در اکوسیستم امروز پلتفرمها که تلاش میشود بیشتر با تولید مدام تشنج و حاشیه، رسواییهای طراحیشده و زردنویسی و... سروصدا کرد و مورد «توجه» قرار گرفت؛ اما محمدرضا گلزار از سلبریتیهایی هست که در این دو سه دهه، تلاش کرده از طریق «انضباط شخصی مدیریت شده» برند شخصیتی خود را بسازد و پیش ببرد.
گلزار در تمام این سالها هوشمندانه، مهندس بینقص برند خویش بوده است. ورزش مداوم، دوری از دخانیات، لحنی موقر، پرهیز از رادیکالیسم و خلق چهرهای سلیم و خانوادهپسند. این خودداری و انضباط، تصادفی نیست؛ این دقیقاً همان «سرمایهی نمادینی» است که به او انعطافپذیری میبخشد. همین تصویر پالوده است که به او اجازه میدهد به شکلی ارگانیک هم در ویترین رسانهی رسمی بنشیند، هم ستارهی سریالهای شبکه نمایش خانگی باشد، هم سکاندار یک فدراسیون ورزشی شود و هم تابلوی تبلیغاتی برندهای تجاری بزرگ. انضباط شخصی او کارآمدترین ابزار برای حداکثرسازی سود همان بازار است.
اما مسئله گلزار اتفاقا چیزی است که در پی گفتگوی اخیرش با امیرحسین قیاسی مجدد تأکید شد. جایی که قیاسی از رنج اقتصادی جامعه و تناقض آن با نمایش بیپروای زیست لاکچری میپرسد و گلزار، بدون لکنت و با اعتمادبهنفس، پاسخ میدهد: «کسی که ۲۶ سال کار کرده و تلاش کرده، طبیعی است که بخشی از آن زندگی را به نمایش بگذارد... اگر شرایط مردم نامناسب است، پس باید همه در شرایط نامناسب باشند؟! چرا از موفقیت دیگران ناراحت میشویم؟!»
مسئله بنیادین ما با پدیده گلزار، نقد اخلاقی مصرف تفاخرآمیز یا سبک زندگی شخصی او نیست؛ مسئله دقیقاً در نقطهای شکل میگیرد که او سازوکارهای کلانِ تولید برند و انباشت سرمایه را انکار میکند و با تقلیل آن به «تلاش فردی» و «ایمان شخصی»، دست به «طبیعیسازی (Normalization) نابرابری» میزند.
هر موقع که از سبکزندگی لاکچری و زیست سرمایهدارانه او به عنوان نماد موفقیت و شهرت پرسش میشود، تلاش دارد این موقعیتِ استثنایی را محصولِ خالصِ «۲۶ سال کار و تلاش» معرفی کند. این استدلال، همان چیزی است که مایکل سندل در نقد نظم معاصر، آن را «استبداد شایستهسالاری» (The Tyranny of Merit) مینامد.
منطق شایستهسالاری کاذب به برندگان سیستم اجازه میدهد باور کنند تمام دستاوردهایشان، ثمره مستقیم عرقریزان، استعداد و اراده شخصی خودشان بوده است. گلزار با تکرار گزاره «من تلاش کردهام»، عامدانه یا ناآگاهانه ساختارهای توزیع نابرابر توجه، انحصار رسانهای، گردش مالی مشکوک در سینمای تجاری، و شبکه روابطی که او را به عنوان «کالای انحصاری تصویر» حفظ کردهاند، را حذف میکند.
نتیجه منطقی و البته بیرحمانه آن، «مقصر دانستن فرودستان» است. در این چارچوب، اگر اکثریت جامعه در تنگنای اقتصادیاند، نه به دلیل اختلال در ساختارهای توزیع منابع، بلکه به سبب کمکاری، فقدان اراده یا نداشتن ذهنیت برنده است. گلزار مسألهای عمیقاً «سیاسی ـ اقتصادی» را به مسألهای «روانشناختی-فردی» (تلاش در برابر تنبلی / موفقیت در برابر حسادت) تقلیل میدهد.
او در همین گفتگو صراحتاً موضع میگیرد که اساساً شأن و جایگاه یک هنرمند و سوپراستار در این نیست که با تودهها دمخور شود، شبیه به مردم عادی لباس بپوشد یا بدون اتومبیل لوکس در ملأعام ظاهر شود. او که ناراحت میشود چرا قیاسی به ایرج طهماسب توهین کرده، خودش مشخصاً به چهرهای مانند رضا عطاران خرده میگیرد که چرا به ظاهرش نمیرسد و چرا پرستیژ اعیانی ندارد! برای گلزار، سلبریتی بودن دقیقاً با «تولیدِ فاصله و دستنیافتنیبودن» آغاز میشود.
اتفاقا این نمایش مداوم تمایز طبقاتی گلزار (به تعبیر بوردیو)، دو کارکرد همزمان دارد: نخست، تولیدِ «امید کاذب» از طریق فروشِ رویای موفقیتِ فردی به طبقه متوسط و فرودست؛ و دوم، «اخلاقزدایی از نابرابری». او رنج اجتماعی و خشم ناشی از نابرابری را به «حسادت فردی بازندگان به برندگان» ترجمه میکند تا از این طریق، هرگونه نقد به سبک زندگیِ طبقه برخوردار را از مشروعیت ساقط کند.
خلاصه آنکه محمدرضا گلزار تبلور تمامعیار «سوژه نئولیبرال» است که مسئولیت نمیپذیرد! مسئله با گلزار، ورزشکار بودن، ثروتمند بودن و.. نیست؛ مسئله این است که او به عنوان یک «ماشین ایدئولوژیک» عمل میکند. ماشینی که وظیفهاش بیحس کردن وجدان انتقادی جامعه و القای این دروغ بزرگ است که: «ساختارها بیتقصیرند؛ همه چیز به اراده خودت بستگی دارد!» نقد گلزار، نقد یک فرد نیست؛ نقد گفتمانی است که میخواهد روی ویرانههای عدالت اجتماعی، ویترینی درخشان از «مرد همیشه موفق» بسازد و از ما بخواهد به جای پرسش از چگونگی ساختهشدن این ویترین، صرفاً بایستیم و برایش دست بزنیم.