4
0
0
چه بسیار کسانی که سالهاست قطبخواهیشان را به سوی پاریس تنظیم کردهاند؛ گویی حقیقت آزادی، پیش از آنکه در محک عقل و تجربه سنجیده شود، باید مُهر تأیید الیزه را بر پیشانی داشته باشد. جایی که نام آزادی، حتی پیش از مشاهده کارنامه صاحبان قدرت، اعتبار میآفریند؛ اما سیاست گاهی در لحظۀ آزمون، پرده از حقیقتی تلخ برمیدارد: آنچه از دور درباره آرماندهی حقیقت به نظر میرسید، از نزدیک ممکن است چیزی جز وسیلهای برای رسیدن به هدفی خاص نباشد.
اعتراضات و نارضایتیهای اجتماعی در غرب و بهخصوص فرانسه، بهعنوان نماد آزادی، بار دیگر پرسشی اساسی را پیش روی مدعیان آزادی قرار میدهد: آیا آزادی اصلی جهانشمول است که هر کس باید در مقابلش گردن نهد، یا امتیازی است که تا زمانی اعتبار دارد که هزینهای برای صاحبان قدرت نداشته باشد؟ باید دید آیا آزادی سخنی بر لبان صاحبان قدرت برای فریبتن اقشار جامعه است، یا زمانی که در خیابان در قامت معترض و قشر ضعیف جاری میشود نیز آرمانی قابل احترام است. مسئله این است که چه کسی حدود آزادی را تعیین میکند و آیا خود قدرت نیز حاضر است به همان معیاری تن دهد که برای دیگران تجویز میکند؟
اینجاست که فرانسه بهعنوان نماد فرنگ است؛ آنان که فرانسه را معیار نهایی آزادیخواهی معرفی کردهاند، اکنون باید میان شیفتگی به یک جغرافیا و وفاداری به یک اصل دست به انتخاب بزنند. اگر آزادی در سرزمینی دیگر مقدس است، در خیابانهای پاریس نیز باید همان حرمت را داشته باشد. نمیتوان اعتراضی را در جایی نشانه بیداری جامعه دانست و همان اعتراض را در جایی دیگر صرفاً به دلیل ناخوشایند بودنش برای دولت، نشانه بینظمی نامید.
شاید خطای اصلی در چشمهایی است که از پیش انتخاب کردند چه چیزی را ببینند: بعضی جنبشها را بیداری برای رسیدن به آزادی و بعضی دیگر را بینظمی؛ و گوشهایی که انتخاب میکنند چه بشنوند: صدای افرادی را ندای آزادی و دیگری را ندایی برای بر هم زدن وحدت. بهراستی که تعیینکننده این انتخابها کسی جز قدرت و منفعت صاحبان قدرت نیست و آزادی به وسیلهای برای پیشبرد اهداف این افراد تبدیل شده است.
آزادی اگر تنها تا جایی پذیرفته شود که به قدرت آسیبی نرساند، دیگر فضیلت نیست؛ نام آبرومندانهای است برای دست صاحبان قدرت و قبلۀ ای که جهتش را نه حقیقت، بلکه منفعت تعیین میکند.