهای را روی میز بگذارد. دولت بوش آشکارا پیشنهاد را رد کرد. دیک چنی و دونالد رامسفلد (معروف به شاهینهای کاخ سفید) نامه را رد کرده و حتی سفیر سوئیس را به دلیل فراتر رفتن از وظایف میانجیگری سرزنش کردند.
این ماجرا، پیش از آن بود که آمریکاییها در عراق، به واسطه طرح شهید سلیمانی زمینگیر شده و تلفات بدهند. طبق اسنادی که بعدها منتشر شد، آمریکاییها بعد از تعیین تکلیف عراق، قصد محاصره و حمله به ایران را داشتند. ابتکار و تلاش آن بزرگوار در ساماندهی گروههای به اصطلاح نیابتی و پس گرفتن عراق از آمریکا، طرح خاورمیانه جدید آمریکاییها را به بنبست کشانده و سایه جنگ را از کشور دور کرد.
تجربه نخستین مرحله مذاکرات هستهای
تجربه بعدی، تمرکز بر یک پرونده و نخستین مرحله از مذاکرات هستهای ایران بود که با تروئیکای اروپایی (آلمان، فرانسه و بریتانیا) و نظارت آمریکا صورت گرفت. از طرف ایران، حسن روحانی (دبیر وقت شعام) و جواد ظریف مذاکره کردند. در اینجا ایران تعلیق غنیسازی اورانیوم حتی برای توسعه و تحقیق و امضای پروتکل الحاقی را به صورت داوطلبانه برای نشان دادن حسن نیت پذیرفت تا در عوض مشوقهای اقتصادی بگیرد. اما هیچ انتفاع اقتصادی به ایران داده نشد. جواد ظریف، اسطوره مذاکرات نامتقارن، بعدها گفت البرادعی به من قول داده بود ولی زیرش زد. همین آقا حین جنگ در فارن افرز پیشنهاد طلایی بازگشایی یکجانبه تنگه هرمز برای اعتمادسازی را داد. هر روز هم مصاحبه میکند که بقیه بلد نیستند و من بلدم…
جک استرا، وزیر وقت خارجه بریتانیا که در تصویر مشاهدهاش میکنید، بعدها در مصاحبهای با بیبیسی با خنده رو به دوربین گفت: ما ایرانیها رو فریب دادیم؛ ما تو بازی پوکر از اونها قویتریم... در مرداد ۱۳۸۴، در پی نقض تمام تعهدات، به دستور رهبری از تاسیسات هستهای فک پلمب صورت گرفت و تعلیق داوطلبانه پایان یافت.
تجربه برجام و قراردادهای نمایشی
تجربه برجام را هم همگی در جریانیم و از ذکر روند آن میگذرم. اما صرفاً یک مسئله را میخواهم برجسته کنم. عدهای میگویند در برجام به آمریکا نفع اقتصادی نرسید و لذا انگیزهای برای پایبندی به تعهد نداشت. اگر لجبازی رهبری نبود و آمریکا را هم بازی میدادیم مشکل حل میشد. نکته جالب اینکه بزرگترین منتفع اقتصادی برجام، خود ایالات متحده بود. بعد از برجام ایران قرارداد بزرگ میلیارد دلاری برای خرید ۸۰ هواپیما با بوئینگ امضا کرد. یعنی نه مقید به سرمایهگذاری و انتقال تکنولوژی و ... بلکه یک پرداخت نقد برای خرید کالا. این بزرگترین قرارداد اقتصادی پسابرجام بود. نه تنها در همان مقطع، هواپیمایی به دولت ایران تحویل داده نشد، که نهایتاً در می سال ۲۰۱۸ دونالد ترامپ تاجر از برجام خارج شد. از این جهت این نکته را یادآوری کردم تا بار آنها که از مشارکت اقتصادی و انتفاع آمریکا از تعامل با ایران حرف میزنند مشخص شود. اینکه همانها، امروز هم همان حرف را تکرار میکنند، به نظرم دیگر دلالت بر جهل ندارد.
این مشت نمونه خروار بود. موارد دیگری، از پرونده ایران-کنترا تا ماجرای آزادسازی پولهای بلوکهشده در دولت رئیسی هم هست که از ذکر آن درمیگذرم. اینها چند فکت بود تا بازگردیم به همان مدعای ابتدایی. ایالات متحده بنا ندارد به ایران انتفاع بدهد. اساساً تلاش میکند به ایران هیچ انتفاع پایدار و قابل اتکایی نرسد. از مصادیق دموکرات، تا جمهوریخواه، در دورههای مختلف، این مسئله محرز است.
حالا اینکه چرا آمریکا نمیخواهد به ایران انتفاع بدهد، از شرایط جنگ سرد تا پکس آمریکانا تا شرایط فعلی در نظم بینالملل، این گزاره که ایران نباید منتفع شده و باید از زنجیره تامین ارزش جهانی حذف شود، نیاز به توضیحاتی تفصیلی دارد. اما دستکم با این فکتها و بنابر تجربه این را بفهمیم که طرف مقابل نگاهش به مذاکره چیست.
واکاوی معادله قدرت و نفت
با مقدمات مختصر بیان شده، به این میرسیم که شرط تعامل با ایران، بدون دادن انتفاع معنادار یا دستکم انتفاع محدود به نیت پیشبردن پروندههای بعدی (راهبرد هوشمندانهی دولت اوباما) چیست. معادله مذاکره-فشار، در شرایطی که بنا نیست انتفاعی به طرف بدهید، تنها در صورتی امکانپذیر است، که طرف مقابل اهرم فشار نداشته باشد.
از زمان قرارداد دارسی، تا دهه ۷۰ ایران، ایران سهمی در زنجیره ارزش جهانی داشت چون درصد قابل توجهی از عرضه نفت را در اختیار داشت. تحریم نفتی ایران از دهه ۷۰، ریلی بود که بنا بر آن ایران باید زنجیره ارزش حذف میشد تا دیگر اهرمی برای فشار و امتیازگیری نداشته باشد. امتیازی که در شوک نفتی دهه ۷۰ میلادی، محمدرضا شاه میگرفت و در دهه ۸۰ میلادی، منجر به تغییر دالان قیمت نفت شد. همان امتیازی که هاشمی رفسنجانی به عنوان فرصتی برای جذب آمریکا و حل مسئله به آن مینگریست. با حذف ایران از زنجیره تامین ارزش و سرکوب سهم نفت ایران به زیر ۵ درصد عرضه بازار، امکان محاصره و تحریم کامل ایران فراهم شد. تا جایی که با حذف ایران از بازار رسمی، نفت تکان نخورد. تحقق تام این روند را در دهه ۹۰ شمسی دیدیم و نسل ما جوانیاش را در تلخی آن گذراند. دورهای که معادله فشار-مذاکره در برابر سازش-مقاومت به نفع آمریکاییها محقق شد.
تنگه هرمز و منطق برخورد
اگر اینکه آمریکا در شرایط عادی قصد انتفاع دادن به ایران را ندارد را مقدمه در نظر بگیریم، و سپس این نکته را در نظر بگیریم که ایران اهرم فشار در تنگه هرمز پیدا کرده، نتیجه منطقی به صورت ساده این میشود که پرونده فعلی تا اینجای کار راه حل دیپلماتیک ندارد. چون ایران برای طلب حقوقش، از اهرم تنگه هرمز استفاده میکند (کما اینکه بعد از توافق اسلامآباد به درستی این کار را کرد) و آمریکا هم حقی را به رسمیت نمیشناسد. پس به فرض انعطاف هستهای از جانب ایران، دولت آمریکا که ایران را در ضعیفترین حالت تاریخی در نظر میگیرد، به بهای یک دستاورد سیاسی (در اینجا مثلا پیروزی ترامپ در حذف برنامه اتمی ایران) انتفاعی پایدار به ایران نمیدهد. فارغ از اینکه انتفاع کوتاهمدت مثل آزادسازی اموال بلوکه شده، برای ترامپ به واسطه مانورش بر پولهای آزادشده دوره اوباما، یک مسئله شخصی شده و شاخصنما شده و او با آزادی اموال ایران امکان اعلام پیروزی ندارد، فارغ از اینکه هر راه نفسی به ایران، نقض غرض چندین ساله است.
این معادله ساده را فارغ از عامل مهم اسرائیل و لابی صهیونیست و بقیه بازیگران و … در نظر گرفتم. ایران مادامی که اهرم فشار داشته باشد، از نظر دیپاستیت آمریکا (نه صرفاً ترامپ) قابل مهار و مذاکره به شیوه مد نظر آمریکا نیست. مسئله آمریکا در شرایط فعلی، نه باز شدن تنگه هرمز، بلکه امکان بستن آن است. ایران مادامی که توان بستن تنگه هرمز را داشته باشد، تهدیدی وجودی برای ایالات متحده است؛ حتی اگر الآن به فتوای ظریف، تنگه هرمز را یکجانبه باز کند. حال سوال این است که راه حذف امکان بستن تنگه هرمز چیست؟
از این منظر خود را جای مغز آمریکایی بگذارید. تنها راه منتفی کردن امکان بستن تنگه هرمز، یا فروپاشی و تجزیه ایران است، یا ایجاد یک دولت فرومانده یا failed state که ظرفیت استفاده از اهرمهای ژئوپلیتیک و حراست از تمامیت ارضی را نداشته باشد.
در این وضعیت، آمریکا به طریق اولی به ایران انتفاع نخواهد داد. آمریکا برای خفه کردن ایران انگیزهای مضاعف دارد. بر این اساس به نظر من نه تنها این جنگ برای ما و اسرائیل وجودی است، بلکه متاسفانه برای آمریکا هم وجودی شده است. آمریکا اگر نتواند امکان بستن تنگه هرمز را از بین ببرد، هژمونی خود را از دست خواهد داد؛ و این نه برآورد ما، بلکه تصور و ادراک خود آمریکاییها است.
در آمریکا ادبیات مفصلی تولید شده که جنگ بر سر تنگه هرمز را با جنگ کانال سوئز در ۱۹۵۶ مقایسه میکنند. جنگی که نقطه پایانی بر امپراطوری بریتانیا به عنوان یک ابرقدرت جهانروا و انتقال قدرت جهانی به آمریکا بود. آمریکاییها جنگ فعلی را از دریچه بحران سوئز برای بریتانیاییها میبینند.
اساساً تمدن انگلوساکسنی آتلانتیک که سه سده است بر مقدرات جهان حکمفرما است، تمدنی دریاپایه است. بنیان هژمونی این تمدن دریاپایه، تسلط بر آبراههها است. به تفاریق، از روسای هلدینگهای مالی، روسای بانکها و شرکتهای نفتی، و چهرههای اندیشکدهای مکرراً تاکید میکنند که تنگه هرمز نباید در اختیار ایران باشد، یا اگر باشد، پایان عصر آمریکا رقم خواهد خورد. فارغ از اینکه این گزاره غلط یا درست باشد، یا ترجمه آن، قدرت بیشتر ایران باشد یا نباشد، مسئله مهم این است که ادراک آمریکاییها از وقایع جاری این است.